آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعارناظم حکمت
زمان کنونی: 01-23-2021، 06:34 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Autumn Lady
آخرین ارسال: Autumn Lady
پاسخ 13
بازدید 2536

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
حکمت اشعارناظم

اشعارناظم حکمت
نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#15
از فرازِ بامِ خانه ها در شهرِ دوردستِ من
از درونِ درياي مرمره
از ميانِ پائيزِ غم زده
صداي تو آمد                   
گرم و روان
تنها سه دقيقه
و بعد تلفن خاموش شد

ناظم حکمت
ترجمه : احمد پوري


تو با چشمان سبزت
در زير آفتاب خواهي خوابيد
من
خميده بر رويت
همچون نظاره‌ي سهمناک‌ترين حادثه کائنات
به تماشايت خواهم نشست

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#11
مي خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و براي يک هفته

در گنجه اي بگذارم
و قفل کنم
در تاريکي يک گنجه خالي

و روي شانه هايم
در جاي خالي سرم
چناري بکارم
و براي يک هفته
در سايه اش آرام بگيرم

ناظم حکمت 


چشم هاي تو

چشم هاي تو ، چشم هاي تو ، چشم هاي تو
خواه در زندان به ديدارم بيايي ، خواه در مريض خانه
چشم هاي تو ، چشم هاي تو ، چشم هاي تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتاليا
در صبحگاهان اواخر ماه مي

چشم هاي تو ، چشم هاي تو ، چشم هاي تو
بارها در برابرم گريستند
خالي شدند
چونان چشم هاي درشت کودکي شش ماهه
اما يک روز هم بي آفتاب نماندند

چشم هاي تو ، چشم هاي تو ، چشم هاي تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند ، چشم هاي تو
و تا جايي که در مي يابند
دلبستگي انسان ها را به دنيا ببينند
که چگونه افسانه اي مي شوند و زبان به زبان مي چرخند

چشم هاي تو ، چشم هاي تو ، چشم هاي تو
بلوط زاران ( بورصه ) اند در پاييز
برگ هاي درختانند بعد از باران تابستان
و ( استانبول ) اند در هر فصل و هر ساعت

چشم هاي تو ، چشم هاي تو ، چشم هاي تو
گل من ! روزي خواهد رسيد
روزي خواهد رسيد که
انسان هاي برادر
با چشم هاي تو همديگر را خواهند نگريست
با چشم هاي تو خواهند نگريست

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#12
کتابي مي خوانم
تو در آني
ترانه اي مي شنوم
تو در آني
نان مي خورم
در برابرم توئي
کار مي کنم
مي نشيني و چشم در من مي دوزي
اي هميشه حاضر من
با همديگر سخن نمي گوئيم
صداي همديگر را نمي شنويم
اي بيوه ي هشت ساله ي من ...

ناظم حکمت 


درختان پر شکوفه بادام را دیگر فراموش کن
اهمیتی ندارد
در این روزگار
آنچه را که نمی توانی بازیابی به خاطر نیاور
موهایت را در آفتاب خشک کن
عطر دیرپای میوه ها را بر آن بزن
عشق من ، عشق من
فصل پاییز است...

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#13
روزي مي آيد
ناگهان روزي مي آيد
که سنگيني رد پاهايم را
در درونت حس مي کني
رد پاهايي که دور مي شوند
و اين سنگيني

از هر چيزي طاقت فرساتر خواهد بود

ناظم حکمت


چشمان بانوی من به رنگ میشی است
با امواجی سبز در درونشان
چون رگه های سبز بر طلا
یاران ! چگونه است این
در این نه سال
بی آنکه دستم به دست او بخورد
من در اینجا پیر می شوم
او در آنجا

محبوب من
که گردن بلورینت چین می خورد
ما هرگز پیر نخواهیم شد
زیرا که پیری
یعنی جز خود به کسی دل نبستن

ناظم حکمت

نویسنده :Autumn Lady   آفلاین
#14
گفت به پيشم بيا
گفت برايم بمان
گفت به رويم بخند
گفت برايم بمير
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم .

ناظم حکمت 



چشمانم را می بندم
در تاریکی تو هستی
به پشت خوابیده ای
پیشانی و مچهایت
مثلثی از طلا

درون پلک های بسته ام هستی محبوبم
درون پلک های بسته ام ترانه ها
آنجا همه چیز با تو آغاز می شود
با تو جان می گیرد
با تو می زید

ناظم حکمت

زندگي يعني اميدوار بودن محبوب من
زندگي
مشغله اي جدي است
درست مثل دوست داشتن تو

ناظم حکمت



پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان