اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان شیدا و صوفی ( کامل)
زمان کنونی: 09-24-2020، 04:37 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: kentan
آخرین ارسال: kentan
پاسخ 77
بازدید 8555

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
شیدا کامل صوفی و داستان

داستان شیدا و صوفی ( کامل)
نویسنده :kentan   آفلاین
#79
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد







داستان شیدا و صوفی

چیستا یثربی



مقدمه

پنج سال پیش ، این داستان نوشته شد.مجوز چاپ نگرفت.امسال وقتی آن را تبدیل به نمایشنامه کردم ، مجوز گرفت.
اما شما اصل داستان اصلی را می خوانید.همان که مجوز چاپ نگرفت و دلیلش ساده بود :داستان واقعا اتفاق افتاده بود…..و شیدا ، خبرنگاری که در قصه میبینید ، در واقع ؛ خودم هستم….
همیشه روی پرونده های واقعی ، حساسیت وجود دارد.
خیلی سعی کردم ، این داستان را فراموش کنم.آرش و صوفی را از یاد ببرم و به زندگی معمولی ام ادامه دهم….اما غیر ممکن بود.چنان درگیر ماجرا شدم که دیگر من هم بخشی از آن بودم…
صوفی هر شب به خوابم می آید و از من میخواهد قصه اش را منتشر کنم…میخواهد آدمهای بیشتری او را بشناسند….
به خاطر این ماجرا ، از دو نفر تشکر ویژه میکنم. برادر آرش و حاج علی که اگر این دو نفر نبودند ؛ هیچکس نمیدانست وسط آن ماجرای عجیب و این عشق جادویی ؛ سرنوشت من به کجا رسیده بود!…
سعی میکنم امانتدار خوبی برای قصه باشم.موقع رخ دادن رویدادها ؛ سی و چند سالم بود گمانم…. به هر حال ماجرا از دید من ، انگار همین دیروز اتفاق افتاده است.
لحن این داستان با پستچی یک تفاوت اساسی دارد.ما در داستان وارد ذهن آدمهای مختلف میشویم و داستان را از نگاه آنها هم میبینیم و روایت میکنیم.چونشیدا و صوفی اساسا داستان یک نفر نیست.داستان سه نسل است که جایی به هم گره میخورد.داستان همیشگی خانواده های ایرانی است.بلوغ.نوجوانی.عشق.تنهایی بچه ها.فداکاری والدین و غربت سالخوردگان….
داستان سختی است.شاید سخت تر از پستچی از لحاظ شیوه روایت.آن جا من فقط خودم بودم و علی….اینجا پای یک عده آدم مختلف وسط است که همه گناهکارند و همه محق….و باید حق همه را درست ادا کرد….
اصلا نمیدانم داستان چند قسمتی میشود و لطفا از من نپرسید.چون فشرده کردن رمان ؛ آنهم یک ماجرای واقعی ، همیشه وقت میبرد….واگر سطحی از آن عبور کنی ، همان قصه ی مجلات زردی میشود که هیچکدام نمیخواهیم…..
این داستان را با احترام به جوانان سرزمینم نوشتم…..احترام به آنها که نیاید دست کم گرفته شوند.چون امروز و فردا مال آنهاست….اما پدران.مادران و حتی پدر بزرگها و مادر بزرگها در این داستان نقش مهمی دارند.این داستانی درباره ی
خانواده_ایرانی است….

وقتی میخواستم شیداو صوفی را شروع کنم….یک جمله از آرش به یادم آمد : نسل ما یاد گرفته ، وقتی میفهمه گولش زدن ، تلافی کنه……
شاید این جمله ی آرش باعث شد که بخواهم.قصه را در فضای مجازی منتشر کنم.
داستان نسلی که بازی نمیخورد…..
داستان نسلی که تلافی کردن بلد است…
من بلد نبودم
آرش و صوفی بلد بودند…
سپاس از شوقتان ….

نویسنده :kentan   آفلاین
#71
قسمت هفتادمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
صوفی آمد روبرویم نشست؛ گفت: گیج نشو!! ما سه خانواده بودیم؛ پروا، مشکات، اقتداری؛ این وسط از همه پولدارتر کی بود؟ پروا! از همه بدبخت تر کی؟ اقتداری! حالا نمیشه جاشون عوض شه؟ گفتم: یعنی چی جاشون عوض شه؟ گفت: یعنی شرایطی پیش بیاد که پرواها مجبور بشن به اردشیر و آدماش، حق سکوت بدن و کم کم تمام اختیار زندگیشون بیفته دست اقتداریا! اونم برای یه راز مخفی یا یه رسوایی خانوادگی! گفتم: غزال؟! ماجراش باور نکردنیه! حس میکنم از خودتون ساختین! این همه سال! مخفی! تو زیر زمین!… فقط چون رازی رو میدونسته و از چنگیز طلاق میخواسته؟ خب چنگیز که مرده، غزال چی شد؟ الان باید هفتاد سالی داشته باشه؛ صوفی خندید؛ گفت: ساده ای تو! گفتم: اگه سمانه همه چیزو بش گفته، حتما دوستای با نفوذی داشته که براش خبر میاوردن؛ چطوری؟ گفت: تو اون محله های بد نام ؛ همه جاسوس پولدارا و کله گنده ها بودن؛ خبری نبود که سر کرده ها ندونن! فقط لو دادنش، مایه لازم داشت که سمانه جور کرد؛ گفتم؟ یه دختر مستخدم ساده؟ که هیچکسو نداشت؟…خودشم فروخته شده بود!… صوفی دوباره لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: اینو بعدا بت میگم؛ ای خدا، تو سمانه رو اصلا نشناختی! گفتم: اما مشکات گفت سمانه و بمانی کشته شدن! اون گفت جسد سمانه الان… صوفی وسط حرفم پرید و گفت: وسط سیمانای ساختمان بابامه؟ حرف اونو چرا، باور میکنی آخه؟ پس لابد الهه هم الان، همزمان سه نفره! مگه تو مهمونی سه نفر بود؟ گفتم، تاریک بود؛ منم یه کم هول بودم؛ تک تکو از دور دیدم، نه باهم! بهشون دقت نکردم! نه..من همه رو کنار هم ندیدم…. گفت: بلند شو با من بیا! مگه نمیخوای واقعیتو بدونی؟ آرش گفت: صوفی بسه! صوفی گفت: جای خوبی میبرمت!….. تو یکی که دوست داری! بیمارستان روانی! دوره ی لیسانست اونجا کار میکردی! آرش داد زد؛ صوفی نه!…. صوفی گفت: تو چی میگی؟ فرمانده منم یا تو؟ بعدم شیدا یا چیستا خانم، دیگه یه جورایی خودیه!….. گفتم: کی خودی شدم خودم نمیدونم؟ صوفی گفت: وقتی رفتیم بیمارستان، آشنا میبینی؛ اونوقت میفهمی که خودی هستی. گفتم: حاج علی میدونه؟ گفت: اون به خاطر تو، بدونه هم نمیگه؛ راستی میدونستی بدجور دوستت داره؟ گفتم: نه! گفت خبر نداری؟! مشکلش اینه که با خودش درگیره؛ وگرنه بت نشون میداد. گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: زندان که بودم؛ چند بار دیدمش… رنگم پرید: زندان؟ کی؟ چرا؟ تو زندان بودی؟!… آرش داد زد: صوفی نگو! صوفی گفت: سیزده ساله م بود؛ به جرم قتل غیر عمد… رضایت دادن؛ آزاد شدم. گفتم: تو کسی رو کشتی؟کیو؟ گفت: فقط از خودم دفاع کردم! حاج علی میدونه… فقط یه چیزی، تا حالا تو این پرونده ؛ خیلی دروغ شنیدی؛ چون تو خبرنگاری نه خودی! با من که باشی، دروغ نمیشنوی؛ حاج علی هم نشنید! گفتم: از کجا باورت کنم صوفی؟ همه تون دروغ گفتید!حتی تو ! گفت: بریم بیمارستان روانی،حالا که خودی شدی ؛ همه چیزو میفهمی کم کم… جرات میخواد…که میدونم داری!….

نویسنده :kentan   آفلاین
#72
قسمت هفتاد و یک
فکر نمیکردم هنوز همان طور مانده باشد.اتاقهای سپید بیمارستان را میگویم… به اتاق چهارم که رسیدیم؛ صوفی وارد شد.گفت:بیا تو ! روی تخت ؛ کسی خوابیده بود.اول فقط موی سپیدش را دیدم.گفت: این بمانیه! گفتم ؛پس اون خانم که من دیدم؟…گفت :گفتم این بمانیه و من به تو دروغ نمیگم….از خودش بپرس! زن ؛ خواب بود.صورت آرامی داشت.شاید حدود شصت ساله.گفت: مردای دو خانواده محترم ،بعد از جریان تجاوز ؛دور هم جمع شدن و باهم به این نتیجه رسیدن که برای اینکه منصور ؛ تک وارث خانواده باقی بمونه ؛ و گند موضوع تجاوز جمشید مشکاتم ؛ سر و صدایی به پا نکنه؛ بگن بمانی مریض روحی بوده….اثباتش سخت نبود.کافی بود یه پول درشت بدن پزشک قانونی تا حکم محجوری بگیرن.همه چیزو میشه خرید. بیماری روانی که سهله…زندگیشو ازش گرفتن! بچه شو…از مشکات کثیف؛ حامله شد.بهار؛ بچه ی مشکاته.
تو دیدیش…تو خونه یا بازجویی…موهاش قرمزه…البته الان دیگه بیشترش باید سفید شده باشه…مشکات موهای دخترشو رنگ میکنه….مثلا میخواد پدری کنه ابله !یه مدت مشکات فراری شد.بهار خواهرزاده منصور بود.مجبور شد یه مدت نگهش داره..اما بعد مشکاتو تهدید کرد که اگه از خارج نیاد از سهم پول و جیره ی خاندان ؛ خبری نیست.دختر مشکاتو بش پس داد.الکی…به اسم اینکه زنشه!….اما دخترش بود، مشکاتم حرفی نزد. چاره ای نداشت…باید دخترشو بزرگ میکرد.بهار از ده سالگی تا حالا ؛ به اسم زن مشکات تو خونه ی اونه…اما همه میدونن دخترشه…گفتم : بمانی هیچی نگفت؟صوفی خندید: کدوم زن این خونه میتونست حرف بزنه؟یا اصلا چیزی بدونه؟ مادرش تا پای جون ؛ ازش مراقبت کرد.غزال…تو همون زیرزمین چنگیز…اما بعد، سرطان گرفت و مرد. بمانی بیست و پنج سالش بود که آوردنش اینجا…پیرزن چشمانش را باز کرد و به من خیره شد.گفتم :سلام.گفت : پدر؛ مادرت خوبن؟ گفتم :مگه میشناسیشون؟ گفت:نه..ولی حتما داری.گفتم :شما چی؟گفت: پدرم…نمیدونم .یادم نمیاد….اما مادرم موهای بور قشنگی داشت با دستای گرم ….و دوباره چشمانش را بست….صوفی گفت:زنی که جای بمانی بت نشون دادن ؛…فقط کارگر منصوره. مستخدم اونجاست.سنشم از بمانی کمتره….گفتم :پس بمانی هم از ارثش محروم شد؛ هم نام خانوادگی ؛هم بچه ش.گفت : بله و چنگیز وقتی فهمید اشتباه کرده که دیگه دیر بود…منصور جیره ی همه اون افرادو میداد.میدونی ؛ چنگیز قبل از مرگش ؛ تقریبا تمام اموالو به اسم منصور کرده بود که خیالش راحت باشه…وقتی میبینه که منصور حتی از خونه ی خودشم بیرونش میکنه ؛ پشیمون میشه.. میخواست بره و بمانی رو از بیمارستان بیرون بیاره؛ که اون مهمونی کذایی رو ترتیب دادن….اولین گلوله رو به پای پدرش ؛ خود منصور زد! هیچ کدوم از زنا شلیک نکردن. فقط مردا…گفتم :بهار میدونه مادرش؟ گفت:بهار مریضه.گاهی میدونه.گاهی نمیدونه…درست نمیدونم چشه….اما من تصمیم گرفتم انتقام غزال و بمانی رو از تموم خانواده بگیرم. یه همدست میخواستم ؛ به آرش گفتم….قبول کرد…گفتم :برادرت؟ گفت :آرش پسر مشکاته! مشکات و روژان موذی….آرش میشه برادر بهار !;گاهی تو خونه ما بود؛ گاهی مشکات.آرش برادر من نیست! ما همو دوست داریم…

نویسنده :kentan   آفلاین
#73
قسمت هفتاد و دوم
به چشمان پر شور صوفی نگاه کردم؛ مرا یاد کسی می انداخت؛ ولی نمیدانم چه کسی! کسی که انگار ؛ جایی عکس یا نیمرخش را دیده بودم…..گفتم : مادرت کیه؟ گفت: بهار موقرمزی که مشکات ؛ موهاشو مشکی میکنه نیست!! گفتم :راستی چرا مشکی میکنه؟ گفت: هم سپیدی رو راحت تر میپوشونه ؛ هم شباهت بهار رو به مادرش بمانی و مادربزرگش غزال، کمتر کسی دلش میخواد اونا رو به یاد بیاره… گفتم: پس مادر تو کیه؟ گفت: چیکارش داری؟ اون بحثش با این خونواده ی شوم جداست؛
… گفتم: الان شک کردم ؛ خانمی که خودشو به من؛ بهارمو مشکی یعنی مادر تو معرفی کرده بود ؛ خیلی جوون بود؛ میتونست یکی از دوستای بزرگتر تو باشه که نقش بازی میکنه؛ اونم فقط برای اینکه ما گول بخوریم… و حدس نزنیم که مادر تو کیه؛ پس حتما مادرت تو این بازی مهره ی مهمیه ؛ که تا حالا همه پنهانش کردن….، شاید کسیه که همه ازش حمایت میکنن… اردشیر اقتداری، با کی میتونه ازدواج کرده باشه؟! خودش یه پسرخونده بود، ارثی نداشت، پر از کینه بود؛ مادرش، زن رییس سابق شوهرش ؛ اکبر مشکات شده بود که اردشیر ؛ ازش متنفر بود؛ آدم باهوشی بود و تو دار…. پس هر دختری جلبش نمیکرد؛ دخترای پولدار اون خانواده هم که محلش نمیذاشتن… باید با کسی عروسی میکرد که مثل خودش پر از نفرت و کینه به اون خونواده باشه؛ کی خدایا؟!…. بمانی که اینجا بود.از اردشیرم بزرگتر بود…. صوفی گفت: اصلا با مادر من چیکار داری؟ گفتم: مادر تو هر کی باشه، حلقه ی مفقوده ی همه این ماجراهاست! کی تو اون خونه از همه بدبخت تر بود؟ صوفی گفت: سوالتو یه جور دیگه بپرس… بگو چه کسی رو، هیچ وقت آدم حساب نکردن؟ نه تو ارث، نه به عنوان یه آدم ؛ یا حتی یه بچه؟ گفتم، ارث! منصور وارث میخواست؛ اما وارث ذکور که پول تو خونواده بمونه؛ برای همینم ؛ وقتی الهه ازش دوری کرد، رفت… مطمئنم رفت و دوباره ازدواج کرد؛ به امید فرزند پسر… اما از الهه فقط یه دختر داشت؛ دریا… که نمیخواست وارثش باشه. حاملگی الهه هم دروغ بود؛ نقش بازی میکرد که حامله ست؛ که منصورو کمی بیشتر نگه داره، به امید فرزند پسر… اما چرا…؟! چه رازی بود؟ الهه که از شوهرش متنفر بود؛ چرا میخواست یه کم بیشتر نگهش داره؟! صوفی خندید و گفت: برای اینکه یه وقت با یه رقیب ازدواج نکنه! هر کس دیگه ای بود ؛ اشکال نداشت!…. با رقیب الهه نه! گفتم: آره، زنا فقط از رقیبشون بدشون میاد؛ حتی اگه اون مردو دوست نداشته باشن، هرگز رقیب نمیخوان! الهه داشت طول میداد که منصور با سمانه ازدواج نکنه؛ صوفی گفت: آفرین! چون الهه میدونست سمانه داره از ایران میره ؛ از خداش بود! با ادای حاملگی فقط میخواست زمانو بخره که منصور قبل از رفتن سمانه ؛ بهش پیشنهاد ازدواج نده !؛ گفتم: ولی نتونست؛ با ماجرای تجاوز مشکات و پیدا شدن بمانی، الهه دیگه حوصله نقش حامله بازی کردن نداشت؛نگرانیهای جدیدی داشت…یه خواهر شوهر مخفی و ناتنی…..الهه دیگه حتی حاضر نبود منصور رو ببینه…. منصورم رفت و سمانه رو گرفت. مادر تو چی؟ کدومشونه؟ کدومیکی از زنای دردکشیده ی این خانواده ؟ گفت: پای مادر منو وسط نکش! اون به اندازه کافی تقاص پس داده؛ بسشه!…

نویسنده :kentan   آفلاین
#74
قسمت هفتاد و سوم
خوابم ؟ حتما خواب میبینم…..خواب میبینم که عده ای جادوگر ؛ مثل جادوگران مکبث دور مرا گرفته اند و مدام عربده میکشند :معذرت بخواه؛ معذرت بخواه….زبانهای خون آلودشان از لای دندانهای نیششان پیداست…بیدار میشوم…صوفی بالای سرم نشسته است.میگوید:چرا من ؟ میگویم :چون شبیه خودم بودی.فقط خدا کند داستانت؛ مثل داستان من تمام نشود…از روز اولی که خبر را در روزنامه خواندم..میدانستم کشته نشدی.میدانستم جایی زنده هستی و منتظری من پیدایت کنم و قصه ات را بنویسم…کاری که برای من، کسی نکرد.
گفت:پدرم؛ اردشیر اونقدرا که فکر میکنی بد نیست.گفتم :میدونم.آدم بده ی این قصه ؛ یکی دیگه ست.کسی که گاهی دلم براش میسوخت.فکر میکردم چه آدم خوبیه ! اینکه آدم تظاهر کنه مرده ؛ چقدر ظاهرا همه چی رو آسون میکنه…هم طلبکارا غیب میشن.هم هر خلافی دلت میخواد انجام میدی…هم تنها وارث ذکور میمونی.چون واقعا نمردی! پس چنگیز قبل از مرگش همه چیزو به اسم منصور کرده بود که ازش هم خیالش راحت بشه که کل ثروت اجدادی دست پسرشه.هم مالیات ارث و رشوه به دولت نمیدن!نمیدونست منصور اولین کسی رو که از خونه اجدادی بیرون میکنه ؛ پدرشه!…انتقام سمانه؛عقده های بچگی؛هر چی….به چنگیز میگه از اون خونه برو بیرون! چنگیز بزرگ با اون همه ثروت یه مدت تو آلونک مش حسن زندگی میکنه….تا شب مهمونی….که میخواد به همه اعلام کنه بمانی دختر واقعیشه و میخواد اونو از بیمارستان بیاره بیرون…و منصور گلوله رو میزنه به پای پدرش! تو اون اتاق مردای دیگه ای هم بودن.جمشید مشکات دومین گلوله رو میزنه.وگرنه از جیره خوری منصور دیگه خبری نیست…اما گلوله سوم که چنگیزو میکشه….صوفی گفت:کار پدر من نبود! اردشیر اقتداری هیچوقت خودشو جزو اون خانواده ی نزول خور نمیدونست….گفتم :میدونم….کار مازیار مشکات بود.پسر کوچیک مشکات….وحشی ترین بچه ی خانواده….پدر تو گلوله نمیزنه.صوفی گفت :منصور با سمانه عروسی کرد.اون به عشقش رسید.سمانه به آرزوی دیرینه ش برای انتقام.هم منصورو وادار کرد که پدرشو بکشه ؛ هم با تولد دوقلوها مادر وارث شد.گفتم :دو قلوها؟ گفت: پرویز و روژان،دو قلو ان.بچه های سمانه و منصور.گفتم ؛ پس وارث بعدی این خاندان احتمالا یا پرویزه..صوفی گفت :یا آرش!پسر مشکات..گرچه ما پول کثیف اونا رو نمیخوایم.اما اونا باید انتقام پس بدن..گفتم :میدونم گناهاشون زیاده.ولی…انتقام چه چیزایی؟ گفت :غزال.پدر غزال.بمانی بیچاره که همه ی عمرش به اسم محجور؛ تو بیمارستان گذشت؛ بهار بیکس که مریضش کردن.و بعد ؛کسی که بدبخت ترین آدم این خاندانه!ا
کسی که اگه زنده میموند شریک ارث میشد.دختر منصور از زن اولش…کسی که منصور؛ هیچوقت دوستش نداشت.همنطور که الهه رو دوست نداشت….پس نذاشتن از خونه بیرون بیاد.نه درس بخونه.نه جایی بره…اونم یه جور زندانی بود.اگه بمانی تو زیرزمین جیغ میکشید ؛ دریا رو بالش نرمش انقدر گریه میکرد که گرسنه خوابش میبرد..هیچکی سراغشو نمیگرفت.انگار چنین بچه ای وجود نداشت! منصور به همه میگفت؛ بچه مریضه.دکترا گفتن زیاد عمر نمیکنه….دریا.مادر بیچاره من.یه زندانی بود…انقدر کینه داشت که با اردشیر ازدواج کنه.هر دو از اون خاندان زخم خورده بودن!هردو هم مال اون خاندان بودن و هم نبودن…..

مادرش الهه؛ بعد از عروسی منصور و سمانه ، و فشار طلبکارایی که فکر میکردن منصور مرده ؛ افسردگی گرفت و از ایران رفت.دریا خودش تنهایی بزرگ شد.با حمایت مش حسن؛ تا چند سال بعد ؛ اردشیر گرفتش.گفتم : و مازیار چی؟رفته بود اتریش؟ گفت:یه مدت رفت….نمیدونم اونجا چه غلطی کرد برش گردوندن ! بیماری روحی داشت..اذیت دخترا و پسرای جوون….اون باند کثیفو زد.به کمک منصور پروا و جمشید مشکات…خون کثیف نزول خورا…..اولاش برای تفنن کار میکردن……همینجور به دستور مازیار…جمشید کاره ای نبود.فقط از خونه ی بزرگش استفاده میکردن.منصور کم کم همه کاره شد..بچه ها رو میدزدیدن.میفرستادن اونور آب…جاش پول حسابی میگرفتن….مسول اینورآب؛ منصور بود.مسول اون ور آب؛ مازیار؛ که زبان خوب میدونست…البته حالا دیگه اسم و فامیلشو عوض کرده بود.باند سیاه منصور و مازیار.منصور دخترش روژانو رو داد به مشکات که ازدواج خانوادگی خفه ش کنه…هم پول تو خانواده بمونه ؛ هم دختر ساده ش ؛ هرگز صاحب اون پول نشه….معامله بود.پول در نهایت؛ مال پرویز پروا بود.منصور یه جیره ای به مشکات میداد.گفتم ؛ مادرت کجاست؟ گفت:من قایمش کردم.از دست همه.جایی که پیداش نمیکنن…

گفتم :و مادرمشکات چرا مرد؟ گفت:نمرد.سکته کرد.از دیدن بهار ترسید.بچه ی تجاوزجمشید شرور! فکر میکرد بهار موقرمز؛ سالهاپیش مرده….نمیدونست اون دختر مومشکی که جمشید باش عروسی کرد؛ بچه ی موقرمز خود جمشید بود! از اون بچه میترسید؛ میگفت ،شومه !ثمره گناهه!….فکر میکرد باید بمیره.از ازدواج اونا خبر نداشت….فکر میکرد زن مو سیاه جمشیدو ؛ منصور پیدا کرده…. .نمیدونست عروسشه! میدونی که مادر مشکات؛ در واقع مادر خونده ش بود.زن اقتداری! هیچوقت این دو تا با هم به توافق نرسیدن. موقعی که مشکات مادر خونده شو میذاشتش تو خاک ؛ صورتشو با سنگ له کرد! فقط از روی کینه…. همین!.گفتم :برادرای دوقلوی دکتر؟ گفت؛ واقعا بچه های کدخدا هستن.بعد از بمانی بدنیا امدن .مصور خریدشون…با پول همه رو میشه خرید….گفتم: پس بهار صحنه تجاوزی ندیده بودکه؟ گفت :چرا ! مازیار به زن مشکات ؛ روژان..مشکات خونه نبود.روژان میخواست از دست مازیار دیوونه فرار کنه ؛مازیار مست بود و بت گفتم مریض بود…دنبال روژان می افته..روژان از پله ها می افته پایین و آسیب میبینه.بهار از پشت پرده ، همه چیزو دیده…..مشکات میفرستتش امریکا…چند تا عمل انجام میده ؛ اما بعد برگشت از امریکا روژان مریض میشه.همه جا دنبال مازیار بوده تا اونو بکشه..مازیارم با چاقو ؛ گوشه چشم روژانو زخمی میکنه..چون روژان واقعا داشته میکشتتش…مشکات برای آرامش روحیه روژان ؛ اونو میفرسته اصفهان….نمیخواد زنش؛ تو اون خونه ی کثیف باشه.خونه ای که منصور و مازیار بچه های دزدیده شده رو می اوردن اونجا.
 گفتم: حالا نقشه ی تو و آرش چیه؟..گفت: تو منصورو میکشی!…گفتم ؛ شوخی میکنی؟ گفت؛ نمیتونه کار ما باشه …دنبال یه غریبه میگشتیم ؛ تو رو پیدا کردیم.کار سختی نیست….فقط میری خونه ش و میگی همه چیزو میدونی..و اینکه قبل انقلاب همه جا اعلام  کردن که مرده و حتی برگه ی دفنش هست….حالا به اسم رضا کار میکنه…نزول گیره و باند بچه دزدی داره…باید عصبیش کنی !مطمین باش بت حمله میکنه….ما اونجاییم…تو فقط از این اسپره میزنی تو صورتش..همین!..اون همیشه مسته.بقیه ش با ما.باید اسپره تو جیبت باشه و اماده….فقط همین..من و آرش اونجاییم…گفتم :قانون چی؟ گفت:جهل سالی عقبه قانون…به همه ی  ما  ؛ یه عمر رو دست زد. پدرشو کشت.خواهرش بمانی رو محجور اعلام کرد.دخترش دریا رو از ارث و زندگی محروم کرد و الهه رو به یه موجود افسرده تبدیل کرد که فقط قرص میخوره و نمیدونه چرازنده ست !مطمینم سمانه هم دوسش نداره.فقط به عنوان وسیله انتقام گیری از این خانواده ؛ بش نگاه میکنه…منصور و مازیار هر دو مقصرن..اما اول نوبت منصوره..مازیار؛ خوراک حاج علیه….چون الان پلیس بین الملل دنبالشه.ببین ما واقعا نمیخوایم منصور بمیره! باشه؟ فقط  میخوایم التماس کنه! زانو بزنه…فقط برای زندگیش التماس کنه.همونجور که زنش الهه ؛ بمانی ودریا بهش التماس کردن…میخوام فقط عصبیش کنی.کور خونده اگه فکر کرده ارث کثیفش به پرویز جانش میرسه…..اون پول باید به خیریه داده شه تا گناه این خاندان بخشیده شه….فقط اگه سیمین اونجا نباشه.گفتم ؛ کیه واقعا  این سیمین؟ گفت: یه دختر سرراهی بدبخت….منشی و همه کاره باندش.هر نقشی میخواد براش بازی میکنه…..یکی از دخترایی که دزدیده و بعد ؛ به جای فروشش ؛ اونو نوچه ی خودش کرده…..سیمین بدبخت ،چاره ای نداشته.فقط با استعدادتر از بقیه اون دخترا بوده و منصور برای لاپوشونی کارای کثیفش ؛ یه همدست زن جوون میخواسته !.یه دختر فراری بی کس وبی خانواده…..حالا میخوایم از منصور انتقام بگیریم….کمکمون میکنی؟ جادوگران ذهنم  دوباره دندانهای نیششان را نشان دادند..بگو چیستا.بگو !!!!!یاد صدها بچه ای افتادم که منصور فروخته..یاد بمانی.غزال.چنگیز.دریا و بهار….گفتم : باشه….
ادامه دارد…
نویسنده : خانم دکتر چیستا یثربی

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :kentan   آفلاین
#75
قسمت ۷۴

بوی نم بود؛ با بوی توتون… از پله ها بالا رفتیم؛ چقدر پله را آدم بالا برود به سر دنیا میرسد؟ اینجا سر دنیایش، یک اتاقک حصیری بود؛ اتاقی با پرده های حصیر، آشنا بود؛ انگار آن را در خواب دیده بودم؛ پاهایم بی اختیار شروع به لرزیدن کرد… صوفی گفت: خوبی؟ گفتم: قراره اتفاق بدی بیفته؟ گفت: نه، مثلا چه اتفاقی؟ گفتم: رنگت پریده… گفت: ما به اینجا میگیم آلونک، دفتر کار مخفی شونه… دم در رسیدیم؛ گفت: برو تو! گفتم، تو نمیای؟ گفت: اسپری تو جیبته، یادت نره! من بیرون منتظرم… اتاق تاریک بود؛ حالا بوی توتون و نم با بوی خون قاطی شده بود؛ شبحی سایه وار پشت به من رو به دیوار ایستاده بود؛ گفتم:آقای پروا؟ برگشت؛ صورتش در تاریک روشن اتاق مثل دو چهره به هم چسبیده بود؛ خیر و شر… گفت: نه بانو! منصور رو لولو برد؛ منم! یادت نمیاد؟ نزدیک بود بیهوش شوم؛ صدا آشنا بود؛ خیلی آشنا و ترسناک، گفتم: شما؟ حالا رو به من برگشته بود؛ لازم نبود خودش را معرفی کند؛ از برق انگشترهای عقیق و فرم صورت درازش او را شناختم؛ گفت: ترسیدی یا تعجب کردی؟ گفتم: هردو! گفت: خوشم میاد راست میگی، بشین چیستا! گفتم: پس مازیار تویی؟ گفت: ایرادی داره؟ نفس! نفس عمیق، زیر آب بودم؛ داشتم خفه میشدم؛ یک نفر گیس بافته بلند هفت سالگی ام را گرفته بود و میکشید و سرم را داخل حوضچه آب لجنی میکرد؛ گل و لجن توی دهانم میرفت و بالا میاوردم؛ راه نفسم بسته میشد؛ دست و پا میزدم؛ سرم را با گیس بافته از آب بیرون می آورد؛ میگفت: دختر خوبی میشی؟ جواب نمیدادم؛ گل و لجن داخل دهانم را به صورت درازش تف میکردم؛ دوباره سرم را داخل حوض لجن میکرد؛ کنارم صدای جیغهای آرمیتا را میشنیدم؛ حالش از من بدتر بود؛ از آب میترسید. مرد جوان به آرمیتا گفت: ببین دوستت جیغ نمیزنه! آرمیتا با اشک، نفس زنان گفت: آقا تو رو خدا هر کاری میخوای بکن؛ سر منو تو این آب نکن؛ من از خفگی میترسم… مرد خندید و مطمئن بودم دندانهایش زشت است. گفت: هر کار؟ مثلا این دوستتو بکشم خوبه؟ آرمیتا جیغ زد: نه! و سرش داخل آب بود… تقریبا همه را از یاد برده بودم… جز اینکه آنها داشتند آرمیتا را اذیت میکردند… حواسشان به من نبود؛ آرمیتا ارمنی، موبور و زیبا بود؛ من فقط یک قدم تا در فاصله داشتم و این یک قدم را برداشتم؛ صدای نفسهای من، دویدن و جیغهای آرمیتا از دور… در حیاط باز بود؛ نمیدانم چقدر دویدم اما رفته بودم و آرمیتا را آنجا کنار جوانک وحشی و دوستانش رها کرده بودم… فقط هفت سالم بود. مادرم تازه خواهرم را زاییده بود و من فقط میدویدم تا به خانه و مادرم برسم و صدای آرمیتا را میشنیدم: آقا نه! من از آب میترسم؛ خواهش میکنم

نویسنده :kentan   آفلاین
#76
قسمت 75

و من فقط میدویدم تا به خانه و مادرم برسم و صدای آرمیتا را میشنیدم: آقا تو رو خدا هر کار میخوای بکن؛ سر منو توی این آب نکن! و من به آرمیتا گفته بودم سوار ماشین آنها شویم. مادرم شیر خشک میخواست و عجله داشتیم، آرمیتا دستم را کشید؛ این که تاکسی نیست! نه! من گفتم: بیا بابا ترسو نباش! با دو تا بچه کاری ندارن، کار داشتند… مازیار با بچه ها کار داشت؛ گفت: دوستت خوب مقاومت کرد؛ اما توی بزدل… گفتم: خفه شو! روی نیمکت آرمیتا تا یک هفته گل مریم سفید بود، با عطرش گیج میشدم و یاد موهای فرفری بورش می افتادم. بچه ها به موهایش میگفتند: پشم گوسفند! و مردک موهایش را داخل آب میکرد و وحشیانه میخندید. خیلی دیر بود، وقتی فهمیدم تغییر مسیر داده اند و به سمت بیابانهای بیرون شهر میروند. برای اینکه آرمیتا نترسد، دستش را گرفتم؛ دستش سرد بود. گفتم: من کنارتم، نترس، در ماشینو باز کردن فرار میکنیم؛ گفتم بدو، بدو! سعی کرد چیزی بگوید؛ اما نتوانست. تمام راه برگشتن میدویدم؛ فرار کرده بودم؛ بدو چیستا، بدو! بدو آرمیتا… او نبود! آرمیتا را جا گذاشته بودم! آنجا یا هر دو میمردیم یا یکی زنده میماند؛ زنده ماندم و بیماری آمد؛ در خواب جیغ میکشیدم؛ مادرم، اتاق خودش و نوزاد را جدا کرد؛ حمام نمیرفتم؛ به زور کتک پدر هم حمام نمیرفتم؛ آب میدیدم جیغ میکشیدم؛ یاد جیغهای آرمیتا می افتادم؛ بیماری فوبی آب… دکتر گفت: با ابر خیس تنش را بشویید فعلا… و پدرم گفت: کار کم بود؟ مدام با خودم حرف میزدم؛ همه جا. به خصوص زنگ تفریح، انگار آرمیتا آنجا بود؛ میخوای برات بستنی یخی بخرم آرمیتا؟ نه سرده… جای او جواب میدادم؛ دندونم درد میگیره، از سرما بدم میاد. روز چهلمش، یک آلبوم عکس کوچک از خانه شان دزدیدم؛ عکس او بود با عروسک خندان و اتاقش، همه جا عکس را میبردم و میگفتم: این خواهر منه… و عکس خانه شان را نشان میدادم و میگفتم: اینم خونه مونه و اتاق آرمیتا را نشان میدادم، این اتاق من و خواهرمه… پدرم گفت: کی تمومش میکنی؟ گفتم: کی آرمیتا برمیگرده؟ گفت: تو باش بودی، میدونی مرده! گفتم: من که باش بودم… هنوز زنده بود… گفت: جسدشو پیدا کردن. گفتم: یه تیکه هایی… میتونه مال هر کسی باشه! من به آرمیتا قول دادم فرار میکنیم و بعد به گریه می افتادم… انقدر که پدر میگفت: آرمیتا هر جا هست الان جاش خوبه، تو رو میبینه و میخواد خوشحال باشی… با سیلی مازیار به خودم آمدم… کثافت! گفت: میدونی تا حالا هیچ بچه ای از دست من در نرفته؟ اگه اون دوستت انقدر شلوغ بازی در نمی آورد؛ حواسم بیشتر به تو بود. یعنی آرمیتا عمدی شلوغ کرده بود تا من فرار کنم؛ خدایا! صورتش را نزدیک آورد؛ اسپری را در جیبم فشردم…

نویسنده :kentan   آفلاین
#77
قسمت 76

تا سه شمردم، درست توی صورتش زدم؛ فریادش هوا رفت؛ صوفی با عجله وارد شد؛ بم گفت: فرار کن، برو بیرون! دویدم… سر پله، داد زدم: بدو چیستا بدو… اما صوفی را جا گذاشته بودم؛ اینبار دیگر نه، آرمیتا کافی بود؛ برگشتم؛ صوفی اسلحه را به سمت مازیار گرفته بود: یا همینجا میکشمت یا تو و منصور و مشکات به همه چیز اعتراف میکنید. مازیار از درد چشمانش نمیتوانست بلند شود؛ گفت: نه که پدر خودت فرشته ست؛ اقتداری؟ بچه نوکر؟ گفت: پدرمم اعتراف میکنه؛ همه تون به غلطایی که کردین. آرش به خاطر شما داشت میرفت بالای دار!… میفهمی؟ ما دیگه هیچی برای از دست دادن نداریم؛ آرش رسید، از در پشت آمد؛ اسلحه را از صوفی گرفت. گفت: اعتراف میکنه، آروم باش؛ صوفی داد زد: همه بچه دزدیا، فروش بچه ها، غزال، بمانی، بهار، کتکای روژان از مشکات… همه چی… مازیار گفت: خبرنگار آوردی که اگه مردین همه چیزو بنویسه؟ صوفی گفت: شاهد آوردم که تو چقدر پستی… من عمدی اون رورنامه رو به حاج علی دادم که بذاره جلوی چشم چیستا، اونم باید از این کابوس بچگیاش خلاص میشد… مازیار گفت: ابله پای مادر خودتم گیره، آدم کشته… جنین نامزد حامله منو… بچه مونو که میتونست وارث کل این خانواده ی لعنتی بشه! صوفی گفت: اون تصادفی بود؛ مادرم فقط هولش داد. من اون شب تو اتاق حاج علی همه چیزو بش گفتم. همون شبی که شیدا رسید و حاج علی زدش که بره بیرون، اون شب مادرمو برده بودم اونجا از دست شما، نامزد تو داشت مادرمو میکشت؛ مادرم فقط از خودش دفاع کرد. مازیارخنده ی عصبی کرد و گفت: دفاع؟ بچه، هفت ماهش بود؛ حکمش قصاصه… آرش گفت: من گردن گرفتم؛ من نامزدتو هل دادم؛ میخواستیم صوفی و مادرشو یواشکی بفرستیم خارج، برای همین اعلام کردیم صوفی کشته شده که دست از سرشون بردارین. با اسامی و هویت جدید اونور زندگی کنن… من تا پای دار میرفتم تا دریا و صوفی از ایران برن؛ اما حاج علی فهمید کار من نبوده؛ قتل غیر عمده… دفاع از خود، در باز شد، دریا وارد شد؛ بسه بچه ها، من اعتراف میکنم؛ زندان یا حتی اعدام برای من بهتره تا اینجور بی هویت برم خارج، من نامزد خارجی مازیار رو هل دادم؛ چون بم حمله کرد؛ نمیدونستم هفت ماهه حامله ست و بچه پسره! حالا تقاصشو میدم؛ اونا یه جنین هفت ماهه از دست دادن، ما همه عمرمونو… لعنت به نظامی که این بچه ها را فقط با پول و قدرت آشنا کرد؛ شما اینجوری نشید؛ ازدواج کنید و از اینجا دور شین؛ این پول شومه، بوی خون میده. صوفی جان بچه تو با عشق و نون حلال بزرگ کن و این خونواده رو فراموش کن؛ خونواده ی هیستریک بیمار، تشنه ی پول و فرزند ذکور… ماشین پلیس رسید. صوفی خبر داده بود؛ مادرش را در آغوش گرفت و گریه کر

نویسنده :kentan   آفلاین
#78
قسمت آخر

خانواده ی هیستریک بیمار.تشنه ی پول و فرزند ذکور !!!! حالم بد میشه...ماشین پلیس رسید. صوفی خبر داده بود.مادرش را در آغوش گرفت و گریه کرد.به مازیار گفتم :با آرمیتا چیکار کردی؟ دیگه آخربازیه.. بنال !....خنده کثیفی کرد.دندانهایش واقعا زشت و سیاه بود.... گفت :با حال بود....باید میکشتمش...اما چاقو رو که دید؛ یه دفعه گفت : یا حضرت مریم!...گفتم بذار بره پیش حضرت مریمش....پول بیشتری بم.میدن..تا جنازه ش..... خوشگل بود..گرون فروختیمش.....با جنسای قاچاق تاپ ؛ ردش کردیم رفت...حاج علیت که پیداش کرده...ته یه دهکوره تو مکزیک! ....همانموقع علی رسید.جهان.رسید.آرمیتا زنده بود و دو هفته بعد ؛ محاکمه این سه خانواده شروع میشد....همه ممنوع الخروج بودند....دریا به جرم کشتن وارث مازیار یا همان جنین هفت ماهه ؛ به جرم قتل غیر عمد بازداشت میشد.در اتاق ؛ آرش و صوفی دستشان دردست هم بود.به علی گفتم : همه اینا رو چه جوری بنویسم.شاید دیگه خواب بد نبینم...شاید عکسای مردم و آرمیتا رو فراموش کنم....شاید آدمای خیالی دوستم نشن.شاید ...علی لبخند زد...تا حالا به این شیرینی لبخند نزده بود....گفت : همه مون آدمای خیالی داریم....هر جور بنویسی باور نمیکنن...ولی تو بنویس خاتون.کاریت نباشه..حتی اگه باور نکنن



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان دنباله‌دار "فرار از جهنم " (قسمت آخر) Agent3-01 39 4,982 04-13-2016, 02:03 AM
آخرین ارسال: ☆Mahtab58☆
  داستان دنباله دار " بدون تو هرگز "(قسمت پایانی) Agent3-01 40 4,089 11-09-2015, 02:12 AM
آخرین ارسال: Agent3-01
  داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! songilgook joon 0 672 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان ثروتمند بی پول ! songilgook joon 0 552 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان آموزنده مانع پيشرفت شما کیست؟ songilgook joon 0 601 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان جالب زن باهوش songilgook joon 0 607 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان عشق پولی… songilgook joon 0 541 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان خواندنی و عبرت آموز آلزایمر مادر! songilgook joon 0 526 11-09-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: songilgook joon
  داستان عاشقانه غمیگین و گریه دار Lover Angel 16 3,395 10-01-2014, 06:57 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان عاشقانه واقعی پری و فرهاد Lover Angel 0 619 09-30-2014, 06:14 PM
آخرین ارسال: Lover Angel

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان