آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان شیدا و صوفی ( کامل)
زمان کنونی: 09-21-2020، 09:38 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: kentan
آخرین ارسال: kentan
پاسخ 77
بازدید 8521

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
شیدا کامل صوفی و داستان

داستان شیدا و صوفی ( کامل)
نویسنده :kentan   آفلاین
#51
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد







داستان شیدا و صوفی

چیستا یثربی



مقدمه

پنج سال پیش ، این داستان نوشته شد.مجوز چاپ نگرفت.امسال وقتی آن را تبدیل به نمایشنامه کردم ، مجوز گرفت.
اما شما اصل داستان اصلی را می خوانید.همان که مجوز چاپ نگرفت و دلیلش ساده بود :داستان واقعا اتفاق افتاده بود…..و شیدا ، خبرنگاری که در قصه میبینید ، در واقع ؛ خودم هستم….
همیشه روی پرونده های واقعی ، حساسیت وجود دارد.
خیلی سعی کردم ، این داستان را فراموش کنم.آرش و صوفی را از یاد ببرم و به زندگی معمولی ام ادامه دهم….اما غیر ممکن بود.چنان درگیر ماجرا شدم که دیگر من هم بخشی از آن بودم…
صوفی هر شب به خوابم می آید و از من میخواهد قصه اش را منتشر کنم…میخواهد آدمهای بیشتری او را بشناسند….
به خاطر این ماجرا ، از دو نفر تشکر ویژه میکنم. برادر آرش و حاج علی که اگر این دو نفر نبودند ؛ هیچکس نمیدانست وسط آن ماجرای عجیب و این عشق جادویی ؛ سرنوشت من به کجا رسیده بود!…
سعی میکنم امانتدار خوبی برای قصه باشم.موقع رخ دادن رویدادها ؛ سی و چند سالم بود گمانم…. به هر حال ماجرا از دید من ، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است.
لحن این داستان با پستچی یک تفاوت اساسی دارد.ما در داستان وارد ذهن آدمهای مختلف میشویم و داستان را از نگاه آنها هم میبینیم و روایت میکنیم.چونشیدا و صوفی اساسا داستان یک نفر نیست.داستان سه نسل است که جایی به هم گره میخورد.داستان همیشگی خانواده های ایرانی است.بلوغ.نوجوانی.عشق.تنهایی بچه ها.فداکاری والدین و غربت سالخوردگان….
داستان سختی است.شاید سخت تر از پستچی از لحاظ شیوه روایت.آن جا من فقط خودم بودم و علی….اینجا پای یک عده آدم مختلف وسط است که همه گناهکارند و همه محق….و باید حق همه را درست ادا کرد….
اصلا نمیدانم داستان چند قسمتی میشود و لطفا از من نپرسید.چون فشرده کردن رمان ؛ آنهم یک ماجرای واقعی ، همیشه وقت میبرد….واگر سطحی از آن عبور کنی ، همان قصه ی مجلات زردی میشود که هیچکدام نمیخواهیم…..
این داستان را با احترام به جوانان سرزمینم نوشتم…..احترام به آنها که نیاید دست کم گرفته شوند.چون امروز و فردا مال آنهاست….اما پدران.مادران و حتی پدر بزرگها و مادر بزرگها در این داستان نقش مهمی دارند.این داستانی درباره ی
خانواده_ایرانی است….

وقتی میخواستم شیداو صوفی را شروع کنم….یک جمله از آرش به یادم آمد : نسل ما یاد گرفته ، وقتی میفهمه گولش زدن ، تلافی کنه……
شاید این جمله ی آرش باعث شد که بخواهم.قصه را در فضای مجازی منتشر کنم.
داستان نسلی که بازی نمیخورد…..
داستان نسلی که تلافی کردن بلد است…
من بلد نبودم
آرش و صوفی بلد بودند…
سپاس از شوقتان ….

نویسنده :kentan   آفلاین
#41
قسمت چهلم

گفتم :علی جان؛ بهار تا حالا خیلی ضد و نقیض حرف زده…..یه بار گفته ،مادرجمشید تو مهمونی دیدش خواستگاری کرد!…یه بار میگه به خاطر پولای بابام همه دنبالم بودن !….یه بار میگه، بابام اون موقع مرده بود.یه بار میگه، نمرده بود!اگه همه برای پولای باباش دنبالش بودن؛ چرا دنبال دریا نبودن؟ اون دختر بزرگ بود، از ازدواج رسمی منصور…یعنی همه ،حتی خود دریا میدونستن که منصور اموالو به اسم بهار کرده؟این احمقانه ست.اون میخواسته یواشکی این کارو کنه !به نظرم این پرونده یه جاهای خالی داره.له کردن صورت مادر مشکات.خود دریا که بش ارثی نرسیده، اما ظاهرا شاکی ام نیست…دکتر خانوادگی مشکوکشون.رفتن دریا به خونه مشکات، دعواشون و چیزی که تو پتو، زیر خاک کردن و ما پیدا نکردیم!مادر مشکاتم که مدتها بعد مرده.شاید اون پتو رو بعدا از اونجا درآوردن.اما چی توش بوده که خواستن پنهان کنن؟ علی گفت : ببین امروز آدرنالینت حسابی زده بالا ! گفتم :ببین..به بهار شک دارم!…دکترشون و دکتر شایان هردو میگن اون دو شخصیتیه.ولی منم روانشناسم.به نظرم نیست! علی گفت، نیست ؟…گفتم :دو شخصیتا ،کارای اون شخصیت دیگه یادشون نمیمونه.بهار چند بار سوتی داده.با شخصیت باهوشش از ازدواج بچه گیش و نگاه مادر جمشید حرف میزنه….در صورتی که نباید یادش باشه!علی گفت : اگه دو شخصیتی نیست، پس چیه؟ گفتم :یه تیزهوش! کسی که همه مونو به بازی گرفته.اونم میدونه پدر بچه ش کیه.ولی نمیگه! اینا همه دارن از یه نفر یا یه چیزی حمایت میکنن.چیزی که آرش اولش حاضر بود به خاطرش بره بالای دار!..ببین توبیشتر میدونی! گفت ؛ شاید یه چیزایی بدونم….اما مربوط به باندیه که زمانی با این خانواده ارتباط داشته.اما چیزایی که تو میدونی! نه.نمیدونم!…گفتم ، میخوام برم دیدن دریا.آدرس باشگاهشو بده! علی گفت باشه..ولی مواظب باش! سوارآسانسور شلوغ اداره ی پلیس شدم.بوی عطر شدیدی داخل آسانسور پیچیده بود….جز من و یک خانم محجبه چهار مرد دیگر داخل آسانسور بودند.عطر کاج…لالیک یا گنزو جنگل ،خودشه! یکی از آن مردان بود که آن عطر را زده بود..آسانسور به همکف رسید.همه بیرون رفتند.کدامشان بود؟بوی عطر کاج در آسانسور جامانده بود.پیدایش کردم.لااقل میدانستم یکی از آن چهار مرد است.تصویر یکیشان را در آینه آسانسور به یاد آوردم….خوش تیپ بود.میانسال و شیکپوش!کجا رفت؟علی گفته بود تنها دنبال مردان پرونده نروم….اما دیدم درپارکینگ سوار ماشین آخرین مدلش شد.تنها فرصت بود! آن لحظه به هیچ چیز فکر نمیکردم ، به جز یک دختربچه ی بی دفاع به نام بهار و آن مرد خوش تیپ !به ماشین علامت دادم.پنجره پایین آمد:بفرمایین!گفتم : سلام. ببخشید ، میشه منو تا یه جا برسونین ! گفت:بله…بفرمایین ! درب طرف دیگر باز شد…

نویسنده :kentan   آفلاین
#42
قسمت چهل و 1

موسیقی غریبه ها در شب، “فرانک سیناترا” را گذاشته بود و بوی عطر کاج ماشین را پر کرده بود. انگشتر عقیق گرانقیمتی دستش بود. سکوت بود؛ باید از جایی شروع میکردم. آنقدر باهوش بود که منتظر همین باشد و چون میدانستم احتمالا همه چیز را میداند، دروغ فایده ای نداشت. گفتم: من زیاد اداره پلیس نمیام؛ اما بعضی وقتا به خاطر شغلم… گفت، بله؛ خبرنگاری!… اما شغل من ایجاب میکنه زیاد اینجا بیام؛ متاسفانه! گفتم: باشون همکارید؟ گفت؛ وکیلم؛ ولی الان برای وکالت اونجا نبودم؛ مورد دیگه ای بود خانم یثربی! شوکه شدم؛ مرا با نام فامیل واقعی ام صدا کرد! گفتم: شما منو میشناسی؟ گفت؛ تو این پرونده شناختمتون و یه کم راجع بهتون تحقیق کردم! به نظرم اونایی که درباره شما حرف میزنن؛ خودشون از عقده و حقارت روحی رنج میبرن! گفتم: کی حرف میزنه؟ گفت: حالا… هر کی! شما الان نقش بزرگی تو این پرونده ی پیچیده داری؛ حتی یه پلیس نمیتونه آدم باهوشتر از خودشو ببینه!…حسادت! گفتم: و من افتخار صحبت با چه کسی رو دارم؟ گفت: سردار ارشد! گفتم : شوخی نکنین! خندید و گفت، نه؛ واقعا اسممه؛ شایدم مثل شیدا مستور ، مستعار ،… ولی به هر حال پروانه وکالتم به این اسمه…. دیدم داشتن درباره تون حرف میزدن… گفتم: ببخشید کیا؟گفت: خانمای مددکار اینجا! میگفتن شما خودت قاطی داری! بعد، هر روز به بهار یه نسبتی میدی! یه روز عقب مونده! یه روز دو شخصیتی، امروزم که شنیدن گفتید تیزهوشه ! حرفای دیگه ای هم میزدن که ممکنه خوشتون نیاد! گفتم؛ مهم نیست، چی؟ پوتیناتونو مسخره میکردن؛ میگفتن کفش سربازی میپوشه و اینکه آویزونه! یه زن مطلقه ست که سالهاست آویزون یکی از همکارای ارشد اونا ، حاج علی نامیه! ببخشید…. البته من فقط نقل قول میکنم؛ اونا میگفتن حاج علی، دلش برای این زنه میسوزه؛ وگرنه اصلا دوسش نداره. همه میدونن که حاج علی از یه دختر خانم زیبا و جوون خوشش میاد؛ صوفی! گمانم اسمش این بود؛ صبحم با هم اومدن اداره پلیس، تو ماشین حاج علی، خودم دیدمشون…دختر قشنگیه…. اما این زن مطلقهه، آویزونه دیگه! گفتم: اگه میخواید منو عصبانی کنید، موفق نشدید ! حالا نوبت منه؛ این همه سال عطرتونو عوض نکردین؛ چرا؟! گفت: رنگ زیر پیرهنیمم بگم؟ اتفاقا من زن ندارم؛ شاید از حاج علی شما بهتر باشم !…. خواستم محکم بزنم توی گوشش؛ اما آنوقت به هدفم نمیرسیدم! او میخواست مرا عصبانی کند. گفتم؛ بهارو از کجا میشناسید؟ کل خانواده رو میشناسید و برای دیدن بهار امروز اونجا بودید؛ گفت: باید جواب بدم؟ گفتم: بله، لطفا! گفت: خب، من یه جورایی… با بهار آشنایی قبلی دارم… گفتم میدونم پدر بچه شید؛ گفت: حیف که اون بچه مرد؛ میخواستم بگیرمش؛ ولی وارث لازم داشتم؛ گفتن نازا شده؛واقعا حیف اون دختر…

نویسنده :kentan   آفلاین
#43
قسمت چهل و دو

بهار زایمان سختی داشت؛ بعدش نازا شد… من بچه میخواستم! گفتم : پرویز که نمرده! گفت: بله، سرو مرو گنده ست؛ اما بچه من و بهار نیست!… با تعجب نگاهش کردم ؛ خندید: پس گفتن بچه بهاره، آره؟ گولتون زدن! این خانواده استاد دروغن !… همه، دسته جمعی! و هماهنگ با هم…. بچه ما یه دختر نارس بود که تا به دنیا اومد مرد؛ خودم خاکش کردم…. میتونم ببرمت سر مزارش، همین الان! گفتم: پس پرویز کیه؟ آرش واقعا پسرشه؟ گفت: پسرش نیست؛ اما اینکه پرویز کیه، خودتون با هوش سرشارتون باید بفهمید!…. آرشم تا قبل از این ماجرا نمیدونست پسر پرویز نیست؛اماحالا میدونه… گفتم؛ صبر کنید !… شما با بهار رابطه داشتید؛ چطوری باش آشنا شدید؟ گفت: وکیل، همیشه محرم خانواده هاست؛ من وکیل منصور و مشکات بودم ؛ گفتم: نسبتی دارید؟ گفت: اگه باهوشی چرا میپرسی؟ گفتم : باید نسبتی داشته باشید؛ خیلی نزدیک….. اونا وکیل از بیرون نمیارن ! دکترم از بیرون نمیارن؛ خلافتر از این حرفان…. کسی که مدام تو اون خونه ی جن زده بتونه بره و بیاد، یا باید فامیل مشکات باشه یا منصور!… منصور تک بچه بود؛ اما مشکات از مادر دومش، دو تا برادر ناتنی کوچیکتر داشت؛ یادمه به ما گفتن هر دو شون خارجن، کوچیکه اتریشه، مازیار…. خانواده شم پیدا کردن.اونجا درس میده؛ ولی وسطی !… ردی ازش نیست؛ اردشیر… گمانم همه دنبالشن! ولی چراشو نمیدونم؛…حتی شنیدم پلیس بین الملل ! تو اردشیری! اردشیر اقتداری… پسر دوم خانواده ناتنی مشکات، برادر وسط، برادر بزرگتر از مازیار؛ اما کوچیکتر از مشکات ، که مادرش با شما فرق داشت؛ چرا اینهمه سال قایم شدی؟ گفت، واقعا میخوای بدونی؟ پشیمون نمیشی؟خیلی خب…. باشه؛ چون از هوشت خوشم اومد، بهت میگم؛ اما در ازای یه معامله! ما وکیلا هیچ کاری رو بی معامله انجام نمیدیم! دست کم من نمیدم…. گفتم: تو اول بگو! چرا شایع کردی گم شدی؟ آمریکا دنبالت میگشتن! حتی گفتن رفتی آفریقا! گفت: گم شدم… چون من اون روز اونجا بودم!گفتم : کجا؟ گفت : تو اون جنگل لعنتی! دوازده سالم بود؛ منو با خودشون نبردن! هر چی التماس کردم، گفتن ، برای شکار بچه ای!… یواشکی تعقیبشون کردم؛ کارم، همیشه همین بود؛ تعقیب آدمایی که آدم حسابم نمیکردن! اونجا بودم؛ روز تجاوز به بمانی! پشت درختا… و همه چیزو دیدم! اونا نمیدونستن! -و بعد بهشون گفتی و تا آخر عمر ازشون باج خواستی؟ گفت، شاید، ولی کمک کردم؛ خوب شد که اونجا بودم… گفتم: چه کمکی؟ نگاه معنی داری به من انداخت؛ واقعا باور کردی کدخدای ده بذاره، تک دخترش برای یه پیرزن علیل کار کنه و جریان حاملگیشم تو روستا نپیچه؟ از تو بعیده! من بمانی رو نجات دادم؛ با سرکیسه کردن اون دو تا؛ بمانی رو از روستا فراری دادم؛ همه فکر کردن گمشده! من اون پیرمردو با اون بچه، بهار ، فرستادم در خونه ی چنگیز پروا ! بمانی تو یه اتاق ، تو شهر دیگه در امان بود؛ گفتم: پس نمرده! گفتم یه جای کار میلنگه! گفت: دو جا! منصور و مشکات!…تو نمیدونی….مشکات اول تجاوز کرد! کار خود روباهش بود !…

نویسنده :kentan   آفلاین
#44
قسمت چهل و سه

اردشیر ادامه داد : من اونجا بودم.اونی که اول تجاوز کرد مشکات بود!..جوابی نداشتم….تمام ذهنیتم به هم ریخت…گفت:منصور، زن داشت.زن ندیده هم نبود!سالها پیش ، به سمانه که عشقش بود، حتی دستم نزد! اما مشکات…وحشی بود.منصور خواست جلوشو بگیره ، ولی مشکات لوله ی تفنگو گذاشت رو شقیقه دختره.گفت، اگه منصور نزدیک شه ، میکشتش…بعدم منصورو وادار به اون کار کرد.انگاردوست داشت این صحنه روببینه….مثل دیوونه ها میخندید!…میدونستم جمشید مریضه.اما نه تا این اندازه! مادرم همیشه ازش میترسید.منصور نذاشت بمانی رو بکشن…مشکات، همه ماجرا رو وارونه بت گفته.اون موقع هیچکدوم نمیدونستن بمانی دختر کدخدای دهه.البته کدخدای ده هم ، جلوی چنگیز، پدر منصور؛ که ارباب کل اون آبادی بود خم میشد.اما به هرحال بمانی ، دختر کدخدا بود و گم شدنش خیلی سروصدا به پا کرد!…ژاندارما اومدن….روزنامه چیا….شایع شده بود، سربازایی که چند روز پیش ، اون اطراف بودن، بمانی رو دزدیدن!
اون روز ، وقتی منصور و جمشید رفتن، من کمک کردم بمانی بلند شه. یه جا بیشتر نداشتم که ببرمش…یه آلونک خراب نصفه نیمه ، وسط جنگل…که خودم پیداش کرده بودم….بعد رفتم سراغ زن منصور. همه چیزو بهش گفتم.میدونستم حامله ست و نمی ذاره این آبرو ریزی همه جا بپیچه! با من اومد .هر کاری که بلد بود کرد تا حال بمانی بهتر شه.بعد به من پول داد تا با یکی از نوکراش، بمانی رو ببرم شهر..همونجا براش یه اتاق بگیرم.به بمانی قول داد که از منصور مقرری ماهیانه میگیره و براش میفرسته….من و مش حسن، نوکر زن منصور ، نصفه شبی ، وقتی همه خواب بودن ، بمانی رو زیر علوفه ها قایم کردیم و
تا دم ایستگاه قطار بردیم…تو شهر، مش حسن دروغکی گفت ، پدر من و بمانیه. یه اتاق گرفت.گفت: من پسرم میریم ده ، سر کار. بمانی تنهاست….اون خانم صاحبخونه،مهربون بود.گفت حواسش به بمانی هست.بهش کار یاد میده….الان فقط، من ماجرا رو میدونستم ، زن منصور و مش حسن….زن منصور به شوهرش گفت.بش گفت من اونجا بودم و همه چیزو دیدم.. تمام ماجرا رو مو به مو برای منصور ، تعریف کرد.منصور نمیتونست منکر شه.گفت ، پول اتاق و مقرری بمانی رو میده….جمشید، غیبش زده بود…! همیشه ؛ ازش متنفر بودم!چقدر متنفر بودم…. اون بچه ی مادر من نبود.منم بچه ی پدر اون نبودم….بچه مادرم ، از مرد دیگه ای بودم….فقط مازیار بچه ی مشکات و مادرم بود.من پسر سلیمان اقتداری، پیشکار سابق اکبر مشکات ، پدر جمشید بودم. پدرم، تازه مرده بود.زن اکبر مشکات هم ، مرده بود.مادرم درآمدی نداشت.تازه، خرج منم بود….برای همین ، زن اکبر مشکات شد.در حالی که از مشکاتا ، اصلا خوشش نمیآمد، به خصوص از جمشید ،که با همه دعوا داشت….من تو اون خونه ، خیلی احساس غریبی میکردم…جمشید و مازیار، فامیلشون مشکات بود.بچه های واقعی اکبر مشکات بودن.من فقط یه پسر خونده بودم.حالانوبت من بود! وقت انتقام اردشیر اقتداری !…

نویسنده :kentan   آفلاین
#45
قسمت چهل و چهار

حالا نوبت انتقام گیری من بود.چیزی را دیده بودم که جمشید مشکات، وحشت داشت کسی بفهمه.چون جلوی پدرش سعی میکرد خودشو خیلی آدم نشون بده..حالا بعد از ماجرای بمانی، ناپدید شده بود.قرار شد مش حسن همه کارای بمانی رو به عهده بگیره.مستخدم خانه زاد زن منصور بود و هیچوقت رازی رو از خونواده بیرون نمیبرد.حاضر بود جونشو برای الهه، زن منصور بده…حالا همه، تو خونواده کمابیش ماجرا رو میدونستن. فقط نمیدونستن چه بلایی سر بمانی آمده ! جز من، مش حسن، منصور و زنش….از جمشید نفرت داشتم.دلم میخواست زودتر بیاد و بفهمه که همه ،ماجرارو میدونن …اما کسی نمیدونست کجا غیبش زده! حتی مامورام برای گشتن خونه اومدن…به خاطر کدخدا ،بابای بمانی همه ی ده بسیج شدن و  همه جا رو گشتن. ژاندارما گمشدن جمشید مشکات رو هم گزارش کردن، ولی تو خونه چیزی پیدا نکردن و رفتن.گمونم تو روزنامه ام عکس بمانی چاپ شد و یه چیزایی از نبودن جمشید مشکات….پدربمانی، شش ماه بعد از غصه دخترش، دق کرد و مرد. یادمه بمانی دو تا داداش دو قلو داشت که ازش خیلی کوچکتر بودن.اسماشون یادم نیست.اونا با قیم ، سرپرست خونواده ی کدخدا شدن.ما میدونستیم بمانی تو شهر حالش خوبه.حامله نبود، اما زن منصور بود!دریای یک ساله رو داشت ، و باز حامله بود! سر زایمان دریا داشت میمرد و خیلی میترسید….. همون موقع یه نقشه به ذهنم رسید.دوازده سالم بود.ولی پسر سلیمان اقتداری بودم…باهوشترین مردی که همه درباره ش حرف میزدن!…میدونستم منم باهوشم! نقشه م حرف نداشت.گفتم : چی؟ و حس کردم دارم میلرزم…گفت: نه دیگه بانو…نداشتیم!….حالا نوبت تویه!…من تا اینجا رو گفتم ، بقیه ش طلبت…تو هم باید دینتو ادا کنی.معامله معامله است…اگه بام راست اومدی، راست میام….بقیه ماجرا رو هم بت میگم.اما اگه یه قدم کج برداری ، یا سراغ اون رفیق با یال و دم شیرت بری، کاری میکنم که از به دنیا اومدنت پشیمون شی…گفتم : تهدید میکنی؟ گفت : با یه زن عاشق خبرنگار،که الانم داره به حاج علیش فکر میکنه، چاره دیگه ای هم دارم؟ گفتم؛ از کجا بدونم همه اینا راسته؟تا حالا کلی دروغ شنیدیم !…گفت ؛مجبور نیستی باور کنی! منم مجبور نبودم اصلا چیزی بگم!..راست گفتم، چون جمشید آشغال ، باید تقاص خیلی چیزا رو پس بده ، نه اینکه ادای روشنفکرای منزوی رو دربیاره…زنشو دیدی؟ گفتم :روژان؟ گفت، آره…میدونی گوشه چشمش چی شده؟ -گفت:تو یه تصادف….داد زد:غلط کرد!از اون مشکات قاتل بپرس ! گفتم : چرا بش میگی قاتل؟ گفت : چون قاتله ! بهت میگم ،همه چیزو…اون جسد توی پتو…اون دختر سوخته تو دره، و آرش عزیز ! اما قبلش از تو یه چیزی میخوام!….دنبالت بودم که خودت اومدی سراغم…! گفتم ؛ چی؟! صدایم می لرزید ؛ گفت: صوفی!…

نویسنده :kentan   آفلاین
#46
قسمت چهل و پنجم

صوفی را برای چه میخواست؟وچقدر میخواست که به من رو انداخته بود؟شاید پلیسها هم دنبال همین بودند.یک آدم بیخطر و خنثی مثل من ،که اردشیر به او اطمینان کند.حالا با اطلاعاتی که به من داده بود، کمی از این کلاف سردر گم باز شده بود.اما بهای بالایی برایش میخواست….صوفی زیبا و جوان را چرا باید به او تحویل میدادم؟ این مرد، باهوشتر از آن بود که بیهوده چیزی را بخواهد.حالا میفهمیدم چرا علی مدام در کنار صوفیست و حتی لحظه ای چشم از او برنمیدارد ! علی میدانست و من نمیدانستم ! قول هم داده بودم که نگویم.گرچه حس میکردم همه اداره پلیس، آن روز میدانستند من سوار ماشین اردشیر شده ام!من یک طعمه بودم و همه چیز، صحنه سازی بود!حتی شاید بهار، عمدا بوی عطر آن مرد را به میان کشید ، و علی از قول سینا تلفنی حرف عطر کاج را زد….چون میدانستند، مظنون اصلی امروز با عطر کاجش آنجاست ! و احتمالا من او را میبینم!در راهرو،راه پله و کجا بهتر از آسانسور برای پیپچیدن بوی عطر و یافتن آن مرد؟ پس همه چیز ،خیلی تصادفی هم نبود.مهره هایی را کنار هم چیده بودند! به علی گفتم : رفتم هواخوری ! گفت ،خوب بود؟ گفتم: علی؛ اردشیر اقتداری رو میشناسی؟ در چشمهایم خیره شد.نمیتوانستم این نگاه مستقیم و پر معنا را تحمل کنم.گفت:پس دیدیش ! گفتم :چرا بهم هیچی نگفتی؟ گفت : تازه پیداش کردم….دارم روش کار میکنم. به موقعش میگفتم، اگه زودتر میگفتم کنجکاوی تو کار دستمون میداد! گفتم، چیکاره ست؟ گفت: بگو چیکاره نیست؟ از کارخونه و زمین و ملک و دفتر وکالت بگیر تا آموزشگاه تاتر و مدیتیشن و یوگا و هر چی که فکر کنی…همه کاره و پولدار!خیلی پولدار ! وکیل پایه یک و احتمالا بسیار با نفوذ…گفتم ؛ یعنی داداش ناتنی مشکات؛ این همه مدت، جلومون بود و جعل شناسنامه ها و سندا رو انجام میداد؟گفت، جلو چشممون که نه! مدتهاست زیر نظر پلیس بین الملله…گفتم ؛ چرا؟ گفت، خلاف! احتمال آقا گندایی اونور زده که با هوش بالاشم، هنوز نتونسته روشون سرپوش بذاره! میدونستی صوفی یه مدت ، برای اون و مشکات کار میکرد؟ یه چیزی مثل منشی؟صوفی خیلی چیزا رو میدونه….ولی میترسه بگه…میدونه اونا به کسی رحم ندارن! ….تو زندانم پیداش میکنن!گفتم ؛ مگه مشکات و اردشیر با هم کار میکردن؟گفت :-صوفی میگه یه وقتایی ! جلسه ها تو خونه مشکات بود.اما صوفی یه چیزایی شنیده…گفتم ، پس اولین ملاقات صوفی و مشکات توسط آرش؟گفت،آرش بیگناهه….صحنه سازی بود..اونا همو میشناختن! صوفی ، خودش به آرش گفته بود یه پدربزرگ بی خطرنداری منو ببری خونه ش؟گفتم، چرا از خانواده صوفی بازجویی نمیکنین؟!….اونا حتما یه چیزایی میدونن!…اینکه چرا میخواستن به زور بفرستنش بره خارج؟ گفت؛ پلیس میخواد….پیداشون نمیکنن .پدر مادرش مدتیه از ایران رفتن!

نویسنده :kentan   آفلاین
#47
قسمت چهل و ششم

پدر و مادرش حتما یه چیزایی میدونن؛ اینکه چرا میخواستن به زور بفرستنش خارج! علی گفت: دنبالشونیم؛ اما ایران نیستن! پلیس چند بار خونه شون رفته ؛ صوفی تک بچه ست؛ کسی تو اون خونه نبود، جز کلفتشون،… که حتی نمیدونست آقا و خانم کدوم کشور رفتن! گفتم: صوفی کجاست؟ گفت: امنه؛ گفتم: بریم خونه شون، شاید سرنخی پیدا کنیم؛ فیلما، آلبومای خانوادگی و… گفت: من خودم نرفتم؛ ولی بچه ها رفتن، گشتن؛ اما اگه اصرار داری بریم ! خیلی در زدیم، تا صدایی از پشت در گفت: کیه؟ علی گفت: دوست خانوادگی! باز کنید خانم، وگرنه من درو میشکنم و شما هم به پلیس زنگ میزنی؛ تا اسم پلیس آمد؛ زن در را باز کرد. حدود سن اردشیر را داشت؛ شاید کمی جوانتر یا پیرتر، حدود دهه شصت زندگی، ولی زیبا ، حتی با موی جو گندمی! به من لبخند زد، گفت: صوفی اینجا نیست! خیلی وقته رفته؛ آقا و خانمم نیستن. علی کارتش را نشان داد؛ میخوایم یه نگاه به اتاقا کنیم؛ زن گفت: باشه، ولی من کلید همه اتاقا رو ندارم! علی از پله های تریبلکس بالا رفت؛ من هم به دنبالش و آن زن هم پشت ما، نمیدانم چرا سنگینی سایه اش را، پشت سرم حس میکردم؛ باز حس پیش از وقوع !… انگار او را قبلا دیده بودم…. به اتاق آخر زیر بام رسیدیم؛ قفل بود. علی گفت: کلید داری یا با لگد بشکنم؟ زن گفت: باید به آقا اردشیر زنگ بزنم؛ وکیل این خونواده ست. علی گفت: و فکر کردی آقا اردشیر میاد تو دهن شیر؟ بله میدونم وکیل این خونواده ست، ولی فعلا از من فراریه؛ زن گفت: آقا اردشیر فراری نیست! صدای ناله ای شنیدیم؛ زن جلوی در اتاق ایستاد؛ حتی در این سن، چابک بود. گفت: از رو جنازه من رد شین، خانم و آقا خونه رو به من سپردن! گفتم: اگه خلافی نکرده باشن، که این همه ترس نداره! گفت : برین! تو رو خدا! تو رو حضرت زهرا! برین… خدایا این جمله، چقدر آشنا بود! منو بکشین؛ تو رو حضرت زهرا !….. کجا شنیده بودم؟… علی بی توجه به زن خواست در را، با لگد بشکند؛ زن جیغی کشید و کناری رفت؛ علی در را شکست؛ اتاق تاریک بود و بوی بدی میداد؛ در گوشه اتاق، کف زمین روی تشک کهنه ای ، کسی زیر پتویی چرک خوابیده بود و ناله میکرد ؛ علی چراغ قوه اش را روشن کرد؛ پیرمرد چشمانش را باز کرد؛ گفت: چی شده؟ علی گفت : کی هستی؟ پیرمرد گفت: سی ساله اینجام، کسی نپرسیده کی هستم! سعی کرد بخندد؛ خس خس سینه نگذاشت؛ من منصور پروام! چی میخواین؟ چی شده بمانی؟ اینا کین؟ چرا میلرزی؟ خدایا من این جمله را از بمانی شنیده بودم! ….”منو بکش ! تو رو حضرت زهرا!” مشکات تعریف کرده بود؛ گفتم: بمانی! خودتی؟ دختر کدخدا؟ دستش را روی صورتش گذاشت؛ بغضش ترکید؛ بغلش کردم؛ مثل یک دختربچه کوچک! حس کردم یک دختر بچه شانزده ساله ی زیبا را بغل کرده ام….

نویسنده :kentan   آفلاین
#48
قسمت چهل و هفتم

بمانی مثل کودکی در آغوش من گریه میکرد؛ انگار، مادرش بودم؛ منصور گفت: بهتره از اینجا برین؛ برای خودتون میگم. خونه به اسم اردشیره! بفهمه اینجا بودین، کارتون تمومه! علی گفت: مثلا باید بترسیم؟ منصور خنده تلخی کرد و گفت: این سوالی بود که منم تو دوازده سالگیش، از خودم پرسیدم؛ اما اون هیولاست! بی رحمه و باهوش ! حس انسانی نداره؛ از اینجور آدما باید ترسید! علی گفت: مگه پلیسا موقع گم شدن صوفی اینجا رو نگشتن؟ منصور گفت: چرا اومدن… ولی من اون شب، خونه مشکات بودم؛ دری قفل نبود که شک کنن! تازه، اردشیر انقدر برای همه محترمه که وقتی میگه بفرمایید خونه رو بگردین، خود اون مامورای بیچاره، معذب میشن… دفعه دوم حکم تفتیش اتاقا رو داشتن؛ اما تو خونه چیزی پیدا نکردن. بمانی یه مستخدم ساده ست؛ چرا باید بش شک کنن؟ منم که فراری داده بودن خونه ی متعفن مشکات! هیچی گیر پلیسا نیامد و شما بمانی رو گول زدین و بی اجازه وارد حریم خصوصی ما شدین! اون نمیذاره با دونستن این راز زنده بمونین؛…. بتون گفته باشم؛ پس زودتر برید! گفتم، به هر حال اینجا، خونه پدر و مادر صوفیه، شاید ملک به اسم اردشیر باشه، ولی پدر و مادر صوفی طرف ما هستن؛ اصلا برای مهمونی اومدیم دیدن اونا که خونه نبودن !… خندید؛ چه ساده اید! اردشیر اقتداری رو نمیشناسید! منم نمیشناختم؛ تا روزی که به اصرار، منو کشوند تو انبار، سیزده سالش بود؛ گفت: میخواد بام معامله کنه! فکر کردم یه بچه چی برای معامله داره؟ میدونستم که جای بمانی رو میدونه و مش حسنم که مقرری بمانی رو میرسونه ؛ بمانی هم داشت خیاطی یاد میگرفت؛ دیگه چی میخواستن؟ شاید باج میخواست…اما نه! ….مهم تر بود. اردشیر بم گفت: یه راست بریم سراغ معامله، من میدونم عشقت سمانه کجاست… جای خوبی نیست! کمک لازم داره؛ اگه نشونیشو بدم، تو هم باید یه کاری برام کنی؛ گفتم: چی؟ گفت: بمانی رو عقد کنی! تو و مشکات این بلا رو سرش آوردین؛ دختره داره دیوونه میشه؛ فقط اگه تو بگیریش، شاید خودشو از بی آبرویی نکشه؛ نترس! بچه ای تو کار نیست! دختر قشنگیه، خودت که دیدیش! فقط یه عقد دایم… گفتم: دیوونه شدی؟ زن من پا به ماهه، اسم یه زن دیگه رو بیارم تو شناسنامه م؟ که چی؟ گفت: برات شناسنامه جور میکنم؛ با تغییر سن. تو شهر یه آشنا دارم؛ باید یه خرده خرج کنیم، همین! منصور ادامه داد: نمیفهمیدم چرا انقدر اصرار میکنه بمانی رو بگیرم؛ میگفت: هیچی ازت نمیخواد؛ فقط اسم یه مرد توی شناسنامه ش، مردی که بش دست درازی کرده! گفتم: تو اول بگو سمانه کجاست؟ تو چشمای من زل زد و بابات فروختتش! به یه خونه بدنام! برای اینکه از شرش راحت شه؛ اونجا خیلی اذیتش میکنن؛ یادته که سمانه، دختر مومنی بود؛ ببین تو اون خونه کثیف حالا چه میکشه! به تو نیاز داره؛ تو مقصری اون اونجاست! معامله قبوله….. یادت نره که به خاطر عشق تو ، این بلا سرش اومد.دلت میاد تو اون وضعیت بمونه؟

نویسنده :kentan   آفلاین
#49
قسمت چهل و هشتم

گفتم: اینا رو از کجا فهمیدی؟ گفت: نپرس؛ فقط معامله کن! شناسنامه دومت جعلیه، یه وکیل زبده جورش کرده؛ هیچکی نمیفهمه، هیچوقت! بمانی هم هیچی ازت نمیخواد؛ هیچوقت نمیبینیش! منصور سرفه ای کرد و گفت:کاش همون موقع به شلاق می بستمش؛ اما گول زبون چربشو خوردم؛ نشونی سمانه رو گرفتم. اونقدر آدم داشتم که یا بخرنش یا از اون خونه بدزدنش…. هفته بعد، تو شهر با بمانی عقد کردم؛ با شناسنامه جعلی عین اصل! نمیدونم این پسر سیزده ساله، چقدر پول داده بود که این شناسنامه رو بگیره. توش سنم ده سال بزرگتر بود؛ بقیه چیزاش ، درست بود. با خودم گفتم: یه عقد ساده و پنهانی، بعدش میرم پیش سمانه، همین بود؛ مگه نه بمانی؟ بمانی دستش را روی صورتش گذاشت؛ انگار نمیخواست چیزی را به یاد بیاورد. منصور گفت: نمیدونم اردشیر به بمانی چی گفته بود که با این ازدواج موافقت کرده بود…. شاید با ازدواج با من، دیگه خیلی حس شرمندگی نمیکرد؛مردی که واقعا شادی و جوانی او را دزدیده بود ! این یه راز بود. زنم آخر همون ماه زایید؛ یه دختر دیگه! باز وارثی در کار نبود! علی گفت: اسمش چی بود؟ اسم دختر دومت جایی ثبت نشده! گفت : “بهار”! ثبت نکردم، چون بهار، عادی نبود!… هیچکس نباید می دیدش؛ مریض بود. گفتم: چه مریضی ای؟ جواب نداد؛ گفت: سمانه رو خریدیم؛ براش خونه گرفتم. کم کم با دیدن زنای بدبختی عین خودش، به فکر خیریه افتاد؛ کمکش کردم خیریه شو بزنه، اما اصلا نمیشد جلوش، حرف ازدواج دوم یا حتی صیغه زد؛ خاطره بابام و اون شب برفی یادش نمیرفت. خواستم فقط دوستش بمونم تا بدونه من دست کم، دیگه بش زور نمیگم! تازه بابام زنده بود؛ اگه میفهمید سمانه رو نجات دادم، این بار دیگه میکشتش! برای ارباب کاری نداشت مرگو تصادفی نشون بده! من هیچوقت به سمانه دست نزدم؛ اونم نخواست؛ دوست هم موندیم. بمانی رو هم دیگه ندیدم. مشکاتم از ترسش در رفته بود؛ هنوز آلمان بود؛ مطمئن بودم درسی نمیخونه؛ خلاف میکنه! اما دیگه فراموشش کرده بودم. جریان دخترمریضمو باید از همه پنهان میکردم؛ اما اردشیر هفت خط فهمیده بود! چیزی نمی گفت؛ میدونستم گذاشته برای روز مبادا، گفتم: چی رو؟ مریضی دخترتو؟ گفت: کاش فقط این بود؛ من نمیتونم به شما بگم منو وادار به چه کاری کرد! چهارده سالش بود؛ تو عمرم شیادی عین اون ندیده بودم؛ من به هیچکس نگفتم… حالام اگه بفهمه با شما حرف زدم، خب میدونید که من قانونا مرده حساب میام! کشتن یه مرده ، جرمی نیست! نقشه اون و مشکات روباه بود؛ در همین لحظه، ناگهان در باز شد؛ همه ترسیدیم؛ فکر کردم اردشیره !… صوفی بود! گفت: به به همه جمعن، مهمون نمیخواین؟ گوش کن منصور! من حتی به حاج علی، هیچی نگفتم؛ اما امشب یا خودت میگی یا من همه چیزو میگم؛ دست همه ما کثیفه، پس بیخود نشوریمش؛ پاک نمیشه!
…. تا اردشیر از سفر نیومده، تموم شه!… باید تموم شه !

نویسنده :kentan   آفلاین
#50
قسمت چهل و نه

وقت زیادی نداشتیم؛ اردشیر، روز بعد بر میگشت و منصور حاضر به حرف زدن نبود. صوفی گفت: من همه چیزو نمیدونم؛ چی شد؟ چرا بمانی رو عقد کردی؟ منصور گفت: حس گناه می کردم؛ همین! صوفی گفت: باور کنم؟ منصور گفت: زنم بعد از جریان حمله ی ما به بمانی، دیگه نمی ذاشت بش دست بزنم؛ طرفش میرفتم، می گفت خودمو می کشم. یه مرد نیازایی داره؛ سمانه که حاضر نبود حتی صیغه م شه؛ می گفت، من نمی تونم هیچوقت خانواده پروا رو ببخشم. اولش گول حرفای اردشیرو خوردم و به خاطر اون معامله، بمانی رو گرفتم، ولی کم کم انقدر تنها شدم که فقط پیش بمانی تو اون اتاق کوچیک، آرامش داشتم؛ اون خوب می دونست که من نذاشتم مشکات بکشتش؛ حتی نمیخواستم بش دست بزنه؛ امامشکات اسلحه رو گذاشته بود رو سر این زن، بمانی تنها زنی از دور و برم بود که بام مهربون بود؛ هر وقت می اومدم، غذایی رو که دوست داشتم می پخت؛ اگه می دید دکمه لباسم شل شده، می دوخت. بهم محبت میکرد؛ منم خیلی تنها بودم؛ با زن سردی که همیشه قهر بود و خودشو از خونواده ما، خیلی سرتر می دونست؛ دریام کوچیک بود، بچه خوش اخلاقی هم نبود؛ هر دفعه طرفش می رفتم جیغ میزدو اون بچه مریض، بهار… دیگه آخرش بود؛ حس کردم می خوام همه چیو ول کنم و برم؛ برم یه جای دور… بمانی مهربون بود؛ دلم می خواست اونم ببرم؛ خودمون دو تا… درسته که عاشق سمانه بودم؛ اما از اولشم این عشق، یه طرفه بود؛ سمانه مذهبی بود؛ با یه نزول خوار به زحمت حرف می زد؛ می دونستم این عشق، تا ابد یه طرفه ست. بمانی تنها کسی بود که انگار از دیدنم خوشحال می شد؛ منو می دید لبخند می زد؛ روزای اول نه! کم کم… دارم جلوی خودش می گم؛ ازش بپرسید. بمانی به من حس پیدا کرد، شاید چون هر دومون، بدبخت بودیم و تنها. اول قرار بود فقط یه ازدواج فرمایشی باشه؛ ولی مرد و زنن دیگه، به هم علاقه پیدا می کنن. شبی که بهم گفت حامله ست، باورم نشد! هم خوشحال بودم؛ هم ناراحت، خوشحال چون فکر کردم چه خوبه بچه ای از بمانی داشته باشم و ناراحت، چون جواب زنم و بابامو چی می دادم؟ می خواستم کنار بمانی و بچه مون باشم؛ اما تک پسر و وارث اون خاندان اربابی بودم، با دو بچه رو دستم از الهه، چیکار باید می کردم؟ علی گفت: گمونم گذاشتی بچه بمانی به دنیا بیاد و بعد کار خطرناکی کردی؛ کاری که هنوز به خاطرش تاوان پس میدی. منصور سیگاری روشن کرد؛ بمانی گفت: برات خوب نیست؛ اما منصور جواب نداد. صوفی گفت: یه دختر به دنیا اومد؛ یه دختر زیبا شکل بمانی! مثل سیبی که از وسط نصف کرده باشن! بر عکس دریا و بهار، دختر بمانی آروم و خوش اخلاق بود؛ منصور داشت دیوونه می شد؛ بمانی و بچه ش تو اتاق گدایی و خانواده دیگه ش تو ناز و نعمت! بگو دیگه!…مگه همین نبود؟



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان دنباله‌دار "فرار از جهنم " (قسمت آخر) Agent3-01 39 4,968 04-13-2016, 02:03 AM
آخرین ارسال: ☆Mahtab58☆
  داستان دنباله دار " بدون تو هرگز "(قسمت پایانی) Agent3-01 40 4,074 11-09-2015, 02:12 AM
آخرین ارسال: Agent3-01
  داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! songilgook joon 0 663 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان ثروتمند بی پول ! songilgook joon 0 547 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان آموزنده مانع پيشرفت شما کیست؟ songilgook joon 0 597 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان جالب زن باهوش songilgook joon 0 602 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان عشق پولی… songilgook joon 0 533 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان خواندنی و عبرت آموز آلزایمر مادر! songilgook joon 0 520 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان عاشقانه غمیگین و گریه دار Lover Angel 16 3,381 10-01-2014, 06:57 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان عاشقانه واقعی پری و فرهاد Lover Angel 0 616 09-30-2014, 06:14 PM
آخرین ارسال: Lover Angel

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان