اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعارناظم حکمت
زمان کنونی: 01-17-2021، 10:30 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Autumn Lady
آخرین ارسال: Autumn Lady
پاسخ 13
بازدید 2518

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
حکمت اشعارناظم

اشعارناظم حکمت
#1
از فرازِ بامِ خانه ها در شهرِ دوردستِ من
از درونِ درياي مرمره
از ميانِ پائيزِ غم زده
صداي تو آمد                   
گرم و روان
تنها سه دقيقه
و بعد تلفن خاموش شد

ناظم حکمت
ترجمه : احمد پوري


تو با چشمان سبزت
در زير آفتاب خواهي خوابيد
من
خميده بر رويت
همچون نظاره‌ي سهمناک‌ترين حادثه کائنات
به تماشايت خواهم نشست

ناظم حکمت
نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#2
در ايـن ديـرگـاه
در ايـن شـب پـايـيـزي
از کلمـات تـو سـرشـارم
ايـن کلمـات
چون زمـان
چون مـاده بـار دارنـد
چون چشـم ، عريـان
چون دسـت ، سنگيـن
و چون ستـارگـان
درخـشـان

کلمـات تـو بـه مـن رسيـد
آنهـا از دل و انـديشـه و تـن  تـوسـت
کلمـات تـو ، تـو را بـه مـن آورد
آنها ، مـادر
آنها ، بـانـو
آنها ، رفيـقنـد
آنها ، محـروم
تـلـخ
شـاد
امـيـدوار و قهـرمـانـنـد
کلمـات تـو ، انـسـانـنـد

ناظم حکمت
مترجم : ايرج نوبخت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#3
آنقدر بر شيشه هاي بخار گرفته شهر
حرف اول نام تو را نوشته ام
ديگر مردم شهر مي دانند
نام زيباي تو با کدام حرف شروع مي شود

ناظم حکمت 


ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ
ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ناظم حکمت


خيره در چشمانت که مي شوم
بوي خاک آفتاب خورده به مشامم مي خورد
گم مي شوم در گندمزار
ميان خوشه ها
بال به بال شراره هاي سبز در بيکران ها به پرواز در مي آيم
چشمان تو چون تغيير مداوم ماده
هر روز پاره اي از رازش را مي نمايد
اما هرگز
تن به تسليمي تمام نمي دهد

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#4
قصه يك جدايي

مرد گفت : دوستت دارم
سخت ، ديوانه وار
انگار كه قلبم را شبيه شيشه اي
در مشت فشرده و انگشتهايم را بريده باشم

مرد گفت : دوستت دارم
به عمق، به گستراي كيلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد در صد
صد در بي نهايت ، در بي كران در صد

زن گفت : با ترس و اشتياقي كه داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تكيه دادم
و حال آنچه كه مي گويم
تو چون نجوايي در تاريكي مرا آموختي
وخوب مي دانم
كه خاك چگونه چونان مادري با گونه هاي آفتابي اش
آخرين و زيبا ترين كودكش را شير خواهد داد
اما گزيري نيست
گيسوانم پيچيده بر انگشتان كسي است كه
روي بر مرگ نهاده
و اين سر را رهايي ممكن نيست

تو
رفتني هستي
حال اگر چه خيره بر چشمان نوزادمان بنگري
تو
رفتني هستي
حال اگر چه مرا رها سازي
زن سكوت كرد
در آغوش هم فرو رفتند

كتابي بر زمين افتاد
پنجره اي بسته شد
از هم جدا شدند

ناظم حکمت
مترجم : ياشار ياغيش

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#5
من , در تو , ماجراي به قطب رفتن يک کشتي را
من , در تو , کشف تقدير قمارباز را
در تو , فاصله ها را
من , درتو
ناممکني ها را دوست مي دارم
غوطه ور شدن در چشمان ات , چون جنگلي غوطه ور در نور
و خيس از عرق و خون , گرسنه و خشمگين
با اشتهاي صيادي , گوشت تن ات را به دندان کشيدن
من , در تو , ناممکني ها را دوست مي دارم
اما , نااميدي ها را
هرگز

ناظم حکمت
مترجم : ياشار ياغيش


به پيري خو مي‌گيرم
به دشوارترين هنر دنيا
کوبه اي به در براي آخرين بار
و جدايي بي انتها

ساعت‌ها مي‌گذرند ، مي گذرند ، مي گذرند
مي خواهم بيشتر بفهمم حتي به قيمت ايمانم
خواستم چيزي برايت بگويم نتوانستم
دنيا مزه سيگار ناشتا دارد
مرگ پيش از همه چيز تنهايي اش را برايم فرستاده

حسرت مي برم به آنان که حتي نمي دانند دارند پير مي شوند
بس که سرشان گرم کارشان است

ناظم حکمت
ترجمه‌ي احمد پوري

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#6
دير هنگام
در شبي پاييزي
پر هستم از کلمات تو

کلماتي ابدي
مانند زمان ، همانند ماده

برهنه ، چنان چشم
سنگين ، به سان دست
و درخشان ، همانند ستاره ها

کلمات تو ، سوي من آمدند
کلماتي از قلب  ذهنت
از پوست و استخوان ات

کلمات ات ، تو را آوردند
آن کلمات
مادر
زن
و دوست بودند

کلمات تو
اميدوار
غم انگيز
مسرور
و قهرمان بودند

کلمات تو
انسان بودند

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#7
از به دوش کشيدن من خسته شدي
سنگين بودم
از دست هايم خسته شدي
و از چشم هايم
و از سايه ام
حرف هايم تند و آتشين بودند
روزي مي آيد
ناگهان روزي مي آيد
که سنگيني ردپاهايم را
در درونت حس کني
رد پاهايي که دور مي شوند
و اين سنگيني
از هر چيزي طاقت فرساتر خواهد بود

ناظم حکمت
مترجم : رسول یونان

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#8
همسر

محل تولدش کجاست
چند ساله است
نمي دانم
و در پي دانستنش نيستم
هرگز نپرسيدم
و به آن نينديشيدم
نمي دانم

همسرم
بهترين زن دنياست
درباره ي او واقعيت هاي ديگر اهميتي ندارد

ناظم حکمت 


زانو زده ام

زانو زده ام ، مي نگرم به خاک
به علف ها مي نگرم
گل هايي روييده است به رنگ آبي آبي
به آن ها مي نگرم
تو چون خاک بهاراني محبوب من
به تو مي نگرم

طاق باز دراز کشيده ام ، آسمان را مي بينم
شاخه هاي درخت را مي بينم
لک لک ها را در پرواز مي بينم
با چشماني گشوده ، رويا مي بينم
تو چون آسمان بهاراني
تو را مي بينم 

شب هنگام ، آتشي افروخته ام در دشت ، آتش را لمس مي کنم
آب را لمس مي کنم
نقره را لمس مي کنم
تو چون آتشي افروخته در زير ستارگاني
تو را لمس مي کنم 

کنار انسان ها زندگي مي کنم و انسان ها را دوست مي دارم
حرکت را دوست مي دارم
تفکر را دوست مي دارم
مبارزه را دوست مي دارم
تو انسان بهاراني
محبوب من
تو را دوست مي دارم

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#9
آن‌ها دشمنان اميدند ، عشق من
دشمنان زلالي آب
و درخت پر شکوفه
دشمنان زندگي در تب و تاب
آن‌ها برچسب ِ مرگ بر خود دارند
دندانهائي پوسيده و گوشتي فاسد
بزودي مي‌ميرند و براي هميشه مي‌روند

آري عشق من
آزادي
نغمه خوان
در جامه نوروزي
بازو گشاده مي‌آيد
آزادي در اين کشور

ناظم حکمت
برگرفته از کتاب : تو را دوست دارم چون نان و نمک

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#10
من در دنياي ممنوع زندگي مي‌کنم
بوئيدن گونه دلبندم
ممنوع
ناهار با فرزندان سر يک سفره
ممنوع
همکلامي با مادر و برادر
بي‌نگهبان و ديواره سيمي
ممنوع
بستن نامه‌اي که نوشته‌اي
يا نامه سربسته تحويل گرفتن
ممنوع
خاموش کردن چراغ ، آنگاه که پلک‌هايت به هم مي‌آيند
ممنوع
بازي تخته نرد
ممنوع
اما چيزهاي ممنوعي هم هست
که مي‌تواني گوشه  قلبت پنهان کني
عشق ، انديشيدن ، دريافتن

ناظم حکمت
از کتاب : تو را دوست دارم چون نان و نمک



پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان