اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستانهای عاشورایی
زمان کنونی: 01-16-2021، 05:37 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: yalda73
پاسخ 1
بازدید 546

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستانهای عاشورایی

داستانهای عاشورایی
#1
جذبه عشق



چراغ هاي سبز ، تمامي فضاي تكيه را به رنگ سبز عاشقانه اي ، رنگ زده بود . سينه زن ها در صف هايي مرتب نشسته بودند و به آواز حزن آلود و دل انگيز مداح گوش مي كردند . دست ها بر پيشاني بود و شانه ها مي لرزيد . نيم ساعتي مي شد كه بازوان رشيد جوان ها در فضاي تكيه بالا رفته ، بر سرو سينه خورده و آنان در جذبه اي از عشق و دلدادگي فريادهاي يا حسين و يا عباس سر داده بودند . اكنون جوان هاي نوزده بيست ساله ،كه بيشترين تعداد جمعيت انبوه را تشكيل مي داد ، در خلسه اي عاشقانه ، بدون خستگي ازآن همه بر سر و سينه زدن ها و بي قراري ها ،با پيراهن هاي مشكي و تن و بدني كه بوي گل سرخ محمدي مي داد و گلاب هايي كه از هر طرف، توسط عشاق حسين بر دست و سينه آنها مي باريد ، نشسته بودند .

بقیه در ادامه مطلب

مداح با صداي دو رگه و عاشقانه اي مي خواند : «جوانها ، عزاداران ابولفضل، به خودآقا قسم شما نزد حسين خيلي ارزش و آبرو داريد . امروز پرچم عباس و حسين در دست شماست مبادا پرچم عباس را زمين بگذاريد . مبادا حسين را تنها بگذاريد . به خود خدا قسم اگر يك قدم براي آقامون حسين برداريد او هزاران قدم براي شما بر مي دارد . من خاك زير پاي شما را مي بوسم .من آن دستان با محبت شما را كه به عشق حسين بر سر و سينه مي خورد مي بوسم .» جوان هاي عاشق و حتي كودكان مانند ابر بهاري اشك مي ريختند و بوي عشق ، محبت و صفا همه جا را پر كرده بود . مداح كه سال هاي زيادي را به عشق حسين و عباس خوانده بود ، با چشماني اشك آلود آنها را مي نگريست .كمي سكوت كرد . با دقت به انبوه عزاداران خيره شد و دوباره ادامه داد :

«من سال ها از مولايم يك خواهش داشته ام . مي دانم كه دست رد به سينه من نخواهد زد . دلم مي خواهد كه لحظات پايان عمرم را در ميان تكيه و شما جوانها باشم و در حال مداحي براي مولايم جان بدهم . به وفا داري و سقايي عباس قسم كه اين تنها آرزو و بهترين خواسته من از اوست .» . سپس اشعار جانسوزي در مدح حسين و اهل بيتش خواند . آنگاه همه ايستادند . با آهنگي حزين و هماهنگ با اشعار او سينه زني كردند . مدتي خواند و ناگهان فقط صداي برخورد دست ها بر سينه جوانها مي آمد . صدايي از بلندگو پخش نمي شد . جوانها همچنان سينه زدن را ادامه دادند . فكر مي كردند برنامه مداح تمام شده و اكنون نوبت برنامه اي ديگر ، براي عزاداري است . ناگهان مياندار هيئت فرياد زد :

-مردم ،عزادارها ،مداح ما به سوي آقايش حسين رفت . انا لله و انا اليه راجعون .

چند لحظه اي بهت و حيرت همه را در بر گرفت . گويي هيچكس در تكيه نبود . سپس جوان ها به سوي بدن بي جان مداح حركت نمودند و با احترام و ارادتي خاص بدن را سر دست بلند كردند . .اكنون مداح با عباي مشكي، بر روي دست عزاداران،در اطراف تكيه گردانده مي شد. گويي فريادهاي« يا حسين»، بهترين آهنگ و نوا، براي مداحي بود كه عمري را« يا حسين» گفته و حالا تمامي آن « يا حسين» گفتن ها بر تن و بدنش مي ريخت .

پايان –محمد رضا عباس زاده –كاشان

جذبه عشق

برچسب ها : داستان های کوتاه محمدرضا عباس زاده

قصه های عاشورایی

این داستان در شماره ۳۲۸۸ -در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۳۸۶ در مجله اطلاعات هفتگی نیز به چاپ رسیده است

موضوعات مرتبط: 5-داستان های کوتاه محمدرضا عباس زاده، 1

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
نویسنده :yalda73   آفلاین
#2
همسفر ماه



نوشته : محمدرضا عباس زاده





در آن هياهوي نبرد بي امان، بر روي آن زمين خشك و تفتيده ؛و هرم گرماي عطش زايش، كه همه جا پخش مي شد ،دورا دور او را، آدمهاي سيه چرده و بد بو گرفته و محاصره اش كرده بودند . از بوي تند تن و بدن عرق كرده آنان، در رنج و عذاب بود . امواج زلالش بي تاب و بي قرار روي هم مي غلتيدند و در انتظار مفري بودند .

بقیه در ادامه مطلب

ناگهان ولوله اي در ميان آدمهاي اطرافش افتاد و گردو خاكي بلند شد . آنان از كنارش ؛رانده شدند . بويي خوش فضا را پر كرد . ماه را ديد كه با وقار و زيبايي خيره كننده اش كنار او ايستاد . عظمت و صلابت ماه بر تمامي وجودش تابيد و حس خوشي به او دست داد. پرچمي سبز، ،مشكي خشك ،و دو دست رشيد را، بر بالاي سرش ديد .از شادي بر خود لرزيد. ماه تصوير خود را در او مي ديد و او تمام تلاشش را بكار برد تا آرام گيرد ،مبادا عكس ماه پريشان و درهم شود . دو دست خوشبو و رشيد ماه پايين آمد و او بر آنها بوسه زد .بوسه اي عاشقانه و گرم . عشق و لطافت در سراسر شريانهاي وجودش جاري گشت .احساس كرد عاشق شده است .عاشق ماه . ماه كفي از او برداشت و نزديك لبهاي خشك و ترك خورده خود برد .اما، لحظه اي نگذشت كه دوباره او را رها كرد . متلاطم شد و برهم ريخت. او، كه در آرزوي بوسه ماه ميسوخت ، با خود فكر كرد :«مگر من عيب و ايرادي دارم كه مرا، تا نزديك لبان خشك خود برد ،اما بوسه اش را ،نثار من نكرد؟ خدايا گناه من چه بود ؟» اما چند لحظه بعد، كه درون مشك خوش بوي ماه جاي گرفت ، پاسخ خود را يافت و دوباره شادي و شعف ،جاي نوميدي و ياس را در دلش گرفت . اكنون وفاداري و مردانگي ماه را بيشتر درك ميكرد . برخود باليد كه درون مشك ، همسفر ماه گشته است .

عده اي ،اما، نمي توانستند وصل او به معشوق را ببينند و با تمام توان و نيرويشان سعي مي كردند او را از ماه جدا كنند .ماه تنها بود و عده دشمنانش بي شمار . بر تنهايي و غربت ماه گريست . بناگاه مشك موجي شديد برداشت و بر هم غلتيد . دستي از آن ماه مهربان و معطر جدا شد و روي زمين افتاد . احساس كرد دستان ماه در فكر حفظ اوست و با تمام قوا براي نگهداشتنش مي جنگد اما، دست ديگر ماه را نيز جدا كردند ناگهان تكاني شديد خورد و چند لحظه بعد او نيز همراه دو دست ، مشك و پرچم سبز بر روي زمين غلتيد . اشك ريزان و غمگين ، بر روي زمين مي خزيد تا خود را به آن دو دست خوش بو و با وفا برساند اما، خاك تشنه و تفتيده در پي بلعيدنش بود . ناگهان رنگين كماني سرخ فام از محل افتادن ماه، تا آسمان آبي پديد آمد . همه جا سرخ و خونين شد . ماه به آسمان عروج كرد و او ،كه در آتش عشق ماه مي سوخت. احساس سبكي و بي وزني نمود . از روي زمين بلند شد و در امتداد رنگين كمان به حركت در آمد .با حسرت نگاهي به زمين انداخت؛ تا بار ديگر آن دو دست گرم و زيبا را ببيند. اما از آنچه ديد شگفت زده شد : پرچم سبز ماه، در دستان «خورشيدي» تنها و نوراني ديده مي شد ،كه با غرور تمام بال و پر گشوده ؛ و همراه طوفاني شديد مي رقصيد. طوفاني كه «خورشيد» در آن ميدان بر پا كرده بود، گويي برآنان كه قصد نابودي ماه و اورا داشتند پوزخند ميزد . او، اما، بار ديگر گرماي لذتبخش و ابدي دو دست ماه را در اطراف خود حس كرد ، زلال تر و پاك تر از هميشه آرام گرفت .....

پايان

این داستان در شماره ۳۲۸۲-در تاریخ ۳۰ خرداد ۸۶ -در مجله اطلاعات هفتگی نیز چاپ شده است

همسفر ماه

برچسب ها : داستان های کوتاه محمدرضا عباس زاده

داستان های عاشورایی

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان