اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان هایی از امام صادق(ع)
زمان کنونی: 02-19-2020، 05:59 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Տaghar
آخرین ارسال: Տaghar
پاسخ 39
بازدید 7645

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
صادق امام ع از هایی داستان

داستان هایی از امام صادق(ع)
نویسنده :Տaghar   آفلاین
#31
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم


.......................



جبرئيل و نقش انگشتر

زيد بن علىّ از پدرش امام سجّاد زين العابدين عليه السلام حكايت نمايد:

روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب عليه السلام داد و فرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك برده ، به او بگو كه بر نگين آن : ((محمّد بن عبداللّه ))

نوشته شود.

اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن انگشتر را گرفت و پيش حكّاك برد واظهار داشت : بر نگين اين انگشتر نقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حكّاكى كَنْده كارى نما.

حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام كار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شد.

هنگامى كه امام علىّ عليه السلام خواست انگشتر را بگيرد، دقّت نمود؛ و چون ديد نقش ، غير از چيزى است كه دستور داده بود، به او فرمود: من چنين موضوعى را نگفته بودم .

حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه رفت .

پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد واظهار داشت : يا رسول اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است كه دستش خطا رفته است .

در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به دست مبارك خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).

پس به همين جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونى يافت ، در همين بين جبرئيل امين عليه السلام نازل شد و رسول خدا جريان را براى او بازگو نمود.

جبرئيل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را كه تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را كه ما خواستيم نوشتيم .(26)

26- بحار الا نوار: ج 16، ص 91، ح 26.

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

گرفته شده از دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.


نویسنده :Տaghar   آفلاین
#21
دو گانه پرستى به حضور امام صادق (ع ) آمد ، و از عقيده خود دفاع مى كرد ؛ عقيده اش اين بود كه جهان هستى داراى دو خدا است ،

يكى خداي نيكيها و ديگرى خداى بدى ها و... . 

امام صادق (ع ) در رد عقيده او و هرگونه دوگانه پرستى چنين فرمود: 

اينكه تو مى گوئى خدا دوتا است ، بيرون از اين تصورات نيستند: 

1- يا هر دو نيرومند و قديم هستند.

2- يا هر دو ناتوان هستند.

3- يا يكى قوى , و ديگرى ناتوان است . 

اگر اینگونه باشد پس چرا يكى از آنها ديگرى را از صحنه خارج نمى كند ، تا خود به تنهايى بر جهان حكومت كند؟

(نظام واحد جهان حاكى است كه يك حاكم در جهان وجود دارد، بنابراين خدا، يك قوى مطلق است ).

نيز بيانگر يكتائى خدا است ، و گفتار ما را ثابت مى كند، زيرا همان قوى خدا است ، ولى ديگرى خدا نيست به دليل ضعفى كه دارد.

در مورد (ضعف هر دو خدا) يا آنها از جهتى با هم متفق هستند و از جهتى مختلف ، در اين صورت لازم است كه بين آن دو ، يك (چيزى كه يكى از آن خدايان

دارد و ديگرى ندارد) باشد، و نيز لازم است كه آن امرى وجودى قديم باشد، و از اول همراه آن دو خدا بوده ، تا دوئيت آنها، صحيح باشد، 

در اين صورت <سه خدا> به وجود مى آيد، و به همين ترتيب چهار خدا و پنج خدا و بيشتر مى شود ، و بايد معتقد به بى نهايت خدا شد. 

هشام مى گويد: يكى از سؤالات آن دو گانه پرست اين بود كه (بحث در مورد دوگانه پرستى را به اصل وجود خدا كشانيد) به امام صادق (ع ) گفت : 

دليل شما بر وجود خدا چيست ؟ 

وجود آن همه ساخته ها بيانگر وجود سازنده است ، چنانكه وقتى كه تو ساختمان استوار و محكم و سر برافراشته اى را ديدى ،

يقين پيدا مى كنى كه آن ساختمان ، بنّائى داشته است ، گرچه تو آن بنّا و سازنده را نديده باشى . 

خدا چيست ؟ 

خدا چيزى است بر خلاف همه چيز ، به عبارت ديگر ثابت كردن معنائى است ، چيزى است به حقيقت چيز بودن ، ولى جسم و شكل ندارد، 

و به هيچيك از حواس ، درك نمى شود، و خيالها او را در نمى يابند، و گذشت زمان ، او را كاهش و دگرگون نسازد

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#22
بدون ترديد، علوم حضرات معصومين عليهم السلام اكتسابى نيست و آنچه از ذهن شفاف و نورانى آن بزرگواران انعكاس مى يابد، اشعه هايى از انوار الهى است كه از پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله تا معصوم چهاردهم امام زمان(عج) نسلى بعد از نسل، به يادگار مانده و زمينيان را بهره مند ساخته است. اگر غير از اين بود، مى بايست علوم آنها مقطعى و زودگذر باشد و جز در عصر خويش، كاربردى آن هم در همه زمينه ها، بدون كمترين تخلف نداشته باشد و در برخورد با شخصيت هاى علمى هم عصر خود و عالمان قرون بعد، منفعل گردد.

جستجوى مفصل اين نكته را به عهده خوانندگان محترم گذاشته و تنها مناظره زير را كه به علم پزشكى امام صادق عليه السلام اشاره دارد. نقل به مضمون مى كنيم.

روزى امام صادق عليه السلام به مجلس منصور دوانيقى وارد شد. طبيب هندى كنار خليفه نشسته بود. او كتاب‎هايى كه در موضوع «علم طب » نگاشته شده بود را براى خليفه مى خواند تا ضمن سرگرم ساختن او بر معلومات خليفه بيفزايد.

امام صادق عليه السلام در گوشه ى مجلس نشست. بارانى از هيبت و ابهت از چهره حضرت مى باريد. مدتى گذشت. هنگامى كه طبيب از خواندن كتاب‎ها فارغ شد، نگاه اش به امام صادق عليه السلام دوخته شد. لحظاتى مشغول تماشاى سيماى حضرت شد. ابهت و صلابت امام تنش را لرزاند. نگاه اش را به سوى خليفه برگرداند و با اين سؤال سكوت را شكست:

- اين مرد كيست؟

- او عالم آل محمد(صلي الله عليه و آله) است.

- آيا ميل دارد از اندوخته هاى علمى من بهره مند گردد؟

- نگاه خليفه روى امام قرار گرفت. قبل از اين كه چيزى بگويد،امام لب به سخن گشود:

- نه!

- طبيب كه از پاسخ امام شگفتش زده بود، پرسيد:

- چرا؟

- چون بهتر از آنچه تو دارى، در اختيار دارم.

- چه چيز در اختيار دارى؟

- گرمى را با سردى معالجه مى كنم و سردى را با گرمى، رطوبت را با خشكى درمان مى كنم و خشكى را با رطوبت و آنچه را كه پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) فرموده به كار مى بندم و نتيجه كار را به خداوند وامى گذارم.

سپس به سخن جدش رسول الله اشاره كرده، افزود: «معده خانه هر بيمارى و پرهيز، سر هر درمان است.»

طبيب هندى براى اين كه سخنان امام را سبك جلوه دهد، پرسيد:

- مگر طب غير از اين ها است كه گفتى؟!

- امام فرمود:

- گمان مى كنى من مثل تو اين ها را از كتاب‎هاى طبى آموخته ام؟!

- حتما، غير از اين، راهى براى فراگيرى علم طب وجود ندارد.

- نه، به خدا سوگند، جز از خداوند، از ديگرى نياموخته ام. اكنون بگو كدام يك از من و تو در علم طب داناتريم؟

- كار من طبابت است و حتما در طب از شما عالم ترم.

- پس لطفا به سوال‎هايم پاسخ گوييد.

- بپرسيد.

- چرا سر آدمى يك پارچه نيست و از قطعات مختلف به وجود آمده است؟

- نمى دانم.

- چرا پيشانى مانند سر انسان از مو پوشيده نيست؟

- نمى دانم.

- چرا بر روى پيشانى خطوط مختلفى نقش بسته است؟

- نمى دانم.

- چرا ابروها در بالاى ديدگان انسان قرار گرفته است؟

- نمى دانم.

- چرا چشم‎هاى انسان به شكل لوزى ساخته شده است؟

- نمى دانم.

- چرا بينى ميان دو چشم قرار گرفته است؟

- نمى دانم.

- چرا سوراخ‎هاى بينى در زير آن خلق شده است؟

- نمى دانم.

- چرا لب فوقانى و سبيل در قسمت بالاى دهان آفريده شده است؟

- نمى دانم.

- چرا دندان‎هاى جلو، تيز و دندان‎هاى آسياب، پهن و دندان‎هاى انياب (نيش)، دراز آفريده شده است؟

- نمى دانم.

- چرا كف دست و پا، مو ندارد؟

- نمى دانم.

- چرا مرد ريش دارد ولى زن فاقد ريش است؟

- نمى دانم.

- چرا ناخن و موهاى سر انسان روح ندارند؟

- نمى دانم.

- چرا قلب، صنوبرى شكل آفريده شده است؟

- نمى دانم.

- چرا ريه در دو قسمت آفريده شده و در جاى خود متحرك است؟

- نمى دانم.

- چرا كليه ها مانند لوبيا خلق شده اند؟

- نمى دانم.

- چرا كاسه زانوها رو به جلو قرار دارد؟

- نمى دانم.

- چرا ميان كف پا، گود است و با زمين تماس ندارد؟

- نمى دانم.

- اى طبيب هندى! ولى من به فضل خداوند، به حكمت و پاسخ اين سوال‎ها آگاه ام.

طبيب كه چاره اى جز تسليم شدن نداشت، گفت:

- پاسخ‎ها را بگوييد تا بهره مند گردم.

آن گاه امام به ترتيب به يكايك سوال‎هاى مطرح شده، چنين پاسخ گفتند:

- به اين جهت سر از قطعات مختلف تشكيل شده و شكاف‎هايى برايش قرار داده شده است تا صداع (سردرد) آن را نيازارد.

- خداوند مو را بالاى سر رويانده تا به وسيله آن روغن لازم به مغز برسد و بخار مغز از طريق موها خارج شود. همين طور، پوششى براى سرما و گرما باشد. ولى در پيشانى مو نيافريده تا چشم ها مزاحمى نداشته باشند و بتوانند به راحتى نور بگيرند.

- ابروها را بالاى چشم قرار داد تا به اندازه كافى به چشم ها نور برسد و نيز از رسيدن نور زياد جلوگيرى كند. چون زيادى نور، چشم را آزار داده و زمينه معيوب شدن آن را فراهم مى سازد.

- چشم ها به شكل لوزى آفريده شده تا داروهايى كه با سرمه استعمال مى شود، به آسانى وارد چشم شده، چرك و مرض به آسانى از آن به وسيله اشك خارج شود.

- به اين جهت بينى را ميان دو چشم قرار داده است كه بينى نور را به دو قسمت مساوى تقسيم مى كند تا نور به طور اعتدال به چشم ها برسد.

- سوراخ‎هاى بينى را در پايين آن آفريده تا چرك هاى انباشته شده در مغز از اين سوراخ‎ها بيرون شده و بوهاى معطر كه به وسيله هوا متصاعد مى گردد، از آن، بالا رود.

- لب و سبيل را به اين جهت روى دهان قرار داده است تا از ورود كثافات دماغ به داخل دهان جلوگيرى كند. و نيز مانع آلوده شدن خوراكى ها گردد.

- دندان‎هاى جلو را تيزتر آفريده تا غذا را قطعه قطعه سازند.

- دندان‎هاى آسياب را پهن خلق كرده تا غذا به وسيله آنها كوبيده و نرم گردند. دندان‎هاى انياب را درازتر آفريده تا ميان دندان‎هاى آسياب و دندان‎هاى پيشين، چون ستونى استوار باشند.

- كف دست و پاها مو ندارند تا بتوانيم اشياء را به وسيله آنها لمس نموده، از قوه لامسه به اندازه كافى استفاده نماييم.

- براى مرد ريش قرار داده تا به پوشاندن صورت محتاج نباشد و نيز از زن بازشناخته گردد.

- به مو و ناخن هاى تن انسان روح نداده تا چيدن و بريدن آنها دردآور و ناراحت كننده نباشد.

- قلب، صنوبرى شكل آفريده شده است تا هنگام آويختگى، نوك باريكش وارد ريه شده و از نسيم آن خنك گردد و نيز مغز سر از حرارت آن آسيب نبيند.

- ريه را در دو قسمت آفريده تا قلب ميان فشارهاى آن دو (هنگام باز و بسته شدن) داخل شده و هوا بگيرد.

- كليه ها مانند لوبيا ساخته شده اند، براى اين كه «منى » از كليه ها قطره قطره به سمت مثانه مى چكد. اگر كليه ها كروى و يا به شكل چهارگوش بودند، قطرات منى كه همواره در حال انبساط و انقباضند، به يكديگر برخورد كرده و در نتيجه هنگام خروج، موجب التذاذ نمى شدند.

- اين كه كاسه زانوها به سمت جلو قرار گرفته، به اين جهت است كه انسان رو به جلو حركت مى كند. سنگينى بدن انسان رو به جلو است. وقتى زانوها به عقب خم شوند، تعادل انسان حفظ شده، راه رفتن و حركات انسان ناموزون و لرزان نمى شود.

- اين كه كف پاها را گود و قوسى مانند، خلق كرده به اين جهت است كه تمام كف پاها با زمين تماس پيدا نكند. زيرا اگر تمام كف پاها به زمين تماس پيدا كند، پا، چشم و اعصاب صدمه مى بينند.

طبيب كه تاكنون سكوت كرده و به سخنان امام گوش مى داد، با تعجب پرسيد:

- اين ها را از كجا مى دانى؟!

- از پدرانم فراگرفته ام؛ پدرانم از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آموخته اند؛ رسول خدا از جبرئيل و جبرئيل از خداوند متعال فرا گرفته است.

طبيب هندى كه چنين شخصيت علمى را در عمرش نديده بود، به فكر فرو رفت. آنگاه در حالى كه محو تماشاى سيماى امام بود، چنين لب به سخن گشود:

- تصديق مى كنم و شهادت مى دهم كه جز خداى يگانه، خدايى نيست و محمد(ص) فرستاده اوست. به خدا سوگند، تاكنون كسى را در طب، عالم تر از تو نديده ام.(1)

پى نوشت:

1- طب الصادق، تحقيق علامه عسكرى، ص 21، به نقل از بحارالانوار، ج 14، ص 478/ مناظرات علمى بين شيعه و سنى، ص 98، به نقل از طب الصادق، محمدعلى خليلى، ص 64.

منبع:


ماهنامه كوثر، ش 40 

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#23
عبد الملك بن اعين، برادر زرارة بن اعين، با آنكه از راويان حديث بود، به نجوم احكامى و تأثير اوضاع كواكب اعتقاد راسخ داشت. 



كتابهاى زيادى در اين باب جمع كرده بود و به آنها مراجعه مى‏كرد. هر تصميمى كه مى‏خواست بگيرد و هر كارى كه مى‏خواست بكند، اول به سراغ كتابهاى نجومى مى‏رفت و به محاسبه مى‏پرداخت تا ببيند اوضاع كواكب چه حكم مى‏كند.


تدريجا اين كار برايش عادت شده و نوعى وسواس در او ايجاد كرده بود به طورى كه در همه كارها به نجوم مراجعه مى‏كرد. 

حس كرد كه اين كار امور زندگى او را فلج كرده است و روز به روز بر وسواسش افزوده مى‏شود و اگر اين وضع ادامه پيدا كند و به سعد و نحس روزها و ساعتها و طالع نيك و بد و امثال اينها ترتيب اثر بدهد، نظم زندگى‏اش به كلى بهم مى‏خورد.

از طرفى هم در خود توانايى مخالفت و بى اعتنايى نمى‏ديد و هميشه به احوال مردمى كه بى‏اعتنا به اين امور دنبال كار خود مى‏روند و به خدا توكل مى‏كنند و هيچ درباره اين چيزها فكر نمى‏كنند رشك مى‏برد.

اين مرد روزى حال خود را با امام صادق در ميان گذاشت. عرض كرد:


«من به اين علم مبتلا شده‏ام و دست و پايم بسته شده و نمى‏دانم از آن دست بردارم.»


امام صادق با تعجب از او پرسيد:


«تو به اين چيزها معتقدى و عمل مى‏كنى؟!».


- بلى يا ابن رسول اللَّه!.


- من به تو فرمان مى‏دهم: برو تمام آن كتابها را آتش بزن.



فرمان امام به قلبش نيرو بخشيد، رفت و تمام آنها را آتش زد و خود را راحت كرد

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#24
حماد وقتي دستي بر موهاي سپيدش کشيد گرد پيري را بر سرو روي خود حس کرد.روي زانوهايش جا به جا شد ودر چهره زيبا ودوست داشتني امام خيره گشت .هر چه او را بيشتر مي نگريست دلش روشنتر مي شد . در محضر امام کس ديگري نبود .او بود ومولاي خودش.صورت امام صادق (ع)مثل ستاره اي نقره اي مي درخشيد.از حالت امام فهميد قصد دارد چيزي بگويد.خودش را جمع وجور کرد. لب هاي امام از هم باز شد وبا رويي گشاده پرسيد مي تواني يک نماز نيک ودرست بخواني؟

حماد يکه خورد وسر را پايين انداخت .منظور امام را نمي فهميد .شک ودو دلي وجودش را فرا گرفت.بعد سر را بالا آورد.چين وچروک پيشانيش زياد تر شده بود ونشان مي دادسخت در فکر است.با ترديد جواب داد چگونه نتوانم.در حاليکه سالهاست نماز مي خوانم.

امام چشمان خود را به او دوخت وفرمود ضرر ندارد برخيز ونمازي بخوان.ببينم چگونه مي خواني؟حماد با اينکه ته دلش نگران بود خوش حال شد.به خود نهيب زد وگفت اگر نمازم هم عيب داشته باشد آن عيب با راهنمايي امام برطرف خواهد شد.براي همين درنگ نکرد دستها را بر زمين گذاشت وبا فشاري بر انگشتان نحيف ولاغرش از جا برخاست.سجاده نماز را پهن کرد ورو به قبله ايستاد.تکبير را گفت ونمازش را آغاز کرد.سعي نمود نمازش را با دقت بخواند که عيبي نداشته باشد.

لحظه ها به کندي مي گذشت.رکوع وسجده وتشهد.وقتي سلام نماز را داد رويش را به سوي امام چرخاند.نگاهش پر از انتظار بود.

امام سرش را بلند کرد وبا لحني پر از مهر گفت نمازت را خوب نخواندي.

حماد گردن را بالا کشيد وبا تعجب به امام نگريست.حضرت ادامه داد براي مردي که شصت-هفتاد سال از عمرش مي گذرد بد است که نتواند يک نماز کامل با رعايت همه شرايط آن بخواند .

عرق شرم بر پيشاني حماد نشست.کمي خجالت کشيد واحساس کرد تا بحال چقدر غافل بوده است .سالهاي سال نماز خوانده ولي نمازش کامل نبوده است. با خودش گفت اي کاش به فکر خودم رسيده بود و زودتر از امام مي پرسيدم. 

ولي هنوز هم دير نبود.براي همين رو به امام کرد وگفت فدايت گردم!شما نماز کامل را به من ياد بدهيد.امام از علاقه حماد استقبال کرد واز جا برخاست. حماد هم خود را آماده کرد تا ببيند نماز درست و واقعي چگونه است .

در آن لحظه اگر تمام دنيا را به او مي دادند آنقدر خوشحال نمي شد.
لحظات براي او به کندي مي گذشت.امام را نگاه کرد امام دست ها را آزاد کرد کنار بدن رها کرده بود.
انگشتان کشيده ولاغر او کنار هم قرار داشت .پاهايش هم صاف واستوار بود.بين هر دوقدم هم از سه انگشت باز بيشتر فاصله نداشت.تمام بدن حتي انگشتهاي پا نيز روبه قبله بود.ناگهان دستهاي امام به آرامي بالا رفت وبا فروتني وتوجه کامل آماده تکبير نماز شد.کمي بعد صداي آسماني او در گوش حماد طنين انداخت الله اکبر .بعد آواي دل انگيز امام را شنيد که با قرائتي زيبا ودرست سوره حمد را مي خواند .

حماد با لذت نگاه مي کرد ودلش از شادي لبريز بود. احساس مي کرد فرشته هاي آسماني بر رويش نور مي پاشند.امام را نگريست.مثل اينکه در اين دنيا نبود.غرق در نمازش بود. حالتش نشان مي داد با بزرگترين موجود عالم سخن مي گويد هيچ صدايي را نمي شنود وهيچ چيزي را نمي بيند. وقتي سوره حمد تمام شد سوره توحيد را همان طور روان وزيبا شروع کرد بسم ا...

وقتي سوره توحيد به پايان رسيد حماد باز هم دقت کرد .امام به اندازه يک نفس کشيدن صبر کرد.بعد دست هاي خود را تا کنار صورت بالا آورد.در همان حال صدايش بلند شد الله اکبر؛ آن گاه به رکوع رفت .کف دستها را برسر زانوها قرار داد .حماد با دقت نگاه کرد انگشتان او از هم باز بودوزانوها به عقب داده شده بود به طوري که پاها مستقيم وراست شده بود.

چيزي که حماد را متعجب مي ساخت حالت قرار گرفتن امام بود.باز هم نگاه کرد .اشتباه نمي کرد .کمر او چنان صاف ومساوي قرار گرفته بود که اگر قطره آبي را روي کمرش مي ريختند به هيچ طرف نمي ريخت با نگاهي دقيق سراپاي امام را کاويد .گردن زيباي او حالتي کشيده داشت سر را محکم نگاه داشته بود به خوبي ديده مي شد که سر به پايين نيفتاده است .در همان حال چشمها را بر هم نهاد وبه آرامي ذکر رکوع را شروع نمودسبحان ربي العظيم وبحمده.

بعد از تمام شدن رکوع امام راست ايستاد وبعد از مکثي کوتاه صداي آرام او در اتاق پيچيد سمع الله لمن حمده.

در همان حال دستها را تا مقابل صورت آورد وگفت الله اکبر.

دراين هنگام به سوي سجده روان گشت .دوکف دست را جلوي زانوها و کنار صورت بر زمين گذاشت . حماد به دست امام توجه کرد . انگشتان او کنار هم گذارده شده بود . امام ذکر سجده را آغاز نمود سبحان ربي الاعلي و بحمده .

حماد هنگامي که امام ذکر سجده را مي گفت حالت ساير اعضاي امام را در نظر گرفت اعضاي بدن به شکل آزاد و باز قرار داشتند . دست ها را به بدن نچسبانده وتکيه بدن روي پا ها گذاشته شده بود . هشت جاي بدن روي زمين قرار گرفته بود .

در نگاه حماد نور اشتياق برق مي زد . باهر نگاه چشمانش به چند نقطه گره مي خورد .اول پيشاني-بعد دو کف دست ودو زانو سپس دو سر انگشت بزرگ پا ودر آخر نوک بيني.

سجده امام پر از شکوه بود .رهبر بزرگ ودوست داشتني او سر بر خاک مي ساييد. اوج بندگي را در سجدهامام مي ديد.وجودش در اين حال مثل آ بشاري از نور بود که نسيمي از بهشت بر او مي وزيد وعطر دل انگيزي را در هواي آنجا پراکنده مي ساخت. با حرکت امام حماد به خود آمد .او به آرامي سر از سجده بر مي داشت .وقتي نشست با صدايي ارام ومطمئن گفتالله اکبر .بعد در حال نشستن بدن خود را روي پاي چپ انداخته وپشت پاي راست را روي کف پاي چپ قرار داد . پيدا بود امام ذکر ديگري را بر زبان مي آورد.حماد توجه کرد .صداي امام به گوشش رسيد استغفرالله ربي واتوب اليه.

سپس الله اکبرگفت وبعد از آن به سجده دوم رفت وآن سجده را همچون سجده اول تمام کرد.

حماد با خود فکر مي کردنمازهاي خودش کجا ونماز امام کجا؟ولي باز دير نشده بود .احساس کرد امروز دري از بهشت به رويش گشوده شده بود.در اين فکر ها بود که امام رکعت دوم نماز را تمام کرد وبا سر بر داشتن از سجده آماده خواندن تشهد شد.حماد با کنجکاوي به امام خيره گشت.امام در دنياي ديگري سير مي کرد .صورتش چلچراغ نور شده بود .به دست هاي او بر روي زانوها نگاه کرد.انگشتان دست از يکديگر باز بود وبا فروتني ذکرهاي تشهد را مي گفت وبعد سلام را.وقتي تشهد وسلام تمام شد امام نماز را تمام کرد ورو به حماد کرد.

حماد غرق در تماشاي چهره زيباي امام شد.حس مي کرد روحش به سوي او پر کشيده واعماق جانش سر شار از شيريني ايمان شده است. دريافت امام مي خواهد چيزي بگويد.چشم به لب هاي امام دوخت .غنچه ي لب هاي امام داشت به گل مي نشست .

اي حماد چنين نماز بخوان.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#25
شخص كافرى به اسم ((عبدالملك )) خدمت امام صادق عليه السلام رفت تا درباره توحيد و خداشناسى با امام عليه السلام بحث كند.
امام به او فرمود: آيا مى دانى كه زمين زير و زبرى دارد؟ عرض كرد: آرى . فرمود: آيا تا به حال به زير زمين رفته اى ؟ عرض كرد: نه .
فرمود: آيا مى دانى كه زير زمين چه خبر است ؟ عرض كرد: نمى دانم ، ولى گمان مى كنم چيزى نباشد.
فرمود: آيا به آسمان ، بالا رفته اى ؟ مرد گفت : نه .
فرمود: از تو عجيب است كه نه به شرق عالم رفته اى و نه به غرب عالم ، نه به زير زمين فرو شده اى و نه به آسمانها بالا رفته اى ، تا بفهمى كه آفريده اى دارند و منكر هر چه در آنهاست ، هستى . آيا خردمند، چيزى را كه نمى داند، منكر مى شود؟
مرد گفت : تا به امروز هيچ كس مانند شما با من سخن نگفته بود. شما مرا به شك انداختيد.
فرمود: پس تو حالا شك دارى كه شايد خدايى باشد و شايد آفريدگارى نباشد. مرد عرض كرد: شايد همين طور باشد.
وقتى كه مرد به شك خود اعتراف كرد، امام ، شروع به تعليم او كرده و گوشه اى از شگفتيهاى آفرينش را براى وى بيان فرمود و رد آخر به وى امر نمود كه در نظم دستگاه آفرينش و بزرگى آن تفكر و دقت نمايد. بدين ترتيب ، پس از مدتى آن شخص ايمان آورده و مسلمان شده و يكى از بزرگان گرديد.
آرى ، امام ابتدا وى را متوجه جهلش نمود و وقتى كه از جهل مركب بيرون آمد، او را تعليم فرمود و حقايق را نشانش داد
قلب سليم ص 58

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#26
يكى از اميران ((بنى عباس )) غلامى به نام ((رفيد)) داشت ، روزى امير بر غلامش خشمگين شد و تصميم به كشتن او گرفت . رفيد از نزد حاكم گريخت و به امام صادق عليه السلام پناهنده گرديد و از حضرت خواست كه وى را پناه دهد.
حضرت به او فرمود: نزد او برگرد و سلام مرا به او برسان و بگو كه ، جعفر بن محمد عليه السلام فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله غلام تو را پناه داده است . به او آزارى مرسان .
غلام گفت : ارباب من ، مردى از سرزمين شام است و همان طورى كه مى دانيد، بيشتر شام مخالف شما هستند مى ترسم اگر پيام شما را به او برسانم ، بيشتر خشمگين شود.
امام عليه السلام فرمود: نترس ، برو و آنچه گفتم به او برسان ، غلام به طرف خانه آقايش به راه افتاد. در بيابان ، عربى به او رسيد و گفت : كجا مى روى اى مرد؟ من مرگ را در صورتت مى بينم .
آنگاه دست غلام را گرفت و به آن نگاه كرد و گفت : اين دست ، از آن كسى است كه به زودى كشته مى شود. بعد، به پاى غلام نگاه كرد و گفت : اين پا مال شخصى است كه به قتل مى رسد. به همين ترتيب تمام بدن غلام را برانداز نمود و گفت : اين بدن ، بدن كسى است كه به سوى مرگ مى رود.
سپس به زبان غلام دقيق شد و گفت : از مرگ نترس ، زيرا بر زبان تو پيامى است كه اگر به كوههاى بلند، اين پيام را برسانى ، همگى مطيع خواهند شد.
غلام به راهش ادامه داد تا اينكه به خانه مولايش رسيد. همين كه وارد خانه شد، او را گرفتند و دستهايش را بستند و حاكم دستور داد او را به قتل برسانند. جلاد با شمشير برهنه آمد و بالاى سر غلام ايستاد تا سر از تنش ‍ جدا نمايد. در آخرين لحظات ، غلام گفت :
اى امير، مرا به زور نگرفتى ، بلكه با پاى خودم به اينجا آمدم ، زيرا مطلبى دارم كه مى خواهم در خلوت به تو بگويم . حرف مرا بشنو، آنگاه اگر خواستى مرا بكش !
مرد شامى ، به اطرافيانش دستور داد كه خارج شوند، وقتى اتاق خلوت شد، غلام گفت : مولاى من و تو، حضرت جعفر بن محمد عليه السلام به تو سلام رساند و گفت : مرا پناه داده است .
مرد شامى كه متعجب شده بود، با هيجان زيادى پرسيد: آيا قسم مى خوردى كه آن حضرت به من سلام رسانيده است ؟
غلام قسم خورد. مرد شامى دو بار ديگر اين سؤ ال را تكرار كرد و غلام قسم خورد كه عين حقيقت را گفته است . مرد شامى كه از شادى در پوست خود نمى گنجيد، فورا دست غلام را باز كرد و گفت : دلم آرام نمى گيرد مگر اينكه دست مرا به همان گونه ببندى .
غلام گفت : من جراءت اين كار را ندارم . امير گفت : تا اين كار را نكنى ، از شرمندگى من كاسته نمى شود. مرد شامى به قدرى اصرار كرد كه غلام دستهاى او را با طناب بست و سپس آن را باز كرد. مرد انگشتر خود را به غلام داد و گفت : اين مهر من است . از امروز تمام امور و كارهاى خودم را به تو واگذاردم و تمام ثروتم را به دست تو دادم ، هر كارى كه دلت مى خواهد، بكن .
به اين ترتيب ، غلام با چنگ زدن به ولايت امام صادق عليه السلام نه تنها از مرگ نجات يافت ، بلكه به بالاترين مقام در نزد مولايش رسيد
گناهان كبيره ج 2 ص 114

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#27
حنان بن سدير گفت : يزيد بن خليفه كه از قبيله بنى حارث بن كعب بود برايم تعريف كرد كه : در مدينه خدمت حضرت امام صادق عليه السلام رسيدم ، پس از سلام و احوالپرسى نشستم و عرض كردم : من از طايفه بنى حارث بن كعبم ، خداوند مرا به دوستى و ولايت شما هدايت كرده ، فرمود: چگونه به دوستى ما هدايت يافتى با اينكه دوستان ما در ميان بنى حارث بن كعب خيلى كم است .
عرض كردم : غلامى خراسانى دارم كه شغلش گازرى و شستشوى لباس ‍ است چهار تا همشهرى دارد. اين پنج نفر در هر جمعه يكديگر را دعوت مى كنند و پنج جمعه اى يك بار نوبت غلام من مى شود. همشهريان خود را ميهمان كرده براى آنها گوشت و غذا تهيه مى نمايد، پس از خوردن غذا، ظرفى را پر از نوشيدنى نموده آفتابه اى نيز مى آورد هر كدام اراده خوردن كردند مى گويد: بايد قبل از آشاميدن صلوات بر محمد و آل او بفرستى ، من به وسيله اين غلام (و صلواتهاى او) هدايت يافته ام .
فرمود: تو را نسبت به او سفارش مى كنم و از طرف من سلامش برسان و به او بگو: جعفر بن محمد گفت : اين آشاميدنى كه مى خوريد توجه داشته باش ‍ اگر زياد خوردنش باعث سكر و مستى مى شود از يك قطره آن نيز نياشام ، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر مسكرى حرام است ، هر چه زيادش سكر و مستى آورد كم آن نيز حرام است .
آن مرد گفت : به كوفه آمدم . سلام حضرت صادق عليه السلام را به غلام رسانيدم ، گريه اش گرفت و گفت : آنقدر حضرت صادق عليه السلام به من اهميت داده كه مرا سلام رسانده ؟! گفتم آرى و نيز فرمود: توجه داشته باشى آنچه مى آشامى اگر زيادش سكرآور است از كمش هم پرهيز كن و سفارش ‍ تو را نيز به من كرد، اينك من هم تو را در راه خدا آزاد كردم .
غلام گفت : سوگند به خدا آن آشاميدنى شراب بوده و حال كه چنين است تا عمر داشته باشم ديگر ذره اى نمى آشامم
فروع كافى ج 6 ص 411

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#28
معاوية بن وهب مى گويد: با عده اى به سوى مكه مى رفتيم و به همراه ما شيخ عابد و زاهدى بود كه اعتقاد به حقانيت على (ع ) نداشت و شيعه نبود، در حالى كه پسر برادرش كه او نيز همراه ما بود، شيعه بود. در بين راه آن شيخ مريض شد، من به پسر برادرش گفتم : اگر مرام ما را به او عرضه كنى شايد برايش نافع باشد و بپذيرد و خدا او را كمك كند. بعضى گفتند: او را رها كنيد تا بر همين حال بميرد.
بالاخره پسر برادرش به او گفت : اى عمو! بعد از پيامبر همه مردم جز تعداد كمى مرتد شدند و اطاعت از على بن ابى طالب (ع ) هم مانند اطاعت از رسول خدا - ص - واجب بود. شيخ نفس عميقى كشيد و گفت : من هم اين را قبول دارم و سپس از دنيا رفت .
در پايان سفر ما به حضور امام صادق (ع ) رسيديم و على بن سرى اين جريان را براى آن حضرت نقل نمود. حضرت فرمود: او اهل بهشت است . على بن سرى گفت : او غير از آن لحظه به اين امر اعتقاد نداشت ؟! حضرت فرمود: چه چيزى از او مى خواهيد؟! به خدا سوگند او داخل بهشت شده است .


محجة البيضاء، ج 7، ص 27.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#29
مـرد داخل كجاوه نشسته بود. از آفتاب بیـرون خبـرى نبـود سـرش را از لاى پـرده بیرون آورد و به اطرافیانـش گفت: "هنوز نرسیدیـم" با شنیدن جـواب منفى، سرش را داخل كجاوه برد و پرده را انداخت.

حركت آرام شتـرها و صـداى زنگـوله هایشان سكـوت بیابان را مـى شكست.

مرد پا روى پایـش انداخت، سرش را جابه جا كرد، خمیازه‌اى كشید و آرام خوابید.

شتر آرام راه مى رفت و كجاوه را تكان مى داد. انگار كجاوه گهواره شده بـود و مرد، كودك سالها پیـش. درخـواب مادرش را دید كه دارد گهواره اش را تكان مى دهد. اما در یك لحظه مكانى سرسبز مشاهده كرد.

صداى بلبلان و حركت آبها گـوش را نـوازش مى داد. نفـس عمیقى كشید و گفت: چه جاى باشكـوهى راستى اینجا كجاست؟

صدایى به گـوشـش رسید. اینجا جایى است كه صالحان از نعمت هاى آن استفـاده مـى كننـد.

صـدا از آسمـان مـى‌آمـد. به دنبال صـدا به بالا نگاه كرد.

بـرگهاى سبز درختان و میـوه‌هاى سرخ و رنگارنگ جلوى آبى آسمان را گرفته بودند. هر چه بود همان سبزى برگ ها بـود. انگار آسمان سبز بـود.

نسیمى وزید و شاخه‌هاى درختان را تكان داد. از میان شاخه‌ها نور طلایى خورشید به چشمش تابید. چشمانش را بست.

صدایى شنید. آقا، آقا.

پلكهایش لرزید و از هم جدا شد.

چشـم بـاز كـرد. آفتـاب از بیـرون به كجـاوه درست تـوى چشمـانـش مـى تـابید.

خـدمتكـار، كه پـرده را كنـار زده بود، گفت: آقا رسیدیم، به مدینه رسیدیم.

ـ سلام آقا، سلام اى بزرگوار.

ـ علیك السلام اى مـرد. مثل اینكه غریب هستى؟

مرد از شوق نمى‌دانست چه بگوید.
شهادت امام صادق علیه السلام

فكر كرد به تمام آرزوهایش رسیده. در حالى كه اشك از چشمانـش سرازیر بود، گفت: آقا، من مشتاق زیارت شما بـودم.

از لبنان مى‌آیـم، جبل عامل. الحمدلله وضع مـن خیلـى خـوب است. قصدم زیارت خانه خـدا است. گفتـم حال كه تا اینجا آمدم، باید روى مبارك شما را هم ببینم.

امام لبخندى زد و فـرمـود: به مـدینه خـوش آمـدى. خـدا زیارتت را قبـول كنـد.

مرد گفت: "آقا از شما خواهشى دارم، مـن دوست دارم در مدینه خانه خـوبى داشته باشـم.از شما مى خواهـم برایم خانه اى خوب در مدینه بخرید."

آنگاه دست در جیب كـرد، كیسه اى پـول بیـرون آورد، به امـام علیه السلام داد و گفت: "ده هزار درهـم است. امیـدوارم وقتـى از مكه بـرگشتـم اینجـا خانه اى داشته بـاشـم."

امام علیه السلام پـول را گـرفت و مـرد بـا شـادى از خـانه امـام خـارج شـد.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#30
مردى از صحرا نشينان ، ده هزار درهم نزد امام صادق (ع ) آورد و گفت :
مى خواهم خانه اى براى من خريدارى كنيد تا هر وقت كه با زن و بچه ام به شهر مى آييم در آن سكنا گزينيم . پول را داد و رفت و پس از پايان مراسم حج ، نزد امام صادق (ع ) بازگشت . حضرت او را به درون خانه خودش آورد و فرمود:
خانه اى در بهشت براى تو خريده ام كه همسايه آن رسول خدا(ع ) و طرف ديگر آن حضرت على (ع ) و طرف سوم آن امام حسن (ع ) و طرف چهارم امام حسين (ع ) است و قباله آن را برايت نوشتم !
وقتى مرد اين سخن را شنيد گفت : به اين معامله راضى شدم و خداحافظى كرد و رفت . امام صادق (ع ) آن پولها را بين نوادگان فقير و بى بضاعت امام حسن و امام حسين عليهما سلام تقسيم كرد.
مدتى از اين ماجرا گذشت ، آن مرد مريض شد و چون مرگ خود را نزديك ديد، زن و بچه و بستگان خود را جمع كرد و آنها را قسم داد و گفت : من مى دانم آنچه امام صادق (ع ) فرموده راست است و حقيقت دارد ولى شما اين قباله اى را كه امام به من داده است ، با من دفن كنيد. آنها پس از مرگ او، به وصيت او عمل كردند و قباله را با او دفن كردند. روز ديگر كه به كنار قبر او آمدند، ديدند همان قباله بر روى قبر اوست و به خط سبز روى آن نوشته شده :
خداوند به آنچه ولى او حضرت صادق (ع ) وعده داه بود، وفا كرد.
المحجة البيضاء، ج 4، ص 265، بحارالانوار، ج 11.



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  زندگی نامه امام جعفر صادق (ع) ..::Baharmast::.. 4 730 09-13-2014, 01:20 AM
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
  احادیث امام جعفر صادق (ع) Տaghar 114 4,956 08-24-2014, 08:42 PM
آخرین ارسال: Տaghar

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('5768')