اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان هایی از امام صادق(ع)
زمان کنونی: 05-30-2020، 11:05 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Տaghar
آخرین ارسال: Տaghar
پاسخ 39
بازدید 7720

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
صادق امام ع از هایی داستان

داستان هایی از امام صادق(ع)
#1
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم


.......................



جبرئيل و نقش انگشتر

زيد بن علىّ از پدرش امام سجّاد زين العابدين عليه السلام حكايت نمايد:

روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام داد و فرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك برده ، به او بگو كه بر نگين آن : ((محمّد بن عبداللّه ))

نوشته شود.

اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن انگشتر را گرفت و پيش حكّاك برد واظهار داشت : بر نگين اين انگشتر نقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حكّاكى كَنْده كارى نما.

حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام كار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شد.

هنگامى كه امام علىّ عليه السلام خواست انگشتر را بگيرد، دقّت نمود؛ و چون ديد نقش ، غير از چيزى است كه دستور داده بود، به او فرمود: من چنين موضوعى را نگفته بودم .

حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه رفت .

پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد واظهار داشت : يا رسول اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است كه دستش خطا رفته است .

در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به دست مبارك خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).

پس به همين جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونى يافت ، در همين بين جبرئيل امين عليه السلام نازل شد و رسول خدا جريان را براى او بازگو نمود.

جبرئيل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را كه تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را كه ما خواستيم نوشتيم .(26)

26- بحار الا نوار: ج 16، ص 91، ح 26.

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

گرفته شده از دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#2
زن بى گناه! 










در راه كه مى آمدم منظره اى ديدم كه سخت دلم را به درد آورد و نمى توانم از ناراحتى چيزى بخورم ! ...



بشار مكارى مى گويد: در كوفه خدمت امام صادق(ع) مشرف شدم . حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود: بشار! بنشين با ما خرما بخور!

عرض كردم ! فدايت شوم ! در راه كه مى آمدم منظره اى ديدم كه سخت دلم را به درد آورد و نمى توانم از ناراحتى چيزى بخورم !

فرمود: در راه چه مشاهده كردى ؟

من از راه مى آمدم كه ديدم كه يكى از مأمورين ، زنى را مى زند و او را به سوى زندان مى برد. هر قدر استغاثه نمود، كسى به فريادش نرسيد!

مگر آن زن چه كرده بود؟

مردم مى گفتند: وقتى آن زن پايش لغزيد و به زمين خورد، در آن حال ، گفت : لعن الله ظالميك يا فاطمة .

امام(ع) به محض شنيدن اين قضيه شروع به گريه كرد، طورى كه دستمال و محاسن مبارك و سينه شريفش تر شد.
فرمود: بشار! برخيز برويم مسجد سهله براى نجات آن زن دعا كنيم . كسى را نيز فرستاد، تا از دربار سلطان خبرى از آن زن بياورد. بشار گويد: وارد مسجد سهله شديم و دو ركعت نماز خوانديم . حضرت براى نجات آن زن دعا كرد و به سجده رفت ، سر از سجده برداشت ، فرمود: حركت كن برويم ! او را آزاد كردند!
از مسجد خارج شديم ، مرد فرستاده شد، از دربار سلطان برگشت و در بين راه به حضرت عرض كرد: او را آزاد كردند. امام پرسيد: چگونه آزاد شد؟
مرد: نمى دانم ولى هنگامى كه رفتم به دربار، ديدم زن را از حبس خارج نموده ، پيش سلطان آوردند. وى از زن پرسيد: چه كردى كه تو را مأمور دستگير كرد؟ زن ماجرا را تعريف كرد.
حاكم دويست درهم به آن زن داد، ولى او قبول نكرد، حاكم گفت : ما را حلال كن ، اين دراهم را بردار! آن زن دراهم را برنداشت ، ولى آزاد شد.

حضرت فرمود:آن دويست درهم را نگرفت ؟

عرض كردم : نه ، به خدا قسم ! امام صادق(ع) فرمود: بشار! اين هفت دينار را به او بدهيد زيرا سخت به اين پول نيازمند است . سلام مرا نيز به وى برسانيد.

وقتى كه هفت دينار را به زن دادم و سلام امام(ع) را به او رساندم ، با خوشحالى پرسيد: امام به من سلام رساند؟ گفتم : بلى !

زن از شادى افتاد و غش كرد. به هوش آمد دوباره گفت : آيا امام به من سلام رساند؟ بلى !
و سه مرتبه اين سؤ ال و جواب تكرار شد. آن گاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق(ع) برسانم و بگويم كه او كنيز ايشان است و محتاج دعاى حضرت .

پس از برگشت ، ماجرا را به عرض امام صادق(ع) رساندم ، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالى كه مى گريستند برايش دعا كردند.


پی نوشت:

بحار، ج 100، ص 441.

منبع:جام

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#3
قطره ای که اهل دنیا از بوی آن می میرند! 







بی شک یکی از وعده های خداوندی برای افرادی که بر روی زمین به نافرمانی از اوامر و دستورات الهی می پردازند، دوزخ می باشد؛ اما جالب است بدانید برای این افراد عذاب هایی عجیب نیز در نظر گرفته شده است.







روایت شده است، روزی ابوبصیر خدمت امام جعفر صادق (ع) رسیده و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، مرا بترسانید از عذاب الهی که دلم بسیار قساوت گرفته است.

حضرت پس از مشاهده ی حال او فرمودند: ای ابوبصیر؛ خود را آماده نما برای زندگی آخرت که برای آن انتها و نهایتی وجود ندارد و درباره ی آن بسیار فکر کن و همانا آگاه باش روزی جبرئیل نزد رسول خدا (ص) آمد، در حالی که بسیار ناراحت بود، در حالی که وی هیچ گاه این چنین نزد پیامبر (ص) نیامده بود.

حضرت فرمود: ای جبرئیل چرا امروز چنین هستی؟

جبرئیل عرض کرد: امروز دَم هایی را که بر آتش جهنم می دمیدند به پایان رسانیدند.

پیامبر(ص) فرمود: دَم های آتش جهنم چیست ای جبرئیل؟

عرض کرد: حق تعالی امر فرموده بود که هزار سال بر آتش جهنم بدمند تا سفید شود، سپس هزار سال دیگر بدمند تا سرخ گردد و در نهایت هزار سال دیگر بر آن بدمند تا سیاه شود و اکنون سیاه است و تاریک، و اگر قطره ای از ضریع (که عبارت است از چرک و خونِ در حال جوشش که به اهل جهنم به جای آب می خورانند) را در آب های اهل دنیا بریزند، همه ی اهل دنیا از بوی تعفن آن می میرند و اگر یک حلقه از زنجیری که بر گردن اهل جهنم می بندند بر دنیا بگذارند، از گرمی آن دنیا آتش می گیرد، و اگر پیراهنی از پیراهن های اهل دوزخ را در میان زمین و آسمان بیاویزند، اهل دنیا از بوی بَد آن هلاک می شوند.

پس چون جبرئیل سخنانش به پایان رسید، حضرت رسول (ص) و جبرئیل هر دو به گریه درآمدند. پس خداوند فرشته ای به سوی ایشان فرستاد که پروردگار شما می فرماید که من شما را ایمن گردانیدم از آن که گناهی مرتکب شوید و مستوجب عذاب گردید.

از آن پس هرگاه جبرئیل به خدمت حضرت می آمد متبسم و خندان بود. آن گاه حضرت صادق (ع) فرمود: ابوبصیر؛ در آن روز اهل آتش عظمت جهنم خدا درک می نمایند، و چون اهل جهنم داخل جهنم می شوند، هفتاد سال سعی می کنند تا خود را به بالای جهنم برساندن و چون به کنار جهنم می رسند، ملائکه گرزهای آهنین را بر سر آن ها می کوبند تا به قعر جهنم فرواُفتند. آن گاه پوست های بدنشان را تغییر می دهند و پوستی تازه بر بدن آن ها می رویانند تا عذاب بیشتر در آن ها اثر نماید.



پی نوشت ها:
1- بحارالانوار، ج8: 280.
2- منازل الآخرة: 111.
منبع:قدس

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#4
امام صادق(عليه السلام) دوستى داشت كه همیشه و همه جا، همراه آن حضرت بود.
روزى دوست همراه امام صادق(عليه السلام) در بازار كفاش ها عبور مى كرد و پشت سرش غلامى از اهل هند مى آمد. 

ناگهان آن دوست به عقب نگاه كرد و غلام را نديد، تا سه بار به پشت سر نگاه كرد و غلام را نديد، بار چهارم وقتى كه او را ديد، به او گفت: كجا بودی حرام زاده؟! 

امام صادق (عليه السلام) وقتى كه اين بد زبانى را از دوست خود ديد، بر اثر ناراحتى دست خود را بلند كرد و بر پيشانى خود زد و به دوست خود فرمود: عجب! به مادرش، نسبت ناروا مى دهى؟! من خيال مى كردم تو آدم عفيف و پرهيزكاری هستى، اكنون مى بينم چنين نيستى. 

دوست امام صادق (عليه السلام) عرض كرد: مادر اين غلام از اهالى هند و مشرك است. (بنابراين عقد اسلامى ندارند پس فرزند آنها زنازاده است.)
امام صادق (عليه السلام) فرمود: از کجا میدانی او حرام زاده است؟ آيا نمى دانى كه هر امتى نزد خود داراى قانون ازدواجى است كه به وسيله آن از زنا جلوگيرى كنند؟ 

بنابراين نمى توان به آنها زناكار گفت. 
آنگاه امام صادق (عليه السلام) به دوست خود رو كرد و فرمود: از من دور شو!

روايت كننده مى گويد: آن شخص تا پایان عمرش، دیگر همراه امام صادق(علیه السلام) راه نرفت.


منبع: اصول كافى، ج2، ص 324، ح5 

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#5
حسين بن علوان مى گويد: در مجلسى براى كسب علم و دانش نشسته بوديم، و هزينه ی سفر من تمام شده بود. 



يكى از دوستان از من پرسید: به چه كسى اميد دارى؟



گفتم: به فلانى.



گفت: بنابراين، سوگند به خدا به اميد و آرزويت نمى رسى! 



گفتم: چرا؟!



گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود که خداوند مى فرمايد:



«به عزّت و جلالم سوگند، كه رشته ی آرزوى هر كسى را كه به غير من اميدوار گردد، قطع مى كنم، و لباس خوارى در نزد مردم برقامت او مى پوشانم، و او را از مقام تقرّب خود و از فضل و كرمم دور مى سازم. 



آيا او در گرفتارى ها به غير من دل مى بندد؟ با اينكه گرفتارى ها و رفع آنها در دست من است؟ 



آيا او در فكر خود، دربِ خانه ی غير مرا مى كوبد؟ با اينكه كليدِ همه ی درهاىِ بسته نزد من است، و درِ خانه ام به روى همه باز مى باشد...»











منبع: اصول کافی، جلد 2، ص66، باب التويض الى الله، حدیث7

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#6
كارزار فرشتگان 

ابو طلحه گفت : در بعضى غزوات با رسول صلى الله عليه و آله و سلم بودم . چون كار سخت شد و كارزار گرم گشت ، رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : يا مالك يوم الدين اياك نعبد و اياك نستعين (43). سرها ديدم كه از تن ها مى افتاد و كسى را نمى ديدم كه تيغ مى زد. كافران شكست می خوردند و پا به فرار می گذاشتند. گفتم : يا رسول الله ! تيغ كه مى زد؟(چه کسی شمشیر می زند و سرها می افتند) فرمودند: فرشتگان . چون كار بر تو سخت گردد، بگو: اياك نعبد و اياك نستعين .(45) اما دعاى تو ديگر (است ) و دعاى رسول ديگر. تو را شفيعى بايد كه كار تو برآيد. يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله .(46)[/size]

43- (اى مالك روز رستاخيز! فقط ترا مى پرستيم و فقط از تو يارى مى جوئيم ).
45- (تنها ترا مى پرستيم و تنها از تو يارى مى جوييم ).
46- (اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد! و وسيله اى براى تقرب به او بجوئيد) سوره مائده ، آيه 35.
از كتاب مصابيح القلوب

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#7
روایت مردی که به خدمت امام صادق (ع) رسید











گفت: فقیرم.

گفتند: نیستی.

گفت: فقیرم! باور کنید.

گفتند: نه! نیستی.

گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.

و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.

گفت: به خداقسم که چیزی ندارم.

گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که ازما متنفری؟ از ما فرزندان محمد (صلی الله علیه و آله )

گفت : نه! به خداقسم نه.

_« هزاردینار؟ »

_نه! به خدا قسم نه.

_ده هزار دینار؟

_نه! باز دوستتان خواهم داشت.

گفتند: چطور می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟

«چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟»





((کتاب خدا خانه دارد نوشته ی فاطمه شهیدی، ترجمه ی آزاد از امالی،ج7، ص147: روایت مردی که به خدمت امام صادق (ع) رسید.)) 

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#8
ابوبصير مى گويد:

پس از وفات امام صادق(عليه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حميده) تسليت بگويم.
وقتى آن بانو مرا ديد گريست من هم گريه كردم.

سپس گفت:

اى ابوبصير! اگر در لحظات آخر عمر امام در كنارش بودى قضيه عجيبى را مشاهده مى كردى.

گفتم: چه قضيه اى؟

گفت: دقايق آخر عمر امام بود كه ناگهان چشمان مباركش را باز كرد و فرمود: همين الان تمام خويشان و نزديكان مرا حاضر كنيد! 

ما همه را جمع كرديم. به طوری كه كسى از خويشان و نزديكان امام باقى نماند.

حضرت نگاهى به آنان كرد و فرمود:

كسانى كه نماز را سبك مى شمارند، هرگز شفاعت ما به آنان نخواهد رسيد.





بحارالانوار: ج 6، ص 154 - ج 44، ص 297 

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#9
من یا تو [من شجاعترم يا اميرالمومنين!؟]




امام صادق عيله السلام ميفرمايند : مالك اشتر در جنگ صفين يك لحظه پيش خودش فكر كرد:
اني اشد ام اميرالمومنين صلوات الله عليه؟
آيا من شجاعترم يا اميرالمومنين صلوات الله عليه؟
همين كه به ذهنش خطور كرد:
اميرالمومنين اسب خود را سوار شدندو به تاخت سمت"ذي كلاع حميري"حمله ور شد،او را از زين اسب گرفت و به آسمان پرتاب كرد و با ضربه ي شمشيرش به دونيم كرد..

بعد به مالك فرمود:يا اشتر!انا ام انت؟
اشتر !من يا تو؟

مالك عرض كرد:بل انت يا اميرالمومنين؟

بلكه شما شجاعترين يا اميرالمومنين

منبع:كتاب القطره..

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#10
گزيده‏اى از اخلاق حضرت امام جعفر صادق عليه السلام‏



به قلم حجت الاسلام و المسلمين شيخ حسین انصاریان





شكر نعمت‏



معاوية بن وهب مى‏گويد: من در مدينه با حضرت امام صادق عليه السلام بودم و آن حضرت بر مركبش سوار بود. ناگاه پياده شد، ما قصد رفتن به بازار يا نزديك بازار داشتيم ولى حضرت به سجده رفت و سجده را طولانى نمود، من به انتظار ماندم تا سر از سجده برداشت، گفتم: فدايت شوم ديدم پياده شدى و سجده كردى؟ فرمود: به ياد نعمت خدا بر خود افتادم، گفتم:نزديك بازار، آن هم محلّ رفت و آمد مردم؟! فرمود: كسى مرا نديد ”1”.



كمك به غير شيعه‏



معلّى بن خنيس مى‏گويد: حضرت امام صادق عليه السلام در شبى كه نم نم باران مى‏آمد براى رفتن به سايبان بنى ساعده از خانه بيرون رفت. من حضرت را دنبال كردم، ناگهان چيزى از دستش افتاد، پس از گفتن بسم اللّه گفت:

خدايا! آن را به ما برگردان، پيش آمدم و به آن حضرت سلام كردم، فرمود:معلّى! عرضه داشتم، بله فدايت شوم، فرمود: با دستت به جستجو برآى اگر چيزى را يافتى به من بده.



ناگهان من به قرص‏هاى نانى برخوردم كه روى زمين پراكنده بود، آنچه را يافتم به حضرت دادم، آنگاه در دست حضرت هميانى از نان ديدم، گفتم: به من عنايت كنيد تا براى شما بياورم، فرمود: نه، من به بردن اين بار سزاوارترم ولى همراه من بيا.



به سايبان بنى ساعده رسيديم، در آنجا به گروهى برخورديم كه خواب بودند، حضرت زير لباس هر كدام يك گرده نان يا دو گرده پنهان كرد، آخرين نفر را كه كمك كرد باز گشتيم، به حضرت گفتم: فدايت گردم اينان حق را مى‏شناسند؟ فرمود: اگر مى‏شناختند هر آينه با نمك هم به آنان كمك مى‏كرديم‏”2”.



كمك به خويشاوند



ابوجعفر خثعمى مى‏گويد: حضرت امام صادق عليه السلام يك كيسه زر به من داده، فرمود آن را به فلان مرد از تيره بنى‏هاشم برسان و از اينكه من آن را براى او فرستاده‏ام خبر نكن.



ابوجعفر مى‏گويد: كيسه زر را به آن مرد رساندم؛ گفت: خدا دهنده اين كيسه زر را پاداش خير دهد، هر ساله اين پول را براى من مى‏فرستد و من تا سال آينده با آن زندگى مى‏كنم ولى جعفر صادق با دارايى فراوانش به من كمكى نمى‏دهد ”3”!



اوج اخلاق‏



مسافرى از ميان حاجيان در مدينه به خواب رفت، وقتى بيدار شد گمان كرد هميان پولش به سرقت رفته، به جستجوى هميان برآمد، حضرت امام صادق عليه السلام را در حالى كه نمى‏شناخت در نماز ديد، به حضرت آويخت و گفت: هميانم را تو برداشتى!! حضرت فرمود: در آن چه بود؟ گفت: هزار دينار، حضرت او را به خانه برد و هزار دينار به او داد.



هنگامى كه به جايگاهش باز گشت هميانش را يافت، عذرخواهانه همراه با هزار دينار به خانه حضرت برگشت، امام از پذيرفتن مال امتناع كرده، فرمود: چيزى كه از دستم خارج شده به من باز نمى‏گردد، پرسيد: اين شخص با اين كرم و بزرگوارى‏اش كيست؟ گفتند: جعفر صادق عليه السلام است، گفت: اين كرامت به ناچار كار چنين كسى است‏ ”1”.



درخواستت را بگو



اشجع سلمى بر حضرت امام صادق عليه السلام وارد شد، امام را بيمار يافت، كنار حضرت نشست و از سبب بيمارى حضرت پرسيد، امام صادق عليه السلام فرمود: از پرسيدن علت بيمارى منصرف شو، درخواستت را بگو، شعرى در طلب سلامتى براى آن حضرت از خدا خواند، حضرت به خدمتكارش فرمود: چيزى همراهت هست؟ عرضه داشت: چهار صد دينار، فرمود: آن را به اشجع بده‏ ”4”.



مهربانى بى‏نظير



سفيان ثورى بر حضرت امام صادق عليه السلام وارد شد، آن بزرگوار را رنگ پريده ديد، سبب آن را از حضرت پرسيد؟ فرمود: همواره نهى مى‏كردم كه اهل خانه روى بام نروند، وارد خانه شدم ناگهان كنيزى از كنيزانم را كه عهده‏دار تربيت يكى از فرزندانم مى‏باشد ديدم كه از نردبان بالا رفته و كودك همراه اوست، چون چشمش به من افتاد لرزيد و متحير شد، كودك از دستش به زمين افتاد و مُرد، تغيير رنگم به خاطر مرگ كودك نيست بلكه به خاطر ترسى است كه كنيز را فرا گرفت، حضرت دو بار به او فرموده بود: تو در راه خدا آزادى، گناهى بر تو نيست‏ ”5”!





همه امورت را به مردم مگو



مفضل بن قيس مى‏گويد: بر حضرت امام صادق عليه السلام وارد شدم، نسبت به برخى از مسايل زندگى و حالاتم به حضرت شكايت كردم و از آن بزرگوار درخواست دعا نمودم. حضرت به كنيزش فرمود: كيسه‏اى كه از ابوجعفر به ما رسيده بياور، كيسه را كه آورد، فرمود: اين كيسه‏اى است كه چهارصد دينار در آن است، از آن براى رفع مشكل و پريشانيت استفاده كن، گفتم:فدايت شوم به خدا سوگند قصد پول گرفتن نداشتم، فقط براى درخواست دعا آمده بودم، فرمود: دعا را رها نمى‏كنم ولى همه آنچه را دچار آن هستى به مردم خبر نده كه نزد آنان سبك و خوار مى‏شوى‏ ”6”.



احترام مهمان‏



عبداللّه بن يعفور مى‏گويد: مهمانى را نزد حضرت امام صادق عليه السلام ديدم، روزى مهمان براى انجام پاره‏اى از امور برخاست، حضرت او را از دست زدن به كارى بازداشت و خود آنچه را مى‏بايد، انجام داده، فرمود:

پيامبر صلى الله عليه و آله از اينكه مهمان به كار گرفته شود نهى كرده است‏ ”7”.



برخورد با دو فقير



مسمع بن عبدالملك مى‏گويد: در منا با جمعى از شيعيان در خدمت حضرت امام صادق عليه السلام بوديم، در مقابل ما مقدارى انگور بود كه از آن مى‏خورديم، فقيرى آمد و از حضرت چيزى خواست، امام خوشه‏اى انگور به او عطا كرد، فقير گفت: مرا به اين انگور نيازى نيست، اگر درهمى باشد مى‏گيرم، حضرت فرمود: خدا برايت گشايش و فراخى فراهم آورد.



فقير رفت، سپس برگشت و گفت: خوشه انگور را بدهيد، حضرت فرمود: خدا برايت گشايش و فراخى آورد و چيزى به او نداد!



فقيرى ديگر آمد، حضرت صادق عليه السلام سه حبه انگور به او داد، فقير سه حبه را از دست حضرت گرفت، سپس گفت: حمد و سپاس پروردگار جهانيان را كه به من روزى عنايت كرد.



حضرت فرمود: بايست، پس دست مباركش را پر از انگور كرد و به او داد، فقير از دست حضرت گرفت سپس گفت: حمد و سپاس پروردگار جهانيان را كه به من روزى عنايت كرد.



حضرت فرمود: غلام چه مقدار درهم نزد توست؟ آن مقدار كه ما حدس زديم حدود بيست درهم بود، حضرت آن را هم به فقير داد و او هم گرفت‏سپس گفت: خدايا! سپاس اين عنايت هم از تو بود اى خدايى كه شريكى براى تو نيست.



حضرت فرمود: به جايت بايست، سپس پيراهنى كه بر تن مباركش بود به او داد و فرمود: بپوش، او هم پوشيد و گفت: خدا را سپاس كه مرا لباس پوشانيد، اى اباعبداللّه! خدا جزاى خيرت دهد. تا اينجا كه رسيد امام را رها كرد و برگشت و رفت. ما گمان كرديم كه اگر حضرت را رها نمى‏كرد پيوسته به او عطا مى‏فرمود: زيرا هرگاه به او عطا مى‏كرد او هم خدا را به عطاى حضرت سپاس مى‏گفت‏ ”8”!



دعا و راز و نياز



عبداللّه بن يعفور مى‏گويد: شنيدم حضرت امام صادق عليه السلام در حالى كه دست به سوى عالم بالا برداشته بود مى‏گفت:رَبِّ لَاتَكِلْنى إلَى نَفْسى طَرفَةَ عَينٍ أبَداً لَاأقَلَّ مِن ذَلِكَ وَلَا أكثَرَ . پروردگارا! مرا يك لحظه نه كمتر از آن و نه بيشتر به خود وا مگذار.



پس به سرعت اشك از اطراف محاسنش جارى شد سپس رو به من كرده، فرمود: اى پسر يعفور! خدا يونس بن متى را كمتر از يك لحظه به خود وا گذاشت، پيامد سخت را به وجود آورد، عرض كردم: كارش به ناسپاسى نسبت به خدا هم رسيد؟ فرمود: نه، ولى مردن در چنين حالتى هلاكت است‏”9”!



صبر در مصيبت‏



قتيبه اعشى مى‏گويد: براى عيادت فرزند حضرت امام صادق عليه السلام به محضر آن بزرگوار مشرّف شدم، ناگهان حضرت را بر درب خانه نگران و محزون ديدم، گفتم فدايت گردم، كودك در چه حال است؟ فرمود: به خدا سوگند آشفتگى و بلا بر اوست.



وارد خانه شد و ساعتى درنگ كرد، آنگاه به سوى ما بازگشت در حالى كه چهره مباركش مى‏درخشيد و دگرگونى و حزن از او برطرف شده بود، اميدوار شدم كه كودك سالم شده؛ گفتم: فدايت شوم كودك در چه حال است؟ فرمود: از دنيا رفت، گفتم: فدايت گردم او كه زنده بود شما را نگران و غصه‏دار ديدم و اكنون كه مرده تو را بر اين حال مى‏بينم؟ مطلب از چه قرار است؟ فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه پيش از مصيبت جزع مى‏كنيم، هنگامى كه قضاى الهى جارى شد به قضايش رضا مى‏دهيم و به امرش تسليم مى‏شويم‏ ”10”!



بهشت با عبادت اندك‏



ابوبصير از حضرت امام صادق عليه السلام روايت مى‏كند كه آن حضرت فرمود:من در طواف بودم كه پدرم بر من گذشت در حالى كه به خاطر جوانيم در عبادت سخت كوش بودم و عرق مى‏ريختم، به من فرمود: پسرم جعفر! بى‏ترديد هرگاه خدا بنده‏اى را دوست بدارد او را به بهشت مى‏برد و عمل‏ اندك را از او مى‏پذيرد ”11”.



مهربانى به زيردست‏



حفص بن عايشه مى‏گويد: حضرت امام صادق عليه السلام غلامش را براى كارى فرستاد، در آمدنش تأخير كرد، حضرت هنگامى كه تأخير كردن غلام را ديدند به دنبالش رفت، او را در خواب يافت، بالاى سرش نشستند و مشغول باد زدن او شدند تا از خواب بيدار شد، حضرت فرمود: فلانى! خواب الآن حق تو نيست، شب مى‏خوابى و روز هم مى‏خوابى؟ خواب شب براى تو و كار و فعاليت روز تو براى ما ”21”.



كوشش براى معيشت‏



ابوعمرو شيبانى مى‏گويد: حضرت امام صادق عليه السلام را ديدم كه با تيشه‏اى در دست و لباسى خشن بر تن، در باغى كه در مالكيت او بود كار مى‏كرد در حالى كه از پشت مباركش عرق جارى بود، گفتم: فدايت گردم تيشه را به من بسپاريد تا من براى شما كار كنم؛ فرمود: دوست دارم مرد در جستجوى معيشت به حرارت آفتاب آزار ببيند ”31”!



پاداش و مزد كارگر



حنان بن شعيب مى‏گويد: گروهى را براى كار كردن در باغ حضرت امام صادق عليه السلام اجير كرديم و پايان كارشان را عصر قرار داديم، وقتى از كار فارغ شدند به معتب فرمودند: پيش از آنكه عرقشان خشك شود مزدشان را بپرداز ”14”.



سود حلال‏



ابوجعفر فزارى مى‏گويد: حضرت امام صادق عليه السلام غلامش را كه به او مصادف مى‏گفتند به حضور خواست و هزار دينار در اختيارش گذاشته، فرمود: آماده شو تا به مصر براى داد و ستد بروى، زيرا نان خورهاى من زياد شده‏اند.

مصادف كالايى آماده كرد و با كاروان تجار به سوى مصر رهسپار شد؛ هنگامى كه نزديك مصر رسيدند قافله‏اى كه از مصر بيرون مى‏آمد با آنان برخورد كرد، از قافله درباره وضعيت و قيمت كالايى كه داشتند و مورد نياز عموم مردم بود پرسيدند كه در مصر چگونه است؟



كاروانيان به آنان گفتند: چيزى از آن در مصر يافت نمى‏شود. هم سوگند و هم پيمان شدند كه كالايشان را از نظر سود دينار به دينار بفروشند! وقتى كالايشان را فروختند و قيمتش را گرفتند، به مدينه باز گشتند. مصادف، بر حضرت امام صادق عليه السلام وارد شد در حالى دو كيسه هزار دينارى همراهش‏ داشت، به حضرت گفت: فدايت گردم اين كيسه اصل سرمايه و آن ديگر سود سرمايه.



حضرت فرمود: اين سود، سودى زياد و فراوان است! شما در فروش كالا چه كرديد؟ مصادف داستان را بيان كرد، حضرت فرمود: سبحان اللّه بر ضد مسلمانان، هم سوگند شديد كه جنس را از نظر سود جز دينار به دينار به آنان نفروشيد؟! سپس يكى از آن كيسه‏ها را گرفت و فرمود: اين اصل سرمايه من و به سودش هيچ نيازى ندارم سپس فرمود: اى مصادف! شمشير زدن در ميدان جنگ از طلب حلال آسان‏تر است‏ ”15”!!



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  زندگی نامه امام جعفر صادق (ع) ..::Baharmast::.. 4 762 09-13-2014, 01:20 AM
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
  احادیث امام جعفر صادق (ع) Տaghar 114 5,086 08-24-2014, 08:42 PM
آخرین ارسال: Տaghar

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان