Agent3-01 محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعار محتشم کاشانی
زمان کنونی: 12-05-2019، 06:03 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: songilgook joon
آخرین ارسال: songilgook joon
پاسخ 98
بازدید 8098

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
اشعار کاشانی محتشم

اشعار محتشم کاشانی
نویسنده :songilgook joon   غایب
نفیر مرغ سحر خوان چو شد بلندنوا
پرید زاغ شب از روی بیضهٔ بیضا
طلایه‌دار سپاه حبش که بود قمر
ربود رنگ ز رویش خروج شاه ختا
سوار یک تنه چین دواسبه تاخت چنان
که خیل زنگ شد از باد او به باد فنا
گریخت گاو شب از شیر بیشهٔ مشرق
وز آن گریز برآمد ز خامشان غزا
غراب شب که سحر شد کلاغ ابیض بال
عقاب خور ز سرش پوست کند از استیلا
هزار چشم ز انجم گشوده بود هنوز
که برد دزد سحر خال شب ز روی هوا
چو صبح بر محک شب کشیده شد زرمهر
به یکدم آن سیه آیینه گشت غرق جلا
ریاض چرخ ز انجم شکوفهٔ نارنج
چو ریخت در دو نفس شد برش ریاض آرا
ترنج دافع صفراست وین عجب که نبرد
ترنج مهر ز طبع جهان به جز سودا
به روی تختهٔ افلاک چون ز مهرهٔ مهر
بیاض صبح به آن طول و عرض یافت صفا
نشان میر ختن شد چنان نوشته که هیچ
نماند دوده درین کاسهٔ نگون برجا
سحر ز یوسف گم‌گشته پیرهن چو نمود
ز مهر دیدهٔ یعقوب دهر شد بینا
ز صبح سینه صافی نمود ماهی شب
که روی یونس خورشید بود ازو پیدا
گلیم تیره فرعون شب در آب انداخت
ید کلیم کزو یافت بر و بحر ضیا
گشود شب در صندوق آبنوس از صبح
وز آن نمود زری سکه‌اش به نام خدا
اگر نه سکه به نام خدا بر او بودی
چنین روان نشدی در بسیط ارض و سما
چه سکه است بر این زر که نیستش کاری
بکار خانه تغییر تا به روز جزا
چه داور است جهان را که سکهٔ خانهٔ اوست
رواق چرخ پرانجم به آن شکوه و بها
چه کردگار ستائیست این خموش ای نطق
بوادی به ازین کن روان سمند ثنا
زری که در خور آئین پادشاهی اوست
به جنب او زر مهر است کم ز سیم بها
زهی به ذات جلیلی که برقد صفتش
قصیر مانده لباس فصاحت فصحا
زهی به وجه جمیلی که شخص معرفتش
به صد حجاب کند جلوه پیش ذهن و ذکا
کشنده طبقات نه آسمان برهم
بهر یک از جهتی سیر مختلف فرما
برآورنده ز شرق و فرو برنده به غرب
لوای زرکش خورشید هر صباح و مسا
فزون کننده و کاهنده قمر به مرور
ره حساب شهور و سنین به خلق نما
به امتزاج عناصر ز عالی و سافل
وجود بخش خلایق ز اسفل و اعلا
به دست قابلی محرمان خلوت قرب
جمیله شاهد اعجاز را جمال آرا
برون کشنده حوا ز پهلوی آدم
خمیر مایهٔ ده نسل آدم از حوا
برنده بر فلک ادریس را و بر تن او
برنده رخت اقامت به قامت دنیا
نقاب بند ز طوفان به چهرهٔ عالم
به استغاثهٔ نوح از تنور چشمه گشا
ز قوم هود که یک نیمه در زمین رفتند
درو کننده نیمی دگر به داس صبا
ز سنگ خاره برون آورنده ناقه
دعای بندهٔ صالح شنو به سمع رضا
حرارت از دل آتش ستان برای خلیل
اثر ز دست مؤثر به دست صنع ربا
روان کننده به هنگام ذبح اسماعیل
بشیر حکم که گردد برندهٔ نابرا
برآورنده به عیوق شهر مردم لوط
نگون کننده ز وارونه رائی فسقی
لباس باصره پوشان بدیدهٔ یعقوب
ز بوی پیرهن یوسف فرشته لقا
بطی خشک و تر الیاس و خضر را چو ملک
ز خلق خاکی و آبی کننده مستثنی
عطا کننده به او وعدهٔ بعید به موت
بقا دهنده به این تا قریب صبح جزا
به بانگ صیحه روح‌الامین ز قوم شعیب
دهنده خرمن جانها به تند باد فنا
قوی کنندهٔ دست کلیم لجه شکاف
روان کنندهٔ احکام وی به چوب و عصا
در آب کوچه پدید آورنده از هر سو
به محض صنع مشبک کننده دریا
درآورنده موسی ز گرد راه به بحر
روان کنندهٔ فرعون مدبرش ز قفا
ز انتقام به زاری کشنده فرعون
وز التفات به ساحل کشنده موسی
به بطن حوت مقید کنندهٔ یونس
به جرم سرکشی از قوم مبتلا به بلا
دگر به لطف ز قید جسد گداز چنان
گرفته دست امید افکننده‌اش به عرا
به مال و ملک و باولاد و عترت ایوب
زننده برق فنا وز قفا دهندهٔ بقا
مزاج موم به آهن ده از ید داود
به زیر ران سلیمان ستور کش ز صبا
به عهد شیب ز همخوابه عقیم‌الطبع
به حضرت زکریا دهنده یحیا
ز ابر صلب بشر قطره ناچکانیده
صدف گران کن مریم ز گوهر عیسا
به یک اشاره ز انگشت آفتاب رسل
محمد عربی شاه یثرب و بطحا
شکاف در قمر افکن به آسمان بلند
به دهر غلغله افکن ز بانگ و اعجبا
مزاج آتش سوزنده را رماننده
ز قصد موی دلاویز بوی آن مولا
برای گفتن تسبیح خویش در کف وی
زبان دهنده و ناطق کننده حصبا
بذئب و ضب سخن آموز کز نبوت او
خبر دهنده به ناقاتلان آن دعوا
ز دشت سوی وی اشجار را دواننده
که ستر خویش کند آن یگانه دو سرا
مکان دهندهٔ آن مهر منجلی در غار
کشان ز تار عناکب بر او نقاب خفا
سر نیاز غضنفر نهنده بر ره عجز
بر کمینه محبش به کوری اعدا
به دست خادم وی چوبی از ارادهٔ او
بدل کننده به شمع منیر شعشعه زا
گه از میان دو انگشت معجز آثارش
به آب مرحمت آتش فشان مسرب‌ها
گه از کفش به طعام قلیل بخشنده
کفایتی که به خلق کثیر کرده وفا
هم از سحاب برد سایبان فرازنده
هم از تنش نرساننده سایه بر غبرا
برآورنده ز حنانه دور ازو ناله
چو تکیه‌گاه دگر شد ز منبرش پیدا
زبان به بره بریان دهنده تا نشود
ز شکر انا املح دهان به زهر آلا
لبن کش از بز پستان اثر ندیده ز شیر
به یمن مس سر انگشت آن طلم گشا
کننده شجر از جا برای معجز او
کننده ره سپرش سوی وی به یک ایما
دگر باره حکمش دو نیم سازنده
کشنده نیمی از آنجا و در کشنده به جا
مراجعت ده نیمی دگر به موضع خویش
که جلوه‌گر شود از هر دو وحدت اولا
به سرعتی گذراننده‌اش ز هفت سپهر
برای گفتن اسرار خود شب اسرا
که از حرارت بستر هنوز بود اثر
به خوابگه چو ز معراج شد رجوع نما
به یکدو چشم زدن ز آب چشمه دهنش
دهنده چشم رمد دیده را کمال شفا
ید مؤید حیدر علی عالی قدر
کننده در خیبر کننده در هیجا
عنان مهر ز مغرب کشنده تا نزند
نماز کامل او خیمه در فضای قضا
سخن به گوش رسان وی از زبان زمین
شب وقوع زفافش به بهترین نسا
پی جواب حسن در سؤال ابن اخی
به نطق ضبی زبان بسته را لسان آرا
غزاله را بندائی روان کننده ز دشت
به مسجد از پی تسکین سیدالشهدا
تکلم از حجرالاسود آورنده به فعل
به استغاثه سجاد آن محیط بکا
به باقر از لغت گرگ آگهاننده
حقیقت مرض جفت وی برای دوا
دهنده از دم صادق به چار طیر قتیل
حیات نو که خلیل این چنین نمود احیا
به آب چاه نداده که دلو افتاده
پی طهارت کاظم ز ته برد بالا
به شیر پرده حوالت کن هلاک عدو
پی رضای امام امم علی رضا
به محه‌ای ثمرتر ز نخل خشگ رسان
ز فیض آب وضوی تقی شد اتقا
صفای جان صعالیک ده ز حور و قصور
برغم باز رهان نقی در آن ماوا
به صیقل سر انگشت نور بخش ز کی
برون ز دیده اعمی برنده رنگ عما
هزار ساله شرافت به مهد مستی بخش
ز مهدی آن مه غایب به غیبت کبرا
ز نور مخفی او تا به انقراض جهان
فروغ ده به چراغ بقیه دنیا
در التفات نهانی به این اجله دین
که حصر معجزشان نیست کم ز حصر و حصا
اگر نه طی مباحث شود چگونه بود
به قدر شاهد معنی لباس لفظ رسا
درین قصیده که سر رشتهٔ کلام کشید
به یک خزانه گهر جمله ناگزیر احصا
ملول اگر نشدی باش مستمع که کنم
قصیده‌ای دگر از بحر معرفت انشاء

نویسنده :songilgook joon   غایب
#91
34
به خوبی ذره‌ای بودی چه در کوی تو جا کردم
به دامن گرم آتشپاره‌ای اما خطا کردم
منت دادم به کف شمشیر استغنا که افکندی
تن اهل وفا در خون ولی بر خود جفا کردم
تو خود آئینه‌ای بودی ولی ماه جمالت را
من از فیض نظر آئینهٔ گیتی نما کردم
بلای خلق بودی اول ای سرو سهی بالا
منت آخر بلائی از بلاهای خدا کردم
نبود از صدق روی اهل حاجت در تو بی‌پروا
تو را من از توجه قبله حاجت روا کردم
خریداران ز قحط حسن می‌گشتند گرد تو
تو را من از عزیزی یوسف مصر صفا کردم
کنون او ذوق دارد محتشم از کردهای من
من انگشت تاسف می‌گزم که اینها چرا کردم
35
منم کز دل وداع کشور امن دامان کردم
ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم
منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقت
رسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم
منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطر
تحمل را به آن طاقت شکن خاطرنشان کردم
منم کاویخت چون هجران کمان خویش از دعوی
بزور صبر جرات در شکست آن کمان کردم
منم کز صرصر هجران چه شد میدان غم رفته
ز دعوی با صبا آسودگی را همعنان کردم
منم کایام چون گشت از کمان کین خدنگ افکن
فکندم جوشن طاقت ببر خود را نشان کردم
منم کز سخت خانی بر دل هجران گزین خود
جفا را جرات افزودم بلا را کامران کردم
منم صبر آزمائی کز گره‌های درون چون نی
کمر بستم به سختی ترک آن نازک میان کردم
منم مرغی که چون بر آشیانم سنگ زد غیرت
به بال سعی پرواز از زمین تا آسمان کردم
منم کز گفتن نامی که میمردم برای آن
چو شمع از تیغ غیرت نطق را کوته‌زبان کردم
منم کز محتشم آئین صبر آموختم اول
دگر سلطان غیرت هرچه فرمود آنچنان کردم
36
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم
دل از تو می‌کنم ای بت خدا مدد کندم
مرا تو کشته‌ای و بر سرم ستاده کسی
که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم
عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری
که آن مسیح نفس روح در جسد کندم
مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک
رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم
قبول خاطر او گشته‌ام به ترک درت
چنان نکرده قبولم که باز رد کندم
فلک که سکه عشقش به نام من زده است
عجب که باز به عشق تو نامزد کندم
چو محتشم خط آزادی از تو می‌گیرم
که او ز خیل غلامان به این سند کندم
37
نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودم
ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم
زدند از من حریفان بیشتر لاف خریداری
ولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم
به سیم و زر طلبکار تو گردیدند اگر جمعی
کسی کوشد به جان و سر خریدار تو من بودم
من اول از تو کردم احتراز اما اسیری هم
که کرد آخر سر خود در سر و کار تو من بودم
به بیماری کشید از حسرت کار دگر یاران
ولی آن کس که مرد از شوق دیدار تو من بودم
حریفان جان سپر کردند پیشت لیک جانبازی
که ضربت خورد از شمشیر خونخوار تو من بودم
چو نظم محتشم خوانی بگو کای بلبل محزون
کجا رفتی چه افتادت نه گلزار تو من بودم

نویسنده :songilgook joon   غایب
#92
38
دو روزی شد که با هجران جانان صحبتی دارم
درین کار آزمودم خویش را خوش طاقتی دارم
به حال مرگ باشد هرکه دور افتد ز غمخواری
من از دلدار دور افتاده‌ام خوش حالتی دارم
از آن کو رخت بستم وز سگ او خواستم همت
کنون چون سگ پشیمان نیستم چون همتی دارم
شبم بی‌زلف او صد نیش عقرب نیست در بستر
چو چشم دیر خواب خویش مهد راحتی دارم
نبرد اسباب عیشم مو به مو باد پریشانی
جدا زانطره و کاکل عجب جمعیتی دارم
نمی‌سازم کمال عجز خود پیش سگش ظاهر
تعالی الله بر استغنا چه کامل قدرتی دارم
سخن در پرده گفتن محتشم تاکی زبان درکش
که پر بیهوده میگوئی و من بد کلفتی دارم
39
دانسته باش ای دل کزان نامهربانت می‌برم
گر باز نامش می‌بری بی‌شک زبانت می‌برم
با شاهد دلجوی غم دست وفا کن در کمر
کامروز یا فردا از آن نازک میانت می‌برم
چون از چمن نخل جوان برد به زحمت باغبان
با ریشهٔ پیوند جان از وی جنانت می‌برم
مردانه دندان سخت کن وز تیغ هجران سر مکش
گر سخت جانی تا ابد زان دلستانت می‌برم
زان میوه ارزان بها گر نگسلی پیوند خود
چون تاک ازین پس یک به یک رگهای جانت می‌برم
گر از ره بی‌غیرتی دیگر به آن کو می‌روی
از اره غیرت روان پای روانت می‌برم
شرح غم من محتشم زین پیش می‌گفتی به او
گر باز می‌گوئی زبان زین ترجمانت می‌برم
40
چراغ خود دگر در بزم او بی‌نور می‌بینم
بهشتی دارم اما دوزخی از دور می‌بینم
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من
که در دستش کمان خشم را پرزور می‌بینم
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد
که من میل نگه زان نرگس مخمور می‌بینم
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را
ز طوفانی که دارد در قفا پرشور می‌بینم
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود
به چشم دور بین مثل شب دیجور می‌بینم
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم
کنون تابوت خود را بر لب آن گور می‌بینم
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان
ز دست او کنون خود را به آن دستور می‌بینم
41
بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان
دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار
بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان
صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا
غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان
کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون
می‌نمودم به حریفان لب خود را خندان
در ببستند ز اندیشه پس خم زدنم
در عشرت به رخ اهل محبت بندان
حرف دلکوب حریفان به دلم کاری کرد
که مگر حدت حداد کند با سندان
بی‌حضور تو من و محتشم آنجا بودیم
بر طرب غصه گزینان به الم خورسندان
پس رفتم و این غزل به دستش دادم
و اندر ره معذرت به خاک افتادم

نویسنده :songilgook joon   غایب
#93
42
بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان
هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان
دامن‌فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی
نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان
چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض
کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان
از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش
ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان
من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من
دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان
از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها
چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان
لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم
تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان
43
کسی هم بوده کز شوخی بزور یک نظر کردن
تواند صد هزاران خانه را زیر و زبر کردن
کسی هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالی
تواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن
کسی هم بوده از دلها اگر نبود اثر پیدا
تواند تیر عشقش از دل خارا گذر کردن
کسی هم بوده کز عشاق چون یک زنده نگذارد
تواند مردهٔ افسرده را خون در جگر کردن
کسی هم بوده کز شهری چو گیرد باج در خوبی
به تنهائی تواند کار صد بیدادگر کردن
کسی هم بوده کز عاشق زبانیها به یک ایما
تواند مهر لیلی از دل مجنون بدر کردن
کسی هم بوده کز شوق وصالش کوه کن آسان
تواند دست با هجران شیرین در کمر کردن
کسی هم بوده کز حسنش ترنج از دست نشناسان
توانند از جمال یوسفی قطع نظر کردن
کسی هم بوده زین سان محتشم کز شوکت خوبی
تواند خسروان را چون گدایان دربدر کردن
44
چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من
چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من
جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا
حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من
تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب
میشود کور از خجالت چشم خون‌افشان من
گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن
مانده تا روز قیامت خون‌فشان مژگان من
آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو
مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من
ناله‌ات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم
آسمان را پنبه در گوش است از افغان من
تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی
ریخت ای گل زان او بادا و دردت زان من
45
گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من
وزین شهرم سیه‌رو کرده چشم روسیاه من
چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا
رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او
چرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من
به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان او
که از پای کسان فرسوده نبود سجده‌گاه من
به رخساریکه باشد هر نفس آئینهٔ صد کس
چه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من
اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنش
همان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارب
بکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من

نویسنده :songilgook joon   غایب
#94
46
اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای من
بگو بیمار عشق من شود یارب فدای من
اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تو
دگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من
به یاران این وصیت می‌کنم کز تیغ جور تو
چو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من
به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق تو
چو گوئی حیف از آن مسکین همین بس خونبهای من
به جای کور اگر در دوزخ افتم نبودم باکی
که میدانم به خصم من نخواهی داد جای من
ز من پیوند مگسل ای نهال بوستان دل
ز تن تا نگسلد پیوند جان مبتلای من
چه آئی بر سر خاکم بگو کز خاک سربر کن
وفای من ببین ای کشته تیغ جفای من
پس آنگه گر دعائی گوئیم این گو که در محشر
چو سر از خاک برداری نبینی جز لقای من
ازین خوش‌تر چه باشد کز تو چون پرسند کی بی‌غم
کجا شد محتشم گوئی که مرد اندر وفای من
نمی‌دانم چسان در ره فتادم
که رفت از تاب رفتن هم زیادم
47
دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست این
زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این
گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش
نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این
به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که
به کام آن که جان می‌یابد از مرگم چه کام است این
تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر
که می‌سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این
یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان
فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این
بخور خونم چو آب و غیر، گر آبت دهد مستان
که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این
ز حالات دگرگون محتشم می‌ریزد از کلکت
گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این
48
در حلقه بتان است سر حلقه آن پری رو
در گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو
زلفش گزنده عقرب کاکل کشنده افعی
قامت چمنده شمشاد نرگس جهنده آهو
لعل تو نقل و باده حرف تو تلخ و شیرین
روی تو آب و آتش چشم تو ترک و هندو
صد رنگ بوالعجب هست در حسن لیک از آنها
بالاتر از سیاهیست بالای چشمت ابرو
حسن ترا ترازوست آنچشم و ابرو اما
خم گشته از گرانی شاهین آن ترازو
غیر فرشته خوئی کز دوستی مرا کشت
من دلبری ندیدم مردم کش و ملک خو
ما و سگش بنامیم ازآشنائی هم
درویش محترم من سلطان محتشم او
49
آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او
مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم
چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست
در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر
تا ابد کوته بماند دستم از دامان او
روشن از سوز وداعم شد که می‌ماند به دل
تا قیامت آرزوی قامت فتان او
کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی
در بلاهای سفر خود را بلاگردان او
جان بزور صبر می‌برد از فراقش محتشم
یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او

نویسنده :songilgook joon   غایب
#95
50
گشت دیگر پای تمکینم سبک در راه او
صبر بی لنگر شد از شوق تحمل گاه او
داد شاه غیرتم تشریف استغنا ولی
راست برقدم نیامد خلعت کوتاه او
شوق او را خفت تمکین من در خاطر است
من گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او
دل به حکم خویش می‌باشد چو غالب شد هوس
گرچه عمری اورعیت بود و غیرت شاه او
شد به چشمم باز شیرین خوش، خوش آن زهر عتاب
کز دم ابرو چکاند حاجب درگاه او
دل ز پابوس سگش گر مهر ننهادی به لب
گوش بگرفتی جهانی از سفیر آه او
محتشم زود از ره رنجش بدانش پا کشید
ور نه غیرت کنده بود از کین درین ره چاه او
51
قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او
به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد
مرا دل‌بستگی افزون به زلف دلگشای او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداری
که بیزار است از آزادی خود مبتلای او
جفاکار است لیکن می‌دهد زهر جفاکاری
چنان شیرین که از دل می‌برد ذوق وفای او
بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا را
میسر نیست یکدم شاد بودن بی‌بلای او
شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کش
برای خود نمی‌خواهد سلطانی ورای او
نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگر
که مستغنی است از سلطانی عالم گدای او
52
چون جلوه‌گر گردد بلا از قامت فتان تو
صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو
در جلوهٔ تو نازک میان کوشیده بهر من به جان
من کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو
در رقص هرگه بسته‌ای زه بر کمان دلبری
من تیر نازت خورده و گردیده‌ام قربان تو
چون رفته‌ای دامن‌کشان من از تخیل سوده‌ام
بر پرده‌های چشم خود منت کشان دامان تو
هر شیوه کز شرم و حیا در پرده بودت ای پری
از پرده آوردی برون ای من سگ عرفان تو
از حاضران در غیرتم با اینکه هست از یک دلی
روی اشارتها به من از عشوهٔ پنهان تو
کاکل پریشان چون روی گامی گران کن جان من
تا جان فشاند محتشم بر جعد مشک افشان تو
53
شدم از گریه نابینا چراغ دیدهٔ من کو
سیه گزدید بزمم شمع مجلس دیدهٔ من کو
عنان بخت هر بی دل که بینی دلبری دارد
نگهدار عنان بخت بر گردیدهٔ من کو
به میزان نظر طور بتان را جمله سنجیدم
ندیدم یک کران تمکین بت سنجیدهٔ من کو
بود دامن به دست صد خس این گلهای رعنا را
گل یکرنگ دامن از خسان برچیدهٔ من کو
چو مجنونی ببینی در بیابانها بپرس ای مه
که مجنون بیابان گرد محنت دیدهٔ من کو
چو ناوک خورده صیدی را تنی بسمل بگو با خود
که صید زخمی در خاک و خون غلطیدهٔ من کو
ز اشک محتشم افتاد شور اندر جهان بی تو
تو خود هرگز نگفتی عاشق شوریدهٔ من کو

نویسنده :songilgook joon   غایب
#96
54
گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناه
چشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه
کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیر
غیرتم بنگر که دیگر می‌کنم سویت نگاه
مدعی سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده است
هست زلف در همت اینک به این مغنی گواه
غیر پر کید و تو بی‌قید و من از مجلس برون
جز خدا دیگر که پاس عصمتت دارد نگاه
حکم غیرت نیست در ملک دلم جاری بلی
از سیاستهای پیشین تایب است این پادشاه
گردد ای بت تا کی ازین جنگهای زرگری
از تو ضایع ناوک بیداد و از من تیر آه
از ته دل با کسان میدار صحبت بعد از آن
میشو از لطف زبانی محتشم را عذر خواه
55
چون نیست دلت با من از وصل تو هجران به
این لطف زبانی هم مخصوص رقیبان به
چون لطف نهان تو پیداست که باغیر است
مهری که مرا با تو پیدا شده پنهان به
اغیار چو بسیارند در کوی تو پا کوبان
بنیاد وصال مازین زلزله ویران به
عشاق چه غواصند در بحر وصال تو
کشتی من از هجران در ورطهٔ طوفان به
چون آینهٔ رویت دارد خطر از اشگم
چشمی که بود بی‌نم بر روی تو حیران به
چون من ز میان رفتم دامن بکش از یاران
در حشر گرت باشد یکدست بدامان به
امشب که هم آوازند با غیر سگان تو
گر محتشم از غیرت کمتر کندافغان به
56
شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه
چون روان بر سر کویت نبود پای همه
بر آتش که شده کوی تو جای همه کس
وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه
آنچه در آینهٔ روی تو من می‌بینم
گر ببیند همه‌کس وای من و وای همه
آه من در صف عشاق به گردون شده آه
گر چنین دود کند آتش سودای همه
دامن خلعت لطف تو دراز آمده وای
اگر این جامه شود راست به بالای همه
چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان
بر محک تا نزنی نقد تمنای همه
محتشم رفع گمان کن که بنا بر غرضی است
آن مه مملکت آشوب دلارای همه
57
دارم از دست تو بر سر افسر بی‌غیرتی
می‌برم آخر سر خود با سر بی‌غیرتی
سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او
همچو من پهلو نهد بر بستر بی‌غیرتی
از جبینم کوکبی می‌تابد و می‌خوانمش
بندهٔ داغ عشق و غیرت اختر بی‌غیرتی
هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد
نام او در ملک غیرت کشور بی‌غیرتی
در ریاض وصل می‌بینم بری از حد برون
بر نهال عشق خود اما بر بی‌غیرتی
بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشسته‌ام
بر در غیرت زدم صد ره در بی‌غیرتی
شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بی‌ملک
شهر دل را در میان لشگر بی‌غیرتی
ای دل آتشپاره‌ای بودی تو در غیرت چرا
بر سر خود بیختی خاکستر بی‌غیرتی
یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من
نام دیوان غزل کن دفتر بی‌غیرتی

نویسنده :songilgook joon   غایب
#97
58
یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی
عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی
ز می فراق بوئی شده آفت حضورم
چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی
عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم
ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی
چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل
تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی
چه دهی تسلی من به بشارت توقف
تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی
بجز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر
تو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی
به دو روزه وصلی باقی چه امید محتشم را
که بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی
59
برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی
ببین برای که ای بی‌وفا کرا کشتی
بران دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر
چراغ انجمن افروز عشق ما کشتی
رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت
دریغ و درد که زود آتش حیا کشتی
چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس
که مرگ کشت مرا یا تو بی‌وفا کشتی
کسی ندیده که یک تن دو جا شود کشته
مرا تو آفت جان صد هزار جا کشتی
سرم ز کنگر غیرت بر اهل درد نما
مرا چو بر در دروازه بلا کشتی
حریف درد تو شد محتشم به صد امید
تو بی‌مروتش از حسرت دوا کشتی
60
به مهر غیر در اخلاص من خلل کردی
ببین کرا به که در دوستی بدل کردی
چه اعتماد توان کرد بر تو ای غافل
که اعتماد بر آن مایهٔ حیل کردی
مرا محل ستادن نماند در کویت
ز بس که با دگران لطف بی‌محل کردی
بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیر
خیال سکه زدن بر زر دغل کردی
نبود بد عمل من چرا در آزارم
عمل به قول رقیبان بدعمل کردی
بسی مدد ز اجل خواست روزگارو نکرد
مرا به گور ولیکن تو بی‌اجل کردی
نبود مثل تو اول کسی چرا آخر
بناکسی همه جا خویش را مثل کردی
و گر چه پاس تو دارم به چشم رمز شناس
که آنچه در نظرم بود محتمل کردی
حدیث نیک دهد یار محتشم دیگر
بگو چو ختم حکایت برین غزل کردی
61
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی
دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی
چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل
چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی
به کشتن سر بلندم دیر می‌کردی چه گفتم من
که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی
ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه
چرا زین بی دل گمره به یک بی‌راه رنجیدی
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول
چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی

نویسنده :songilgook joon   غایب
#98
مثنویات دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
       
ای مهر سپهر پادشاهی
در ظل تو ماه تا به ماهی

ای شاه سریر عدل و انصاف

ملک تو جهان ز قاف تا قاف

ای اهل ورع وظیفه خوارت

غم خواری اتقیا شعارت

ای در حق منقبت سرایان

احسان تو را نه حد نه پایان

از بس که چو جد خود کریمی

مظلوم نواز و دل رحیمی

هرکس که ز مدح گوهری سفت

گو هرچه که نظم ساده‌ای گفت

کردش ز طمع قصیده‌ای نام

بهر صله‌ای که کرده‌ای عام

تو خسرو ساتر خطاپوش

حیدر دل با ذل عطاکوش

بر نیک و بدش نگه نکردی

بی‌جایزه‌اش به ره نکردی

گفتی که نثار مدح مولی

بی‌رود قبول باشد اولی

ابواب عطا بره گشادی

وز بیش و کم آن چه خواست دادی

آن را که رفیق بود دولت

داد زر و سیم و اسب خلعت

وان هم که نداشت بخت مسعود

از جود رساندیش به مقصود

صد طایفهٔ هفت بند گفتند

وان در به هزار نوع سفتند

افسوس که آن که خوب‌تر گفت

وز جمله دری لطیف‌تر سفت

از قوت بازوی بلاغت

دست همه تافت در فصاحت

بختش نشد آن قدر مددکار

کز روی کرم شه جهاندار

یک بیت ز نظم او کند گوش

تا از دگران کند فراموش

داند که کمینهٔ چاکر او

چاکر نه که سگ در او

گر خاطرش آرمیده باشد

یک لطف ز شاه دیده باشد

آرد ز محیط فکر بیرون

هر لحظه هزار در مکنون

دارم سخنی دگر که ناچار

فرض است به شه نمودن اظهار

ای نیر اوج نیک رائی

هرچند بد است خود ستائی

اما چو کسی دگر ندارم

کاین کار به سعی او گذارم

خود قصهٔ خویش می‌کشم پیش

خوش می‌سازم به آن دل ریش

کاظهار ورع ز خود ستائیست

تعریف هدایت خدائیست

آخر نه ز لطف حق تعالی است

وز دولت التفات مولاست

کز اول عمر تا به آخر

صاحب طبعی لطیف خاطر

برعکس سخنوران ایام

بیرون ننهد ز شرع یک گام

وز بهر بقای دولت شاه

باشد شب و روز و گاه و بی‌گاه

مشغول تلاوت و عبادت

از اهل وظیفه هم زیادت

وانگاه که رخش نظم راند

میدان ز سخنوران ستاند

توحید ادا کند بدین سان

کاول رسد آفرین زیزدان

آرد چو به نعت و منقبت روی

از زمره خادمان برد گوی

آید چو به مدح شاه جم جاه

گوید لب غیب بارک‌الله

با این همه خوار و زار باشد

بی‌مایه و قرض‌دار باشد

خالی نبود ز وام هرگز

یک دم نزند به کام هرگز

اقران وی از حصول آمال

بر بستر عیش خفته خوشحال

او زار نشسته دست بر سر

خواهنده ستاده در برابر

نه پای که رخش عزم راند

خود را به سجود شه رساند

نه کس که رضای حق بجوید

درد دل او به شاه گوید

یا آنکه رساند از کلامش

در نظم بلاغت انتظامش

یک بار تقربا الی‌الله

ده بیت به سمع حضرت شاه

شاها ملکا ملک سپاها

جم فرمانا جهان پناها

افغان ز جفای فقر افغان

کابم نگذاشتست در جان

فریاد ز دست قرض فریاد

کاو خاک مرا به باد برداد

نزدیک به آن رسیده کارم

کاین جان به مقارضان سپارم

در تن رمقی هنوز تا هست

دریاب و گرنه رفتم از دست

سوگند به خاکپای نواب

کاین بی دل بینوای بی‌تاب

تا جان بلبش نیامد از فقر

خود را ز طمع نساخت بی‌وقر

تا باد نبرد خانمانش

جاری به طلب نشد زبانش

تا قرض نساختش مشوش

خواهش به مذاق او نشد خوش

اما ز که از شه کرم کیش

غم‌خوار دل فقیر و درویش

مرهم نه داغ دلفکاران

تسکین ده جان بی‌قراران

شاهی که به دوستی مولی

کان از همه طاعتی است اولی

بر خلق دو عالم است غالب

در جایزه دادن مناقب

تا داد به او خدا خلافت

تا یافت سریر ازوشرافت

شد جانب مادحان روانه

دریا زر از خزانه

یارب به شه سریر لولاک

آن باعث خلقت نه افلاک

وان گه به دوازده شهنشاه

کز بعد همند حجت‌الله

کاین شاه کریم بینوا دست

کاسایش خلق مقصد اوست

اول برسان با حسن الحال

عمرش به صدو دوازده سال

وانگاه ز حضرت رسالت

بر سر نهش افسر شفاعت

وز دست عطیه بخش حیدر
سیراب کنش ز حوض کوثر

نویسنده :songilgook joon   غایب
#99
9
ای دل سخن از شه نجف کن
مداحی غیر برطرف کن
بگشای منقبت زبان را
بگذار حدیث این و آن را
تا رشحه‌ای از سحاب غفران
شوید ز رخت غبار عصیان
از رهبر خود مباش غافل
کز بحر گنه رسی به ساحل
سر نه به ره اطاعت او
تا بر خوری از شفاعت او
جرم تو ز کوه اگر چه کم نیست
چون اوست شفیع هیچ غم نیست
دارم سخنی ز کذب عاری
بشنو اگر اعتقاد داری
روزی که فلک درین غم آباد
اقلیم سخن به حیرتی داد
از پاکی گوهر آن یگانه
میسفت ز طبع خسروانه
دریا دریا در لی
در منقبت علی عالی
لیکن به هوای نفس یک چند
در دهر بساط عیش افکند
در شوخی طبع معصیت دوست
کالایش مرد را سبب اوست
گه دیر مغان مقام بودش
که لعل بتان به کام بودش
با این همه از عتاب معبود
ایمن به شفاعت علی بود
روزی که درین سرای فانی
طی کرد بساط زندگانی
روز شعرا سیه شد از غم
عیش همه شد به دل بماتم
شب بر زانو جبین نهادم
بر توسن فکر زین نهادم
کاید مگرم به دست بی‌رنج
تاریخ وفات این سخن سنج
بسیار خیال کردم آن شب
فکر مه و سال کردم آن شب
در فکر دگر نماند تابم
تاریخ نگفته برد خوابم
در واقعه دیدمش پیاده
نزدیک رکاب شه ستاده
شاهی که به ذات او عدالت
ختم است چو بر نبی رسالت
خورشید لوای آسمان رخش
اقلیم ستان و مملکت بخش
طهماسب شه آن سپهر تمکین
کز وی شده تازه پیکر دین
و آن مهر سپهر خسروی بود
با طالع سعد و بخت مسعود
در سایهٔ چتر پادشاهی
جولان ده باد پای شاهی
آن چتر قریب صد ستون داشت
وسعت ز نه آسمان فزون داشت
القصه به سوی مولوی شاه
می‌کرد نظر ز روی اکراه
زیرا که ز بس گناه و تقصیر
بر گردن و دست داشت زنجیر
وز پشت سرش سوار بسیار
با او همه در مقام آزار
صد تیغ و سنان باو کشیده
دیو از حرکاتش رمیده
ناگاه شهم به سوی خود خواند
وز درج عقیق گوهر افشاند
کای گشته چو موی از تخیل
بگداخته ز آتش تامل
بر خیز و شفاعت علی را
تاریخ کن از برای ملا
کاین موجب رستگاری اوست
تسکین ده بی‌قراری اوست
چون داد شهنشه این بشارت
گوئی که ز غیب شد اشارت
کارند برون ز بند او را
تشریف و عطا دهند او را
آن گه بر شه به رسم معهود
تشخیص به سجدهٔ امر فرمود
چون سجده به خاک پای شه کرد
برداشت سر ودعای شه کرد
هم خلعت عفو در برش بود
هم تاج نجات بر سرش بود
من دیده ز خواب چون گشادم
در فکر حساب این فتادم
در قول شه و وفات ملا
یک سال نبود زیر و بالا
از بهر شفاعت علی مرد
جان هم به شفاعت علی برد
شاید که خرد خرد به جانی
این نکته که گفته نکته دانی
جنت به بها نمی‌دهد دوست
اما به بهانه شیوهٔ اوست
رحمت چو کند بهانه‌جوئی
کافیست ز بنده یک نکوئی
نیکو مثلی زد آن سخن رس
کز آدمی است یک هنر بس
یارب به علی و طاعت او
کز مائدهٔ شفاعت او
محروم مساز محتشم را
تقصیر مکن ازو کرم را
کان دلشده هم گدای این کوست
مداح علی و عترت اوست



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 8,199 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 4,313 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 4,456 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 2,578 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 4,327 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 3,582 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 4,800 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 3,958 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 6,416 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 4,887 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('10674')