آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان هایی از امام حسن عسکری (ع)
زمان کنونی: 02-29-2020، 07:11 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Տaghar
آخرین ارسال: Տaghar
پاسخ 34
بازدید 3806

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
حسن امام ع از هایی عسکری داستان

داستان هایی از امام حسن عسکری (ع)
#1
بسم الله الرحمن الرحیم



......................




بدهی


ابوهاشم جعفری می گوید: روزی مولایم امام حسن عسکری علیه السّلام سوار بر مرکب شده و به سوی صحرا حرکت کرد، من نیز به همراه حضرتش سوار بر مکب شده و حرکت کردم، حضرت جلوتر حرکت می نمود، من نیز پشت سرش در حرکت بودم، ناگاه به یاد بدهی خودم افتادم، در فکر بودم که چگونه پرداخت خواهم کرد که ناگاه امام علیه السّلام متوجه من شد و فرمود: اَللهُ یَقْضِیهِ (خداوند آن را پرداخت می نماید) آنگاه از زین مرکبش خم شد و با تازیانه اش خطی در زمین کشید و فرمود: 

یا اَبا هاشِم، اِنْزِلْ فَخُذْ وَ اکْتُمْ (ای اباهاشم، بیا پایین، بردار و کتمان کن) من از مرکبم پایین آمدم، دیدم شمش طلایی است، برداشتم و در خورجینم گذاشتم و باز به راه خود ادامه دادیم، باز به فکر فرو رفتم، و با خودم گفتم: اگر قیمت این طلا به اندازه ی بدهی من باشد بهتر است وگرنه باید طلبکارم را با آن راضی کنم، الآن باید به فکر خرجی فصل زمستان باشم و چیزهایی بخرم مانند لباس زمستان و غیره همین که این امور را از ذهنم خطور کرد، دیدم امام علیه السّلام برای دوّمین بار، از روی مرکبش خم شد و با تازیانه ای مانند اوّل خطی دیگر کشید و فرمود: اِنْزِلْ، فَخُذْ، وَ اکْتُمْ (بیا پایین بردار و کتمان کن) من بار دیگر از مرکبم پایین آمدم و شمش نقره ای برداشتم و در خورجین دیگر گذاشتم، بعد حضرت اندکی به راه خود ادامه داده و به منزلش بازگشت، من نیز به خانه ام آمدم، وقتی که به خانه رسیدم، مقدار بدهی خود را حساب کردم و مبلغ آن را به دست آوردم، سپس آن شمش طلا را وزن کرده و قیمتش را بدست آوردم، دیدم بی کم و زیاد به اندازه بدهی من است. 
نویسنده :Տaghar   آفلاین
#2
امام مزد نیت صادقانه ام را داد! 






"راوندی" در خرايج‏- آورده است: ابو سليمان‏ گفت‏: ابو القاسم‏ حبشى‏ نقل‏ كرد كه‏ هر سال‏ اول‏ شعبان‏ بزيارت‏ امام‏ عسكرى‏ (عليه‏ السّلام‏) وارد سامرا ميشدم‏ .بعد در نيمه‏ شعبان‏ حضرت‏ حسين‏ (عليه‏ السّلام‏) را زيارت‏ ميكردم‏ .يك‏ سال‏ قبل‏ از شعبان‏ وارد سامرا شدم‏ با خود گفتم‏ ديگر در ماه‏ شعبان‏ براى‏ زيارت‏ نخواهم‏ آمد. 





ماه شعبان كه شد تصميم من عوض شد و گفتم زيارتى را كه هر سال انجام ميدادم ترك نخواهم كرد. بجانب سامرا رهسپار شدم هر وقت وارد محله عسكر مى‏شدم بوسيله نامه يا پيغام به امام عسكرى (عليه السّلام) اطلاعى ميدادم. اما اين مرتبه گفتم زيارت خود را مخلوط با اغراض دنيوى نكنم. بصاحب منزل خود گفتم به كسى اطلاع نده كه من آمده‏ام.



يك شب در آنجا اقامت كردم ديدم صاحب منزل دو سكه طلا برايم آورد و لبخند مى‏زند در حال تعجب گفت: اين دو دينار را امام براى من فرستاده است و فرموده است به حبشى بگو:



«من كان في طاعة اللَّه كان اللَّه في حاجته»

هر كه در راه فرمانبردارى خدا باشد خدا نياز او را برطرف ميكند.



عقیق

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#3
او را نخواهید دید، مگر آن كه وقتش فرا برسد


مرحوم شیخ طوسى رضوان اللّه تعالى علیه به نقل از علىّ بن بلال بغدادى - كه یكى از اصحاب امام عسكرى علیه السلام مى باشد - حكایت كند:

روزى به همراه عدّه اى از علماء و بزرگان حضور مبارك امام حسن عسكرى علیه السلام رسیدیم تا آن كه از آن حضرت درباره امام و حجّت بعد از او جویا شویم .

همین كه وارد مجلس حضرت شدیم ، مشاهده كردیم كه بیش از چهل نفر در منزل آن حضرت ، اجتماع نموده اند.

عثمان بن سعید عَمرى حركت كرد و ایستاد، سپس اظهار داشت : یابن رسول اللّه ! مى خواهم از چیزى سؤال نمایم كه شما خود نسبت به آن آگاه هستى .

حضرت فرمود: فعلاً بنشین .

بعد از آن ، امام حسن عسكرى علیه السلام با حالت غضب حركت نمود و خواست كه از مجلس خارج شود، فرمود: كسى بیرون نرود تا من برگردم .

چون لحظاتى گذشت ، حضرت مراجعت نمود و با صدائى بلند فرمود: اى عثمان بن سعید!

و عثمان بن سعید با شنیدن سخن حضرت ، از جاى خود برخاست و سر پا ایستاد.

امام علیه السلام اظهار داشت : آیا مایل هستى كه شما را به آنچه مى خواهید، خبر بدهم ؟

همگان گفتند: آرى ، یاابن رسول اللّه !

امام علیه السلام فرمود: آمده اید تا از خلیفه و حجّت خداوند متعال ، بعد از من سؤال نمائید!؟

تمام افراد گفتند: بلى ، ما براى همین موضوع آمده ایم .

در همین اثناء، كودكى همانند پاره اى از ماه و شبیه ترین افراد به امام حسن عسكرى علیه السلام ظاهر گشت .

سپس امام حسن عسكرى علیه السلام فرمود: این كودك ، امام شما پس از من خواهد بود و او خلیفه و جانشین من مى باشد، او را تابع و پیرو باشید؛ و از یكدیگر متفرّق نشوید كه هلاك مى گردید.

و سپس افزود: از این پس دیگر او را نخواهید دید، مگر آن كه وقتش فرا برسد




كتاب الغیبة شیخ طوسى : ص 357، ح 319.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#4
خشنودی و اطاعت محض از خدا




صبح بود، جمعیت بسیارى از مسلمانان به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، مجلس پر از جمعیت شد رسول مکرم اسلام به جمعیت رو كرد و فرمود: چه كسى از شما امروز براى كسب خشنودى و اطاعت محض از خدا مالى را انفاق نموده است ؟

همه حاضران سكوت كردند، جز على علیه السلام كه گفت : از خانه بیرون آمدم و یك دینار پول داشتم و مى خواستم با آن ، آرد بخرم ، در راه با مقداد ملاقات كردم ، نشانه گرسنگى را از چهره او دیدم ، آن دینار را به او دادم .


پیامبر (ص ) فرمود: رحمت خدا بر تو باد ،در این میان ، شخصى از مجلس برخاست و گفت : من امروز بیشتر از علیه السلام انفاق كردم ، زیرا یك زن و شوهر قصد سفر داشتند و توشه سفر نداشتند من هزار درهم به آنها دادم ، و به این ترتیب وسیله مسافرت آن ها را فراهم نمودم 

پیامبر (ص ) سكوت كرد و چیزى نگفت بعضى از حاضران گفتند: اى رسول خدا چرا در مورد على علیه السلام گفتى ؛ رحمت خدا بر تو باد ولى به این شخص كه انفاق بیشتر نموده چیزى نفرمودى ؟

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا ندیده اید كه خدمتگزار پادشاهى هدیه ناچیزى نزد او مى برد، و او به آن خدمتگزار احترام بسیار مى كند، او را در جایگاه ارجمندى مى نشاند، ولى اگر خدمتگزار دیگرى هدیه نفیسى براى او بیاورد، چندان به او احترام نمى كند؟

گفتند: آرى دیده ایم .فرمود: همچنین است انفاق على (ع ) كه یك دینار را فقط براى اطاعت از خدا به خاطر تامین نیاز مؤ منى داد ولى آن شخص دیگر مال خود را به عنوان رقابت و سركوبى برادر رسول خدا (ص ) یعنى على علیه السلام داد، و نیتش برترى جوئى بر على علیه السلام بود خداوند عمل او را پوچ كرد و مایه سنگینى گناه او قرار داد، آگاه باشید اگر او با این نیت به اندازه بین زمین تا عرش ، طلا و گوهر انفاق كند، به همین خاطر از رحمت خداوند دورتر مى شود و به غضب خدا نزدیكتر مى گردد...1
.................................................. .................................................. .................

1- تفسیر امام حسن عسكرى علیه السلام ص 30

داستانهاى شنیدنى از چهارده معصوم علیهم السلام تالیف : محمد محمدى اشتهاردى

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#5
يكى از اصحاب و راويان حديث كه به نام ابويعقوب ، اسحاق - فرزند ابان - معروف بود، حكايت كند:



در آن دورانى كه حضرت ابومحمّد، امام حسن عسكرى عليه السلام در زندان معتمد عبّاسى به سر مى برد، به بعضى از دوستان و ياران باوفايش 

‍ سفارش مى فرمود تا مقدار معيّنى طعام براى افراد بى بضاعت از خانواده هاى مؤمن ببرند.



و در ضمن تصريح مى نمود: متوجّه باشيد، هنگامى كه وسائل خوراكى را درب منزل فلانى و فلانى برسانيد، من نيز در كنار شما همان جا حاضر خواهم بود.



و با اين كه مامورين حكومتى به طور مرتّب جلوى زندان و اطراف آن حضور داشتند و دائم در گشت و كنترل بودند.



همچنين با اين كه مسئول زندان هم جلوى زندان حاضر بود و درب زندان قفل داشت و در هر پنج روز، يكبار مسئول زندان را تعويض 

مى كردند تا مبادا راه دوستى و... با افراد زندانى پيدا شود.



و نيز با توجّه بر اين كه جاسوسانى را به شكل هاى مختلف ، در اطراف گماشته بودند.



با همه اين سختگيرى ها، همين كه اصحاب دستور حضرت را اجراء مى كردند و مقدار طعام سفارش شده را درب منزل شخص فقير

مورد نظر مى رساندند، مى ديدند كه امام عليه السلام قبل از آن ها جلوى منزل حضور دارد و از آن ها دلجوئى مى نمايد.



و از اين طريق فقراء و شيعيان ، توسّط حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام در رفاه و آسايش قرار مى گرفتند.



و امام مسلمين - حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام به هر نوعى كه مى توانست حتّى از داخل زندان هم ، به خانواده هاى بى بضاعت و تهى دست رسيدگى مى نمود.





قصه های بحارالانوار

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#6
مشت راهب باز می شود 




ابری در آسمان دیده نمی شد، گویی خورشید سر لج داشت، هر روز گرمایش را بیشتر می کرد. آسمان هم که انگار خساستش گل کرده بود، از دادن قطره ای آب هم مضایقه می کرد. بیابان شده بود مثل پوست دستان پر چین و چروک و ترک خورده ی پیرمرد. برای پرندگان نای پرواز نمانده بود. در آن روزها مادر به بچه اش رحم نمی کرد. مردم سامرا از این وضع به ستوه آمده بودند.



درباریان خلیفه را از اوضاع باخبر کردند. معتمد آرام و قرار نداشت. دائم از این سوی قصر به آن سو می رفت و پوست گوشه ناخن هایش را می جوید. خوف بر هم خوردن حکومت مجنونش کرده بود. تنها راهی که به نظرش می رسید، نماز استسقاء بود. دستور داد همه مردم شهر، فردا جمع شوند و نمازی بخوانند برای طلب باران.

یک روز خواندند، فایده ای نداشت؛ دو روز شد، باز هم خبری نبود؛ سومین روز هم گذشت و چیزی نبارید.



همه ناامید شده بودند. یکی بار می بست که کوچ کند و دیگری بیل به دست می رفت تا چاهی بکند؛ اما هیچ کدام دردی دوا نمی کرد.



خبر بی ثمر بودن نماز مسلمانان به گوش همه رسیده بود حتی به گوش راهبان. مردی از راهبان، خبر را که شنید، به سرعت خود را به خانه رساند. به سراغ صندوقچه اش رفت. در آن را باز کرددیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 زیر لب ورد هایی می خواند. پارچه سفید رنگش را باز کرد و نگاهی به قطعه استخوان انداخت، چیزی که سال ها پیش از پدرش به ارث برده بود. با خودش گفت: بهترین موقعیت است برای جذب مردم.



مرد، لباس هایش را نو نوار کرد، موزه هایش را پا کرد و رفت به سمت کلیسا. در آنجا نشست زیر پای جاثلیق، بزرگ اسقفان مسیحی. آنقدر در گوشش خواند تا راضی اش کرد. به او گفت: مسلمانان نماز باران خواندندو نتیجه نگرفتند، بیایید یک بار هم ما مسیحیان امتحان کنیم.



. . .



روز چهارم فرا رسیده بود. راهبان مسیحی با لباس های مخصوصشان، در شهر راه افتادند و به سمت بیابان رفتند. هر کدام مشغول ذکری و دعایی بودند.

لحظاتی گذشت، مرد راهب دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و شروع کرد به دعا کردن.



نزدیک بود صدای رعد و برق گوش مردم را کر کند. دانه های درشت باران باریدن گرفته بود. همه مانده بودند از تقرب مسیحیان به درگاه خداوند عالم. مسلمانان شک کرده بودند در دینشان. گویی راه نجات را یافته بودند، فوج فوج روی می آوردند به دین مسیح.



. . .



دیگر اوضاع برای معتمد قابل تحمل نبود.این همه از دین برگشتن را تاب نمی آورد. خلیفه موهایش را پریشان کرده بود و نشسته بود در قصرش. راهی ندید جز رجوع به عقلش. دستور داد که امام حسن عسکری(ع) را از زندان آزاد کنند.



امام(ع) که آمدند، معتمد به تته پته افتاده بود،عرق پیشانی اش را پر کرده بود، حتی نمی توانست تعریف کند که قضیه از چه قرار است.

فقط رو به امام حسن عسکری(ع) کرد و گفت: کجایی که ببینی این مردم چه می کنند؟، امت جدت را درياب كه گمراه شدند.

امام(ع) وقتی فهمیدند که داستان چیست، به خلیفه گفتند که به راهبان بگو که فردا، سه شنبه دوباره به صحرا بیایند.

خلیفه که از سخن حضرت(ع) سر در نمی آورد، ابروانش را در هم گره کرد و گفت: آخر مردم که دیگر نیازی به آب ندارند، چرا بگوییم که راهبان دوباره طلب باران کنند؟

امام حسن عسکری(ع) فرمودند: براى آنكه ان شاء الله شك و شبهه را برطرف سازم.



سه شنبه شد. همگان به صحرا آمده بودند. امام عسكرى(ع) نيز در ميان جمعيت عظيمى از مردم به صحرا آمدند. آنگاه مسيحيان و راهبان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند. آسمان ابرى شد و باران آمد.



در این میان حضرت(ع) جلو رفتند و دستان مرد راهب را گرفتند. راهب که می دانست، اوضاع از چه قرار است، دستانش شروع کرد به لرزیدن. رنگ به رخسارش نمانده بود. مرد با لکنت گفت: دستم را رها کن، تو دیگر چه کسی هستی؟



امام(ع) دستانش را باز کردند. در میان انگشتانش استخوانی بود سیاه رنگ، شبیه استخوان انسان. آن را در پارچه ای پیچیدند و فرمودند: حالا دوباره طلب باران کن.

مرد ترسان و لرزان دست هایش را بالا برد و زیر لب دعایی خواند. این بار نه تنها باران نبارید، بلکه ابرها کنار رفتند و خورشید نمایان شد.



مردم که این صحنه را دیدند، همه انگشت حیرت بر دهان گرفتند و همهمه ای برپا شد. خلیفه رو به امام(ع) کرد و گفت: این استخوان چیست؟

امام فرمودند: اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبر او برداشته‏اند؛ استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى‏گردد، جز آنكه باران نازل مى‏شود.



خلیفه از تعجب دهانش باز مانده بود. اما انگار باز شک در دلش راه یافته بود. دستور داد تا دوباره امتحان کنند. استخوان را آزمودند، ديدند همان طور است كه امام مى‏فرمايند.

امام(ع) دست راهب را رو کرده بود.





منبع:شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسينى، ص .167 و نيز ر.ك به: ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، كتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص 425 - على بن عيس الاربلى، كشف العمّة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 219- ابن حجر الهيتمى، الصواعق المحرقة، قاهره‘ مكتبة القاهرة، ص 207 - ابن صبّاغ المالكى، الفصول المهمة، ط قديم، ص 304 – 305 به نقل از سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#7
دعای خیر امام حسن (علیه السلام) 



امام حسن (علیه السلام) چندین بار از مدینه پیاده به مكه برای انجام حج رفت در یكی از این سفرها كه از مدینه به سوی مكه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی روی ریگهای خشك و سوزان ، ورم كرد. شخصی به آن حضرت عرض كرد: آقا اگر كمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد. امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم ، مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود كه فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می مالم خوب می شود. عده ای عرض كردند: پدران و مادرانمان بفدایت در پیش منزلی سراغ نداریم كه در آنجا روغن بفروشند.
امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود كه همان مرد روغن فروش پیدا شد، امام فرمود: نزد او بروید و روغن را خریداری كنید نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت : برای چه كسی می خواهید؟ گفتند برای امام حسن (علیه السلام). روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببرید وقتی كه او را به حضور امام حسن (علیه السلام) بردند به امام عرض كرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینكه دعا كن خداوند فرزند نیكوكار و پرهیزكاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیك زایمانش بود.
من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینكه دعا كن خداوند فرزند نیكوكار و پرهیزكاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیك زایمانش بود



امام حسن (علیه السلام) فرمود: خداوند پسر سالمی كه پیرو ما است به تو خواهد داد. وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است . همان پسر وقتی بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود كه در هر فرصتی از امامان (علیهم السلام) دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیه السلام) را به قصیده در آورده بود و می خواند و هنگام مرگ علی (علیه السلام) ببالینش آمد. نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است زیرا تو سید شاعران هستی . روزی اشعاری درباره مصائب امام حسین (علیه السلام) در حضور امام صادق (علیه السلام) خواند، قطرات اشك از دیدگان امام سرازیر شد و صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیه السلام) امر به خودداری كرد.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#8
فضايل معنوي و اخلاقي امام حسن عسكري(ع) به گونه‌اي بود كه حتي زندان‌بان‌هاي ايشان را متأثر مي‌كرد.

امام عسكري، يازدهمين پيشواي شيعيان، در سال 232 ه. ق چشم به جهان گشود.

پدرش امام دهم، حضرت هادي -عليه السلام- و مادرش بانوي پارسا و شايسته، «حديثه‏» ، است كه برخي، از او بنام «سوسن‏» ياد كرده‏اند.

اين بانوي گرامي، از زنان نيكوكار و داراي بينش اسلامي بود و در فضيلت او همين بس كه پس از شهادت امام حسن عسكري-عليه السلام-پناهگاه و نقطه اتكاي شيعيان در آن مقطع زماني بسيار بحراني و پر اضطراب بود.

از آنجا كه پيشواي يازدهم به دستور خليفه عباسي در «سامراء»، در محله «عسكر» سكونت (اجباري) داشت، به همين جهت «عسكري‏» ناميده مي‏شود.

از مشهورترين القاب ديگر حضرت، «نقي‏» و «زكي‏» و کنیه اش «ابو محمد» است.

ايشان 22 ساله بود كه پدر ارجمندش به شهادت رسيد.

مدت امامتش 6 سال و عمر شريفش 28 سال بود، در سال 260 ه.ق به شهادت رسيد و در خانه خود در سامراء در كنار مرقد پدرش به خاك سپرده شد.

***

شيخ مفيد روايت كرده است كه بني‏عباس داخل شدند بر صالح بن وصيف در زماني كه حضرت امام حسن عسگري عليه‏السلام را حبس كرده بود و به او گفتند كه بر ايشان تنگ گير و بر وي وسعت مده.

صالح گفت: چه توانم با او نمود؟! و حال آن كه سپرده‏ام او را به دستِ دو نفر كه بدترين اشخاصي هستند كه تا به حال شناخته‏ام...

و اينك آن دو نفر اهل نماز و روزه گشته‏اند و در عبادت به مقامي عظيم رسيده‏اند.

پس امر كرد آن دو نفر را آوردند. پس ايشان را عِتاب كرد و گفت: واي بر شما، چيست شأن شما با اين شخص؟

گفتند: چه بگوييم در حقِّ مردي كه روزها را روزه مي‏گيرد و شب‏ها را تا به صبح به عبادت مشغول است. تكلّم نمي‏كند با كسي و مشغول نمي‏شود به غير از عبادت و هر وقت نظر به ما مي‏افكند، بدن ما مي‏لرزد و چنان مي‏شويم كه مالك نفسِ خود نيستيم و خودداري نمي‏توانيم بكنيم.

آل عباس چون اين را شنيدند، در كمالِ ذلّت به بدترين حالي از نزد صالِح برگشتند.

مؤلف گويد: از روايات ظاهر مي‏شود كه آن حضرت بيشتر اوقات محبوس و ممنوع از معاشرت بود و پيوسته مشغول بود به عبادت و مسعودي روايت كرده كه حضرت امام علي النقي پنهان مي‏كرد خود را از بسياري از شيعيان خود مگر از عدد قليلي از خواصِ خود و چون امر منتهي شد به حضرت امام حسن عسگري از پشتِ پرده با خواص و غير خواص تكلم مي‏فرمود... و اين عمل از آن جناب و از پدر بزرگوارشان پيش از او مقدّم بود براي غيبت حضرت صاحب‏الزمان كه شيعيان مألوف شوند و از غيبت وحشت نكنند و عادت جاري شود در احتجاب و اختفاء.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#9
شكوه ملكوتی
معتمد عباسی (پانزدهیمن طاغوت بنی عباس) امام حسن عسكری علیه السلام (یازدهمین امام بر حق) را از مدینه به سامراء آورد و آن حضرت را در كنار پادگان خود تحت نظر شدید نگه داشت و سرانجام او را توسط دژخیمانش به شهادت رساند. روزی جمعی از درباریان عباسی ، نزد صالح بن صیف (زندانبان امام) رفته و با او درباره امام حسن عسكری ، صحبت كردند، از جمله به او گفتند: بر امام ، سخت بگیر و او را در تنگنای دشواری قرار بده !. صالح به آنها گفت : می گوئید چه كنم ؟ من دو نفر از شرورترین افراد را پیدا كرده ام و آنها را نگهبانان خاص حسن بن علی قرار دادم ، ولی همین دو نفر، آنچنان تحت تأ ثیر مقام ملكوتی آن حضرت قرار گرفته اند كه همواره به عبادت و نماز و روزه اشتغال دارند، اینك همین جا باشید من دستور می دهم آن دو نفر را به اینجا آورند، و خودتان از آنها بشنوید. صالح دستور داد آن دو نفر را، احضار كردند، در حضور درباریان عباسی به آن دو نفر رو كرد و گفت : وای بر شما، با این مرد (اشاره به امام حسن عسكری) كار شما به كجا كشید؟ آنها با كمال صراحت گفتند: چه می گوئی در مورد مردی كه روزها روزه می گیرد و شبها از آغاز تا پایان شب ، مشغول عبادت و مناجات است ، اصلاً سخنی به ما نمی گوید، و به غیر عبادت به هیچ چیز اشتغال ندارد، هر گاه چهره (ملكوتی) او را می دیدم ، از هیبت او، بر اندام ما، لرزه می افتاد، و آنچنان دگرگون می شدیم ، كه گوئی افراد قبل نیستیم . وقتی كه درباریان شكمخواره عباسی این گفتار را از آن دو نگهبان شنیدند، با كمال خفت و سرافكندگی از مجلس خارج شدند. 

داستان دوستان / محمد محمدي اشتهاردي

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#10
پاسخ به دو سوال
در دورانی كه امام حسن عسگری (علیه السلام) زندانی بود، یكسال بر اثر خشكسالی قحطی شد، گرسنگی بیداد می كرد، علمای اسلام مردم را جمع كرد و برای نماز استسقاء (طلب باران) به بیابان بردند، نماز خواندند، و حتی چند بار نماز استسقاء خواندند ولی اثری از باران دیده نشد. عجیب اینكه علمای نصاری با مسیحیان نماز استسقاء خواندند باران آمد، روز بعد نیز نماز خواندند، باران زیادتر آمد... و این موضوع باعث شكست و آبروریزی مسلمین شد، یكی از شیعیان به هر نحوی بود خود را به زندان رسانده و خدمت امام حسن عسگری (علیه السلام) رسید و جریان را عرض نمود و دید در میان زندان قبری كنده شده گریه كرد و عرض نمود ای امام بزرگوار من طاقت ندارم شما را در این قبر دفن كنند، حضرت فرمود: ناراحت نباش ، خدا نیز چنین مقرر نكرده است . او عرض كرد: دو مطلب مهم مرا به اینجا آورده است : 1 - از شما بپرسم كه طبق روایات شما باید با روزگار دشمنی نكرد، منظور چیست ؟ امام فرمود: منظور از روزگار ما اهلبیت هستیم : شنبه متعلق به حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) یكشنبه به علی (علیه السلام) دوشنبه به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، سه شنبه به امام سجاد و امام باقر (علیهماالسلام) و امام كاظم و امام رضا (علیهما السلام)، چهارشنبه به امام جواد و پدرم حضرت هادی (علیهما السلام) و پنج شنبه متعلق است به من و جمعه متعلق است به فرزندم حضرت مهدی (علیه السلام) كه زمین را پس ‍ از آنكه پر از ظلم و جور شد پر از عدل و داد می كند. 2 - سوال دو مهم این است كه علمای شیعه سه روز برای نماز استسقاء به بیابان رفتند و نماز خواندند باران نیامد ولی علمای نصرانی رفتند و نماز خواندند و باران آمد و هر بار رفتند باران بارید و اگر امروز هم به دعای آنها باران بیاید ترس آن است كه شیعیان در عقیده خود متزلزل شوند و به مسیحیت بگروند. امام فرمود: اما نصاری روزی به قبر یكی از پیامبران برخوردند و استخوان ریزی از بدن آن پیامبر بدست آوردند و اكنون در نماز آن استخوان را در میان انگشتان خود گذاشته ظاهر می كنند و از این رو باران می آید، تو خود را فورا به او برسان و از میان انگشتان او آن استخوان را بیرون آور تا ابرها متفرق شود و باران قطع گردد. آن مرد همین دستور را انجام داد و در انجامش موفق گردید، در نتیجه ابرها رفتند و خورشید تابید، و علمای نصاری هر چه دعا كردند باران نبارید و شرمنده شدند، و شیعیان در حفظ ایمان خود استوار گشتند و از شك و تردید بیرون آمدند. و به نقل دیگر، خلیفه وقت امام حسن عسگری (علیه السلام) را از حبس ‍ بیرون آورد و به بیابان برد و جریان را به آن حضرت عرض كرد، امام جریان استخوان را بیان نمود و وقتی كه توسط یكی از خادمان ، استخوان را از دست عالم مسیحی ربود دیگر باران نیامد. 

داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  شهادت امام حسن عسگری (ع) Lover Angel 0 460 03-31-2015, 12:23 PM
آخرین ارسال: Lover Angel
  احادیث امام حسن عسکری ( ع ) Տaghar 40 3,019 08-26-2014, 04:03 PM
آخرین ارسال: Տaghar
  زيارتنامه حضرت امام حسن عسکري (ع ) "Fatemeh" 0 461 08-23-2014, 07:33 PM
آخرین ارسال: "Fatemeh"
  زندگینامه امام حسن عسکری "Fatemeh" 0 440 08-23-2014, 07:33 PM
آخرین ارسال: "Fatemeh"
  جملات زیبا از امام حسن عسگری yalda73 2 628 08-01-2014, 01:09 AM
آخرین ارسال: yalda73

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('5806')