اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعار مهدی سهیلی
زمان کنونی: 08-07-2022، 10:00 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
پاسخ 29
بازدید 2659

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
مهدی اشعار سهیلی

اشعار مهدی سهیلی
#1
 مهدی سهیلی
شاعر ،گوینده و نمایشنامه نویس(۱۳۰۳-۱۳۶۶)

 

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم  مهدی سهیلی

 

خداگو با خداجو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
بسا مشرک که خود قرآن بدست است
نداند در حقیقت بت پرست است  مهدی سهیلی

 

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده  مهدی سهیلی

 

عارف كسي بود كه به شب اي خدا كند
با سوز سينه خسته دلان را دعا كند
پيچد سر از عنايت سلطان به كبر و ناز
در كوي فقر قامت خدمت دو تا كند
بر پاي شاه اگر سر ذلت نهاده است
با شرم توبه سجده ي حق را قضا كند مهدی سهیلی

 

 

 

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#2
« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟
كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد
شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند

ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي
غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند

شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »
شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند

« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند
« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#3
ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -
شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان
وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -
سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست
*****
در ديدگاه من -
اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود
سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود
رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -
هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -
كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.
*****
در ديدگاه من -
درياست آسمان و ندارد كرانه اي
جز بي نشانگي -
از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي
گفتم شبي به خويش:
اين آسمان پير -
بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -
دنبال ناخداست
پس ناخدا كجاست؟
در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:
درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست"

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#4
دختر زشت

خدا يا بشكن اين آئينه ها را
كه من از ديدن تو آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد ، او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است.
***
چو در آئينه بينم روي خود را
در آيد از درم، غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي ،اما
نبخشيدي به من چشم سياهي
***
به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ
يكي در حلقه گيسوي من نيست
***
مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
بمن حال پريشان دادي، اما ـــ
سر زلف پريشانم ندادي
***
به هر ماه رويان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم بزاري
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ
همه گويند : كه او مردم گريز است
نميدانند، زين درد گرانبار ـــ
فضاي سينه من ناله خيز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگينش دختر ي ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستين بود
***
چو مادر بيندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهرباني مينوازد
ولي چشم غم آلوده اش گواهست
كه در اندوه دختر مي گدازد
***
ببام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، نا آشنايم
نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم
***
خدايا ! بشكن اين آئينه هارا
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ
دلي روشنتر از آئينه دادي
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولي سيرت پرستان ميستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند
***
ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ
دل زيبا به از رخسار زيباست
بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ
دلم بر زشتي صورت شكيباست.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#5
خشم

اين رشته هاي دوزخي استخوانگدازـــ
پيچنده اژدهاست، عصب نيست در تنم
در زير پتكهاي گرانبار زندگي ـــ
چون رعد مي خروشم و فرياد مي زنم
ژرفاي و هم خيز جهاني پر از هراس ـــ
روز مرا ، سياه تر از شام كرده است
دستي درون كالبد سخت جان من
افعي نهاده است و عصب نام كرده است
***
گيتي اگر بهشت بود ، من جهنمم
فرياد از اين عصب كه بود اژدهاي من
ضحاك عصر خويشم و گر نيك بنگري
اعصاب زخم خورده من، مارهاي من
***
طوفان خشم من چو بجنبد ز موج خيز ـــ
ديگر با ياد مردم در يا نورد نيست
آن لحظه اي كه شعله كشد برق خشم من
هرگز به فكر خشك وتر وگرم و سرد، نيست
***
سوزان و شعله خيز و توانسوز و بي امان
خوئي كه گاه مي شود آتشفشان مراست
هنگام خشم، كودك افعي گزيده ام
تابم به جسم و آتش سوزان به جان مراست
***
همچون بناي زلزله ديده،دقيقه ها ـــ
ميلرزم و ز پرده دل مي كشم غريو
از چشم من شراره جهد همچو اژدها
در گيرو دار خشم، در آيم بشكل ديو
***
گاهي ز دست خشم ، چو غرنده تندرم
وين نعره هاي من فكند لرزه در سراي
دردانه كودكم بزند داد: « وا امان!»
بيچاره همسرم بكشد بانگ: « وا خداي!»
***
فرياد ميكشم ز جگر همچو بانگ رعد
گوش ساي، كر شود از نعره هاي من
آنسان كه بمب ،لرزه به شهري برافكند
لرزند شيشه ها ز طنين صداي من
***
آن لحظه، هر كه بر رخ من بنگرد، ز بيم ـــ
فرياد مي كشد كه:بشر نيست ، اژدهاست
فرزند من بدامن مادر برد پناه ـــ
كاي مادر ! اين پدر نبود، او بلاي ماست
***
در اين نبرد كه شود خسته ديو خشم ـــ
رو مي كند سپاه نامت بسوي من
اهريمن غضب ، چو نهد روي در گريز
پا مي نهد فرشته رحمت بكوي من
***
آنگاه مي نشينم و شرمنده از گناه
سر ميهنم به دامن خجلت ز كار خويش
خواهم به دستياري چشمان اشكبار ـــ
آبي زنم به چهره اندوه بار خوش.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#6
جامه سبز بهار

باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست
بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار
باز كن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ
تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند
***
دختر كوچك من فصل بهار است
باز كن پنجره را ـ
تا بدين كلبه رسد نغمه مرغان خوش آهنگ
تا نسيمي بسر و زلف تو ريزد گل صد رنگ
تا بخوانيم بهمراه كبوتر، غزل صبح
تا برانيم بآواز قناري غم خود را زدل تنگ
***
دخترم! فصل بهار است بر اين پنجره ها، پرده مياويز
تا به بينيم بهر سو، گذر چلچله ها را
دشت تا دشت درخت است و بر اندام درختان ـ
جامه سبز بهارست
جلگه تا جلگه ز گلهاي همه پر نقش و نگار است
همه انگشت نهالان ـ
چشم، تا كار كند غرق نگين هاي شكوفه است
همه جا، دست زمين، لاله فروش است
همه سو، موج هوا، عطر نثار است .
***
باغ را بنگر و فواره الماس فشان را
ارغوان ريخته بر دامن هر دشت
دشت را بنگر و اين فرش زمردوش ياقوت نشان را
***
دخترم! آينه را از سر اين طاقچه بردار
كه در اين فصل دلاويز ـ
همه جا آينه بندان بهار است
يكطرف پيش رخت، آينه روشن مهتاب ـ
يكطرف آينه چشمه رخشنده آرام ـ
يكطرف آينه قدي سيمينه البرز ـ
با چنين آينه بندان بهاري ـ
هر طرف روي كني آينه خيز است ـ
هر كجا پاي نهي آينه زار است
***
شانه را دور بيفكن
كه تو را گر نبود شانه، نه اندوه و نه بيم است
بهترين شانه تو دست نسيم است
***
دخترم! عطر چه خواهي ؟
كه نسيم سحري عطر فروش است
موج هر باد كه بر زلف تو پيچد ـ
پيك خوشبوي بهارست و رباينده هوش است
***
دخترم! باز كن از گردن خود رشته گوهر
تا كه بانوي بهاران ز شكوفه ـ
به سروشانه سيمين تو گوهر بفشاند
يا برانگشت ظريف تو نگين از گل رنگين بنشاند
***
هر چه زيبائي و زيباست در آغوش بهارست
مرغكان بر سر هر شاخه گل، گرم سرودند ـ
تازه گلها همه در باغچه آماده رقصند ـ
خوشنوا چلچله ها، زمزمه گر، مست نشاطند ـ
لك لكان صيحه كنان پيك درودند ـ
سارها چرخ زنان در دل ابرند ـ
گاه، چون موج خروشان، همه در اوج فرازند
گاه، چون برگ درختان همه در قوس فرودند .
***
باز كن پنجره را، دختركم فصل بهار ست
بكناري بزن اين پرده را غمگين دلازار
باز كن پنجره را ـ
تا زند دختر خورشيد، بر اين غمكده لبخند ـ
تا وزد موج نسيمي بمن از دامن دربند
تا دمد نور سپيدي بتو، از سينه البرز
تا رسد عطر دلاويز گل از سوي دماوند
باز كن پنجره را فصل بهار است
باغ، بيدار شد از خواب دي و بهمن و اسفند

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#7
جوانی

جواني ، داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم
***
جواني چون كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز
سرودي داشت آن مرغك ـــ
كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم
به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم
نوائي داشت
حالي داشت
گه بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت
***
جواني چو كبوتر بود و من بودم يكي طفلي كبوتر باز
كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه اي ميدادم
پرو بال لطيفش را بلبل ها شانه مي كردم
و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم
***
ولي افسوس
هزار افسوس
يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد
ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت
***
به سو ي آسمانها رفت
فغان كردم ـــ
نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم
ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد
به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد
اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد
ولي افسوس
هزار افسوس!
به عمري در رهش آويختم فانوس جشم را
نيامد در برم مرغ سپيد من
نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من
كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست
بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست
***
منم آن طفل ديروزين ـــ
كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تو مانده
درون آشيان ز آن همنواي گرم خو يك مشت « پر » مانده
« پر او چيست داني؟ هاله ي موي سپيد من
فضاي آشيان خاليست
چه هست آن آشيان؟ ـــ
ويران دلم ، ويرانه ي عشق و اميد من
***
هزار افسوس!
هزار اندوه!
جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت
غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد
پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت
سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد
***
كنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم
سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم
چنان گمكرده فرزندي
به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم
***
صدا سر ميدهم در كوه:
كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها؟!
جواب آيد به صد اندوه:
كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها...؟!

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#8
تنها

افسرده ، بي پناه ، پريشانحال ــــ
افتاده ام به گوشه ي تنهائي
من يكطرف نشسته ام و غمها
ايستاده اند گرم و صف آرائي
***
در بزم گرم زندگيم، بيگاه
سنگي فتاد و ساغر من بشكست
طفلم رميد و همسر من بگريخت
دستي رسيد و رشته ما بگسست
***
عمري قرار زندگيم بودند
رفتند و هيچ صبر و قرارم نيست
خواهم ز چنگ حادثه بگريزم
ايواي من كه پاي فرارم نيست
***
كو خنده هاي كودك دلبندم؟
آن گر مخوي نغمه سرايم كو؟
آنكس كه كودكانه گه بيگاه ـــ
ميگفت قصه ها ز برايم كو؟
***
ايواي از شكنجه هاي تنهائي
كو همسرم؟ كجاست هماغوشم؟
فرزند من كجاست كه با شادي ـــ
بالا رود ز دست و سر و دوشم؟
***
خاموش مانده خانه من امشب
در آن خروش و همهمه بر پا نيست
دلبند كودكم كه دلم ميبرد ـــ
آرام جان خسته «‌ بابا » نيست
***
اي تك ستاره هاي شب تارم
اي اشكها! ز ديده فرو ريزيد
اي لحظه هاي غم زده! بنشينيد
اي ديوهاي حادثه! بر خيزيد
***
در اين شب سياه غم آلوده
من هستم و سكوت غم انگيزي
وز اين سياه چال ،نصيبم نيست ـــ
جز واي واي شوم شباويزي.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#9
پاییز

از مهرگان بيزارم و از نام پائيز-
وز مهر دارم ديده اي از گريه لبريز
در مهر بي مهر-
هر برگ زردي كز درختي پير و رنجور -
ميافتد و ميلغزد و بر خاك راهي مي نشيند-
همراه آهي كز دلم سرميكشد تلخ-
در خاطرم ياد سياهي مي نشيند.
از باد پائيز-
مي پيچدم در ياد، فرياد جدايي
وز برگريزش ميدود در خاطر من-
پژمردن آن عشق ديرين خدايي
***
در ماه پائيز
او بي خبر از حال من خاموش ميرفت-
اما مرا در سينه فريادي نهان بود
يك كاروان اندوه در راه سفر داشت-
خود كاروانسالار پير كاروان بود.
***
يك روز ابري،روز خاموش و غم انگيز
او بود و من،اما مه او ... يكعمر،تلخي
من بودم و او-
اما نه من .... يك كوه،اندوه
در پيش رو، كوه مصيبت دشت تا دشت-
در پشت سر، درياي محنت،كوه تاكوه.
او رفت خاموش-
من ماندم و اشك-
من ماندم و آه-
من ماندم و فرياد جانكاه.
آن نام جانداروي شيرين-
وآن عشق جاويدان ديرين-
تالحظه هاي مرگ پيوند-
تا واپسين دم ميدود در ياد تلخم
او را چه نامم؟
او را چه گويم؟
او نيمي از من بود و من نيمي از اويم
آن بخت خفته-
همزاد من، نيروي من، بال وپرم بود-
او مادرم بود

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#10
بیمار

سرم سنگ، دهانم تلخ، چشمم شمع بي نور ست ـ
نفس در سينه زندانيست ـ
چو روز آيد بچشمم دختر خورشيد، بيمارست ـ
شبانگه در نگاه من عروس ماه؛ رنجورست ـ
تمام شهر، گورستان وهم انگيز ـ
سراسر خانه ها آرامگاه سرد و متروكست ـ
فضا انباشته از بوي تند سدر و كافورست
و هر جا ديده ميچرخد ـ
چراغانست اما در نگاه من ـ
چراغي بر سر گورست.
***
شبانگه اختران بر آسمان، چون آبله بر روي بيمارند ـ
و ابري تيره چون مه را فرو پوشد ـ
بخود گويم كه چشم آسمان كورست .
سحرگاهان بگوشم صحبت گنجشكها چون آيه مرگست
نگاه هر كبوتر بر لب ديوار ميگويد:
ـ درخت عمر تو بي بار و بي برگست
تنت در قلعه ديو سياه مرگ، محصورست
***
در آن دم همره بانگ خوش پير مناجاتي،
دو لرزان دست را بر آسمان گيرم
و نوميدانه با آواي محزوني سلامت از خدا خواهم
ولي در عمق جانم آشناي ناشناسي ميزند فرياد:
كه راهم تا سواد تندرستي، ايمني، فرسنگها دورست
***
خداوندا !
سرم سنگين، دهانم تلخ، چشمم بي نورست
نفس در سينه زندانيست
بچشمم دختر خورشيد بيمارست
و ماه آسمان پيرست، رنجورست



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 13,907 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 5,694 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 6,148 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 3,429 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 5,660 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 4,819 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 6,439 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 5,473 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 9,192 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 6,473 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان