آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعاری به مناسبت ماه محرم
زمان کنونی: 01-23-2021، 06:05 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
پاسخ 415
بازدید 17340

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
ماه به مناسبت محرم اشعاری

اشعاری به مناسبت ماه محرم
نویسنده :yalda73   آفلاین
#31
بابا نبودی بعد تو بال و پرم ریخت

آتش گرفتم سوختم برگ و برم ریخت

بابای خوبم تا تو بودی خیمه هم بود

تا چشم بستی دشمنت سوی حرم ریخت

عمه صدا میزد همه بیرون بیایید

جاماندم و آتش به روی چادرم ریخت

بابا، عمو، داداش، عموزاده، کجایید؟

مشتی حسود بد دهن دور و برم ریخت

چشمم، سرم، دستم، کف پاها و پهلوم ...

بابا سپاهِ درد روی پیکرم ریخت

موهای من بابا یکی هست و یکی نیست

ازبس که دست و سنگ و آتش بر سرم ریخت



هم گوشواره هم النگوی مرا برد

میخواست معجر را برد موی مرابرد



باسر رسیدی پس چرا پیکر نداری؟

تو هم که جای سالمی در سر نداری!

این موی آشفته چرا شانه نخورده؟

بابا بمیرم من مگر دختر نداری؟

مثل خودم خیلی مصیبت ها کشیدی

اما تو مَردی و غم معجر نداری

قرآن نخوان بر روی نیزه، می زنندت

بنشین به زانویم اگر منبر نداری

هربارکه رفتی سفر چیزی خریدی

بابا از آن سوغات ها دیگر نداری؟

شاعر: داود رحيمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#21
سنگ میخورد و بابا نفسم بند آمد

آه خورشید پر از خون غریبستانم

خاطرات خوش وقت سحرم یادم هست

با همان دستِ پر از مهر که گاهی شبها

میزدی شانه به موهای سرم یادم هست



کاش میشد که زمان سمت عقب برمی گشت

تا که همبازی گهواره اصغر بشوم

یا بر آن شانه پر مهر عمو

باز یکبار دگر مثل کبوتر بشوم



خیل یاران تو یک یک همه رفتند، ولی

نور امید پدر در دل من باقی بود

هیچ کس جرأت بی حرمتی خیمه نداشت

دور تا دور حرم تا خبر از ساقی بود



عصر آن واقعه تلخ وقیحانه پدر

موج توهین و جسارت به حرم بالا رفت

معجر از روی زنان در دل صحرا افتاد

تا که دیدند سرت بر افق نی ها رفت



موجی از ترس چنان دور و برم را پر کرد

که زمین خوردم و بر خار تیمم کردم

تا که از دشمن تو سیلی محکم خوردم

را برگشتن خود را به حرم گم کردم



بی حیایی که یتیمان تو را زد دیدم

چقدر زیور و خلخال کف مشتش بود

نیزه داری که سرت را همه جا میچرخاند

خاتم دست تو در داخل انگشتش بود



دل صحرا به گمانم که به حالم میسوخت

تا به لب آمده از سوز جگر فریادم

درد زانوی عجیبی ست گرفتم بابا

چند باری که من از ناقه زمین افتادم



چشم بارانی زینب به خدا شاهد بود

روی پیشانی ام از غصه که چین می افتاد

سنگ میخورد و بابا نفسم بند آمد

سرت از نیزه که گاهی به زمین می افتاد



عمه میگفت پدر خانه خولی رفتی

آن شبی را که زمین دید به خود عطر حضور

پر شد بوی گل یاس فضای مطبخ

از جنان آمد و شد فاطمه مهمان تنور



عمه تا رأس تو بر قله نی ها می دید

اشک می رخت و بر صفحه زانو میزد

دل من سوخت به حالش، که از بس دیدم

دو دروازه به شمر و سنان رو میزد



هر چه میگفت که اهل حرمت را نبرند

سمت دروازه ساعات و به بازار نشد

هر چه میخواست پدر سعی کند آل علی

نشود مضحکه در دیده انظار نشد



ایستاد از حرکت ناقه و دیدم مردم

دور سرها همه با هلهله می رقصیدند

تا دم ظهر فقط عده ای لات و هرزه

دور تا دور حرم یکسره می چرخیدند



بین بازار در آن اوج شلوغی فردی

رو به اهل حرمت یکسره هیزی می کرد

زیر آن نیزه پر خون عمو عباسم

داشت با شمر فقط بحث کنیزی می کرد



اثراتی به گل روی تو از کوفه به جاست

در تنوری که غریبانه سرت سوخته شد

در دل طشت طلا قاری قرآن شدی و

لب و دندان تو با چوب به هم دوخته شد

شاعر: مجيد قاسمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#22
چقدر فاصله افتاد به ابروهایت

باز دور و بر ما معرکه برپا شده است

یا سر قامت رعنای تو دعوا شده است

تو مگر وعده ندادی به حرم آب بری

پس چرا جایگهت سینه صحرا شده است

تیرهایی که همه از پس نخلستان ریخت

با چه نظمی به میان بدنت جا شده است

جگرم پاره نکن پای نکش روی زمین

به خدا پشت و پناهم کمرم تا شده است

چون که در بین حرم خوش قد و بالا بودی

باورم نیست که اینگونه سرت وا شده است



چقدر فاصله افتاد به ابروهایت

از چه رو خورده به هم حالت گیسوهایت



خواستم بعد ظفرهای تو تکبیر کشم

مرهمی بر جگر مادر بی شیر کشم

حال باید بنشینم به کنار بدنت

با دلی سوخته از چشم ترت تیر کشم

مانده ام فرق تو با تکه عبایی بندم

یا که از پیکر تو نیزه و شمشیر کشم

باید اینبار به زینب عوض پاسخ خود

جسم صد چاک در آیینه به تصویر کشم

کودکان تا خبر از حال عمو پرسیدند

عکس شیر حرمم بسته به زنجیر کشم



تیر ها یک به یک از پای درت آوردند

ای برادر چه بلایی به سرت آوردند



باز برخیز که در معرکه گرداب کنی

لب خشکیده بر علقمه سیراب کنی

تو قرار است که با آب حرم برگردی؟

یا دل از زینب ماتم زده بی تاب کنی

یا بچسبان به رکاب علمت را بردار

تا که مشک حرم و قلب مرا آب کنی

چشم بر راه تو بر خیمه رباب است هنوز

تا به آغوش خودت اصغر او خواب کنی

شک ندارم که قرار است تو در خلستان

داغ خود را وسط سینه من قاب کنی



درصدد بود که دشمن بزند هست تو را

قرعه افتاد که اول بزند دست تو را



التماست بکنم تا نروی از بر من

ای امید حرم و قوت بال و پر من

تا که با قامت خم سوی تو را افتادم

هو کشیدند مرا ساقی آب آور من

باید اینبار تو را جمع کنم بین عبا

ارباً اربا شده ای مثل علی اکبر من

بوی یاس بدن و خنده بر لب از چیست؟

مادرت آمده دیدار تو یا مادر من؟

ای برادر غضب گوشه چشمت کافی است

تا که دشمن نرود دور و بر خواهر من



باید اول بدنت دور ز مرکب بکنم

فرصتی نیست تنت را که مرتب بکنم



شمر اینجاست که با خنده تماشات کند

قد رعنای تو در علقمه خیرات کند

سر ماهت ترکی دارد و ماندم که چه سان

زینبم با تو سر نیزه ملاقات کند

غیرت الله رجز سر بده شاید دشمن

نتواند به حرم چشم خودش مات کند

این جماعت به سرش نیت بد دارد تا

خواهرم راهی دروازه ساعات کند

شمر در دور و برت پرسه زنان میخندد

مادرم آمده ای کاش مراعات کند



زخم های بدنت با چه مداوا بکنم

کاش میشد کفنی بر تو مها بکنم

شاعر: مجيد قاسمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#23
زبانحال حضرت زينب در ورود به كربلا

سایه ات تا روز محشر بر سر من مستدام..

بهجه قلبی علیک دائما منی السلام..

قرص قرص است از کنارت بودنم دیگر دلم..

تکیه گاه شانه های خسته ام در هر مقام..

پابه پایت آمدم یک عمر همدل همنفس

پابه پایت آمدم هرجاکه رفتی گام گام

باتو این پنجاه سال احساس عزت داشتم..

باتو در محمل نشستم در کمال احترام

باتو تا اینجا رسیدم بی غم و بی دردسر

باتو میگویند از امنیت من خاص و عام..

اسم اینجارا که گفتی سینه ام آتش گرفت

شعله ور شد خاطرم از غصه های ناتمام..

نخل میبینم؟!و یا اینکه سپاه آورده اند..

سرنوشت ما چه خواهد شد اخا ماذا الختام؟

باتو دارم سایه سر با ابالفضلت رکاب

بی تو وای از ناقه ی بی محمل و اشک مدام..

باتو دور خیمه اهل حرم آرامش است..

بی تو وای از آتش افتاده بر جان خیام..

باتو هرصبح آفتاب اول سلامم میکند

بی تو زینب میرود بی پوشیه بازار شام..

با علی اکبر عصای دست پیری داشتم

بی علی اکبر من و باران سنگ از روی بام

باتو دست هیچکس حتی به سمت من نرفت..

بی تو مارا میبرند اشرار تا بزم حرام..

شاعر: سيد پوريا هاشمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#24
پهلویم افتاد دست قنفذ شام و شکست ...

دست کوچک میکند مشکل گشایی بارها

میشود با جلوه اش آسانترین دشوارها

این عروسک های بالای ضریحش میزنند

خط بطلان بر تمام شبهه و انکارها..

گفته اند اصلا نبوده دختری با این صفات

کیست پس آنکه دهد صحت به این بیمارها..

خواب ابراهیم و خواب دخترش کافی نبود؟

هرکسی را نیست فیض درک این اسرارها

مرجع تقلیدها پابوسی اش را میکنند

مینویسند از کراماتش همه اعصارها..

گرچه صحنش کوچک است اما بهشت اعظم است

طعنه بر ملک سلیمان دارد و دربارها

گرد و خاک چادرش کار مسیحا میکند

وقف او کردند دل را تا ابد دلدارها..

مرقدش نزدیک بازارست یعنی برده اند

دختر ارباب مارا کوبه کو بازارها..

ناگهان لب باز کرد و شکوه را آغاز کرد

وای بابا از یتیمی وای از انظارها..

آنقدر زخم است پایم که ز پا افتاده ام

زحمتم افتاده دیگر گردن دیوارها

راستی دیدی چگونه خیمه را آتش زدند؟

راستی دیدی که افتادم ز ناقه بارها؟

پهلویم افتاد دست قنفذ شام و شکست

نیست اینجا ضربه ی پا کمتر از مسمارها..

شاعر: سيد پوريا هاشمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#25
من مادر شهید شدم پای عشق تو..

آخر خودت بگو چقدر ربنا کنم؟

باچشمهای خیس خدا یاخدا کنم؟

وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده

در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم

درد غریبی تو به جانم شرر زده

این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟

پنجاه سال از تو خجالت کشیده ام

وقتش رسیده دین خودم را ادا کنم

خواهر بلاکش غم و درد برادر است

باید برای تو در سپر دست و پا کنم

امروز اگر برای تو از این دو نگذرم

فردا چگونه رو به سوی مصطفی کنم؟!

شاگرد مادرم که برای امام سوخت

وقتش رسیده است به او اقتدا کنم..

روح و روان من جگرم را قبول کن

لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن..

سربازهای خواهرت آماده اند اخا

بنگر چگونه پای تو افتاده اند اخا

هرچند کوچکند ولی مرد جنگی اند

هرچند کوچک اند علی زاده اند اخا

در اضطراب رد شدن از جانب تواند

از دیشب است که سر سجاده اند اخا..

از من اسیر عشق شدن ارث برده اند

هستند چون اسیر تو آزاده اند اخا..

وسع کم مرا به بزرگی خود ببخش

این دو برای پیشکشی مانده اند اخا

دیگر نگو دو خوشه انگور زینب اند

دیگر رسیده اند دگر باده اند اخا

ایراد سن و سال نگیر از دو غنچه ام

وقتی قسم به فاطمه ات داده اند اخا

رحمی نما به سوز دل و گریه هایشان

دارو ندار من پدری کن برایشان..

دارند میروند تو حسرت نکش فقط

جانم فدات بار مصیبت نکش فقط

نذر من است پای تو ارباترین شوند

از نیزه دار و حرمله منت نکش فقط

حلا که دین من به تو قدری ادا شده..

حرفی وسط ز عمق جنایت نکش فقط

آرام باش بر سر بالینشان حسین

تو پای از رکاب به سرعت نکش فقط

من راضیم در شاخه گلم را نیاوری

باکام تشنه اینهمه زحمت نکش فقط

درخیمه مانده ام که نبینی غم مرا

آقای خوب من تو خجالت نکش فقط

مردی نمانده غصه نخور زینبت که هست

جانم فدات ناله غربت نکش فقط

مویم سفید شد به تماشای عشق تو

من مادر شهید شدم پای عشق تو..

شاعر: سيد پوريا هاشمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#26
ولدی علی....

درنگاه نافذت دریا مجسم میشود

بهترین اوقات این دنیا مجسم میشود..

پیچش عمامه ات عینا شبیه حیدر است

چون که بر سی مینهی مولا مجسم میشود

جای مهرت فاطمه طرز نگاهت فاطمه

لحظه ی خندیدنت زهرا مجسم میشود..

جبرئیل از عرش می آید پی انزال وحی

در تو انوار محمد تا مجسم میشود..

یک نخ از پیراهنت وقتی که تا کنعان رسید

بی گمان یعقوب هم بینا مجسم میشود

آیه ی تطهیر را بر هرکه خواند آقای ما

عصمتش چون عصمت آقا مجسم میشود

آلت قتاله خوبیست ابروی کجت

سرسپردن لذتش اینجا مجسم میشود

از اذان ظهرتو صد مرده احیا گشت پس

برفراز مادنه عیسی مجسم میشود

صحبت آمد از اذان و گریه ام بالا گرفت

در دل آشفته ام غمها مجسم میشود

لحظه ی افتادن فرزند ارشد روی خاک

زنده زنده مردن بابا مجسم میشود

مرکبی از دور می آید بسوی پیکرت

پیرمردی گرم واویلا مجسم میشود

نه بروی اسب نه!انگار افتاده زمین

روی زانو بی رمق تنها مجسم میشود

چیزهایی از تنت ماندست آن هم جمع نه!

چندتایی پخش در صحرا مجسم میشود

عمه ات پنجاه سال از چشم مردم دور بود

حال دارد عمه در مرئی مجسم میشود

گرچه راوی بر تن تو اربا اربا را نوشت

لیک بر جسمت هزار اربا مجسم میشود

روی زخم ابرویت بابا سر خود را گذاشت

التماسش بین این اعدا مجسم میشود

"خیز ازجا آبرویم را بخر بابا علی

عمه را از بین نامحرم ببر بابا علی"

شاعر: سيد پوريا هاشمي

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#27
قمرش ریخت به هم ...

قمرش ریخت به هم / دید افتاده شبیه پسرش ریخت به هم

تا سپاهش افتاد/ دست بگذاشت به روی کمرش ریخت به هم

خواست جمعش بکند/ دید او ریخته در دور و برش،ریخت به هم

تا سه شعبه پیچید/ خورد بر چشمی و چشم دگرش ریخت به هم

سینه اش وقتی که / نیزه ای رفته فرو تا جگرش،ریخت به هم

تا که با سر افتاد/ تیر بیرون زده و پشت سرش ریخت به هم

قسمتی از صورت / تا سرش خوردزمين بیشترش ریخت به هم

مادرش آنجا بود / پدرش از نجف آمد،پدرش ریخت به هم

حسن لطفی

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#28
ماه محرم تمام شد

ای وای من که ماه محرم تمام شد

ماه عزا و نوحه و ماتم تمام شد

از "کاف" و "ها" گذشته به "...رکزا" رسیده است(۱)

فصل نزول سوره ی مریم تمام شد

خاموش محتشم که دلم غصه دار گشت

"باز این چه شورش است..." در عالم تمام شد

بر روی پشت بام حسینیه چاووشی

گفتا به آه و ناله دمادم : "تمام شد"

امسال هم برای غمش کم گذاشتم

افسوس میخورم سه دهه غم تمام شد

اصلا خوشابحال کسی که به او رسید

وقتی زمان توبه ی آدم تمام شد

من بیشتر برای همین غصه میخورم

-هیهات- رزق و روزی اشکم تمام شد

گفتم بیایم و نمکت روزی ام شود

دیر آمدم؟مگرکه غذاهم تمام شد ؟

از آخرین غروب محرم دلم گرفت

رقص جنون بیرق و پرچم تمام شد

****

گفتم غروب و سوی حرم دل روانه شد

با روضه های او غزل ام جاودانه شد

ارباب بی کفن شه شیب الخضیب حسین(ع)

دور از وطن فتاده و خدالتریب حسین (ع)


شاعر: عليرضا خاكساري

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#29
خواب دیدم

خواب دیدم که گل روی تو پر پر می گـشت

ولبت بسکه ترک داشت ز خون تر می گشت

خواب دیدم نفس ِتـــــــــــــنگ کبوترها را

قفس دست شما را که پُر از پَـر می گشت

خواب دیدم نظرت کـار مســـــــیحا می کرد

هرچه پـــر بود کــــنار تو کبوتر می گشت

راستی گوشــــــه ای از خواب مرا آزرده

که چرا از حرمت چشم تــرت بر می گشت

بی مهابا که دلم در دل آتــــش می سوخت،

قحطی آب که نه.... قحطی معجر می گشت

هرکه از کاشــــــته نـیزه خود بر می داشت

هرکسی پارچه ای داشــت پی سر می گشت

زیر باران پر از سنگ و شن و خاک و کلوخ

افق دید مـــــــن و چشم تو کمتر می گشت

صحبت از نعل که شد لعل لبت ریخت زمین

سینه دشــــــــت زعطر تو معطر می گشت

گرچه بـــــودند در اطراف تنـــت خیلی ها

دور شش گوشه ای ازجسم تو مادر می گشت

تکــــــــــــیه ام داده بـه دیــوار بلند حاشا

آخر خواب که انگار مـــــــــــقدر می گشت

خوب شد نیزه به دســـــــتی به کنارت آمد

قاری من، سر تـــــو در پی منبر می گشت



شاعر : رضا دین پرور

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#30
از خیمه همه اهل حرم را بردند

از خیمه همه اهل حرم را بردند

از پیش نگاهم جگرم را بردند

بستند تمام یاسها را به طناب

در بند اسارت پسرم را بردند

وقتی که بریدند سرم را ز قفا

انگشتر و خود و سِپرم را بردند

تا مادر خسته‌ام عزادار شود

پیراهن دست مادرم را بردند

آن نیزه‌ سوارها که می‌خندیدند

بر شانه‌ی خویشتن سرم را بردند

دیدند کسی نیست مرا یار شود

با تیر، توانِ پیکرم را بردند

در پیش نگاه مادری غمدیده

گهواره‌ی طفل پرپرم را بردند

در خاک نهادم بدنش را اما

قنداقِ علیِ اصغرم را بردند

کردند تمام خیمه‌ها را غارت

حتّی سر طفل مضطرم را بردند

بر نیزه نشسته بودم و می‌دیدم

با پای برهنه دخترم را بردند

می‌دید اباالفضل، ولی با سیلی

بر ناقه سوار و خواهرم را بردند

دیدند که من داغ برادر دارم

مشک و علمِ برادرم را بردند

افتاد عمود خیمه بر روی زمین

تا آبروی دلاورم را بردند

ای وای یکی میان آتش می‌گفت

عباس بیا که معجرم را بردند

همراهِ غزالانِ حریم زهرا

تا شام، دل شعله‌ورم را بردند

تا زینب بی‌پناه را زَجر دهند

تا کوفه و شام، خنجرم را بردند

تا مادرم از مدینه آید آنجا

در کنج تنورشان سرم را بردند


شاعر: رضا باقريان

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعارشب سوم محرم(روضه حضرت رقیه(س)) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 107 5,838 09-24-2017, 12:59 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب یازدهم محرم-شام غریبان اربابم حسین واشعارورودکاروان به کوفه-امان ازدل زینب ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 74 4,175 10-12-2016, 06:25 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب و روز دهم محرم-عاشورای حسینی(حضرت ارباب سیدالشهدا-اباعبدالله الحسین ع ) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 74 3,340 10-12-2016, 06:22 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب پنجم محرم(حضرت عبدالله بن الحسن(ع)) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 17 1,493 10-07-2016, 12:27 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب چهارم محرم(روضه طفلان حضرت زینب(س))) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 15 1,480 10-06-2016, 12:14 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب و روزنهم محرم-تاسوعای حسینی(حضرت سقا -علمدارحسین-یل کربلا-ابوالفضل العباس«ع») ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 110 4,163 10-23-2015, 05:09 AM
آخرین ارسال: Nahid74
  اشعارشب هشتم محرم(حضرت شاهزاده علی اکبر«ع») ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 54 2,840 10-22-2015, 12:26 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب هفتم محرم(حضرت شاهزاده علی اصغر«ع») ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 116 3,903 10-21-2015, 02:03 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  دانلود آهنگ ویژه ماه محرم(درخواستی کاربر) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 12 2,447 10-20-2015, 07:18 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  اشعارشب ششم محرم(حضرت قاسم بن الحسن«ع») ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 27 1,723 10-20-2015, 02:01 AM
آخرین ارسال: movafagh

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان