آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعار شاهد عینی
زمان کنونی: 01-18-2021، 02:29 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: yalda73
پاسخ 9
بازدید 797

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
عینی اشعار شاهد

اشعار شاهد عینی
#1
هیچ کس بازت نمی شناسد-لورکا
نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچگان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چرا که تو دیگر مرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.

پاییز خواهد آمد، با لیسَک‌ها
با خوشه‌های ابر و قُله‌های درهمش
اما هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان توبنگرد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
چرا که تو دیگر مرده‌ای
همچون تمامی ِ مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را و لطف تو را
کمال ِ پخته‌گی ِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم ِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ، خود اگر زاده تواند شد

(مترجم-شاملو)
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 12:51 | لینک | یک نظر
پنجشنبه 23 شهریور1391

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
نویسنده :yalda73   آفلاین
#2
کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 18:50 | لینک | آرشیو نظرات
پنجشنبه 23 شهریور1391

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#3
آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند;خورخه‌ لوییس‌ بورخس


ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌
من‌ روی‌ بر گرداندم‌
و پشت‌ سرم‌ را کاویدم‌
تو بر می‌گشتی‌
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌
از میان‌ ما می‌گذشت‌
6 بعد از ظهر بود
آیا نمی‌دانستیم‌
که‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید
ما همدیگر را گم‌ کردیم‌
و یک‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌
و من‌ حالا
یادهایم‌ را می‌کاوم‌
و خیره‌ بدانها می‌نگرم‌
و فکر می‌کنم‌ که‌ این‌ اشتباه‌ است‌
که‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود
شب‌ قبل، پس‌ از شام‌
بیرون‌ نرفتم‌
و سعی‌ کردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌
دوره‌ کردم‌ آخرین‌ درسی‌ را که‌ افلاطون‌
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌
خواندم‌ که‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد
روح‌ نمی‌میرد
گفتن‌ بدرود برای‌ انکار جدایی‌ است‌
آدم‌‌ها خداحافظی‌ را اختراع‌ کردند
زیرا فکر می‌کردند بی‌ زوالند
با اینکه‌ می‌دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی ‌نیست‌
در ساحل‌ کدام‌ رودخانه‌
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌؟
آیا ما دوتن‌
دلیا و بورخس‌
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ که‌ یکبار در جلگه‌‌ها
ناپدید شد؟

نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 18:38 | لینک | آرشیو نظرات
شنبه 24 تیر1391

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#4
اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم
می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم
نمی‌کوشم بی‌نقص باشم .
راحت‌تر خواهم بود
سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم
در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر ریسک‌ می‌کنم
بیشتر به سفر می‌روم
غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم
از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد
در رودخانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد
جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن‌ها نبوده‌ام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری‌های تخیلی کمتری
من از کسانی بودم
که در هر دقیقه‌ی عمرشان
زندگی محتاط و حاصل‌خیزی داشتند
بی‌شک لحظات خوشی بود اما
اگر می‌توانستم برگردم
می‌کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم
اگر نمی‌دانی که زندگی را چه می‌سازد
این دم را از دست مده !
از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی‌روند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم- سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم - می‌کوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه‌سواری می‌کنم
طلوع‌های بیشتری را خواهم دید و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آن‌قدر عمر داشته باشم
- اما حالا هشتادو پنج ساله‌ام
و می‌دانم رو به موتم - .
خورخه لویس بورخس
ترجمه محسن عمادی

نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 23:42 | لینک | آرشیو نظرات
سه شنبه 14 تیر1390

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#5
اگر پایت دوباره بلغزد
قطع خواهد شد
اگر دستت تو را به راهی دیگر رهنمون شود
خواهد پوسید
اگر زندگی ات را از من بگیری
خواهی مرد
حتی اگر زنده باشی
چون سایه و یا مرگ خواهی بود
بی من اگر پام بر داری بر زمین

(نرودا)
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 11:10 | لینک | آرشیو نظرات
سه شنبه 14 تیر1390

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#6
کبوتران را می شنوم
کبوتران را بر بام همسایه می شنوم
تو خورشید را می بینی
آب،روشن می شود
و همه چیز به سان این کلمات،غریب است
چرا همه باید ترا بشناسد:تارومبا؟
چرا همه باید بر تو با کلام خودت-که همچون آتش مرده ،سوزان است-نور بتابند؟
استخونهایت را بسوز و خودت را گرم کن
اکنون،خود را برون آور
تا در خورشید وباد،خشک شوی

(خمه سابینس)
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 11:9 | لینک | آرشیو نظرات
سه شنبه 14 تیر1390

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#7
هنگام که آن زمان فرا رسد-مانوئل گوتی یرز ناخرا
می خواهم آنگاه که روز رنگ می گدازد
بمیرم
بر فراز دریا های بلند و رویی در روی آسمان
آنجا که تعب،رویایی را ماند
و روح،پرنده یی را که به فلک ،بال می کشد
در لحظه های واپسین
تنها با آسمان و دریا
که نه صدایی یا زاره دعایی بل بر خورد شایگان امواج را توان شنید
مردن به هنگامی که نور،غمگنانه
تور های طلایی خود را از امواج سبز،واپس می کشد
و بودن به سان خورشیدی که آرام ،سپری می شود
رخشان واره یی که از دست می شود
مردن ،و به جوانی
پیش از آنکه زمان غدار،تاج جلیل را نابود کند
هنگامی که زندگی هنوز می گوید :من از آن توام
گر چه می دانم به ما خیانت می ورزد

(مانوئل گوتی یرز ناخرا)
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 11:7 | لینک | آرشیو نظرات
دوشنبه 23 خرداد1390

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#8
پروانه مرده
به پروانه مرده
وجد تو،در پرواز
بی قراری تو،در هوا
زندگی تو،در آفتاب،در هوا،در پرواز
و چه ترد،مرگ به زیر نور آتش زنده
چه آرام،لطف بالهایت،برای همیشه بگشاده در کتاب
و در تو،اینمایه نرم،در مرگ خامشت
در رویای بی رویایت
چه بسا تصاویر گمشده در فضا

چه بسیار اندیشه های نومید کننده.


(اوگنیو فلوریت )
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 19:2 | لینک | آرشیو نظرات
دوشنبه 23 خرداد1390

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#9
آرامش روح
آرامش روح
دیگر از لذات خاکی با من مگو،که شوق چشیدنش را ندارم
قلب من پیشاپیش،مرده است
و تنها زاغان مرگ،به دهلیز های در گشاده ی آن پا می گذرند.
من در پس خویش جای پایی ندارم
و گاه یقین ندارم که هستم
زیرا به چشم من،زندگی،برهوتی مسکون از هیاکل شبح سان است.
من،تنها ستاره یی تیره از مه پگاه سبکبار را می بینم
در سکوت خماری ژرف
گوش های من فقط چیزی غریب در می یابد
چیزی نامشخص،راز آلود
که مرا به بسی دور از این جهان،از پس خویش می کشاند

خولیان دل کاسال
نوشته شده توسط شاهد عینی در ساعت 19:1 | لینک | آرشیو نظرات
دوشنبه 23 خرداد1390

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#10
بی نظمی در بهشت
قدیسی،بی آنکه بداند چگونه،
به دروازه های بهشت رسید و کوبه مفرغی را کوبید
پطروس مقدس به در آمد
<<اگر این در را نگشایید گل داوودی تان را بر می کنم>>
پطرس با صدایی چون تندر ،پاسخش داد
از نظرم دور شو.جغد شوم
مسیح را با تحفه و پول نمی توان خرید
و تو با دست ملاحان ،دستت به دامنش نخواهد رسید
اینجا به کبکبه اسکلت تو نیازی نیست
تا رقص خدا و پیروانش را رونق بخشد
تو میان آدمبان زیسته ای
و شمایل های دروغین و صلیب قبرستان فروخته ای
آنجا که دیگران به خشکه سبوسی سق می زدند
شکمت را از گوشت و تخم مرغ می انباشتی
دیو شهوت در جسمت پرورده شده
خفاش جهنمی!از شولای چتر گونت خون می چکد.

پس آنگاه دری بسته شد
پرتوی از نور ،آسمان را روشن کرد
راهروها لرزیدند
و روح بی حرمت راهب،به قهقرا،در هاویه دوزخ درغلتید

نیکانور پارا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 9,975 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 4,752 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 5,005 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 2,903 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 4,766 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 3,958 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 5,305 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 4,511 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 7,362 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 5,458 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان