آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعار مهدی سهیلی
زمان کنونی: 08-15-2022، 07:03 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
پاسخ 29
بازدید 2685

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
مهدی اشعار سهیلی

اشعار مهدی سهیلی
نویسنده :yalda73   آفلاین
#21
 مهدی سهیلی
شاعر ،گوینده و نمایشنامه نویس(۱۳۰۳-۱۳۶۶)

 

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم  مهدی سهیلی

 

خداگو با خداجو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
بسا مشرک که خود قرآن بدست است
نداند در حقیقت بت پرست است  مهدی سهیلی

 

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده  مهدی سهیلی

 

عارف كسي بود كه به شب اي خدا كند
با سوز سينه خسته دلان را دعا كند
پيچد سر از عنايت سلطان به كبر و ناز
در كوي فقر قامت خدمت دو تا كند
بر پاي شاه اگر سر ذلت نهاده است
با شرم توبه سجده ي حق را قضا كند مهدی سهیلی

 

 

 

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#11
به که باید دل بست ؟

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#12
به پسرم سهیل

« سهيل » اي كودك دردانه ي من!
چراغ تابناك خانه ي من!

بگو بابا!چطوره حال سركار؟
صفا آورده اي،مشتاق ديدار!

سهيلم!منتي برما نهادي
كه پابر ديده ي بابا نهادي

بتو گفتم:دراينجاپاي مگذار
عنان مركب خود را نگهدار

دراين سامان بغيرازشوروشرنيست
شرافت جزبدست سيم و زرنيست

شرف،هرگز خريداري ندارد
درستي،هيچ بازاري ندارد

همه دام و دد يك سر دو گوشند
همه گندم نما وجو فروشند

«عبادت» جاي خودرا بر «ريا»داد
صفا و راستگويي از مد افتاد

جوانمردان،تهي دست و تهي پاي
لئيمان را بساط عيش،برجاي

نصيحتها،ترا بسيار كردم
مواعظ را بسي تكرار كردم

كه اينجا پا منه،كارت خراب است
مبين درياي دنيا را...سراب است

ولي حرف پدر را ناشنيدي
زحوران بهشتي پاكشيدي

قدم را از عدم اينسو نهادي
به گند آباد دنيا رو نهادي

بكيش من بسي بيداد كردي
كه عزم اين «خراب آباد»كردي

ولي اكنون روا نبود ملامت
مبارك مقدمت،جانت سلامت

تو هم مانند ما مأمور بودي
دراين آمد شدن معذور بودي

كنون دارم نصيحت هاي چندي
بيا بشنو ز«بابا» چند پندي

نخستين،آنكه با ياد خدا باش
زراه دشمنان حق جدا باش

ولي راه خدا تنها زبان نيست
در اين ره از رياكاران نشان نيست

«خداجو» با «خداگو» فرق دارد
حقيقت با هياهو فرق دارد

«خداگو» حاجي مردم فريب است
«خداجو» مؤمن حسرت نصيب است

«خداگو» بهر زر خواهان حق است
وگر بي زر شود از پايه لق است!

«خداجو» را هواي سيم و زر نيست
بجز فكر خدا,فكر دگر نيست

مرو هرگز ره ناپاك مردان
ز ناپاكان هميشه رو بگردان

اگر چه عيب باشد راستگويي!
ولي خواهم جز اين،راهي نپويي

اگر چه دزد،كارش روبراه است
ولي دزدي بكيش من گناه است

اگر دستت تهي شد،دل قوي دار
براه رشوه خواران پاي مگذار

نصيحت ميكنم تا زن نگيري
تو اين قلاده بر گردن نگيري

تو كه در خانه ي خود زن نداري
خبر ازحال زار من نداري

نميگويم كه مامان تو بد خوست
اگر يك زن نكو باشد فقط اوست

زن من بهترين زنهاي دهر است
ولي با اينهمه،زن عين زهد است

سهيلم،هوش خود را تيزتر كن
زابليسان آدم رو حذر كن

تو باما بعد از اينها خوبتر باش
روان مادر وجان پدر باش

بود چشم اميد ما بدستت
من و مادر،فداي چشم مستت

بعمر خويش باما با وفا باش
به پيري هم عصاي دست ما باش

دلم خواهد كه بينم شادكامت
نشيند مرغ خوشبختي ببامت

من از اول «سهيلت» نام كردم
ترا باروشني همگام كردم

خدا را از سر جان بندگي كن
به نيروي خدا رخشندگي كن

بيا و حرمت مارا نگهدار
پس از ما هم «سهيلا» را نگهدار

«سهيلا» خواهرت را رهبري كن
به تيره راهها،روشنگري كن

مده از دست،رسم مهرباني
باو نيكي بكن تا ميتواني

تو بايد رنج او باجان پذيري
اگر از پا فبد،دستش بگيري

پس از ما گر كسي خير ترا خواست-
خدااول،پس از او هم «سهيلا» ست

شما بايد كه با هم جمع باشيد
به تيره راهها،چون شمع باشيد

بهين چيزي كه شهد زندگانيست-
فقط يك چيز. . آنهم مهربانيست

پس از ما،يادگار ما،شماييد
نشان از روزگار ما،شماييد

دلم خواهد كه روي غم نه بينيد
بجز آسودگي همدم نه بينيد

شويد از جام عيش جاودان مست
تو و او را به بينم دست در دست
***
نصيحت هاي من پايان گرفته
ولي طبعم ز لطفت جان گرفته

دوباره گويمت اين پند در گوش
مبادا گفته ام گردد فراموش؟

مرنجان خواهر پاكيزه خو را
زكف هرگز مده دامان او را

«سهيلم» باش جانان «سهيلا»
برو جان تو و جان «سهيلا»

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#13
بهار و زمستان ( به واپسین فرزندم سروش )

پسرم، اي " سروش " كوچك من!
اي چراغ شبان تار پدر!
تو يكي غنچه اي و من گل پير -
تو شكفتي، ولي پدر پژمرد -
خرمي رفت از بهار پدر.
*****
آمدي، تا پدر به خويش آيد
نرم نرمك، ره سفر گيرد.
مرغ نوپاي تازه پروازي
آمدي تا كه مرغ خسته ي پير -
زين قفس، جاودانه پر گيرد.
*****
" من " و " تو" چيست؟ هيچ مي داني؟
معني واژه هاي: " بود " و " نبود "
تو يكي برگ استواري و من -
برگ لرزنده بر درخت وجود
*****
تو بهاري و من زمستانم
آمدي تا كه من به خواب شوم
من چو برفم، تو همچو خورشيدي
پيش خورشيد، بايد آب شوم
*****
پسرم، اي " سروش " كوچك من
تو بهاري و من زمستانم
تو بدين باغ، پا نهادي و من -
فصل بدرود گوي بستانم
*****
" غنچه " لبخند مي زند كه دگر
باغ، جاي " گل كهن " نبود
توئي آن نو دميده غنچه ي من
با تو اين باغ، جاي من نبود
*****
" باغ " گفتم، ولي خطا گفتم
عرصه ي ما " كوير" " باغ نما " ست
" ماه " و " خورشيد" هم به ديده ي من -
دو - سيه گنبد "چراغ نما"ست
*****
اگر اين عرصه، باغ و، گر راغ است
ما كه رفتيم، بر تو ارزاني
دارم اميد، زين سفر نكشي -
همچو من، سالها پشيماني

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#14
بر مزار مادرم

باز آمدم بپرسش حال تو اي اميد
اي مادري كه هر نفسم گفتگوي تست
باز آمدم كه بوسه زنم برمزار تو
اي مادري كه هر نفسم گفتگوي تست
***
باز آمدم كه شكوه كنم از غم فراق
وز بانگ ناله، روح ترا با خبر كنم
مادر! غم تو همنفسم شد بجاي تو
با اين غم بزرگ ، چه خاكي بسر كنم؟
***
جان پسر فداي تو، اي مادر عزيز
كي داني از فراق ، چها بر پسر گذشت؟
هر لحظه اي كه در غم مرگت ز ره رسيده
با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت
***
غمخانه است سينه ي من در فراق تو
آنكس كه هست از غم من باخبر، خداست
آگه نبودم از غم بي مادري، ولي ـــ
مرگت پيام داد كه: بي مادري بلاست
***
وقتي ز دست ما و نماند از براي ما
غير از غمي ، شكسته ودلي، جان خسته اي
تو مرغ جاودان بهشتي شدي ولي ـــ
داند خدا كه پشت پسر را شكسته اي
***
مادر! بخواب خوش ، كه زيادم نميروي
جانم فداي تو ، منزل مباركت
مادر بخواب ، كعبه ي من خاك كوي تست
قربان خاك كوي تو ، منزل مباركت.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#15
بازگشت

تو اي گمكرده راه زندگاني
نداده فرق، پيري از جواني
« تو پنداري جهاني غير از اين نيست ؟»
« زمين و آسماني غير از اين نيست ؟»

« چنان كرمي كه در سيبي نهان است »
« زمين و آسمان او همانست »

گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟
در اين كشتي اثر از ناخدا نيست

رهت روشن، ولي چشم تو تاريك
تو در بيراهه، اما راه، نزديك

من و تو، قطره درياي جوديم
من و تو، رهرو شط وجوديم .

رسيم آنجا كه در آغاز بوديم .
به نعمت بر سرير ناز بوديم
***
ز دريا روزگاري ابر برخاست
من ابرش گويم اما عين درياست .

شتابان شد بهر سو چون سواران
بهر جا قطره قطره ريخت باران

ولي اين قطره ها چون درهم آميخت
از اين پيوستگي رودي بر انگيخت

من و تو قطره اي در چنگ روديم
گهي بالا و گاهي در فروديم

گهي بيني كه ره بر رود، تنگست
بهر گامش بسي خارا و سنگ است .

ولي اين رنج ره، پايان پذير است
تو را دستي توانا، دستگير است .

بدنبال سفرها منزلي هست
زراعت هاي ما را حاصلي هست

تو پنداري همين صحرا و دشتست ؟
و اين رود دمان بي سر گذشتست ؟

تو بيني رود را بر لب فغانهاست
نداني كاين فغان از هجر درياست .

چو بر دريا رسد آرام گيرد
چو عاشق كز نگارش كام گيرد

اگر در رنج و گر در پيچ و تابيم
دوباره سوي دريا ميشتابيم .

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#16
ای خدا

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت
زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي
***
اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي
اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه
بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم
تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم
***
واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم
تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟
با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد
تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟
***
اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم
خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها
پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد
روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها
***
بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن
دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها
من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها
***
مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم
رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟
بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي
از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟
***
اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت
زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#17
آی ... انسان

آي ... انسان!
اي سوار سركش مغرور!
اي شتابان رهرو گمراه!
اي بغفلت مانده ي خود خواه!
هان..!عنان بركش سمند باد پايت را
نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را
لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن
چشم سر بربند-
چشم دل بگشاي
روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن
هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست
بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست
جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست
زير سقف آفرينش-
صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است
اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند
كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست
آي... انسان!
اي سوار سركش مغرور!
گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را
كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟
بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست
***
هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:
اين جهان آفرينش را خدايي هست
در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست
بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه
تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را
ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند
بنده شو اي سركش خودخواه
تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را
خويش را گر نيك بشناسي-
ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را
***
آي... انسان!
اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند
گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را
آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را
اينك اينك ميزند فرياد:
جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است
سينه ام از خاك گورستان گرانبار است
***
اي بغفلت مانده ي خودخواه!
آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست
چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست
آن زمان فرياد برداري:
كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست
اينهمه ياقوت آتش رنگ-
آيتي از خون دلهاي پريشانست
توده ي سيمين مرواريد-
يادگار صد هزاران چشم گريانست
***
آي... انسان!
اي طلاها را خدا خوانده!
اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-
روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي
از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي
تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-
چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي
***
بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-
بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:
كاي خدا راه رهايي كو؟
از چنين سوزنده آتش ها-
سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟
ناگهان آيد سروش از غيب:
اي سيه روز سيه كردار!
زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-
دربساط عدل ما آسوده جاني نيست
كيفر غولان مردم خوار-
جز عذاب جاوداني نيست.
آي... انسان!
اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر
ليك دانستي ندانم يا ندانستي-
سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود
جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-
ناله بود و دردبودو چشم گريان بود
***
آي... انسان! سركشي بس كن
عقربكهايزمان در صد هزاران سال
بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را
چشم ماه و ديده ي خورشيد-
ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را
***
ميبرد شط زمان مارا
مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست
دل منه بر شوكت دنيا
اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست
اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-
جز بلاي خانه سوزي نيست
***
روزو شب شط زمان جاريست
آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست
خاطري را شاد بايد كرد
جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد
آزمندي ها زبيماريست
زر پرستي آتش اندوزيست
رستگاري در سبكباريست

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#18
آرزو

خواه كه تو اي پاره ي دل ! زنده بماني
چون ماه جهانتاب، در خشنده بماني

تا بنده سهيل مني و شمع سرايم
خواهم ز خدا ، روشن و تابنده بماني
ا
اميد من آن است كه در گلشن هستي ـــ
چون غنچه گل با لب پر خنده بماني

چون زهره به پيشاني عالم بدرخشي
تاجي شوي بر سر آينده بماني

خواهم كه پس از من چو يكي نخل برومند ـــ
تا زنده كني نام پدر زنده بماني

نام تو « سهيل » است و فروغ دل مائي
خوام كه همه عمر ، فروزنده بماني
اي نور دلم ! بندگي خلق روا نيست
خواهم كه به درگاه خدا، بنده بماني.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#19
قمارباز

وقت سحر رسيده و مردي قمار باز-
از «برد و باختگاه» سوي خانه ميرود
اين بي ستاره مرد-
وين پاكباخته-
اندوهگين و مست بكاشانه ميرود
دلمرده ميخزد
ديوانه ميرود
***
يكماه پيش دختر مرد قمار باز-
همراه اشكها-
با حالتي نژند-
ميگفت:اي پدر!
هر روز در حياط دبستان ميان جمع-
ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند
كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست
كس با خبر نشد
او كيست از كجاست
***
ياران همكلاس من از ساغر غرور
مستند،مست ناز
اما نصيب دختر تو سر فكند گيست
واي اين چه زندگيست؟
***
آن بي ستاره مرد
در چشمهاي دختر اندوهگين خويش-
لختي نگاه كرد
اشكي زديده ريخت
گفتا كه:اي شكوفه ي اميد وآرزو
بس كن،سخن مگو
اندوهگين مباش
دردانه دخترم
ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا-
زيبنده ميكنم
وين چشمهاي غمزده را چون ستارها-
تابنده ميكنم
***
ماه دگر رسيد و پدر باهزار اميد-
با دسترنج خويش-
ميرفت تا به وعده ي پيشين وفا كند
اما ميان راه-
لختي درنگ كرد
باخويش جنگ كرد
افسوس عاقبت-
انديشه اي سياه،پدر را زراه برد
در عالم خيال-
انديشه كرد تاكه فزوني دهد به مال
ميخواست تا كه خانه ي دولت بنا كند
وز رنج بيشمار-
خود را رها كند
***
ابليس در روان و تن مرد،كار كرد
وآن بي ستاره مرد-
عزم قمار كرد
***
در ساعتي دگر
آن مرد خود فريب-
چشمش بخالهاي ورق بود و هر زمان-
در خاطرش ز غصه ي دختر حكايتي
رنگش پريده بود وزهر باخت در عذاب
وز بخت واژگون بزبانش شكايتي
***
آن بي ستاره مرد
در رنج بود و درد
بس باخت،پشت باخت
با ناله هاي سرد
***
يكبار دچار«دام» ورق را بدست داشت
در چشمهاي «دام» به حسرت چو ديده دوخت
چشمان مات دختر خود را خيال كرد
گوئي كه دام در كف آن مرد جان گرفت
يكباره دختري شد و باز اين سخن سرود:
هر روز در حياط دبستان ميان جمع
ياران همكلاس بمن طعنه ميزنند
كاين ژنده پوش دختر غمگين چه بينواست
كس با خبر نشد
او كيست؟ از كجاست؟
ياران همكلاس من از ساغر غرور
مستند،مست ناز
اما نصيب دختر تو سرفكندگيست
واي اين چه زندگيست؟
***
آمد بياد مرد،دروغين نويد خويش:
اندوهگين مباش
دردانه دخترم!
ماه دگر بجامه ي تو پيكر ترا-
زيبنده ميكنم
وين چشمهاي غمزده را چون ستاره ها-
تابنده ميكنم
***
همراه برق اشك كه در ديده ميدواند
آهسته ناله كرد
گنگ و پريده رنگ-
خاموش مانده بود
ناگاه بانگ غرش رعب آور حريف-
در جان او دويد:
-خوابي؟ بگو،جواب بده،وقت ما گذشت
بيچاره مرد گفت: «سه پت» ليكن آن حريف
گفتا كه:«رست» گفت كه:-ديدم-سپس زشوق
بيتاب و بيقرار-
روكرد دست خويش وبگفتا كه:چار «آس» ديد
***
آن پاكباخته
ناگاه صيحه زد
تابش زدست رفت وتنش سنگواره شد
مار سياه غم-
در خاطرش خزيد
يكباره آسمان دلش بي ستاره شد
در لحظه اي دگر
سيماي دخترش كه به اميد مانده بود
باچشم منتظر
در پيش ديدگان پدر رنگ ميگرفت
و آن گفته ها كه از سر حسرت سروده بود
آن عرصه را براي پدر تنگ ميگرفت
***
آن بي ستاره مرد
اشكي زديده ريخت
با چشم اشكبار-
ديوانه وش زحلقه ي بدگوهران گريخت
***
در راه ميخزيد
ميرفت بي اميد
كاخ اميد دختر خود را خراب ديد
با چشم بي فروغ بهرجا نظر فكند
درياي زندگاني خود را سراب ديد
***
آن گفته هاي شاد
باز آمدش بياد:
اندوهگين مباش
دردانه دخترم
ماه دگر بجامه ي نو پيكر ترا
زيبنده ميكنم
وين چشمهاي غمزده را چون ستارها
تابنده ميكنم!
***
وقت سحر رسيده و مردي قمار باز
از «برد و باختگاه» سوي خانه ميرود
اين بي ستاره مرد
وين پاكباخته
اندوهگين و مست بكاشانه ميرود
دلمرده ميخزد
ديوانه ميرود.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#20
فریاد بدرود

اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز
پايان عمر عشق و آغاز جدائيست
اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند
آخر نفسهاي چراغ آشنائيست
***
چشمت پر از حرف است و لبهاي تو خاموش
سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد
من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق
پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود
***
در ديده ي مات تو آهنگ وداع است
ايواي من،در اين سفر باز آمدن نيست
اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن
تو ميروي اما مرا جاني بتن نيست
***
تو ميروي، تو ميروي غمناك غمناك
اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم
تو ميروي،تو ميروي اي گرمي جان
اما زمن خواهي تن بيجان نباشم
***
درماندگي از ديده ي من ميتراود
جغد غريبي بر سر بامم نشسته است
مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي
بي روي تو مي ريخته، جامم شكسته است
***
تو ريشه بودي من درخت سبز بودم
با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست
اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز
در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست
***
ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر
ميبينمت بهر سفر پا در ركابي
جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم
بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟
***
من باتو عمري همسفر بودم در اين راه
در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت است
اما تو راهت را چدا كردي زراهم
خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت است
رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست
چون فرصت ديدار، بيش از يك نفس نيست
تو ميروي اما من آن مرغ خموشم
كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست
***
اين روزها اين روزهاي استخوانسوز
پايان عمر عشق وآغاز جدائيست
اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند
آخرنفسهاي چراغ آشنائيست



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 13,986 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 5,724 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 6,162 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 3,433 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 5,681 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 4,832 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 6,454 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 5,480 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 9,219 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 6,490 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان