آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



**بن بست**
زمان کنونی: 09-24-2020، 05:43 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
پاسخ 75
بازدید 3832

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
بن بست

**بن بست**
نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#61
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

« سیگارِ گوشه یِ لبش رو روشن کرد و گفت :

- میدونی کِی میفهمی
واقعا تنها شدی ؟
سرمو تکون دادم که نمیدونم .
- وقتی یه شب تا صبح گوشه یِ اتاقت جون کندی و
 هیچکی نفهمید
که به دادت برسه ٬
 تازه میفهمی کجایِ کاری !
لبخندش :))))
حتی از اسپرسویِ نیم خورده یِ رویِ میز هم تلخ‌تر بود . »


نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#51
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

شب است و دیر وقت
و جز
دوستت دارم
باقی کارها
بماند برای فردا...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#52
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

من درسم را خوب خوانده بودم
آماده برای کنکوری موفق!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت!
از روی برنامه قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
که ای کاش این کار را نمیکردم!
سوال اول آرایه ادبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج....
"بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...."
و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
اما این فقط یک شعر نیست...
داستان های عمیقی در آن خفته!
و من ، سر جلسه کنکور ، تمام این داستان ها را به چشم دیدم!
دیدم که اینگونه پریشان شدم!
همه سرگرم تست زدن و پسرکی سرگردان در خیابان ....!
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
هیچ کدام فکر این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
با یک شعر نیم خطی،گذشته را گره بزند به آینده!
فدای سرت ....
دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست!

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#53
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

ای کاش
خیابانی را
برای روز مبادا
نگه داشته بودم !

چه می دانستم
تو میروی
و من می مانم
با شهری پر از
خیابان های لبریز خاطره...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#54
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد


امروز فهمیدم که من از خیلی وقت پیش مرده ام.از همان نوجوانی وقتی که با صادق قرار شد در یک کارگاه هم کار کنیم،هم نگهبان باشیم.از همان موقع که عشق نوشتن داشتیم و شب اول حضورمان در اتاق نگهبانی،کل دیوارهای اتاق را پر از نوشته کردیم و فردایش با جمله ″این کسشعرها چیست″ اوس ابرام مواجه شدیم و مجبور شدیم کل اتاق را رنگ کنیم.
حس می کنم زمانی مردم که قول های اکیپ هفت نفره ی مان را فراموش کردم و عاشق دختری شدم که خیلی بیشتر از جانم دوستش داشتم!
شاید از همان شب بود که مسیر زندگی ام عوض شد.
زمانی مردم که دلتنگ شدم،برای اولین بار گریه کردم،زمانی مردم که هفت ساعت بدون وقفه مسیر خانه مان تا آن کوچه ی لعنتی را پیاده رفتم و برگشتم.
زمانی مردم که با اعتیاد به قرص،با آهنگ آوار فرهاد چشمهایم را برای همیشه بستم.
برای همیشه بستم روی چندین سررسید و دفتر پر از انشاها و خاطره ها و فیلم نامه های ساخته نشده و مدال طلای استانی کُشتی آویزان شده.
روی خوردن چایی داغ و سیگار بعدش،روی تمامی غروب های کسل کننده ی مزخرف،روی آرزوی داشتنش،روی تمام حرف های قورت داده شده،روی همه بلیط های تاخورده ی تئاتر شهر،روی نوشته هایم که به اسم دیگران چاپ شده بود،روی قبول شدن در تست فوتبال سایپا، روی هر سال شاگرد اول شدن،روی آلبوم عکس هایش و نامه هایی که هرگز به گیرنده نرسید.روی بی خبری چند ماهه ام از چشمانش،روی بی خیالی اش،روی کتابی که هر صفحه اش شعرهاییست که از کتاب های دیگر کنده شده و سر هم شده.روی تمام دلتنگی ها و نگرانی هایم،روی همه ی فکر و خیال های الکی ام.
روی پوستری از علی سنتوری وگلشیفته که مسافت ها با خودم حمل میکردم که کمتر احساس تنهایی کنم،و زنگ زدن های دوست های همیشگی ام و دعوت به پاتوق رفتن و کشیدن سیگار بهمن و خوردن دلستر و پفک و احضاریه ای که از لای در به داخل انداخته شده و دری که روی همه و همه بسته ام، و بعد پلیس آمده و در را شکسته و دیده من روی صندلی مادربزرگی نشسته ام و لای پنجره باز است و اتاق سرد است و چراغ هشدار تماس موبایل روشن است و خانه ای فلزی که با دستان خودم برای روز تولدش ساختم و هیچ وقت به او داده نشده روی میز است و آب تنگِ ماهی سیاه شده است و گل کاکتوس ام مثل همیشه یک گوشه ساکت نشسته است و تلوزیون بعد از روزها و روزها روشن است و تصویر یک آخوند را نشان میدهد.
رادیو هم مثل همیشه روشن است و شعری از فرهاد را پخش می کند:
"من دلم سخت گرفته است از این/
میهمان خانه ی،مِهمان کُش روزش تاریک"
حتی شاید قبل تر از اینها مرده ام...
همان صبحی که با لباس یکدست سر صف بلند گفتم:
ما گل های خندانیم
فرزندان ایرانیم...!!!


نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#55
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

آینه آینه آب است که افتاد، شکست
موج در حال شتاب است که افتاد، شکست .
این صدا چیست که از خیمه به صحرا پیچید
دل یک خانه خراب است که افتاد، شکست

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#56
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد


این روزها
خیلی چیزها
دست من نیست
مثلاً دستانت!

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#57
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

+توچشام نگاه کن وبگو

-گفتن دوستت دارم به انداره ی کافی سخت هست...!
دیگه پای چشماتو وسط نکش...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#58
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد


تصمیم گرفته بودم اگه یه روزی برگشت جوابشو ندم خوب شاید جواب کارش این بود صبح بود هولوهوش ساعت 9 گفتم چرا بزار برگرده جوابارو همین الان تایپ میکنم اماده نگه دارم
چون میدونم این احساس لعنتیم بعد شنیدن الو خر میشه و در جواب خوبی میگه خوبم و شروع میکنه به ذوق کردن و در نهایت گند میزنه به تمام حرفای از پیش طراحی شده
وقتی زنگ زدی یا شایدم یه پی ام برای راضی کردن یه دختر احمق ساده کافی باشه از دید تو...
به هرحال من به تو بگم من نمی شناسمت نه اینکه نمی شناسم که کی هستیا خوب میدونم تو همونی هستی که یه حرفای قشنگ به من زدی یه حرفایی که میدونستی من با شنیدنشون راه زندگیم عوض میشه و از خلسه خودم درمیام و منو به چنگ میاری البته اینا اول کار بود نمی شناسمت بخاطر اینکه نمیدونم دنبال چی هستی من کی توام چرا بامنی کجا بودی قهرت برای چی بود  اما روزا اول می دونستم همه اینارو که من بیبی توام از اون حرفا که یه دختر بشنوه لوس میشه و بعدشم میره تو اینه به خودش می باله و چندتا عکسم می ندازه از خودش...
اره داشتم می گفتم که نمی شناسمت چون نمیدونم قهرات بهانه است یا واقعیه
اصلا مگه میشه یه نفرو دوس داشت و نگفت
نگفت و که میشه
یه نفرو دوس داشت و نشون نداد
من تنها چیزی که از تو میدونم اینه که سعی می کردی پنهون کنی احساستو حتی اینکه منی هم وجود دارم و می شناسی...
مطمعنم اگر بخوام همه اینارو بگم بهت تو نمی فهمیشون چون من زیاد حرف میزنم از نظر تو
چون حرفای من اصلا قابل درک نیستن برات
تصمیم دارم زنگ که زدی همه اینارو فراموش کنم و بگم نمی شناسم
شاید اینجوری مثله اول کار بشه همون موقع که تو فکر بدست اوردن من بودی ....
شایدم نیومدی..


نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#59
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد


بچه تَر كه بودم ،
شام غريبان ها
يه بسته شمع ميخريدم
و دونه به دونه روشن ميكردمشون
آرزوهايم تمامي نداشت و
گاهي دو ، سه شمع ديگر هم از مادرم
ميگرفتم !
اما امشب سياه پوش آرزوهايي هستم كه
خاطرات تلخِ من شدند
و اين بار فقط يك شمع روشن ميكنم
آن هم به نيت {تو}
شايد از انبوه اين خاكستر ها
روشن شوي !

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#60
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود.
وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان !
و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟
گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم
از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.
دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم
گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!




پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان