Agent3-01 محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعار سهیل محمودی
زمان کنونی: 07-14-2020، 10:55 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ..::Baharmast::..
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
پاسخ 19
بازدید 3738

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
اشعار محمودی سهیل

اشعار سهیل محمودی
#1
سهیل محمودی :

شب رفت و صبح دید كه فرداست
پلكی زد و ز خواب به پا خاست

از شرق آبهای كف‌آلود
خورشید بر دمیده و پیداست

با این پرنده‌های خوش آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش، دختر خورشید
این دختری كه این همه زیباست؛

تن شسته در طراوت دریا
كاین گونه دلفریب و دل آراست

زان ابرهای خیس كه ساحل
از دركشان به نرمی دیباست؛

در دوردست آبی دریا
یك لكه ابر گمشده پیداست

گویی كه چشمهای تر او
در كام صبح، گرم تماشاست

این نرم موجهای پیاپی
گیسوی حلقه حلقه دریاست

دریا ـ كه مثل خاطره دور است ـ
دریا ـ كه مثل لحظه همین است ـ

این حجم بی‌نهایت آبی
تلفیقی از حقیقت و رؤیاست

این پاك، این كرامت سیال
آمیزه‌ای ز خشم و مداراست

گاهی چو یك حماسه بشكوه
گاهی چو یك تغزل شیواست؛

مثل علی به لحظه پیكار
مثل علی به نیمه شبهاست

مردی كه روح نوح و خلیل است
روحی كه روح بخش مسیحاست

روحی كه ناشناخته مانده
روحی كه تا همیشه معماست

روحی كه چون درخت و شقایق
نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دوردست شب، شب كوفه
این ناله‌های كیست كه برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخلیه به نجواست

این شب، شب ملائكه و روح
یا رازگونه لیله اسراست؟

آن نور در حصار نگنجید
پرواز كرد هر طرفی خواست

فریاد آن عدالت مظلوم
در كوچه‌سار خاطره برجاست

خود روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست

او بر ستیغ قاف شجاعت
همواره در تجرد عنقاست

در جستجوی آن ابدیت
موسای شوق، راهی سیناست

وقتی كه شب به وسعت یلداست
خورشید گرم یاد تو با ماست

ای چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
یاد هماره سبز تو سقاست

برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ
برمأذنه، بلال در آواست

در سردسیر فاصله، محراب
آغوش گرمجوش تمناست

بی‌تو هنوز كعبه حرمت
با جامه سیه به معزاست

بی‌تو مدینه ساكت و خاموش
بی‌تو هوای كوفه غم‌افزاست

بی‌تو هوای ابری چشمم
عمری برای گریه مهیاست

وقتی تو در میانه نباشی
شادی چو عمر صاعقه كوتاست

بی‌تو گسسته، دفتر مانی
بی‌تو شكسته، چنگ نكیساست

بی‌تو پگاه خاطره تاریك
با تو نگاه پنجره بیناست

بی‌تو صدای آب، غم آلود
با تو نوای نای، طرب‌زاست

ـ ای آن كه آفتاب ترینی! ـ
با تو چه وحشتیم ز سرماست

روح تو چون قصیده بلند است
دیگر چه جای وصف تو ما راست؟
نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#2
گر چه خویش را به هر چه خواستم رسانده ام
عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام

تو : نهایت تمام قله های دوردست
من : کسیکه عشق را به قله ها رسانده ام

هر شب از هزار و یک شبی که با تو بوده ام
دامنی ستاره پیش پای تو فشانده ام

گرچه من سرم برای عشق درد می کند
با وجود این , تو را به دردسر کشانده ام

دامن تمام ابرهای دوردست را
با هوای آفتاب روی تو تکانده ام

گرچه آسمان تمام هستی مرا گرفت
بر لبم به خاطر تو شکوه ای نرانده ام

خوب من ! به جان آینه, به چشم تو , قسم
یک دل زلال در برابرت نشانده ام

حرف آخرم : همین که با تمام شاعریم
غیر تو ، برای هیچکس غزل نخوانده ام !

سهیل محمودی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#3
از بهترین شعرهای سهیل محمودی

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی


حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی

احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#4
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم

در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم


مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم


سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم


در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم


آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم


گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم

شعر از سهیل محمودی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#5
سهیل محمودی :
دست تو باز می کند پنجره های بسته را

هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را

دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم

آینه قدیمی غبار غم نشسته را

پنجره بیقرار تو ، کوچه در انتظار تو

تا که کند نثار تو ،لاله دسته دسته را

شب به سحر رسانده ام ،دیده به ره نشانده ام

گوش به زنگ مانده ام ،جمعه عهد بسته را

این دل صاف کم کٍمک شدست سطحی از ترک

آه ! شکسته تر مخواه ،آینة شکسته را

"سهیل محمودی"

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#6
..تا به کی باید بمانم بسته ی زنجیرها ؟
* * * *
حلقه حلقه می شوند امواج چون زنجیرها
دسته دسته می روند انبوهِ ماهیگیرها

قایق من کو ؟ که در ساحل قرارم هیچ نیست
تا به کی باید بمانم بسته ی زنجیرها ؟

از پرستوهای کوچِ دورها جا مانده ام
مانده ام در انزوای غربت خود ، دیرها

آه ! در تاریکیِ کُنج ِ اتاق ِ محض من
نیست با آیینه ها،لبخندی از تصویرها

فصل ها تکرار پاییزند و،ما هم هیچگاه
هیچ چیز اصلا نفهمیدیم از تغییرها

ای خدایان ! لحظه ای حکم قضا بر من مباد
لعنتی ها ! بس کنید از بازیِ تقدیرها

من جوانی را به پای هرزگی تان ریختم
از سرِ من دست بردارید ای بی پیرها !

*
گزمه های بی درنگ آنک ،شتابان آمدند
در میان دستهاشان قبضه ی شمشیرها

دَم زدم از عشق ... امّا مردمانِ ناروا
می بَرَندَم سوی دارِ خویش با تکفیرها
*
در حقیقت جُرم حافظ هم، همین جُرم تو بود
بی خودی وحشت مکن ای دل از این تقصیرها !


سهیل محمودی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#7


.... عاشقانه ترین
* * *
ها...! ای همیشه آشنایم ! دوستت دارم
ای آشنا با لحظه هایم ! دوستت دارم

غمگین تر از فوج قناریها ی بی وقفه
اکنون که می خوانی برایم دوستت دارم

وقتی جوانمردانه تر از هر چه مردانند
بانو ! می آیی پا به پایم دوستت دارم

یا بر فرازِ ابرها... یا در فرودِ خاک
با این همه،در هرکجایم دوستت دارم

تو کوچه ای بی انتها... من عابری سرسخت
وقت عبور از تو ،نوایم :" دوستت دارم ! "

ای کوه ! وقتی با تو همآواز می گردم
این است پژواک صدایم : " دوستت دارم...! "


سهیل محمودی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#8


ای غم انگیز ترین خوشحالی
من و عشق تو و دستی خالی

ای شدیدا" همه ی هستی من
راز ایمان و تُهیدستی من

تویی آن کشمکش هر روزه
لحظه ی پر تپش هر روزه

من و یک جاده ی چشم به راه
جاده ای از شب تا خلوت ماه

آخرین خانه ی این جاده تویی
اتفاقی که نیفتاده تویی

کفشهایم که پر از خستگی اند
نقشی از نوعی دلبستگی اند

دست هایم که نیاز آلودند
همه ی عمر به سویت بودند

باز هم باش و فداکاری کن
آرزوهای مرا یاری کن

تو ، غریبانه تر از روح منی
بی نصیبانه تر از روح منی

مثل تو ، پنجره ها دلتنگند
همه منظره ها بی رنگند

بی تو جنگل ، همه جایش قفس است
گل – اگر خرده نگیری ! – عبث است

آسمان ، زندانی خط خطی است
زندگی ، پایانی خط خطی است

با کلید نفس گرم تو بود
قفل قلب من اگر نرم تو بود

ای بهاری که چنین آرامی
شاخه در شاخه همه ابهامی!

من و این راز گشودن از تو
با همین شعر سرودن از تو :

آسمان ، لحظه تنهایی تو
ماه ، آیینه زیبایی تو

کهکشانها که درنگی دارند
پولک رنگ به رنگی دارند ؛

هر یک آذینی تاری از موت
یک گل تازه ، به کنج گیسوت

در شب شعر نگاهت ای دوست!
مانده ام ، چشم به راهت ای دوست!

لب تو ، نقطه آغاز وجود
ابرویت ، منحنی بود و نبود

در شب خالی دریا و درخت
موج گیسوی تو ، طوفانی سخت

شب تو ، تجربه ای رویایی
آخرین فرصت استثنایی

می رسم ، می رسم آخر یک روز
به تو – آری – به تو ای عشق هنوز

گریه ات ، همسفر دریاها
خنده ات ، بال و پر درناها

تو بشارت به پرستوهایی
مایه ی جرئت آهو هایی

روح آزاد کبوتر ها ، تو
رویش شاد صنوبر ها ، تو

میوه ها ، با تو رسیدن دارند
سیبها ، حسرت چیدن دارند

با تو گیلاس ، دو چشم بیدار
که نوازش کنی او را یکبار

سبزه تا یک نفس آویخت به تو
سبز و سرزنده بر انگیخت ز تو

چشم بد ، تا به ابد دور از تو
که بود مستی انگور از تو

لبت از نغمه شادی لبریز
نفست مثل قناری یکریز

چکه ای سرخی رویت – ای داد !
« صبحدم در چمن لاله » فتاد

سرخ شد لاله ز شرم رخ تو
خنده کردی و شد این پاسخ تو

تا که در آینه ، لبخند زدی
باورم شد که تو ، جادو بلدی

تو به جادو هم، رونق دادی
سحر را مرتبه حق دادی

آینه ، آب شد و مات تو شد
روح مهتاب شد و مات تو شد

همه ی هستی من آبی محض
این همه آبی و مهتابی محض

همه مرهون تو ، در چشم من اند
زنده با خون تو ، در چشم من اند

نام تو ، آبی جان همه چیز
جان هر چیز و جهان همه چیز

جان هر چیز و آز آن جمله : غزل
که غزل ، قسمت من شد ز ازل

غزل آیینه ی روحم بوده است
مثنوی گفتن من ، بیهوده است

تو ، مرا با غزلم می خواهی
غزلی – گرچه – به این کوتاهی

غزلی ، از عشق ، از آیینه
غزلی ، تقریبا دیرینه :

باز می آیی از آیینه و عشق
به تماشایی از آیینه و عشق

محو چشمان تو هستم – هر شب
محو دنیایی از آیینه و عشق

می بری غربت امروز مرا
سمت فردایی از آیینه و عشق

به نفسهات سپردم خود را
به مسیحایی از آیینه و عشق

پیش چشمت ، ز عطش جان دادم
پیش دریایی از آیینه و عشق

من و تو ، خاطره هایی غمگین
با غزلهایی از آیینه و عشق


سهیل محمودی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#9
عشق طرح ساده لبخند ماست
معنی لبخند ما پیوند ماست

عشق را با دست های مهربان
هر که قسمت می کند مانند ماست

عشق یعنی اینکه ما باور کنیم
یک دل دیگر ارادتمند ماست

دوستی همسایه نزدیک ما
مهربانی نیز خویشاوند ماست

شرح مبسوط زیان و سود عشق
چشم غمگین و دل خرسند ماست

گرچه ما خود را نصیحت می کنیم
عشق اما بی خیال پند ماست

دست خوبت را به دست من بده
دستهای ما پل پیوند ماست

در همه قاموسهای معتبر
عشق تنها واژه پسوند ماست

کیست عریان تر ز ما در متن عشق
ارتفاعات غزل الوند ماست


سهیل محمودی

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#10
پیرمرد دلشکسته تکیه داده بر عصایش
راستی را تکیه‌گاه ماست صدق بی ریایش

در عبایی خویش را پیچیده و کنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ریا زین بوریایش

تکیه داده بر عصای خویشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می‌کشد از چشم‌هایش

نام ما آخر نشانی از مرام ماست، هر چند
اسم و رسم او یکی بوده است هم از ابتدایش

بی گمان از خویشتن رسته است و دلخسته است دیگر
با یقینی روشن از این تنگی تاریک جایش

حاصل دنیا عطایی گاهی و گاهی لقایی
چون عطایش را نمی‌خواهد، نمی‌خواهد لقایش

با هوای کیست؟ حالش چیست؟ کاین گونه رها کرد
آن جهان را با جنانش، این جهان را با جفایش

دل به راه دیگری و بهتری و گوهری داشت
پای شوق و جان پاک و همّت بی‌اعتنایش

ایستاده زیر لب با خویش می‌گوید که‌ای داد
مرد تنها را رها کن ‌ای جهان! تنها رهایش

مثل باران است، تا اعماق اقیانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می‌جوید صدایش

کوه را ماند بلندایش که پوشیده است گردون
از سپیدی ابرهای مهربان بر تن قبایش

جاودان چون آتش زرتشت، گرمای کلامش
بی امان چون نعرۀ سیمرغ، آوای رسایش

قصّۀ ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوۀ طاووس را ماند کلام جانفزایش

رَسته، امّا خسته از مکر و فریب نا رفیقان
خسته، امّا رسته از بیگانه، هم از آشنایش

کی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجویند
دشمنان بی حیایش، دوستان بی وفایش

بلکه مبهوت درشتی‌ها و نرمی‌های اویند
دوستان بی وفایش، دشمنان بی حیایش

پیرمرد از آن سوی تاریخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می‌زند بر مدّعی و مدّعایش

شیر در زنجیر، حتّی پیر، امّا شیر ـ آری
نه! که خود زنجیر هم از عجز می‌افتد به پایش

شیر را در حلقه‌ای از روبهان در کارزاری
دیده‌ای آیا؟ بیا بنگر به خشم جانگزایش

خرس و گرگی آن طرفتر، شیر پیری سوی دیگر
در هراسند آن دو از این یک تن و فرّ و بهایش

از پس پشت نگاه سادۀ او می‌توان دید
موبه مو پیچیدگی‌هایی که دارد ماجرایش

چون درختی یکّه و تنها که در شب‌های طوفان
خم نشد هرگز به زیر بار وحشت شانه‌هایش

درّه‌ها بر خاک می‌غلتند پیش آسمانش
قلّه‌ها بی باک می‌جویند راه روشنایش

چشمه‌ها آیینه در آیینه سرگردان راهش
چشم‌ها تصویر در تصویر محو ردّ پایش

موج‌ها همگام طوفان یک به یک در التهابش
سروها در زیر باران، صف به صف در اقتدایش

عقل سرخ از مشرق پیشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فکر و رایش

کهنه رندی که سبو نشکست و در مستی نگه داشت
حرمت می‌را درست از ابتدا تا انتهایش

تسمه می‌خواهد کشید از گُردۀ نیرنگ و افسون
پهلوان پیر ما با پنجة صدق و صفایش

آفت بیگانه خاری بود و برکندش از این خاک
ساخت پرچینی به گِرد باغ ما، امّا به جایش

هم حریفان را به خاک افکند و هم ما را برافراشت
پهلوان پیر ما با بازوی زور آزمایش

شیونش را در هوای میهنش آیا شنیدی؟
قرن‌ها اندوه ما را می‌نوازد با نوایش

چیست جز بالندگی تقدیر یاران صبورش
نیست جز شرمندگی سهم حریفان دغایش

مرگ؟ هِه! این زندۀ بیدار، این پیر میاندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعایش

در زمین و سرزمینی که به جز فریاد و بیداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر کجایش

در فریب‌آباد بی بنیاد این بیدادْ خانه
این که تاریخ سراب است آفت جغرافیایش

در دیاری که عطش از هر کجایش می‌تراود
شعله‌ها برخاسته با دودِ آه از هر سرایش

با زلالی‌های یاد او به سرشاری رسیدیم
چشمه‌ای جاری است، خاک تشنه سیراب از عطایش

یاد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می‌توان عمری نفس زد در بهار دلگشایش

در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دریا
در عیان هم غرّشی، بیداری ما با صلایش

عزلتی چون پیر کنعان، خلوتی چون بیت‌الاحزان
یوسفی گم کرد و پیدا کرد خون را در خدایش

قصّه و افسانه بود از سِحر و افسون هر چه گفتند
پیر ما همسنگ اعجاز است امّا کیمیایش

دولتی پُر خون دل یا مکنتی بی خون دل؟‌های!
پاک مانده دامن پرهیز و پروا در غنایش

پشت سر افکنده دنیا را زده پایی به عقبا
نه امیدی بر بقایش، نه هراسی از فنایش

پیرمرد از کژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنایی کو نهد مرهم به درد بی دوایش

احمدآباد است این جا یا که یُمگان است؟ گویا
فرق چندانی ندارد این و آن حال و هوایش

حبس می‌خواهد نفس را بس که دلتنگ است و بیزار
از چنین ایّام نامسعود، در زندان نایش

پیرمرد امّا هنوز آن گوشه در کنج غریبی
زیر چشمی، همچنان که تکیه داده بر عصایش

خیره بر ما می‌شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می‌گوید به ما فرزندهای بینوایش

رازی از دیروز تاریخی، که تو امروز آنی
لکّة ننگی نباشی،‌هان پسر! فردا برایش

همچنان تنهای تنها، پیرمرد اِستاده امّا
جاده‌ای در پیش رویش، کوله‌باری در قفایش


سهیل محمودی



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 8,476 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 4,389 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 4,570 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 2,652 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 4,415 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 3,651 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 4,880 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 4,062 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 6,608 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 4,989 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان