آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



اشعار مهدی سهیلی
زمان کنونی: 08-15-2022، 06:49 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
پاسخ 29
بازدید 2685

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
مهدی اشعار سهیلی

اشعار مهدی سهیلی
نویسنده :yalda73   آفلاین
#31
 مهدی سهیلی
شاعر ،گوینده و نمایشنامه نویس(۱۳۰۳-۱۳۶۶)

 

دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم  مهدی سهیلی

 

خداگو با خداجو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
بسا مشرک که خود قرآن بدست است
نداند در حقیقت بت پرست است  مهدی سهیلی

 

بار الها بال پروازم ببخش
روح آزاد سبکتازم ببخش
عاشق بزم تو ام ،راهم بده
عقل روشن ،جان آگاهم بده  مهدی سهیلی

 

عارف كسي بود كه به شب اي خدا كند
با سوز سينه خسته دلان را دعا كند
پيچد سر از عنايت سلطان به كبر و ناز
در كوي فقر قامت خدمت دو تا كند
بر پاي شاه اگر سر ذلت نهاده است
با شرم توبه سجده ي حق را قضا كند مهدی سهیلی

 

 

 

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#21
عید

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد
نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت
عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد
امادل من از ستم عيد غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.
همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد-
توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه
باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت-
غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه
***
آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-
در خون نشسته است-
هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست
سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-
در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.
***
آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-
هستي بباد داده ومحنت خريده است؟
***
آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-
ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را
آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-
روزي كه پيش چشم-
بينم برهنه پايي طفل يتيم را
***
من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟-
كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام
دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟-
كز هر كرانه ام-
بس پير بينواي تهيدست ديده ام.
***
هان،اي يتيم خرد!
اي كودك غريب!
لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-
گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.
هان، اي كهنه جامگان!
عريان تنان شهر!
عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي-
لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.
***
اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز-
شرمنده در برابر فرزند بينمت!
اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!
رويم سياه باد!
دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو
نوروز، چون زراه رسد همره بهار-
گريم به حال و روز تو و روزگار تو.
***
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.
نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت
عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد-
اما دل من از ستم عيد غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#22
عید

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد
نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت
عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد
امادل من از ستم عيد غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.
همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد-
توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه
باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت-
غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه
***
آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-
در خون نشسته است-
هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست
سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-
در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.
***
آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-
هستي بباد داده ومحنت خريده است؟
***
آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-
ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را
آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-
روزي كه پيش چشم-
بينم برهنه پايي طفل يتيم را
***
من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟-
كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام
دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟-
كز هر كرانه ام-
بس پير بينواي تهيدست ديده ام.
***
هان،اي يتيم خرد!
اي كودك غريب!
لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-
گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.
هان، اي كهنه جامگان!
عريان تنان شهر!
عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي-
لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.
***
اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز-
شرمنده در برابر فرزند بينمت!
اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!
رويم سياه باد!
دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو
نوروز، چون زراه رسد همره بهار-
گريم به حال و روز تو و روزگار تو.
***
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.
نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت
عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد-
اما دل من از ستم عيد غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#23
طلوع محمد

زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبي مرموز و رويايي -
به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد
شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -
دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ -
به سوي كهكشان ميشد.
*****
دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -
سر " گل آفريدن " داشت.
*****
شگفتيخانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري -
به اميد طلوع بامدادي بود.
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند
كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
*****
در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:
به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمايي ها نصيب او -
شگفتي بود و حيراني
*****
در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمردفام
كه سويش پر كشيد از بام -
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين ره به پهلوي زن دردآشنا سائيد
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد " را -
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:
- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد
سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد
*****
بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!
صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "
به فرزند تو بخشيديم
كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي " يوسف "
شكيب " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "
بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي " نوح " و طاعت " يونس "
وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "
بود فرزند تو يكتا -
بود دلبند تو محبوب -
سراسر پاك -
سراپا خوب.
*****
دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -
به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود
دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -
زدند از سوي درگاه خداوندي -
ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را
سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند
وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:
كه آمد تكسواري در " مدائن " سوي " نوشروان "
و گفت: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -
كه صدها سال روشن بود -
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -
نوين پيغمبر پاك خداوندست
و انساني كرامندست
*****
يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي
قدم بگذاشت در " ام القري " وين شعر را برخواند:
" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از " مكيان ‌" آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم -
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -
ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد.
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."
*****
به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند
به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:
كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از " مكيان " آن ماهتاب پرنياني را؟
بيابان بود و تنهايي و من ديدم -
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -
زهر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبائي!
بيابان رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
*****
روانت شادمان بادا!
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!
كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!
كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام " احمد " را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ " محمد " را
" محمد " زنده و جاويد خواهد ماند
" محمد " تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك مي داند -
كه نامي همچو نام پاك " پيغمبر " مويد نيست
و مردي زير اين آسمان همتاي " احمد " نيست
زمين ويرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پير -
اگر بينيم روزي در جهان نام " محمد " نيست.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#24
طلای ناب

مانند تصويري كه پيچد در دل دود ـ
ياد آيدم تصوير دوري از جواني
در دور دست خاطرم چون سايه ابر ـ
نقشي است از ويرانه هاي زندگاني .
***
ز آنروزگان هيچ در يادم نمانده است ـ
جز آنكه روز رنج من آغاز ميشد
هر بامدادان ميگشودم ديده از خواب ـ
چشمم بروي ماتمي نو باز ميشد
***
هر صبح، بر خورشيد، ميگفتم: سلامي
هر شام، بر مهتاب ميخواندم: درودي
اما ميان صبح و شام خود نديدم ـ
نه در دل اميدي و نه بر لب سرودي
***
در هر سحر، با ديدن نقش سپيده ـ
گفتم بخود: در اين سپيده ها فريب است
هر جا كه ديدم چهره اي تابنده چون مهر ـ
گفتم: نقابي بر رخ ديوي مهيب است
***
ديدم چو برگ مرده اي را در ره باد ـ
آگه شدم از برگريز زندگاني
هر كجا كه ديدم غنچه اي از شاخه افتاد ـ
آمد بيادم: عمر كوتاه جواني
***
يكشب بخود گفتم كه: اي بيگانه با خويش!
اي خفته در ناي وجودت موج فرياد !
غير از زيان، سودت چه بود از زندگاني ؟
آخر چه مي خواهي از اين « ويرانه آباد » ؟
***
چون خسته اي ماندي ز راه و بر تو بگذشت ـ
بسيار پائيز و زمستان و بهاران
اما در اين هنگامه ها سودي نبردي ـ
جز ديدن داغ عزيزان، مرگ ياران
***
هر نقش تو از زندگي غم بود و غم بود
ديدي براه عمر خود رنج از پس رنج
هرگز نبودت صبح و شام شادي اندوز
يكدم نديدي لحظه هاي عافيت سنج
***
رود سياهي در پي رودسپيدي است ـ
اين شب كه ميپويد روزي شتابان
تكرار در تكرار، مي بيني بهر سال ـ
اسفند و فروردين وتير و مهر و آبان
***
هان اي مسافر در چه كاري، در چه راهي؟
آخر چه مي خواهي از اين منزل بريدن؟
نقش تو اي گمكرده ره، در اين سفر چيست ـ
جز سنگ ره خوردن، بلا بر خود خريدن؟
***
تا برگشايم پرده اي از راز هستي
بسيار شبها در پس زانو نشستم
انديشه ها چون ابر در هم ميگذشتند
اما از آن انديشه ها طرفي نبستم
***
در ناتواني ها ز پا افتادگي هاـ
يكشب توانم داد، دست دستگيري
دل را جواني داد و جان را نور بخشيد ـ
فرزانه پيري، عارف روشن ضميري
***
گفتا كه: اي گمكرده راه زندگاني !
دل بد مكن اينجا سراي رنج و درد است
هر كس كه در دنيا ندارد رنگ اندوه
بيهوده جو، بيهوده گو، بيهوده گرد است
***
مارا به بزم ديگري خوانده است معشوق
آن بزم را باشد شرابي ماتم آلود
ما رهروان مقصد آزادگانيم
سر منزل پاكان، رهي دارد غم آلود
***
آنرا كه ميخواهد پاك از عيب ها كرد
در كوره هاي تلخكامي ميگدازند
ما را به آتش هاي دنيا ميسپارند
تا از وجود ما طلاي ناب سازند .

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#25
طلاق

مادر ! ـــ مرو، براي خدا پيش ما بمان
از ما جدا مشو
بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن
بنگر بدست كوچك و لرزان طفل خويش
از قصه طلاق و جدائي سخن مگو
از پيش ما ، مرو
از ما جدا مشو .
***
اشك نياز به رخ زرد ما ببين
ما جوجه هاي تازه رس بي ترانه ايم
بر جوجه هاي غم زده ،سنگ ستم مزن
مادر ! هراس در دل ما موج ميزند
دستم به دامانت
از قصه طلاق ، در اين خانه دم مزن.
***
بابا ! شكسته شيون من در گلوي من
در پيكرم،حكومت بيم است و اضطراب
بنگر به خواهرم ـــ
كاين طفل خردسال ـــ
ميلرزد از هراس ـــ
ميترسد از طلاق ـــ
فرياد التماس مرا گوش كن پدر!
ما با وفاي مادر خود ، خو گرفته ايم
مادر ، بهشت ماست
او سربند آتيه و سرنوشت ماست.
***
مادر ! اگر ز كلبه ما،پا برو ن نهي ـــ
فردا چه ميشود؟
مائيم و موج درد ـــ
مائيم و روي زرد ـــ
مائيم و داستان غم انگيز بي كسي ـــ
ما دست التماس به سويت گشاده ايم ـــ
شايد ز راه مهر، به فريادمان رسي
***
بابا ! ـــ فداي تو
لختي درنگ كن
ما را بچنگ موج حوادث رها مكن
انديشه كن پدر
ما را ببين چگونه به پايت فتاده ايم
از خشم در گذر
بي مادر بلاست
ما را اسير فتنه بي مادر ي مكن
مادر اگر رود ، شب ما بي ستاره است ـــ
در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ
ويرانگري مكن.
***
اي نازنين پدر !
و اي مادر ي كه شمع دل افروز خانه اي
از خشم بگذريد
اي جان ما فداي شما، آشتي كنيد
جغد طلاق، بر سر ما ضجه مي زند
لعنت بر اين طلاق
از بهر ما نه ، بهر خدا آشتي كنيد.
***
ما كاروان كوچك وهمراه بوده ايم
اي ُاف بر اين طلاق ـــ
كز تند باد او ـــ
نا گه چراغ قافله خاموش مي شود
و ندر شبي سياه ـــ
در شوره زار عمر ـــ
هر يك ز ما به كوره رهي ميرود غريب
و زياد روزگار،فراموش مي شود
***
مادر ! ـــ مرو ، برا ي خدا پيشمان بمان
از ما ، جدا مشو.
بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن
بنگر به دست كوچك و لرزان خويش
از قصه طلاق و جدائي سخن مگو
از پيش ما مرو
از ما جدا مشو.
بابا ! ـــ فداي تو
لختي درتگ كن
بي مادر بلاست
ما را اسير فتنه بي مادري مكن
مادر، اگر رود شب ما بي ستاره است
در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ
ويرانگري مكن.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#26
صیاد

كه با فرياد هر تيري ـــ
بر آري ناله ها از ناي هر حيوان صحرائي
ولي آگه نيست از حال آهو بره اي در شام تنهائي
الا اي مرد صحرا گرد، اي صياد تير انداز!
در آن شبها كه سرمست از شكار بره ي آهو ـــ
درون بستر نازي ـــ
زماني ديده را برهم گذار و گوش را وا كن
بفرمان مروت چشم دل را سوي صحرا كن
بگوش جان و دل بشنو ـــ
صداي ضجه هاي ماده آهوئي
كه خون گرم فرزند عزيزش، كرده رنگين دشت و صحرا را
و با پستان پر شيرش بهر سو در پي فرزند مي پويد
دلش پر داغ و لبش خاموش
تمام دشت را در پي جستن فرزند مي بويد

الا اي مرد صحرا گرد اي صياد تير انداز
پر مرغان صحرا را به خون رنگين مكن هرگز
ز خون گرم آهو بره اي دامان پاكت را
مكن ننگين مكن هرگز
***
الا اي مرد تير انداز اي، اي صياد صيد افكن!
تو حال كودك بي مادري را هيچ ميداني؟
غم آن بره آهو را ز بانگ جانگدازش هيچ مي خواني؟
تو ميداني كه آن آهو بره شبها ـــ
سر خود را ز غمها مي زند بر سنگ؟
همه شامش بود دلگير ـــ
همه صحبتش بود دلتنگ؟
تو آنروزي كه صيد بره آهو مي كني سرمست ـــ
نگاهت هيچ بر چشم نجيب مادر او هست؟
طپش هاي دل پر داغ مادرش را نميبي؟
دلت بر حالت آن بي زبان آهو نمي سوزد؟
ز آه او نمي ترسي؟
در اين آغاز بد فرجام، آخر را نميبيني؟
***
تو هنگامي كه از خون ميكني رنگين پر كبو ترها
چنين انديشه اي داري ـــ
كه اين سيمين تنان آسماني جوجه اي دارند؟
نميداني اگر مادر به خون غلتد ــــ
تمام جوجه ها بي دانه مي مانند؟
و به اميد مادر منتظر در لانه ميماند؟
***
الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن!
بگو با من ـــ
چه حالت ميرود بر تو ـــ
اگر تيري خدا ناكرده فرزند ترا بر خاك اندازد؟
وزين داغ توان فرسا ـــ
صداي ضجه تلخ ترا در گنبد افلاك اندازد؟
***
الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن!
ببانگ ناله تيري ـــ
سكوت دلپذير دشت را مشكن
بفرمان هوسبازي ـــ
به خاك وخون مكش هر لحظه فرزندان صحرا را
بحال آهوان بي زبان انديشه بايد كرد
از اين راهي كه هر جاندار را بي جان كني برگرد
بخون رنگين مكن بال كبوترهاي زيبا را
***
در آن ساعت كه ميگيري هدف ، حيوان صحرا را
به چشمانش نگاهي كن
ببين دربرق چشمش التماس را
كه با درماندگي در لحظه هاي مرگ مي گويد:
«ايا صياد ! رحمي كن ،مرنجانم را »
« پر و بالم بكن اما نسوزان استخوانم را »

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#27
شهر طلایی

ميدود در پيكرم خوابي پريشان
خواب مي بينم كه در آنسوي دريا در جهاني دور-
از درو ديوار يك شهر طلايي-
ميچكد باران نور رنگ رنگ از هر چراغي
هر هوسجو از زني خود كامه ميگيرد سراغي
ميخزد در هر سرا بر هر پرند سينه يي لبهاي داغي.
كوچه ها از نكهت سكر آور بس عطر مالامال-
قصرها از بانگ موسيقي گرانبارست
وبلورين جامها از باده گلرنگ سرشارست
آبشار نور ميريزد به بازوهاي مهتابي-
و به برف شانه هاي ياس رنگ پرنيان پيوند-
موج شهوت ميدود در مويرگهاي جوان و پير-
بانگ نوشانوش ميپيچد بزير سقف هر تالار
ميشكوفد غنچه هر بوسه اي در سايه لبخند
در پس هر «بار»-
كامجويان در كنار كام بخشان سپيد اندام-
مست و پيروزند
باده نوشان در حريم گرم آغوشان شيرين كار-
شهوت افروزند.
***
در همين شهر طلايي-
كوچه هاي تنگ و تاريك و مه آلوديست
كوخ ها و كلبه ها وكومه هاي ناله اندوديست-
كز درونش بوي مرگ و فقر ميخيزد
وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.
در پس هركوچه يي بيغوله يي
كز درونش بوي مرگ وفقر ميخيزد
وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.
در پس هر كوچه يي بيغوله يي تنگ است و دهشت بار
درهمين بيغوله ها بس دخمه ها چون غار
در دل هر غار، ميلولند و مينالند
پاك جاناني همه انسان و بي آزار
روزشان بس كور-
شامشان بس تار.
***
در دل اين كلبه ها و كومه هاي سرد-
«بانگ موسيقي» صداي گريه زنهاي غمگين است
«جام مي» دلهاي مردان تهيدست است
چك چك باران كه ميريزد بر اين ويرانه ها از سقف-
شيرخواره كودكان را لاي لاي سرد وسنگين است
***
در چنين بيغوله هاي تار-
كودكان گرسنه با چهره هاي زرد در خوابند
دختران بي پدر با كاروان درد همراهند
عطر مستي بخششان گر در رسد ازراه-
بوي جانداروي قرص كوچك نان است
نغمه يي كز نايشان خيزد-
ناله هاي آشكار از درد پنهان است
***
بوسه هاشان بوسه يي برگونه هاي سرد-
خنده هاسان خندهيي بر كاروان درد.
كودكاني شب نياسوده-
دختراني غصه فرسوده-
مادراني محنت آلوده-
شوهراني روز تاشب در پي يك لقمه نان بس راه پيموده-
شب نشينان غم و اندوه سرشارند
وز غم بي خان و ماني ها گرانبارند.
نه چراغ نور بخشي-
تا كه يكشب گرد هم درهاله اندوه بنشينند
نه شعاع آرزويي
تاره فرداي خود را پيش پابينند
***
اشكريزان ميزنم فرياد:
هاي... اي شهر طلايي... باتوام اي پير سنگين خواب!
اي كه ميچرخي به گرد خود چنان گرداب!
ناله زورق نشينان به دريا مانده را بشنو
بي سرانجامان توفان ديده را درياب.

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#28
شکایت ( برای پسرک هوشمندم سها )

اي سها، اي اختر شبهاي من !
اي چراغ روشن فرداي من !

اي نگاهت از چمن گلخيزتر !
وي لبت از مي شرار انگيزتر

اي دو چشم تو، دو شمع روشنم
اي صفاي جان و نيروي تنم !

چون پرستو، پرزنان از دورها
آمدي از سرزمين نورها

آمدي تا، بندي دنيا شوي
در سفر، همكاروان ما شوي

آمدي در عرصه بيدادها
تا شود، كر، گوشت از فريادها

همسفر با ما شدن رنج آورست
جاي مي، خون جگر در ساغر است

ما همه صيديم و دنيا دام ماست
جان سپردن در قفس فرجام ماست

سروريها در كنار بندگيست
لحظه لحظه مرگ، نامش زندگيست

روي هر كو با شرف تر ، زردتر
كامرانتر، هر كه او نامردتر

كام هر كس از كفت شيرين شود
دوست نه، بل دشمن ديرين شود

خاطر يكتن در اينجا شاد نيست
درد هست و رخصت فرياد نيست

بي خوا را بر خداجو برتريست
بولهب را رتبه پيغمبريست

زندگاني عرصه رجاله هاست
جاي موسا نوبت گوساله هاست

اي سها! از آشنايان دور باش
سوي تاريكي مرو، در نور باش

برگريز مهر و پائيز وفاست
گر بتو زخمي رسد از‌ آشناست

در نگاه آشنايان دشمنست
خنده هاشان خنده اهريمنيست

اين جماعت محو آب و دانه اند
با زبان مردمي بيگانه اند

كس از ايشان آشناي راز نيست
سازشان با اهل معني، ساز نيست

ديده تا بر آشناسان دوختم ـ
سوختم از آشنائي، سوختم

اي سها! اينان بسي نامردمند
در كوير خوي حيواني گمند

با گروهي جيفه خنوار و زرپرست ـ
زندگي از مرگ جانفرساترست

اي دريغ اينان مرا نشناختند
در قمار آشنائي باختند

كس ز نزديكان نداند كيستم
تا بدانندم كه هستم، نيستم

از تو پنهان چون كنم؟ تا بوده ام
در دل اين جمع، تنها بوده ام

گر گلي از باغ شادي چيده ام
ز آشنايان نه، ز مردم ديده ام

آورم دو بيت نغز از « مولوي »
شاعر انديشمند معنوي

« اي بسا هندو و ترك همزبان »
« وي بسا دو ترك، چون بيگانگان »

« پس زبان همدلي خود ديگرست »
« همدلي از همزباني بهتر است »

من ندانم اين جماعت چيستند ؟
همدلم نه، همزبان هم نيستند

بگذريم از اين سخنها بس كنيم
دل بسوي حق ز هر ناكس كنيم

آنكه دل را روشني بخشد خداست
« ماسوا » بيگانه و او آشناست

اي سها! من جز خدا نشناختم
زين سبب باگرده اي نان ساختم

خون دل خوردم كه مانم سر فراز
تا نسايم بر دري روي نياز

دل منو كن بنور ايزدي
تا كه ايمن داردت از هر بدي

جان و دل را از بديها پاك كن
غير ايزد جمله را در خاك كن

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#29
شاهکار آفرینش

اي علي اي شاهكار اوستا آفرينش !
اي جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايي !
اي علي اي دست تو دست تواناي الاهي !
اي علي اي حكم عالمگير تو حكم خدايي .
***
اي علي نام تو و داغ تو را در سينه دارم
من بلوح سينه دردآشنا نقش تو كندم
هر دم آهنگ علي برخيزد از ناي وجودم
اي علي بشنو نواي عشق را از بند بندم .
***
رزم را يكتا سواري، فتح را تنها اميدي
هان! تويي شير خدا سر حلقه شمشير زنها
عدل را نيكو پناهي، رحم را تنها نشاني
هان! تويي يار يتيمان، ياور بيت الحزنها
***
شب نخفتي تا يتيم بي امان آرام گيرد
گرسنه ماندي كه خوان بي نوا بي نان نماند .
خون دل خوردي كه خون مردمي بيجا نريزد
خون خود را ريختي تا ظلم را بنيان نماند .
***
قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم
چون علي در عرصه عالم هماوردي نديدم
از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم ـ
راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .
***
هر چه خواندم از علي سرمايه توحيد من شد
من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را
مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم ـ
در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .
***
هيچگه در آفرينش بي علي سيري نكردم
من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را
از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم
روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولي را .
***
قصه ها از پهلوانان خوانده ام، اما چه گويم؟
پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان
ليكن اي آگه دلان! تاريخ مي داند كه هر دم
ديده اند اشك علي را پيش روي دردمندان .
***
عاجزي در دست ظالم، ظالمي بدخواه عاجز
هر كه را غير از علي ديدم، بدين هنجار ديدم
شاه مردان را بكوي دردمندان اشكريزان
ليك با گردنكش خود كامه، در پيكار ديدم
***
داستان پهلوانان را بسي خواندم وليكن
زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني
جز علي شير خدا كس را ندانم كز سر مهر ـ
اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلواني
***
روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش
شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش
در جوانمردي فريد دهر بود آن بي همانند
لافتي الا علي، لاسيف الا ذوالفقارش .
***
اي علي اي تكسوار پهن دشت آفرينش !
من چه گويم، قطره وصف پهن دريا كي تواند؟
تو ابر مردي، يگانه گوهر بحر وجودي
بي قريني در جهان، وين نكته را تاريخ داند .
***
آيه « اليوم اكملت لك دين » فاش گويد:
تو اميد امتي، شاهنشه خم غديري
اي علي! بر شانه پاك محمد پا نهادي ـ
تا بداند عالمي، در آفرينش بي نظيري .
***
گر بشر گويم تو را از گفته خود شرمگينم
ور خدا خوانم تو را، زانديشه خود بيمناكم
فاش گويم، در تو ديدم جلوه ذات خدا را
وين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .
***
چشم در راه تو دارم، اي شه آزاد مردان !
تا بتابي نوري از ملك ولايت در ضميرم
راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم
فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

نویسنده :..::Baharmast::..   آفلاین
#30
سوگند

الاهي بدلهاي افروخته
بجانهاي از عاشقي سوخته

بآهي كه بر جاني آتش زده
بجاني كه سوزد چو آتشكده

به اشكي كه در ماتمي ريخته
چو گوهر به مژگاني آويخته

بچشمي كه از غم در آن خواب نيست
بجاني كه يكدم در او تاب نيست

بلبخند تلخ تهي دستها
بفرياد از عاشقي مست ها

بهر كس كه سوزيست در جان او
بدردي كه مرگ است درمان او

بآن مادر پير دلسوخته
كه چشمش براه پسر دوخته

به پايي كه پوينده راه تست
بدستي كه هر شب بدرگاه تست

بهر نو عروسي كه ناكام، مرد
به پر بسته مرغي كه در دام، مرد

به پير تهي دست با آبروي
بزنهاي غمگين آشفته موي

به دردي كه در سينه ها خفته است
به رازي كه در سينه، ناگفته است

به بيمار آشفته از دردها
بانده فقر جوانمردها

بانعام خود سر فرازيم ده
ز ديگر كسان بي نيازيم ده

خدايا! بخون شهيدان تو
بآيات جانبخش قرآن تو

به آه سحر خيز شب آشنا
به بيمار با سوز تب آشنا

به آن دل كه از غصه ويرانه است
بآن زن كه آهش غريبانه است

بشبناله بينوايان پير
به طفل يتيمي كه ناخورده شير

بعشقي كه با شرم آميخته
به اشكي كه در عاشقي ريخته

بمردي كه شرمنده و خسته پاي
بدست تهي رو نهد بر سراي

به اشك جوانان پرهيزكار
كه ريزد ز بيم تو در شام تار

به شبهاي تلخ دل افسردگان
ببانگ عزاي جوانمردگان

بموئي كه از غم پريشان شده
بروئي كه در گريه پنهان شده

به آن واپسين دم كه هنگام مرگ
جواني خورد جرعه از جام مرگ

به شبناله مادري دردناك
كه دارد عزيزي در آغوش خاك

بآن بي پناهي كه در بيكسي
بنالد كه يكدم بدادش رسي

بده بخت آنم كه ياري كنم
ز غمخوارگان غمگساري كنم

الاهي باندوه پيغمبران
بدلهاي تابان دين پروران

به زندانياني كه در غربتند
بآوارگاني كه در غربتند

بآن دل كه در آن بجز آه نيست
بجاني كه از شادي آگاه نيست

به آخر دم مادري دلپريش
كه گريد بفرزند تنهاي خويش

به آنان كه از غصه آكنده اند
بغربت بهر سو پراكنده اند

به بيمار حيران مرگ انتظار
به بدرود محكوم در پاي دار

بطفلي كه آهيش در سينه است
و تنها كس او در آئينه است ـ

سيه جامه پوشد ز شام سياه
بشب شير نوشد ز پستان ماه ـ

بخسبد غريبانه در سوز تب
بآهنگ لالائي مرغ شب

بدان شام سريد كه عريان تني
شود گرم، با ياد پيراهني

به صبح يتيمان شب زنده دار
بشام غريبان بي غمگسار

ببخشا مرا دولت بندگي
كه فردا نگريم ز شرمندگي



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 13,986 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 5,724 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 6,162 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 3,433 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 5,681 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 4,832 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 6,454 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 5,480 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 9,219 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 6,490 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان