آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

ارتباط با مدیر

. .



حکایات ومتون تلخ؛پراز پندواندرز
زمان کنونی: 07-20-2019، 03:49 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
پاسخ 54
بازدید 4014

امتیاز موضوع:
  • 9 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
پندواندرز حکایات ومتون تلخ؛پراز

حکایات ومتون تلخ؛پراز پندواندرز
نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#21
همه ادم ها با هم برابرند
اما پولدارها محترم ترند
همه آدم ها با هم برابرند
اما بچه ها واجبترند
همه ادم ها برابرند اما خانوم ها مقدم ترند
همه آدمها برابرند اما سیاه ها بدبخت ترند و سفید ها برترند
در کل همه ادم ها برابرند , اما بعضی ها برابر ترند

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#11
به چه می اندیشی؟!          
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگررفت ز یاد؟          
به چه می اندیشی؟!          
به دوچشمی که توراهیچ ندید؟
به دودستی که توراهیچ نخواست؟
به رفیقی که غبارغمت ازچهره نرفت؟
یابه قلبی که برایت سخن ازعشق نگفت؟          
به چه می اندیشی؟!          
به بهاری دیگر به امیدی دیگر یا رفیقی دیگر...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#12
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

- ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

- مرتیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟

اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..

- خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…!
حالا هم یقمو ول کنین! از خیرش گذشتم!!

مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#13
ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺎﺿﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺣﮑﻢ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯿﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﮕﻮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﺯ ﺣﺲ ﺍﺕ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻨﺪ
ﺗﺤﻘﯿﺮﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺣﻘﯿﺮﻧﺪ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺍﻧﺪ
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺁﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ
ﻭ ﻣﻦ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺑﺠﺎﯾﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﺳﺮ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﻌﻨﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺗﺮﺳﯿﻤﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻭ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺁﻫﻨﮕﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪ...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#14
ﻣﺆﻣﻦ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﻭ ﮐﺎﻓﺮ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩ :



ﺩﺭ ﺳﺎﻝ۱۹۹۴ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺻﺪﻭﺭ ﻓﺘﻮﺍﻯ ﮐﻔﺮ ﺗﻮﺳﻂ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﻣﻔﺘﯿﺎﻥ ﺇﻓﺮﺍﻃﻰ ﻣﺼﺮ ﻋﻠﯿﻪ ﻧﺠﯿﺐ ﻣﺤﻔ.ﻮﻅ ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺷﻬﯿﺮ ﻣﻌﺎﺻﺮ

ﻣﺼﺮﯼ ‏( ۱۹۱۱ - ۲۰۰۶ ‏) ﻭ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﻧﻮﺑﻞ ﺍﺩﺑﯽ ‏(۱۹۸۸ ‏)، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﻮاﻧﺎﻥ “ ﻏﯿﻮﺭ ﻭ ﻣﺘﻌﺼﺐ ” ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ

۸۳ ﺳﺎﻟﻪ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩ .

ﻣﺤﻔﻮﻅ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺀﻗﺼﺪ ﺟﺎﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﯿﺮﺩ .

ﻣﺤﻤﺪ ﺳﻠﻤﺎﻭﯼ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻣﺼﺮﯼ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﮔﻔﺖﻭﮔﻮ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﻧﺨﺴﺖ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : “ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻧﺠﯿﺐ

ﻣﺤﻔﻮﻅ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﯼ ؟ ”

ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﮐﺎﻓﺮ ﺍﺳﺖ .

ﺳﻠﻤﺎﻭﯼ ﭘرﺳﯿﺪ: ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩﺍﯼ؟

ﻭ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ”: ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮ ﺧﺪﺍ ! ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻔﺮﯾﺎﺕ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ!!




چقدر این حکایت آشناست...!

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#15
دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:
قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما! در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم، اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم در غیراینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید:
آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست
منطقی است ولی قانونی نیست
و نه قانونی است و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد.
قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست
همسر شما یک معشوقه ۳۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست
و این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی.

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#16
ﺧﺪﺍ ﺍﺟﺎﺯﻩ ؟؟؟؟؟
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ ﺁﺩﻡ
ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ
ﮐﺴﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺴﺘﺖ ﺭﻭ ﻧﻔﻬﻤﻪ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ
ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻏﻢ
ﺑﺎﺷﻪ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ
ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﯾﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﺕ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﯽ، ﺍﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺨﻨﺪﯼ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ
ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﺎﺷﯽ، ﺍﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﺎﺕ ﺭﻭ
ﺳﺮﮐﻮﺏ ﮐﻨﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﺶ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺩﻟﺖ
ﺑﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﺗﻮ ﺩﻟﺖ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﻭ
ﺑﺸﮑﻨﯽ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺘﻪ
ﺩﻟﺖ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻔﺴﺖ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ
ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻧﺰﺍﺭﻩ ﯾﻪ ﺩﻝ ﺳﯿﺮ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﮐﻨﯽ
ﺑﺎﻫﺎﺵ ...
ﭼﻘــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺳﺨـــــــــــﺖ
ﻩﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﺭﻭ
ﺑﺸﻨﻮﯼ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﺸﯽ ﺑﺎﻻﺟﺒﺎﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ
ﺑﮕﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ،، زندگی

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#17
! هرکسی حال مرا پرسید گفتم عالی ام
اشک ها پنهان شده درخنده ی پوشالی ام

نردبان هرکس و ناکس شدم اما چه سود؟
دار قالی هستم و حالا جدا از قالی ام

خوب فهمیدم که خوش بودند از غمهای من
آن رفیقانی که غمگینند از خوشحالی ام

دیگر آن چاقوی دست نارفیقان نیستم
خسته از دیروزهای خونی و جنجالی ام

بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیلِ بی دلیل
من شدیداً خسته از هر بحث استدلالی ام

مثل نعل اسب ها در زیر پا افتاده ام
با همه افتادگی تندیس خوش اقبالی ام

غرق خواهد شدکسی که سخت "من ، من" میکند
بطری بر روی آبم چون که از خود خالی ام...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#18
تو خراب من آلوده نشو
غم این پیکر فرسوده نخور
قصه‌ام بشنو و از یاد ببر
بهر من غصه بیهوده نخور

تو سپیدی من سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
تو به هرجا در پناهی
من به دنیا بی پناهم

تو طلوع هر امیدی
من غروبی ناامیدم
تو سپید و دل سیاهی
من سیاه دل سپیدم

نه قراری نه دیاری که برآن رو بگذارم
به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم
چه امیدی به سپیدی تو به رنگ شب تارم

تو سپیدی من سیاهم
خسته‌ای گم کرده راهم
گنه تو بی گناهی
بی گنه غرق گناهم...

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#19
شعری از شوهر مظلوم

⭕️از آن روزی که اینترنت بنا شد⭕️
زن خونه ز مرد خود جدا شد

⭕️نه چای آماده و نه استکانی ⭕️
دریغ از پختن یک لقمه نانی

⭕️سر صبحی که پی جو تا سحرگاه⭕️
موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه

⭕️گهی اینترنت و واتس آپ و گه چت ⭕️
پیامک میزنه این خط به اون خط

⭕️خیالش نی بچه ش داره میمیره
خوراکش خورده یا اینکه نخورده

⭕️خیالش نی که مردش خسته و زار ⭕️
میاد خونه شبانگاهان سر کار

⭕️سرش توی موبایلش هی میخنده ⭕️
پیامک میزنه خالی میبنده

⭕️بجای همدمی با مرد خونه⭕️
موبایلا روز و شب همدمشونه

⭕️الهی این موبایلا را تو بشکن ⭕️
دل بیچاره ی مردا رو نشکن

⭕️قدیما مرد و زن همراه و همدل ⭕️
حالا همدم شده خط ایرانسل

⭕️الهی کابل اینترنت جدا شه ⭕️
موبایل از دست این زن ها رها شه

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#20
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

 

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

 

 

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با

 

ریش سفید از جا برخواست و گفت :

 

 

آری من مسلمانم

 

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند

 

قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام

 

آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول

 

قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد

 

بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد

 

 

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

 

 

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

 

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز

 

مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

 

 

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  حکایات ومتون شیرین؛ پراز پندواندرز ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 173 7,224 11-27-2016, 12:23 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('16635')