اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعارشب هفتم محرم(حضرت شاهزاده علی اصغر«ع»)
زمان کنونی: 04-16-2021، 05:38 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
پاسخ 116
بازدید 4356

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
اصغر«ع» حضرت علی اشعارشب شاهزاده محرم هفتم

اشعارشب هفتم محرم(حضرت شاهزاده علی اصغر«ع»)
نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#41
می شینه رو خاک خدا خدا میگه
گاهی وقتا حرفاشو به ما میگه
شبا وقتی یهو از خواب می پره
دستاشو تکون میده لالا میگه
**
آخه امروز تو کوچه گهواره دید
دست مادرای شام شیرخواره دید
صبح تا حالا با کسی حرف نزده
فکر کنم حرمله رو دوباره دید
**
حرمله گلشنمو ازم گرفت
گل رو دامنمو ازم گرفت
من اگه لالا نگم دق مکنیم
لالایی گفتنمو ازم گرفت
**
حرمله خدا تحقیرت کنه
الهی داغ ببینی پیرت کنه
یه جوری زدی زمینگیرم کنی
الهی خدا زمینگیرت کنه
 
علی اکبر لطیفیان

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#31
خدا کند برسد خیمه تاب داشته باشد
برای مادر اصغر جواب داشته باشد
 
گمان نمی کنم از این به بعد مادر تنها
بدون کودک و گهواره خواب داشته باشد
 
عمود خیمه ی او را به حالتی بگذارید
که روز دورو برش آفتاب داشته باشد
 
به خیمه ای ببریدش رباب را که در آنجا
نه شیر خواره ببیند نه آب داشته باشد
 
گذشت واقعه آنجا رسیده ایم که باید
غزل زمان بیانش حجاب داشته باشد
 
یزید بود ولیکن رباب فکر نمی کرد
که ظرف داخل دستش شراب داشته باشد...
 
علی زمانیان

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#32
کاش میشد که نسیمی خبرت را می برد
خبر سوختن بال و پرت را می برد
 
کاش میشد که زبان دور لبت چرخاندن
اثری داشت که سوز جگرت را می برد
 
کاش جای عطشی که رمقت را برده
خواب می آمد و چشمان ترت را می برد
 
تو روی دست پدر عازم میدان بودی ؟
یا که تقدیر گلویت پدرت را می برد
 
لب زدن ها پدرت را نگرانت کرده
عطش تو نفس مختصرت را می برد
 
فاصله کم شده و حرمله با قدرت زد
دست بابات نبود تیر سرت را می برد
 
خوب شد تیر سه پر گرچه سپر را کج کرد
سنگرت بود و گرنه سپرت را می برد
 
دست و پا می زنی اما پدرت حیران است
گلویت زیر عبا تا به حرم پنهان است
 
این طرف ناله و آن سوی ولی غوغا شد
گرچه لب خشک ولی چشم همه دریا شد
 
مادرش زد به سر و عمه کنارش افتاد
ناله زد وای علی خواهرش از جا پا شد
 
بدن کوچک از پوست به سر بند شده
دفن شد زیر لحد باز پدر تنها شد
 
بعد ازآن واقعه یعنی دم غارت کردن
حرمله پشت حرم آمد و واویلا شد
 
مادرش گفت که ای حرمله لعنت بر تو
به روی نیزه نزن، زخم گلویش وا  شد
 
مادرش داشت کنار پسرش جان می داد
از غم سوختن بال و پرش جان می داد

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#33
دل آقا اسير زلفت بود

خنده ات باده ي حياتش بود

نخ قنداقه ي مطهرتان

لنگر کشتي نجاتش بود

**

 يل شش ماهه اي عجيب که نيست

نوه ي حيدري جگر داري

بي جهت حرمله سه شعبه نساخت

با عمو مي پري جگر داري

**

 گریه هایت برای آب نبود

پدرت را غریب می دیدی

تا که پلک تو را عطش می بست

خواب شیب الخضیب می دیدی

**

حنجرت را بهانه می دیدند

بغض شان جنگ با علی دارد

کوفه با دیدنت هراسان گفت :

چقدر کربلا علی دارد

**خورجینی که در خیال خودش

سود خلخالها کلان تر بود

از هیاهوی نیزه ها فهمید

از پدر هم سرت گران تر بود

**

 رفتی از نیزه سر در آوردی

بین سرها ، سری در آوردی

ناقه ی عمه را حجاب شدی

وقتی از سایه معجر آوردی

 

وحید قاسمی

 

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#34
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را
 
پروانه به هم ریخته گهوارۀ خود را
تا باز كند از پر قنداق، پرش را
 
تلخ است پدر گریه كند، طفل بخندد
سخت است كه پنهان بكند چشم ترش را
 
دور و برش آن‌قدر كسی نیست كه باید
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را
 
مادر نگران است، خدایا ! نكند تیر
نیت كند، از شیر بگیرد پسرش را
 
هم چشم به راه است كه سیراب بیارند
هم دلهره دارد كه مبادا خبرش را...
 
ای وای از آن تیر و كمانی كه گرفته‌ست
این بار سپیدی گلویی نظرش را
 
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی كه شكسته‌ست مصیبت كمرش را
 
علی عباسی

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#35
میان خطبه، میان بگو مگو انداخت
همان که ولوله در لشگر عدو انداخت
 
همان که خیره به دست حسین شد... آری
چرا نگاه به باریکی گلو انداخت؟
 
نشست و ..تیر میان کمان گرفت و کشید
نشست تیر و سرش را ز روبه رو انداخت
 
امیدبود که رحمی کند ولی افسوس
میان این همه امید و آرزو انداخت
 
تو را حسین چه ناباورانه می نگرد
که بود غنچه او را ز رنگ و رو انداخت
 
تو تشنه بودی و بابا فقط به خاطر تو
به قوم سنگدل رو سیاه ، رو انداخت
 
تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را
به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت
 
حسین خون گلو را به آسمان پاشید
سپس عبای خودش را به روی او انداخت
 
و پشت خیمه  همین دفن کردنش بس بود
 به نیش نیزه  کسی را به جستجو انداخت
 
خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید
و دشمن تو خودش را از آبرو انداخت
 
هادی ملک پور

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#36
بست بر روی سر عمامه پیغمبر را

رفت تا بلکه پشیمان بکند لشکر را

 

من به مهمانی تان سوی شما آمده‌ام

یادتان نیست نوشتید بیا؟ آمده‌ام

 

ننوشتید بیا کوه فراهم کردیم؟

پشت تو لشکر انبوه فراهم کردیم

 

ننوشتید زمین ها همه حاصلخیزند؟

باغ هامان همه دور از نفس پاییزند

 

ننوشتید که ما در دلمان غم داریم؟

در فراوانی این فصل تو را کم داریم

 

ننوشتید که هستیم تو را چشم به راه؟

نامه نامه لک لبیک ابا عبدالله

 

حرف هاتان همه از ریشه و بُن و باطل بود

چشمه هاتان همگی از ده بالا گِل بود

 

باز در آینه، کوفی صفتان رخ دادند

آیه‌ها را همه با هلهله پاسخ دادند

 

نیست از چهره آیینه کسی شرمنده

که شکم ها همه از مال حرام آکنده

 

بی‌گمان در صدف خالی‌شان درّی نیست

بین این لشکر وامانده دگر حرّی نیست

 

بی وفایی به رگ و ریشه آن مردم بود

قیمت یوسف زهرا دو سه مَن گندم بود

 

آی مردم پسر فاطمه یاری می‌خواست

فقط از آن همه یک پاسخ آری می‌خواست

 

چه بگویم به شما هست زبانم قاصر

دشت لبریز شد از جمله هل من ناصر

 

در سکوتی که همه مُلک عدم را برداشت

ناگهان کودک شش ماهه علم را برداشت

 

همه دیدند که در دشت هماوردی نیست

غیر آن کودک گهواره نشین مردی نیست

 

آیه آیه رجز گریه تلاوت می کرد

با همان گریه خود غسل شهادت می کرد

 

گاه در معرکه آن کار دگر باید کرد

گریه برنده تر از تیغ عمل خواهد کرد

 

عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند

داستان را همه اهل حرم می دانند

 

بعد عباس دگر آب سراب است سراب..

غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب…

 

مرغِ در بین قفس این در و آن در می‌زد

هی از این خیمه به آن خیمه زنی سر می زد

 

آه بانو چه کسی حال تو را می فهمد؟

علی از فرط عطش سوخت، خدا می فهمد

 

می رسد ناله آن مادر عاشورایی

زیر لب زمزمه دارد: پسرم لالایی

 

کمی آرام که صحرا پر گرگ است علی

و خدای من و تو نیز بزرگ است علی

 

کودک من به سلامت سفرت، آهسته

می‌روی زیر عبای پدرت آهسته

 

پسرم می روی آرام و پر از واهمه‌ام

بیشتر دل نگران پسر فاطمه ام

 

پسرم شادی این قوم فراهم نشود

تاری از موی حسین بن علی کم نشود

 

تیر حس کردی اگر سوی پدر می‌آید

کار از دست تو از حلق تو بر می‌آید

 

خطری بود اگر، چاره خودت پیدا کن

قد بکش حنجره‌ات را سپر بابا کن

 

سید حمید برقعی

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#37
یابن خیر النساء خداحافظ
در پناه خدا، خداحافظ
 
تو هنوزم مرا نبوسیدی
پدر تشنه ها خداحافظ
 
دست کم می شود مرا ببری
مرد بی انتها خداحافظ
 
خواهشی قبل بُردنم دارم
التماس دعا خداحافظ
 
بی قراری، قرار می خواهی
من نمردم، که یار می خواهی
 
پر پرواز و بال پروازی
انتهای زمان آغازی
 
چه کنم یار کوچکت باشم
چه کنم تا دلت شود راضی
 
اکبرت رفت با عمو چه شود
یک نگاهی به من بیندازی
 
هر چه باشم منم علی هستم
از چه با بی کسیت می سازی؟
 
یاد دارم مرا بغل کردی
گفتی ای یار آخرم نازی
 
سخنانت عجیب غوغا کرد
بند قنداقه ی مرا وا کرد
 
روی دستان باب من رفتم
با سرم باشتاب، من رفتم
 
خیمه پرسید بر نمی گردی؟
مگر اینکه به خواب، من رفتم
 
مشک سقاییِ عمویم کو ؟
تا کنم پُر ز آب، من رفتم
 
چه کنم واقعاً پدر تنهاست
عذر خواهم رباب، من رفتم
 
پشت سرهای ما چه می ریزی
اشک غم جای آب، من رفتم
 
گر چه بی شیر، زاده ی شیرم
می روم انتقام می گیرم
 
وقت آن شد خودی نشان بدهم
نا توانم تو را توان بدهم
 
در میان قنوت دستانت
چون علی اکبرت، اذان بدهم
 
دوست دارم کنار پیکر تو
با لبی خشک و تشنه جان بدهم
 
یا ز سر نیزه چون سرت با سر
به سر عمه سایبان بدهم
 
یا همین که رباب لا لا گفت
با سرم نیزه را تکان بدهم
 
تا ز حلقم سپیده پیدا شد
حرمله با سه شعبه اش پا شد
 
یک سه شعبه مرا ز عمه گرفت
خنده را بی حیا، ز عمه گرفت
 
در هیاهوی دست و پا زدنم
بی سر و بی صدا ز عمه گرفت
 
تیر پایان به جمله داد و مرا
در هوا بی هوا ز عمه گرفت
 
تن من دست خاک، سر را هم
سر این نیزه ها ز عمه گفت
 
اصغرت بال و پر در آورده
از سر نیزه سر در آورده
 
نیزه دارم همین که راه افتاد
موی من شانه شد به پنجه ی باد
 
مادرم مات خنده ام شده بود
از تماشام، گریه سر می داد
 
درِ دروازه را که رد کردیم
دور و اطراف شهر سنگ آباد
 
سنگشان بی هوا به سر می خورد
سرم از روی نیزه می افتاد
 
همسفرها به من نمی گویید
سنِّ شش ماهگی مبارک باد؟
 
سدّ برخورد سنگ و سر نشدم
بی بدن بودنم، اجازه نداد
 
حال که، تکلیف من مشخص شد
اصغر از محضرت مرخص شد
 
حامد خاکی

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#38
اوّلین روز است که بی گهواره می گردی علی

یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی

 

آخرین باری که بستم بند این قنداق را

بر دلم افتاد دیگر بر نمی گردی علی

 

خنده ات شرمنده می سازد پدر را گریه کن

بس کن این لبخند، اشکم را در آوردی علی

 

زانویت را جمع کردی بسکه پیچیدی ز تیر

دست ها را مست کردی بسکه پر دردی علی

 

باز کن از ساقه ی این تیر انگشتان خود

نیست همبازی تو بی چاره ام کردی علی

 

بی تعادل هستی و ماتم چگونه با سرت

حجم تیر حرمله را تاب آوردی علی

 

می زنی لبخند و پیدا می شود سرهای تیر

عاقبت دندان شیری هم در آوردی علی

 

حسن لطفی

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#39
ظهر ست و خون در دشت ، گُل می پروراند
ظهر ست و فردا ریشه در خون می دواند
 
 آنقدر غم در دشت جولان می دهد تا
 شش ماهه ها را هم به میدان می کشاند
 
شش ماهه ای از فرط غیرت ، با لب خشک
خود را به آغوش شهادت می رساند
 
این گریه ها و بی قراری ها بهانه ست
 تا خویش را از دست مادر وا رهاند
 
باید امامش را کند یاری، نباید
 یک لحظه هم خون خدا تنها بماند
 
مادر ! تحمل کن... که فردا این سر من
از نیزه های نیزه داران جا نماند
 
مطهره عباسیان

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#40
توان گریه ندارد تو را صدا بزند
چقدر کودک شش ماهه دست و پا بزند
 
کمان کشیده ببین کفر... و خوب می داند
که تیر آخر این ظلم را کجا بزند
 
گلـوی تشنه و تیغ برهنه ، یا الله
تمام ترسم از این است عشق جا بزند
 
گرفته کینه به دل کوفه گویی از جمرات
گرفته سنگ به ناموس مرتضی بزند
 
خوش آن سری که سر نیزه سر بلند شود
خوش آن دلی که به دریای کربلا بزند
 
گزیده بود عطش را، وگرنه آسان بود
عصای معـجزه بر نیل نینـوا بزند
 
ندیده بود بیابان گلوی خشکی را
که دست رد به تمنای آب ها بزند
 
نشسته مشک به سوگ دو دست بی یاور
رسیده  وقت که فریاد یا اَخا بزند
 
کفن به دوش شهادت کشیده محرم وار
ذبیح علقمـه تا خیمه در منا بزند
 
هزار سال مگر بگذرد که روزی عشق
دوباره دست بدین گونه کارها بزند
 
علی فردوسی



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعارشب سوم محرم(روضه حضرت رقیه(س)) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 107 6,484 09-24-2017, 12:59 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب یازدهم محرم-شام غریبان اربابم حسین واشعارورودکاروان به کوفه-امان ازدل زینب ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 74 4,580 10-12-2016, 06:25 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب و روز دهم محرم-عاشورای حسینی(حضرت ارباب سیدالشهدا-اباعبدالله الحسین ع ) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 74 3,776 10-12-2016, 06:22 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب پنجم محرم(حضرت عبدالله بن الحسن(ع)) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 17 1,755 10-07-2016, 12:27 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب چهارم محرم(روضه طفلان حضرت زینب(س))) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 15 1,708 10-06-2016, 12:14 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  شعری زیبا در مورد حضرت مهدی(عج) zahraj4 0 1,199 03-09-2016, 09:07 AM
آخرین ارسال: zahraj4
  اشعار شهادت حضرت زهرا (س) -یامولاتی یا فاطمه الزهرا اغیثینی ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 83 3,756 03-07-2016, 09:22 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعار شهادت غریب بقیع؛یادگارکربلا؛حضرت زین العابدین ؛سیدالساجدین امام سجاد(ع) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 23 2,190 10-26-2015, 08:15 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  چند خط شعری ازمن حقیر ناقابل؛ پیشکش به ساحت مقدس حضرت ارباب اباعبدالله الحسین( ع ) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 0 962 10-23-2015, 07:06 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب و روزنهم محرم-تاسوعای حسینی(حضرت سقا -علمدارحسین-یل کربلا-ابوالفضل العباس«ع») ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 110 4,526 10-23-2015, 05:09 AM
آخرین ارسال: Nahid74

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان