آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان شیدا و صوفی ( کامل)
زمان کنونی: 09-24-2020، 07:52 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: kentan
آخرین ارسال: kentan
پاسخ 77
بازدید 8556

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
شیدا کامل صوفی و داستان

داستان شیدا و صوفی ( کامل)
نویسنده :kentan   آفلاین
#71
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد







داستان شیدا و صوفی

چیستا یثربی



مقدمه

پنج سال پیش ، این داستان نوشته شد.مجوز چاپ نگرفت.امسال وقتی آن را تبدیل به نمایشنامه کردم ، مجوز گرفت.
اما شما اصل داستان اصلی را می خوانید.همان که مجوز چاپ نگرفت و دلیلش ساده بود :داستان واقعا اتفاق افتاده بود…..و شیدا ، خبرنگاری که در قصه میبینید ، در واقع ؛ خودم هستم….
همیشه روی پرونده های واقعی ، حساسیت وجود دارد.
خیلی سعی کردم ، این داستان را فراموش کنم.آرش و صوفی را از یاد ببرم و به زندگی معمولی ام ادامه دهم….اما غیر ممکن بود.چنان درگیر ماجرا شدم که دیگر من هم بخشی از آن بودم…
صوفی هر شب به خوابم می آید و از من میخواهد قصه اش را منتشر کنم…میخواهد آدمهای بیشتری او را بشناسند….
به خاطر این ماجرا ، از دو نفر تشکر ویژه میکنم. برادر آرش و حاج علی که اگر این دو نفر نبودند ؛ هیچکس نمیدانست وسط آن ماجرای عجیب و این عشق جادویی ؛ سرنوشت من به کجا رسیده بود!…
سعی میکنم امانتدار خوبی برای قصه باشم.موقع رخ دادن رویدادها ؛ سی و چند سالم بود گمانم…. به هر حال ماجرا از دید من ، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است.
لحن این داستان با پستچی یک تفاوت اساسی دارد.ما در داستان وارد ذهن آدمهای مختلف میشویم و داستان را از نگاه آنها هم میبینیم و روایت میکنیم.چونشیدا و صوفی اساسا داستان یک نفر نیست.داستان سه نسل است که جایی به هم گره میخورد.داستان همیشگی خانواده های ایرانی است.بلوغ.نوجوانی.عشق.تنهایی بچه ها.فداکاری والدین و غربت سالخوردگان….
داستان سختی است.شاید سخت تر از پستچی از لحاظ شیوه روایت.آن جا من فقط خودم بودم و علی….اینجا پای یک عده آدم مختلف وسط است که همه گناهکارند و همه محق….و باید حق همه را درست ادا کرد….
اصلا نمیدانم داستان چند قسمتی میشود و لطفا از من نپرسید.چون فشرده کردن رمان ؛ آنهم یک ماجرای واقعی ، همیشه وقت میبرد….واگر سطحی از آن عبور کنی ، همان قصه ی مجلات زردی میشود که هیچکدام نمیخواهیم…..
این داستان را با احترام به جوانان سرزمینم نوشتم…..احترام به آنها که نیاید دست کم گرفته شوند.چون امروز و فردا مال آنهاست….اما پدران.مادران و حتی پدر بزرگها و مادر بزرگها در این داستان نقش مهمی دارند.این داستانی درباره ی
خانواده_ایرانی است….

وقتی میخواستم شیداو صوفی را شروع کنم….یک جمله از آرش به یادم آمد : نسل ما یاد گرفته ، وقتی میفهمه گولش زدن ، تلافی کنه……
شاید این جمله ی آرش باعث شد که بخواهم.قصه را در فضای مجازی منتشر کنم.
داستان نسلی که بازی نمیخورد…..
داستان نسلی که تلافی کردن بلد است…
من بلد نبودم
آرش و صوفی بلد بودند…
سپاس از شوقتان ….

نویسنده :kentan   آفلاین
#61
قسمت شصت

پسر من، به جای دختر تو! یعنی چی؟ مگه میشه؟ مگه میشه آدم دختر بزاد، بعد بگه پسر شد! الهه، نفس عمیقی کشید و گفت: تو این خانواده همه چی ممکنه دختر جون! پول عزیزم، پول! همه چیزو ممکن میکنه! گفتم: من بچه نیستم الهه خانم، شما بعد از دریا حامله شدین؛ بهار رو به دنیا آوردین، که تا حالا صد بار اسم مریضیشو عوض کردید! البته اگه واقعا مریض بوده باشه! و اینم یه دروغ دیگه نباشه…. در تمام دوران جنون تدریجی بهار و حبسش تو زیرزمین، هرگز حرفی از پرویز نبود! گفت: برای مش حسن، نوکرم، زن گرفتم؛ یکی از دخترای قشنگ مزرعه.. گفتم همه جا بگید، این بچه ؛ پسر ماست، تا من به وقتش اعتراف کنم؛ که پسر منه و وارث منصور! مثلا برادر دوقلوی بهار، که از ترس دعواهای ارث و میراث این خاندان نزول خور، فراریش دادیم. گذاشتم تو خانواده ی کارگرمون بزرگ شه؛ به وقتش، یعنی زمان لازم دکتر خانواده پروا اعلام میکرد، که پرویز پسر منه؛ یعنی برادر دو قلوی بهار؛ که این یکی کاملا سالمه، ولی به خاطر تک پسر بودن کل خانواده و میراثدار خاندان پروا، پنهانش کردیم؛ تو خونه ی نوکرمون بزرگش کردیم که کسی بش صدمه نزنه! شک هم نکنه ! اون زمانا رسم بود تک پسرای وارث خاندان اربابی ؛ همیشه در خطر حسادت و کینه و قتل بودن! اولا باید اصیل زاده و از زن رسمی و عقدی باشن؛ ثانیا نمیتونستن بچه رعیت باشن و وارث خانواده شن! این راز من و چنگیز بود. گفتم: خب شما پسر صیغه ایش پرویزو پذیرفتید و دادید خانواده مش حسن بزرگش کنه تا یه روز بگین ؛ پسر منصوره و این خانواده وارث ذکور داره؛ اما چی به شما میرسید؟ شما چی از چنگیز خواستید؟ معامله چی بود؟
… لبخند تلخی زد؛ معامله!..
گفتم: بله، من دیگه گول هیچکدومتونو نمیخورم ! در ازای بزرگ کردن پسر رعیت چنگیز، چی ازش خواستین؟ گفت: عجله نکن! من فقط میخواستم برم از این خانواده، از این خونه قدیمی، از این کشور، فقط یه مدت… دیگه حالم داشت به هم میخورد!…از هوای خفه ی اینجا…. گفتم: باید باور کنم الهه خانم؟ کلش منطقی نیست! اصلا باور نمیکنم.باز یه جارو دروغ میگید !….همین موقع؛ زنی زیبا با موی ابریشمی مشکی، وارد شد و چای آورد؛ شباهتش به بمانی، عجیب بود. الهه گفت: همدیگه رو ندیدید؛ نه؟ اسمش نازیه! اینجا زندگی میکنه؛ اولین بچه اردشیر و بهار بمانیه… اما منو دوست داره….گفتم: پس میدونستین منصور با بمانی رفته و مهرانه ای در کار نیست؟ گفت: ما مهرانه رو ساختیم. من و چنگیز! بیتا و مجید رو هم به عنوان بچه هاشون؛ ساختیم که کسی به منصور و بمانی شک نکنه؛ فکر کنن منصور، با زن و بچه های جدیدشه….اینجا نیست.منو طلاق داده و رفته ……طلبکارام کم کم میرفتن….! در حالی که منصور؛ همینجا بود؛ کنار بمانیش… گفتم: دلتون نشکست؟ گفت: برای اون موجود؟ سینی چای از دست نازی افتاد؛ به او نگاه کردم. نگاهش را از من پنهان کرد؛ گفتم: الهه خانم، ببخشید؛ شما درس خوندین؟ گفت: روانشناسی، اتریش، چطور؟! قبل عروسیم…چرا پرسیدید؟…..داد زد:چرا پرسیدی؟؟

نویسنده :kentan   آفلاین
#62
قسمت شصت و یک

گفتم: الهه خانم، ببخشید؛ شما درس خوندین؟ گفت: روانشناسی، اتریش، چطور؟! داد زد: چرا پرسیدی؟ قبل از ازدواجم بود؛…همون سالا.. که چی؟!! من که گفتم ؛ از یه خانواده فرهنگی بودم؛ نه نزول خور! از منصور سرتر بودم! تو همه چی! گفتم: ما همه زنیم و الان زنای این پرونده، بیشتر از مردان! شما، بهار و دریا دختراتون…، بمانی و دخترش بهار مو مشکی، روژان که نمیدونم کیه! سمانه، کارگر و عشق سابق منصور… با دخترش سیمین که نمیدونم باباش کیه! صوفی و نازی، دختر بزرگ اردشیر، مادر خونده ی جمشید هم که مرده و گویا فامیل بودید! درست میگم؟ گفت: کسی رو جا ننداختی؟ گفتم: نه! یادم نمیاد زن دیگه ای رو، مگه روژانو، مادر روژان که مشکوک کشته شد. اینا همه خانمای این خانواده ن، و البته زن مش حسنم، گیسو گه میگید فوت کرده. ما الان این همه زن داریم و یه چند تایی مرد! حس میکنم این جنگ قدرته!… شما خانما شاید باهم دوست نباشید؛ ولی تو یه لشکرید! و بقیه تو لشکر روبروی شما… اردشیر، مشکات، منصور، پرویز، برادرای دوقلوی پزشک بمانی، حتی آرش! به جز مازیار که سالهاست رفته و ارتباطشو با خانواده قطع کرده؛ بقیه دو لشکرشدین؛ زنا و مردا!… الهه گفت: تا حالا تو یه خانواده ارباب رعیتی نزول خور و زورگو زندگی کردی؟ گفتم: نه!
گفت: پس هیچی نمیدونی! این یه جنگ واقعیه! تا آخرش، جنگ فقط سر پول و ارث و قدرت نیست! جنگ کینه های قدیمیه و عذابای قدیمی،…حق کشیها و ارث خوریهای قدیمی و این همه ظلمی که ما ؛ سالها لبخند زدیم و تحمل کردیم …. میخوام یه چیزی رو بت بگم، فقط چون پلیس نیستی،و ما هردو روانشناسی خوندیم… یه جور همکاریم حس میکنم عاشقی، میشه بات حرف زد… اگه اینو بت بگم؛ یعنی همه چیو گفتم! ….گفتم: اگه مربوط به نسبتای خانوادگیه، آرش یه چیزایی بم گفته؛ گفت: نه! مهمتره!… بت میگم؛ به شرطی که اگه میتونی از ما حمایت کنی! ما دست تنهاییم…..الان دو دسته اییم…. نزدیک دو نیمه شب بود، که صحبتهایش تمام شد؛ میلرزیدم و باز نفس تنگی گرفته بودم. الهه به نازی گفت: خانمو برسون منزل! تو ماشین به نازی، آدرس علی را دادم و نمیدانستم دارم چکار میکنم! باید هرچه زودتر میدیدمش! باید بغلم میکرد؛ باید اشکهایم را پاک میکرد؛ در خانه علی را زدم؛ حتما آن ساعت شب خواب بود؛ با سماجت زنگ در را فشار دادم؛ اولین بار بود در خانه اش آمده بودم؛
با موی آشفته و پیژامه در را باز کرد؛ از دیدن من جا خورد! گفت چی شده؟! بی دعوت وارد خانه اش شدم؛ گفتم: قلبم درد میکرد؛ به نازی گفتم بیارتم اینجا! گفت: نازی؟ رفته بودی پیش الهه؟ بی مشورت با من؟ به ظاهر آروم و با شخصیت الهه نگاه نکن!اون زن زیرکیه و خیلی چیزا میدونه، به خاطر سنش! گفتم: علی کارگردان ماجرا رو پیدا کردم ، البته تو لشکر خانما !!! حتی بازیگرا و نقشاشونو! گفت: الهه؟ گفتم: نخیر! بهار پروای مو قرمز، زنی که دایم میدیدیمش و نمیشناختیمش!… دختری که اول گفتن عقب مونده ست.بعد دو شخصیتی.بعدم سایکوتیک…..و بعد که اردشیر؛ شب ازدواج زورکیش با مشکات؛ لبشو با کاتر میبره و به زور میدنش مشکات…اون زنده ست..همه ی این مدت، جلوی چشممون بوده..با موی رنگ کرده…..کارگردان لشکر خانما….این یه جنگ تمام عیار خانوادگیه…دو نفر ممکنه این وسط بمیرن !…مثل پدر خوانده !…علی گفت :چرا اینا؛ همه رو به تو میگن؟ گفتم ؛ که اشتباه بگن…که گولم بزنن و منم به تو اشتباه بگم.با پلیس که نمیتونن درددل کنن….میدونن من به تو میگم.الانم همه چیزو میخواستن بندازن گردن سمانه….اما الهه؛ چیزایی گفت که خودشو لو داد.بهار موقرمز ، دخترش ؛ نه تنها بیمار نبوده…که بسیار باهوشه و چنگیز از همین میترسیده که ارث خانوادگی رو از دست پرویز؛ فرزند ذکور خانواده ؛ پسر صیغه ای چنگیز در بیاره…چنگیز همیشه از خشونت و هوش بهار میترسیده..برای همین با گواهی یه دکتر تقلبی ؛ تو زیر زمین حبسش میکنه..اما بهار الهه رو داشته!..یه مادر روانشناس و باهوش؛ به ظاهر سرد؛ ولی طرفدار دخترش !!!!…روی مبل علی نشستم.علی گفت :کار درستی نکردی اومدی اینجا…. خونه ی من ، تحت مراقبته.گفتم ؛ مگه چی میشه؟!….گفت:چی ؟مگه چی میشه؟ فردام میشد حرف بزنیم.گفتم :دلم میخواست بم آرامش بدی…کنار یخچال ایستاده بود.آب در گلویش گرفت و شروع به سرفه کرد….خواستم بزنم پشتش ؛با خشونت کنارم زد…… محکم زدم روی شانه اش… او هم محکم خواباند توی گوشم !!!….تاچند لحظه خشکم زد! جای پنج انگشت محکمش ؛ روی صورتم میسوخت….چرا ؟علی چرا مرا زد؟ پیک الهی چرا به من سیلی زد؟!……

نویسنده :kentan   آفلاین
#63
قسمت شصت و دو

علی گفت: کار درستی نکردی اومدی اینجا، خونه ی من تحت مراقبته؛ گفتم: مگه چی میشه؟ گفت: فردام میشد باهم حرف بزنیم؛ گفتم: میخواستم بم آرامش بدی. کنار یخچال ایستاده بود و داشت آب میخورد؛ آب در گلویش گرفت؛ شروع به سرفه کرد؛ خواستم بزنم پشتش، خودش را کنار کشید؛ محکم زدم به شانه اش، او هم محکم خواباند توی گوشم! خشکم زد! جای پنج انگشتش روی صورتم میسوخت؛ علی چرا مرا زد؟ پیک الهی چرا مرا زد؟ سریع از خانه اش بیرون دویدم؛ برایم مهم نبود که آن لحظه چکار می کنم و نمیدانستم چرا نازی هنوز بیرون، در ماشین منتظرم بود؛ بی اختیار سوار شدم؛ نمیخواستم اشکم را ببیند؛ گفتم: تو چرا هنوز اینجایی؟ گفت: میدونستم که قرار نیست اینجا شب بمونی؛ نمیخواستم پول آژانس بدی! بده؟ گفتم: نه، برو! گفت: میگن هر جا این پلیسه هست؛ تو هم هستی؛ گفتم: پلیس نیست! گفت: حالا هر چی! بیرونت کرد؟ گفتم: تو قرار نیست از من سوال کنی و برای اینکه اشکم سرازیر نشود پرسیدم: همه ش زیر سر بهار مو قرمزه درسته؟ دختر دوم منصور، بعد از دریا! اون با کینه و نفرتی که از مردای این خونواده داره، همه تونو هدایت میکنه؛ گفت: ما کارگردان نداریم! همه نقشامونو خوب بلدیم؛ گفتم: امکان نداره بدون کارگردان! مطمئنم زنی که موهاشو مشکی کردن و به اسم بهار پروا، زن مشکات، بازداشت بود؛ همون بهار مو قرمزه! همون که فکر میکردن دیوونه ست، اولم گفتن دوشخصیتیه یا عقب مونده…در صورتی که چیزیش نیست…. نقش بازی میکنه! خیلی هم خوب !….. جوری که من هم داشتم باور میکردم دو شخصیتیه… معلمش، مادرشه، الهه روانشناس خوبیه! بش یاد داده؛ فقط نمیدونم چرا موهاشو مشکی میکنن؟ همه که میدونن…. گفت: همه چیو میدونن؟ همه فکر میکنن مشکات با دختر بمانی و منصور عروسی کرده؛ با یه زن مو مشکی عاقل…خود مشکاتم تا شب عروسی این فکرو میکرد؛ تا اون موجود مو قرمزو زیر تور میبینه! مردم باید فکر کنن اون زن، بهار معصوم یا همون دختر بمانی و منصوره، پس موهای قرمز اون یکیو که حالا بیشترشم ، سفید شده، مشکی میکنن! گفتم: اون یکی کجاست؟ بهار پروای مو مشکی واقعی؟ مامانت؟ بهار پروای معصوم یا ربه کا فونته ؟ گفت: همین جا! جلوت! جا خوردم؛ نازی؟!…. مدام فکر میکردم حالاتش؛ برایم آشناست؛ برای همین نگاهش را مدام از من میدزدید؛ پس او همان بهار دوم ، دختر بمانی بود! گفتم: تو بهار پروای دوم هستی؟ بچه ی بمانی؟ گفت: جوون موندم؟ آدم خارج میره برای همین کارا، یه کم پوستمو کشیدم، همین!..با یه کم آرایش. گفتم: پس نازی؟ گفت: کدوم نازی؟ ما بچه دار نمیشدیم؛ خیلی دوا درمون کردیم؛ تا خدا آرش و صوفی رو به ما داد؛ من بچه دیگه ای ندارم. گفتم: پیش الهه چکار میکنی؟ فکر میکردم باید از تو متنفر باشه؛ خندید؛ چرا؟ چون مادرم اونو از دست شوهر نفرت آورش نجاتش داد؟ اون هیچوقت منصورو دوست نداشت؛ مادر من الهه رو نجات داد!… بمانی بیچاره؛ نجات بخش بانوی خانه شد !

نویسنده :kentan   آفلاین
#64
قسمت شصت و سه

الهه هیچوقت منصورو دوست نداشت؛ وقتی بابام با مادرم بمانی عروسی کرد؛ چنگیز برای اینکه آبروشون نره، همه جا گفت منصور با یه زن پولدار عروسی کرده؛ مهرانه! و صاحب پسر و دختر هم شدن، همه ش دروغ بود! مهرانه ای وجود نداشت! منصور با مامان من عروسی کرده بود؛ تنها بچه شونم من بودم؛ بهار خوبه! اینجوری صدام میکردن! میدونی؟ الهه به اجبار، زن منصور شد؛ پدرش شعر می گفت؛ خانواده ی ثروتمند و فرهنگی درست حسابی داشتن؛ پدر الهه ورشکست شد؛ به خاطر مریضیش، بعد از چنگیز پول نزول کرد؛ اما مریضیش شدیدتر شد؛ نمیتونست پولو بده، چنگیز که میدونسته الهه درس خونده و فرنگ رفته ست؛ اونو جای طلباش، برای پسرش منصور خواست؛ عروس خوبی بود؛ برای وارث آینده خانواده پروا! البته الهه نتونست پسری براشون به دنیا بیاره؛ اما میدونی که چی میشه؟ گفتم: الهه از خداش بوده منصور طلاقش بده؛ چون دوسش نداشته، حتما کس دیگه ای رو دوست داشته؛ بهار گفت: بله! کسی رو که تو اتریش دیده و به هم قول ازدواج داده بودن؛ کسی که با اون خانواده رفت و آمد داشته؛ مازیار مشکات، برادر کوچیکه مشکاتا! الهه عاشقش بود؛ اما مجبور شد با منصور ازدواج کنه؛ به خاطر قرضای باباش! گفتم: تو چی؟ واقعا عاشق اردشیر بودی؟ خنده بلندی کرد؛ اصلا به بهار خوب نمیخورد که اینگونه وحشیانه بخندد! گفت: تو باور میکنی کسی تو این سه تا خانواده لعنتی، با اونی که دلش میخواسته عروسی کرده باشه؟!… همه پولا دست مردا بود؛ اردشیر، منصور، مشکات، پول، فقط پول نبود! قدرت بود؛ ما زنا باید زنشون میشدیم تا سهممونو به دست بیاریم؛ من از اردشیر متنفرم، همیشه بودم؛ بهار مو قرمزم از جمشید متنفره، همیشه بوده؛ الهه از منصور بیزاره، همیشه بوده و روژان از جمشید بیزاره، همیشه بوده. سمانه چشم دیدن مردای این خانواده رو نداره؛ همیشه نداشته و دختر خونده ش سیمین، گفتم: دخترخونده؟ گفت: پس چی فکر کردی؟ سمانه عروسی نکرده؛ اون بچه خودش نیست؛ گفتم: پس بچه ی کیه؟ دوباره خندید؛ اما این بار تلخ، واقعا یاد شخصیت ربه کا در کتابش افتادم؛ گفتم: سیمین بچه ی کیه؟ گفت: قرار نیست همه چیزو امشب بفهمی، من اینارو بت گفتم، چون میدونستم بالاخره میفهمی؛ اما سختاش مونده؛ حالا گیریم همه چیزو فهمیدی، بعدش میخوای چیکار کنی؟ گفتم: بالاخره حقیقت باید معلوم شه! گفت: این حقیقت کثیفه، دنبالش نباش!…. راستش میخوام پاتو بکشی بیرون! گفتم برای چی؟ گفت: آره، ما زیاد دروغ گفتیم؛ اما قاچاق دخترا دروغ نیست! قتلم دروغ نیست؛ قتل؟ گفتم: کدوم قتل؟ گفت: چند نفر تو این سه خانواده مردن،
فکر کردی مرگای طبیعی بوده؟ تو دیگه زیادی اومدی جلو! روت حساس شدن، به خاطر دخترت برو!… رییس خطرناکه! روی تو زوم کرده! برو؛ حاج علی هست!…سرکرده ی ما با اون سرو کار داره.خودتو طعمه نکن!

نویسنده :kentan   آفلاین
#65
قسمت شصت و چهار

نمیتوانستم بخوابم.سیلی علی و حالت نگاهش؛ طبیعی نبود.حس کردم کسی در آن خانه بود.علی محکم زد.طوریکه من بحث نکنم.بروم!نمیتوانست بی دلیل باشد.یکی از مردها آنجا بود.ولی کدام؟و آن ساعت شب؟ حتما او هم مثل من؛ علی را بیدار کرده بود.وارد شدم بوی توتون شنیدم.مشکات آنجا بود؟ یا منصور؟چون اردشیر پیپ نمیکشید.تا صبح تصمیمم را گرفتم.هر چقدر این خانواده به ما دروغ گفته بودند کافی بود! به من گفته بودندکه هیچ مدارکی از این خانواده، در اداره پلیس نیست.چون شغلی ندارند.از خانه بیرون نمی آیند و خلافی انجام نمیدهند.ولی باز حس میکردم پلیس چیزی را مخفی میکند.فقط از من!چون هنوز نباید لو میرفت.بکبار دیگر مرور کردم.سن الهه به عشق مازیار نمیخورد.یک اتفاق وحشتناکی رخ داده برود که اردشیر چنین شناسنامه هارا برایشان عوض کرده بود.رییس یا سرکرده؛ نمیتوانست اردشیر اقتداری باشد.از او قویتر بود.اگر همه دهه پنجاه یاشصت عمرشان راطی میکردند.رییس، چند ساله بود؟نقشه تاتر درمانی من شروع شد! بازی!صبح به صوفی زنگ زدم و گفتم به خاطر آزادی آرش؛آخر هفته؛ یک مهمانی کوچک بگیردو همه افراد سه خانواده را دعوت کندو اگر بهانه آوردند،بگوید به خاطر آرش است.تنها فرزندپسر وارثی که محبوب همه بود.میخواستم جو سی سال پیش را بازسازی کنم.میخواستم همه حتی سمانه باشد و روابط را ببینم!علی گفت:دیوونه شدی؟میخوای بری تو مهمونی اونا؟گفتم اولا بات قهرم.دوما من مهمون صوفیم.سوما این یه صحنه سازیه!میخوام روابطو بفهمم.گفت؛ منم میام.گفتم:نیروی پلیس دعوت نکردن!منم به دعوت صوفی میرم! علی گفت؛ باشه.بذار بازیت بدن!خانه اردشیر ویلایی نبود.تصمیم گرفت مهمانی را در باغ ویلایی چنگیز مرحوم در روستا بگیرد و همه خاندان را دعوت کند؛حتی دوقلوهای پزشک را.با صوفی هماهنگی کرده بودم که حواسش به من باشد.تنها غریبه آن جمع بودم.اواسط مهمانی،همه؛ جز من و صوفی، ناهشیار بودند.حس میکردم صوفی عذابی کشیده که فقط میتوانم به او اعتماد کنم.منصور پیر پرسید:حال که همه با همیم، یک عکس دسته جمعی یادگاری با هم بندازیم؟ همه کناردیوارسالن لطفا! صوفی دستم را فشار داد.گفت:نرو! گفتم :چرا؟میلرزی؟گفت:این صحنه و این دیوار سفید بزرگ!… آشناست.یه چیزایی از بچه گیم یادم میاد.بریم بالکن؟ منصور گفت:نمیشه تو عکس ما نباشید!صوفی گفت؛ آسمم عود کرده.بیرون یه هوایی بخوریم میایم.در بالکن گفت:حدود سیزده سال پیش ،بابا چنگیز یه مهمونی اینجا میگیره.گفتم : مگه زنده بوده؟گفت؛ مگه با پول نزول میشه راحت مرد؟بعد اون اتفاق وحشتناک.خدایا داره یادم میاد! بوی خون…آرش کو؟ آرش

نویسنده :kentan   آفلاین
#66
قسمت شصت و پنج

من و صوفی، فقط میخواستیم پنهان شویم؛ اما هر کجا میرفتیم، آدم بود…؛ آن همه آدم از کجا آمده بودند؟! صوفی گفت: باید فرار کنیم؛ گفتم: چرا؟! گفت: حاج علی اینورا نیست؟ گفتم: چیکارش داری؟ گفت: چطور گذاشت تنها بیای؟ اصلا چطور گذاشت بیای؟ گفتم: من هنوز باش آشتی نکردم….؛ یه مشکل کوچیکی بینمون پیش اومده؛ گفت: الان وقتش نبود؛ الان وقت قهر نبود؛ ما کمک میخوایم؛ الان منصور همه رو وایمیسونه کنار اون دیوار، اسمش عکس یادگاریه….. اما به یکی شلیک میکنه ! و بقیه هم یکی یکی باید بیان بش شلیک کنن، بازی تیر باران!… من پنج، شش سالم بود؛ یادم رفته بود؛ فکر میکردم خواب دیدم؛ اون همه خونو خواب دیدم؛ صدای شلیکو خواب دیدم؛ اما این دیوارو که دیدم همه چی یادم اومد…؛ همه؛ کنار همین وایساده بودیم؛ منصور میخواست از خانواده عکس یادگاری بندازه؛ اما شلیک کرد! من از صدای گلوله غش کردم؛ یادمه آرش داد میزد؛…ترسیده بود کنار من… بقیه براشون عادی بود؛ انگار آدم کوکی بودن؛ این رسم عکاسی تیرباران؛ مال خونواده ما سه تاست، همه هم قبولش دارن؛ با هم شریک جرم میشن؛ همه میان تیر میزنن که کار یک نفر نباشه! گفتم: مگه شهر هرته؟! گفت: بله، پلیس میدونه؛ اینا شستشوی مغزی شدن؛ فکر میکنن هیچکس نمیدونه؛ آدمی که به نظرشون گناهکاره؛ کشته میشه. با صوفی از پله ها به طرف پشت بام میرفتیم؛ نفس نفس میزد؛ گفت: درا قفله، خدا کنه سراغ پشت بوم نیان؛ گفتم: اون شب نوبت کی بود؟ گفت: بابا بزرگ چنگیز، همه باهم کشتنش. گفتم: فکر کردم با بیماری مرده؛ گفت: بیماری با اون همه جای گلوله؟ جسدش تو باغچه ی همینجاست؛ یه پیرمرد ولگردو جاش خاک کردن. دیگر به پشت بام رسیده بودیم؛ سرد بود. گفتم: چنگیز چیکار کرده بود که باید میمرد؟ گفت: من همه چیو به حاج علی نگفتم؛ خیلی چیزارم نمیدونم؛ اما اگه هر چی بدونم بگم، منو از این خونواده فراری میدی؟ گفتم: اگه اینجا پیدامون نکنن؛ گفت: من صدای گلوله نشنیدم؛ حتما گذاشتن بعد از شام که من و تو هم پیدامون بشه؛ ببین، همه ش بازیه، یه بازی لوس اجدادی به نام محاکمه خانوادگی، امشب نمیدونم نوبت کیه!…و اصلا چرا قبول کردن تو بیای! برات نگرانم…. اما بابا چنگیر؛ دشمن زیاد داشت؛ گفتم: یعنی پسر خودش، کشتش؟ چرا؟ گفت: گلوله اولو اون زد به پای باباش… ولی کارو بقیه تموم کردن. من راستشو میگم وگرنه خودمم میکشن؛ میخوام تو و حاجی نجاتم بدین. صدای علی را شنیدیم: چرا رفتین اون بالا؟ پس ما را دیده بود؛ صوفی گفت: خدا را شکر اینجایید؛ ما رو ببرید بیرون ! اوضاع وحشتناکه

نویسنده :kentan   آفلاین
#67
قسمت شصت و  ششمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

علی گفت: پله اضطراری که نداره؛ خوشبختانه یه طبقه ست، بذارید بگم نردبون بیارن؛ آوردند؛ آمدیم پایین، وارد ماشین علی که شدیم انگار وارد یک جهان دیگر شدیم؛ علی گفت: بچه ها حواسشون به خونه ست؛ خیاتون راحت !…. صوفی تو قول دادی راست بگی ! صوفی گفت: اونوقت منو از اینجا فراری میدین؟ علی گفت: بله… چی شده؟ صوفی میلرزید؛ علی لیوانی چای از فلاسک برایش ریخت؛ صوفی جرعه ای سر کشید؛ گفت: فقط بابا چنگیز، از همه بزرگتر بود؛ عاشق کلفتشون سمانه شد؛ نمیدونست عریز دردونه ش، منصورخان هم عاشق این دختر مرموز و زیباست، زن چنگیز زود مرد، ذات الریه… چنگیز چشم از سمانه برنمیداشت؛ میخواست بگیرتش، صیغه …. سمانه چیزی نمیگفت؛ شاید وسوسه شده بود ؛ که کم کم ؛ خانم اون خونه بشه؛ کسی خانواده شو نمیشناخت…؛ میگفتن یه مادر پیر داره؛ کسی ندیده بود؛ روسریشو بر نمیداشت؛ چنگیز عاشق نجابتش شده بود گمونم…، وگرنه دورش دختر خوشگل کم نبود؛ اون شب ؛ بعد جریان انبار علوفه، چنگیز سمانه رو با خودش میبره؛ چون برای منصورش؛ یه عروس با اصل و نسب میخواد؛ اونو میبره؛ اما به خونه بدنام نمیفروشه؛ تا فهمید پسرشم عاشقشه….، از اونجا دورش میکنه؛ تو محله بدنام یه اتاق براش میگیره؛ صیغه ش میکنه؛ سمانه حامله میشه و روژان به دنیا میاد؛ چنگیز حالا از سمانه بچه داره، عقد رسمیش میکنه؛ اما ارث مال پسره، قانون پرواهاست؛ ارث مال فررند ذکور!! روژانو میده حاج مرادی که باغبونشون بوده؛خونه ش ته باغ بود….با زن عقیمش…روژانو….شاید برای همین؛ اسم بچه رو میذاره روژان…. میگه خرج این بچه رو میده، خوب بزرگش کنن؛ گفتم: پس منصور، خواهر داره؟ تک وارث نیست؟ و روژان میدونه دختر کیه و چقدر پولداره؟….خدای من..این همه سال…

نویسنده :kentan   آفلاین
#68
قسمت شصت و هفتمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

یعنی روژان، خواهر منصور پرواست؟ تک فرزند خاندان پروا و تک وارث! و حتما نمیدونسته چقدر پولداره، تو اون خانواده پسر خانواده، همه دارایی رو تصاحب میکنه و اگه بخواد، مقرری کمی به خواهرش میده؛ چون پدر قبل از مرگش، معمولا همه چیزو به اسم پسر میکنه؛ چه برسه به اینکه چنگیز، عاشق پسرش بوده! صوفی گفت: و اولین تیرو پسرش به زانوش زد! حالا همه چیزو یادم میاد. گفتم: چرا، چرا چنگیز باید می مرد؟ اون که همه اموالو به اسم منصور کرده بود، دیگه نگرانیش چی بود؛ سمانه هم که چیزی نمی خواست. علی گفت: پس کو اون تیاتردرمانی که میگفتی؟ وگرنه با وثیقه آزادشون نمیکردم. گفتم: پلیسای گشت اینجان، احتمالا امشب کسی رو نمیکشن، چون من و صوفی شاهد بودیم؛ فردا، من برنامه مو اجرا میکنم؛ تک تک اینا با هم که باشن هماهنگن و دروغ میگن. علی گفت: دو تا از بچه هارو میفرستم هواتو داشته باشن؛ اول کجا میری؟ گفتم: پیش مشکات بزرگ و زنش روژان، البته اگه زنش باشه! صبح ناگهانی در خانه جمشید را زدم؛ خیلی طول داد تا باز کند. از دیدن من جا خورد؛ گفت: راستش روژان یه کم حالش خوب نیست! گفتم: با روژان کاری ندارم؛ اومدم سر یه چیزی با شما صحبت کنم؛ گفت: چی؟ گفتم: جای قبرش؟ میدونم مرده؛ فقط جای قبرشو میخوام و فقط شما میدونین. گفت: چنگیز؟
گفتم: اونکه تو باغ خونه خودش خاکه، من قبر اون یکی رو میخوام؛ آرش همه چیزو بم گفته، کجا خاکش کردین؟ گفت: من نمیفهمم؛ گفتم: قبر سمانه! وقتی چنگیز دخترشو ازش میگیره و میده باغبونشون بزرگش کنه، سمانه ساکت نمیشینه، بچه شو میخواست؛ هیچی از ثروت چنگیز نمیخواست! فقط دخترشو! براش جنگید؛ میخواست خودش بزرگش کنه؛ ولی چنگیز اطمینان نداشت؛ میترسید دختر کلفت یه روز حقیقتو آفتابی کنه و برای دخترش ادعای ارث کنه؛ پس باید سر به نیست میشد و این کار رو به تو سپرد! چون همه خونواده میدونستن تو هیچ حس انسانی نداری و کارای سخت رو راحت انجام میدی؛ تجاوز به بمانی، کشتن پدر خونده ت، اکبر مشکات و خدا میدونه چه کارای دیگه ای… آرش گفته کار تو بوده! فقط چطوری؟ و جسد کجاست؟ گفت: خفه ش کردم! بش گفتم روژان اینجاست؛ گولش زدم تا بیاد و بخواد دخترشو ببینه؛ گفتم: جسدش؟ گفت: پیدا نمی کنید، نگردید! گفتم: آرش گفته همین جاهاست. گفت: اردشیر کارخونه داره، بسازبفروشم هست؛ مصالح ساختمانی و سیمانی میفروشه، بعد تو خونه های بالای شهر کار میذارن؛ سمانه اونجاست، لای بلوکای سیمانی، یه مجسمه سنگی سی ساله، آره، همین سنو داشت که کشتمش؛ کل برج اردشیرم که نمیتونید خراب کنید؛ اما چرا آرش اینارو به تو گفته؟ تو که از خاندان ما نیستی؟ گفتم: شاید!…

نویسنده :kentan   آفلاین
#69
قسمت شصت و هشتمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

چرا آرش اینارو به تو گفته ؟ تو که از خاندان ما نیستی؟ گفتم: شاید! شایدم باشم؛ فکر کردید فقط خودتون دروغ بلدید؟ شاید منم دروغایی گفتم. سمانه رو کشتی، عشق منصورو ….و منصور به خاطر انکار وجود روژان، خواهر ناتنیش سکوت کرد؛ گذاشت عشق سابقش کشته شه ؛ ولی شریکی تو اسم پدر و ارثش نداشته باشه؛ پس الان این کیه جای سمانه بازی میکنه؟ گفت: چرا باید بت اعتماد کنم؟ تا حالا هر چی خواستی جواب گرفتی؟ گفتم: خب تا حالا چرا اعتماد کردید؟ گرچه همیشه دروغ گفتید! جمشید گفت: میتونستیم هیچی نگیم. میتونستیم از خونه بیرونت کنیم! گفتم: چرا نکردید؟ چرا همیشه همه تون جواب منو دادید؟ آهی کشید و گفت: خیلی طول میکشه بفهمی دنیا یه معامله ست؛ اونی که، رو ؛ بازی میکنه زودتر جواب میگیره؛ جلوی تو رو بازی کردیم؛ چون ماهم ازت چیزی میخوایم؛ آخرش… گفتم: کلی دروغ گفتید! تاکید کرد: بعضیاش! اما حالا که آرش من طرف تویه، دیگه دروغ نیست. گفتم: بگو این سمانه کیه؟ تو مهمونی دیدمش …دیشب..یه بارم تو اداره ی پلیس!….. همه ش؛ زمینو نگاه میکنه؛ مثل خجالتیا… گفت: یه آدم اجیر شده! گفتم: نه! امکان نداره؛ آرش گفت یکی از افراد خانواده ست! بم میگی یا باز از آرش بپرسم؟ گفت: اون بچه ناراحته، قاطی ماجراش نکن!…. گفتم: پس خودت بگو!… سکوتی کرد؛ گفت: سمانه فعلی، همون بمانیه! گفتم: بله و هیچکدوم ! نه سمانه و نه بمانی! خدایا شک کرده بودم! از نوع بغل کردنش تو اتاق منصور فهمیدم. وقتی تو بغلم گریه کرد.. ، یه جوری بود انگار نقش بازی میکرد؛ حدس زدم بمانی کنار تو نیست؛ اما کجاست؟ بمانی چی شده؟ گفت: بمانی، نمیدونم! اما استاد نقش بازی کردن اینجاست. گفتم: بله، یکی که استاد گول زدن آدماست، با دوگریم متفاوت! من همیشه سمانه و بمانی رو توی شب و سایه دیدم؛ چون استاد کارشو خوب بلده، روانشناسی خونده و حاج علی گفت: تو زمان دانشجویی؛ تو اتریش تاتر بازی میکرده! خانم الهه پروا که جای خودش، سمانه مرده و بمانی گمشده بازی میکنه! میدونی اولین بار از صداش شک کردم!
شبی که پیشش بودم ؛ حیاط تاریک بود؛ حس کردم بمانی داره حرف میزنه؛ چون اتاق شمام تاریک بود. حالا فقط چند سوال، بعد تو شرایط معامله رو بگو! فقط اگه این بارم دروغ بگی تاوانشو آرش جونت میده! گفت: اسم اون بچه رو قاطی این ماجراها نیار! چی میخوای؟ گفتم: بمانی واقعی که بش تجاوز کردید کجاست؟ چرا الهه با لیسانس روانشناسی، مثل تبهکارا داره نقش این دو نفرو بازی میکنه و سوال مهمتر! سمانه مرده، کشته شده! ولی بمانی چی؟ اصلا بعد از اون تجاوز، زنده بود؟ باور کنم با منصوری عروسی کرد که بش تجاوز کرده؟!….. یا شایدم زنده مونده؟… خوبم زنده مونده؛ اما نه با شما.. ضد شما!…. تنها کسی که همه تون ؛ ازش می ترسید؛ تنها دشمن واقعی شما!هر سه خانواده…مشکات؛ پروا؛ اقتداری….اسمش بیاد می لرزن…. دختر مو روشن!…

نویسنده :kentan   آفلاین
#70
قسمت شصت و نهمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
اردشیر بود که از پشت درختان بیرون دوید و داد زد:اینکارو نکن..این خواهرته! مگه نه ؟تا اینجا را آرش برایم گفته بود…و بعد؟ آرش گفت؛ منصور ترسید.نه فقط به خاطر تجاوز مشکات؛ به خاطر اینکه اصلا نمیدونست خواهری داره! اونم از یه عقد رسمی.پس اون شریک ارث داشت؟گفتم :اما چه جوری حرف اردشیرو باور کرد؟ گفت:گردنبند بمانی !به گردنش بود.توش عکس چنگیز و غزال و نوزادی خودش بود.منصور خیلی جا خورد.بمانی رو همونجا ول کردن.حالا نوبت اردشیر بود که نقشه شو شروع کنه.نقشه ش ساده ای بود.پیش الهه رفت و جریانو بش گفت. الهه خیلی ترسید؛ اگه پای وارث دیگه ای تو کار بود؛ پس سهم دریا نصف میشد.الهه هرکاری کرد که بمانی رو با مش حسن از اون حوالی دور کنه؛هم از روستای خودش؛هم از شهری که الهه و منصور زندگی میکردن.سکوت کرد.گفتم :و تو یاد چی می افتی گفت:هیچی؟ چطور؟..گفتم :یه جاهایی حس میکنم شبیه باباتی…مثل اون حرف میزنی.مثل اون فکر میکنی! آرش گفت:منم اگه جای اون بودم کاراونو میکردم.یه بچه ناتنی که کسی بش علاقه نداشت و میخواستن هیچی بش ندن!پدرم بمانی رو به شهر دیگه ای برد.خونه یه پیرزنه.اینجای داستانو میدونی.گفتم.فقط اینش درسته.ازدواجش با منصور! از اولم باورم نشد.حالام که خواهر برادر در اومدن ؛ دیگه ممکن نبود.آرش گفت:ببین بمانی نمیخواست با کسی ازدواج کنه.بعد اون جریان؛ حالش خوب نبود.تا اردشیر تصمیم گرقت واقعیتو بش بگه.چاره دیگه ای نبود!پدرم یه همدست نیاز داشت.گفتم :مثل خودت؛که صوفی رو همدستت کردی.گفت؛ همدست دارم ؛ صوفی نیست…اما همدست پدر من، قوی تر بود.یه آدم عذاب دیده که به اندازه کافی ؛ دلیل برای کینه و انتقام داشت.کی میتونست باشه؟ گفتم :واقعا کی انقدر دلیل برای نفرت داشت؟ گفت:کسی که ازش نفرت داشتن و سالها آزارش داده بودن.تو یه زیرزمین تاریک!.غزال! بچه شو ازش گرفته بودن.حرف میزد؛ کتک میخورد.مدام دستا و پاهاش بسته بود.چند بار خواست خودشو بکشه ؛نذاشتن.گفنم کیا آرش؟ کیا غزالو دزدیده بودن؟ صوفی وارد شد.گفت:نگو کیا؟ بگو کی؟آرش فرزند ذکوره.وارثه.گولت میزنه.غزالو شوهرش دزدیده بود.چنگیزخان بزرگ!تو یه زیرزمین متروکه حبسش کرده بود.چون غزال فهمیده بود،مردک نزول خور به خاطر یه پول درشت از حکومت؛ پدر غزالو فروخته بود.پدر غزال؛ سیاسی بود.ولی نه اونقدر که اعدام شه! اینجوری چنگیز تو معامله ؛ هم به پولش میرسید؛ هم دخترشو به خاطر یتیمی و بی کسی میگرفت. اما غزال فهمید.بچه ش شیش ماهه بود که فهمیدو کی بش گفت؟ -نمیدونم! کی میدونسته؟ کی کل ماجرا رو میدونست؟ -سمانه!تو اون محل بد نام!



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان دنباله‌دار "فرار از جهنم " (قسمت آخر) Agent3-01 39 4,982 04-13-2016, 02:03 AM
آخرین ارسال: ☆Mahtab58☆
  داستان دنباله دار " بدون تو هرگز "(قسمت پایانی) Agent3-01 40 4,090 11-09-2015, 02:12 AM
آخرین ارسال: Agent3-01
  داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! songilgook joon 0 672 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان ثروتمند بی پول ! songilgook joon 0 552 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان آموزنده مانع پيشرفت شما کیست؟ songilgook joon 0 601 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان جالب زن باهوش songilgook joon 0 607 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان عشق پولی… songilgook joon 0 541 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان خواندنی و عبرت آموز آلزایمر مادر! songilgook joon 0 526 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان عاشقانه غمیگین و گریه دار Lover Angel 16 3,395 10-01-2014, 06:57 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان عاشقانه واقعی پری و فرهاد Lover Angel 0 619 09-30-2014, 06:14 PM
آخرین ارسال: Lover Angel

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان