اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان هایی از امام موسی کاظم(ع)
زمان کنونی: 05-30-2020، 12:16 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Տaghar
آخرین ارسال: Տaghar
پاسخ 36
بازدید 7531

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
موسی امام ع از هایی کاظم داستان

داستان هایی از امام موسی کاظم(ع)
#1
الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم



.....................



من تحت نظر امام ديگرى نيستم 





بعد از وفات حضرت صادق(ع) در مدينه جاسوسان زيادى بودند كه می ‏خواستند بفهمند مردم پس از وفات آن حضرت بطرف چه كسى خواهند رفت تا گردن او را بزنند.



هشام بن سالم گويد : من با محمّد بن نعمان صاحب طاق پس از وفات حضرت صادق(ع) در مدينه بوديم و روزى با گروهى از مردم در منزل عبد اللَّه بن جعفر گرد آمده بوديم ، و در باره زكاة از وى پرسش ميكرديم ، عبد اللَّه گفت : در هر دويست درهم پنج درهم زكاة است، گفتم: در صد درهم چه مقدار است؟ جواب داد: دو درهم و نصف درهم.



در اين هنگام با حيرت و درماندگى از منزل او بيرون شديم، و نميدانستيم به كجا برويم، آيا رو به مرجئه، و يا قدريه، يا معتزله و يا خوارج و يا زيديه برويم، در اين هنگام كه متحير بوديم، ناگهان پيرمردى كه با وى آشنا نبوديم بطرف ما آمد و اشاره كرد كه نزد او برويم.

ما از اين جريان واهمه كرديم مبادا اين مرد جاسوس باشد، زيرا بعد از وفات حضرت صادق (ع) در مدينه جاسوسان زيادى بودند كه می ‏خواستند بفهمند مردم پس از وفات آن حضرت بطرف چه كسى خواهند رفت تا گردن او را بزنند، لذا من ترسيدم مبادا اين مرد از آن جاسوسان باشد.

در اين هنگام به احول گفتم: از من دور شو و من از اين جريان ميترسم، وى اكنون مرا احضار ميكند، و با شما كارى ندارد و او هم مقدارى از من دور شد، من دنبال‏

پيرمرد به راه افتادم و چاره از خلاصى او نداشتم، پيرمرد مرا برد تا در خانه حضرت موسى ابن جعفر(ع) رسانيد، و سپس مرا تنها گذاشت ناگهان خادمى رسيد و گفت: خداوند شما را رحمت كند وارد منزل شويد، من وارد شدم و حضرت موسى بن جعفر (ع) قبل از اينكه با وى سخن بگويم، فرمود:

نه به طرف مرجئه، و نه بطرف قدريه، و نه زيديه، و نه خوارج، عرض كردم: قربانت گردم پدرت وفات كرد؟ فرمود: آرى، گفتم: پس امام بعد از وى كيست؟

فرمود: بزودى خداوند تو را به امام بعد از وى هدايت خواهد كرد، عرض كردم: برادرت عبد اللَّه خيال ميكند وى پس از پدرش امام است فرمود: عبد اللَّه كارى ميكند كه خداوند پرستش نگردد، بار ديگر عرض كردم: امام ما اكنون كيست؟ فرمود: 

خداوند تو را به او خواهد رسانيد، عرض كردم شما امام هستى؟ فرمود: من اين را نخواهم گفت.

راوى گويد: من فهميدم در طرز سؤال اشتباه كرده ‏ام، گفتم: قربانت گردم، آيا امامى بر شما حاكم است؟ فرمود: من تحت نظر امام ديگرى نيستم، در اين هنگام عظمت و هيبت او در دلم راه پيدا كرد، گفتم: قربانت گردم اينك از شما می ‏پرسم همان گونه كه از پدرت می ‏پرسيدم فرمود: بپرس و ليكن انتشار نده، اگر مطالب را در بين مردم آشكار كنى خطر كشته شدن هست.

گويد: از وى مسائلى را پرسيدم و او را مانند دريائى بی ‏پايان يافتم، پس از اين عرض كردم: قربانت گردم شيعيان پدرت هم اكنون متحير و سرگشته ‏اند اجازه ميدهيد جريان را به آنان برسانم و آنها را به طرف شما دعوت كنم؟ و ليكن شما از من پيمان ميگيرى كه اين مطالب را در جاى ديگرى اظهار نكنم.

فرمود: اگر افرادى را ديدى كه مورد اعتماد و محل اطمينان هستند جريان را به آنان اطلاع بده و از آنان عهد و ميثاق بگير تا اين مطالب را علنى نكنند كه خطر كشته شدن در بين هست، حضرت در اين هنگام بسوى خود اشاره كرد يعني سر مرا خواهند بريد.

راوى گويد: من از خدمت آن جناب بيرون شدم و جريان را به ابو جعفر احول گفتم، و پس از اين با زراره و ابو بصير ملاقات كرديم و آنان را هم از قضيه مطلع كرديم و آنها خودشان نزد امام عليه السّلام رفت و مطالب را از خود آن جناب استماع كردند و به امامتش عقيده پيدا نمودند، و سپس جريان را به مردم رسانيديم و مردم دسته دسته به خانه او ميرفتند مگر گروهى كه با عمار ساباطى بودند، و عبد اللَّه هم در خانه ‏اش نشسته و جز اندكى از مردم، كسى با وى رفت و آمد نداشت‏. 



پی نوشت:





زندگانی چهارده معصوم (ع) صفحه 407

منبع:جام

عقیق
نویسنده :Տaghar   آفلاین
#2
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 از نظر اما کاظم(ع)

يكى از اصحاب و راويان حديث ، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حكايت كند:

روزى از روزها جهت ديدار و ملاقات حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم عليه السلام حركت كردم ، حضرت را در زمين كشاورزى 
در حالتى يافتم كه مشغول كار و تلاش بود و عرق از بدن مباركش سرازير گشته بود.

بسيار تعجّب كردم و اظهار داشتم : ياابن رسول اللّه ! من فداى شما گردم ، مردم كجا هستند تا مشاهده كنند، كه شما اين چنين در اين 
گرماى سوزان مشغول كار هستى و تلاش و فعّاليّت مى نمائى .

امام عليه السلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آن هائى كه از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب كوشش و تلاش داشته اند 
و هر كدام به نوعى كار مى كرده اند.

عرض كردم : منظور شما چه كسانى هستند؟

حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسول اللّه ، اميرالمؤمنين و ديگر پدرانم صلوات اللّه عليهم اجمعين مى باشند، كه با دست خود كار و تلاش ‍ مى كرده اند.


سپس امام موسى كاظم عليه السلام ضمن فرمايشات خود افزود:

و اين نوع كار و تلاشى را كه من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مى كنى ، پيامبران مُرسل الهى و نيز پيامبران غير مرسل
همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسيله آن تلاش و امرار معاش مى كرده اند.


و همچنين بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و كوشش ‍ مى باشند

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#3
مردی که تا آخر عمر پابرهنه بود! 


امام موسی کاظم علیه السلام و هدایت ِ”بُشر حافی” 




روزی امام کاظم علیه السلام از کوچه‏ای در بغداد عبور می‏کرد. به خانه‏ای رسید که صدای ساز و آواز و پای‌کوبی از آن به گوش می‏رسید و نشان می‏داد که اهل این خانه در ناز و نعمت و هوا و هوس و خوش‌گذرانی غرقند.

در این هنگام کنیزی برای ریختن خاکروبه از خانه بیرون آمد. امام کاظم علیه السلام از او پرسید: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ کنیز پاسخ داد: آزاد است. امام علیه السلام فرمود: راست گفتی، اگر بنده بود از مولای خویش پروا می‏کرد.

کنیز به درون خانه برگشت. بُشر (صاحب خانه) از او پرسید: چرا در ریختن خاکروبه تأخیر داشتی؟ کنیز جریان گفتگو با مرد غریب – امام کاظم علیه السلام- را برای او شرح داد. پیام امام علیه السلام، بُشر را به خود آورد و او را از خواب غفلت بیدار کرد و چنان تأثیری در جان او نهاد که بی‏اختیار از جا برخاست و بدون این که لباس و کفش خود را بپوشد در پی امام علیه السلام به راه افتاد و شتابان خود را به ایشان رساند و از امام علیه‌السلام خواست که آن کلمات دلنشین را دوباره برای او بیان کند.

امام علیه السلام سخنانی چند درباره دوریِ از گناه و رها کردن مظاهر فریبنده دنیا و دنیاپرستی و نیز توجه به معنویات و عبادات با او گفت. بیانات امام، آبی سرد بر آهن گداخته بُشر بود، جان او را تکان داد و تغییری در وی به وجود آورد، به طوری که در محضر امام علیه السلام اظهار شرمندگی کرده و به دست آن حضرت توبه نمود و از آن زمان، به سلک عارفان پیوست و دنیاپرستی را رها کرد و به بشر «حافی»(پابرهنه) معروف شد؛ زیرا هنگامی که به دنبال امام دوید و به دست امام هدایت یافت، پابرهنه بود و از آن پس تا آخر عمرش پابرهنه ماند. 




منبع:

منتهی الآمال فی تاریخ النبیّ والآل، ج‏۲، ص‏۱۸۹٫ 

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#4
حکایاتی شگرف از امام کاظم(علیه السلام) 


ارزش کار

علی بن ابی حمزه گوید: امام کاظم علیه السلام را دیدم که مشغول کار و فعالیت در زمین خودش بود به گونه ای که عرق بر بدنش جاری بود به او عرض کردم فدایت شوم دیگران کجا هستند که شما اینگونه به زحمت افتادید؟ حضرت فرمودند: ای علی ! کسی که بهتر از من و پدرم بود با دست خود در زمین کار می کرد. عرض کردم : او چه کسی بود؟

امام علیه السلام فرمود: رسول خدا امیرالمومنین علیه السلام و پدران من همه بادست خود کار می کردند و البته کار کردن عمل پیامبران و جانشینان آنها و بندگان شایسته خداوند است
.







اسوه عبادت

احمد بن عبدالله از پدرش نقل می کند که گفت : نزد فضل بن ربیع (از سران حکومت عباسی) رفتم (در آن وقت که امام موسی کاظم (علیه السلام) تحت نظر او بود) دیدم بر پشت بام نشسته است ، به من گفت : بیا اینجا به این خانه نگاه کن ببین چه می بینی ؟ رفتم دیدم و گفتم : یک لباس افتاده می بینم ، گفت : خوب نگاه کن ، خوب نگاه کردم ، گفتم : مردی را در حال سجده می بینم . گفت : آیا این مرد را می شناسی ؟ این موسی بن جعفر (علیه السلام) است ، که شب و روز او را در این حال می بینم ، او نماز صبح را دراول وقت می خواند سپس تعقیب نماز را می خواند تا خورشید طلوع نماید، سپس به سجده می افتد و همچنان در سجده است تا ظهر شود، کسی را وکیل کرده که وقت نماز را به او خبر دهد، وقتی که از ناحیه او با خبر می شد که ظهر شده بلند می شد و بدون تجدید وضو، نماز می خواند (معلوم می شود که از صبح تا ظهر خوابش نبرده است) وقتی شب می شود پس از نماز عشاء غذائی میل می کند، سپس تجدید وضو نموده به سجده می افتد و همواره در دل شب نماز می خواند تا طلوع فجر. بعضی از مامورین می گفت : بسیار شنیدم که آن حضرت در دعایش ‍ می گفت :خدایا من از تو می خواستم فراغت و فرصتی برای عبادت تو بیابم ، خواسته ام را برآوردی ، تو را بر این کار حمد و سپاس می گویم . و در سجده خود می گفت : قبح الدنب من عبدک فلیحسن العفو و التجاوز من عندک . زشت است گناه از بنده تو، پس عفو و گذشت نیک از جانب تو می باشد. و از دعاهای معروف او است :

اللهم انی اسالک الراحه عند الموت و العفو عند الحساب خداوندا از درگاه تو آسایش هنگام مرگ و بخشش هنگام حساب را می خواهم. 
برخورد با بدگویان

یکی از فرزندان عمربن خطاب که در مدینه زندگی می کرد امام کاظم علیه السلام را آزار می داد و هر گاه به او می رسید بدگوئی می کرد و امیرالمومنین علیه السلام را نیز مورد طعن قرار می داد. بعضی از یاران حضرت عرض کردند اجازه دهید ما این فاسق را بکشیم ، اما امام علیه السلام به شدت آنها را نهی کرده و آدرس محل کار و مزرعه آن مرد را سوال کرد. گفته شد امام درآن ناحیه از مرکب خود پیاده شد و نزد او نشست و بارویی گشاده با او صحبت کرد و خندید. آنگاه سوال کرد: چقدر برای زراعت خود خرج کرده ای ؟

او در جواب گفت : صد دینار حضرت فرمود: امید داری چقدر سود نصیب تو گردد؟ گفت : علم غیب نمی دانم . حضرت فرمود: گفتم : امید داری چه اندازه سود ببری ؟ گفت : امیدوارم دویست دینار سود ببرم . امام علیه السلام کیسه ای به او داد که سیصد دینار در آن بود فرمود: زراعت هم مال خودت باشد و خداوند آنچه امید داری نصیب می کند. آن مرد سر امام علیه السلام را بوسید و از او خواست که از خطایش در گذرد. امام علیه السلام بر او لبخندی زد و بازگشت . وقتی امام علیه السلام به مسجد رفت آن مرد را دید که نشسته است ، وقتی چشمش به امام علیه السلام افتاد: گفت : اللّه اعلم حیث یجعل رسالته خداوند داناتر است که رسالتش را در چه کسی قرار دهد. اصحاب آن حضرت پرسیدند قضیه چیست ؟ امام علیه السلام فرمود شما چیز دیگری می گفتی حال شنیدید الان چه گفت ؟ وقتی امام علیه السلام به منزل خود رفت به یارانش که از اوخواسته بودند اجازه دهد آن مرد را بکشند فرمود: کدامیک بهتر بود آنچه شما می خواستید انجام دهید یا آنچه من می خواستم انجام دهم ؟ من با مبلغی او را اصلاح کردم و با این شراو را از خود دور کردم. 
پاداش پاسخ نیک

فقیری به حضور امام کاظم (علیه السلام) آمد و عرض کرد: تهیدست هستم مرا از تهی دستی و فقر نجات بده ، اگر صد درهم پول داشته باشم ، با تجارت و خرید و فروش خود را از فقر و ناداری نجات می دهم . امام کاظم (علیه السلام) با روی خوش و لبخند، به او فرمود: من از تو یک سؤ ال می کنم ، اگر پاسخ صحیح دادی ، ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد. فقیر عرض کرد: بپرسید.

امام کاظم (علیه السلام) فرمود: اگر بنا باشد تو در دنیا برای خود آرزوئی کنی ، چه آرزو می کنی؟ فقیر گفت : آرزو می کنم توفیق انجام حقوق برادران دینی بیابم ، و برای حفظ دین و برادران دینی ، قانون تقیه را رعایت کنم . امام کاظم (علیه السلام) فرمود: چرا دوستی با ما خاندان را، آرزو نمی کنی . او عرض کرد: این صفت در من هست ، خدا را برداشتن چنین نعمتی سپاس ‍ می گویم ، و از درگاهش می خواهم ، تا خصال نیکی که ندارم به من بدهد. امام کاظم (علیه السلام) فرمود: پاسخ نیکی دادی ، آنگاه دو هزار درهم (که ۲۰ برابر خواسته او بود) به او داد و فرمود: این پول را در خرید و فروش مازور به کار ببرید زیرا کالای خشک است (و کمتر آسیب پذیر است (. به این ترتیب به او کمک کرد، و او را برای تجارت و کسب و کار تشویق و راهنمایی فرمود. 
حرمت برادر مومن

عبدالمومن انصاری گوید: به محضر امام کاظم علیه السلام رسیدم و محمد بن عبداللّه جعفری هم نزد آن حضرت بود من با محمد تبسمی کردم امام که مشاهده می کرد فرمود: او را دوست داری ؟ عرض کردم : بله ، البته بخاطر شما او را دوست دارم . امام علیه السلام فرمود: او برادر توست و مومن برادر مادری و پدری مومن است اگر چه از یک پدر نباشند (همه فرزند آدم و حوا هستند). ملعون است کسی که به برادرش تهمت زند. ملعون است کسی که به برادرش خیانت کند. ملعون است کسی که برادرش را (از کجروی) پند و اندرز ندهد.

ملعون است کسی که از برادرش غیبت کند.
منابع:

داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)، آیت الله محمد محمدی اشتهاردی(رحمت الله علیه)

چهل داستان و چهل حدیث از امام موسی کاظم(علیه السلام)، عبدالله صالحی

قصه های تربیتی چهارده معصوم (علیهم السلام)، محمد رضا اکبری

داستان صاحبدلان / آیت الله محمد محمدی اشتهاردی(رحمت الله علیه)

داستان عارفان، کاظم مقدم

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#5
یاری نكردن ظالمان و دشمنان

جریان شتران صفوان



در روایتی از صفوان جمال كه از یاران امام كاظم علیه السلام بود، نقل شده كه می‌گوید: خدمت امام رسیدم. فرمود: ای صفوان! همه كارهای تو خوب است، جز یك كار. 
عرض كردم: فدایت شوم، چه كار؟ امام فرمود: این كه شتران خود را به این مرد یعنی «هارون» كرایه می‌دهی! 
گفتم: به خدا سوگند! در مسیرهای عیاشی و هوسبازی و صید حرام به او كرایه نمی‌دهم؛ تنها در راه مكه در اختیار او می‌گذارم. تازه خودم همراه شتران نمی‌روم؛ و بعضی از فرزندان و كسانم را با آنان می‌فرستم.
امام كاظم علیه السلام فرمود: ای صفوان! آیا از آنها كرایه می‌گیری؟ عرض كردم: بله. 
امام فرمود: آیا دوست داری كه زنده بمانند و بر سر كار باشند تا كرایه تو را بپردازند. گفتم: بلی. 
امام فرمود: كسی كه بقای آنها را دوست بدارد، از آنهاست و هر كسی كه از آنها باشد، در آتش دوزخ خواهد بود.
صفوان می‌گوید: من بلافاصله رفتم و تمام شترانم را فروختم. این موضوع به گوش هارون رسید. به دنبال من فرستاد و گفت: صفوان! شنیده‌ام شترانت را فروخته‌ای. گفتم: آری. گفت: چرا؟ گفتم: پیر شده‌ام و فرزندان و كسانم نمی‌توانند از عهده اداره آنها برآیند. 
هارون گفت: چنین نیست، چنین نیست! من می‌دانم چه كسی این دستور را به تو داده است. آری موسی بن جعفر(علیهماالسلام) به تو چنین دستور داده است. گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه كار؟ هارون گفت: این سخن بگذار. به خدا سوگند اگر سوابق نیك تو نبود! دستور می‌دادم گردنت را بزنند.

منبع:
وسایل الشیعه، ج12، ص131ـ 132.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#6
حلاليت خواستن برای سفر حج ار علی بن یقطین 

على بن يقطين كه يكى از ياران امام كاظم (عليه السلام ) بود و به دستور امام در دستگاه هارون كار مى كرد، عازم مكّه گرديد، خواست در مدينه امام كاظم (عليه السلام ) را زيارت كند، امام به او اجازه ملاقات نداد و فرمود: امسال حج تو قبول نمى شود. چون تو ابراهيم شتربان را در محل كار خود نپذيرفته اى ، خدا هم تو را نمى پذيرد. على بن يقطين بسيار ناراحت شد، از مدينه به كوفه برگشت و به سراغ آن شتربان رفت و دَرِ خانه او را كوبيد و صورت خود را روى خاك گذاشت و به آن شتربان گفت : با پاى خود صورتم را لگدمال كن . شتربان قبول نمى كرد تا با اصرار او، صورت وزير كشور، كه به مسلمانى توهين كرده بود، زير لگد شتربان قرار گرفت و او مى گفت :الّلهُمّ اشْهَد، خدايا شاهد باش كه دارم ، توهين خود را جبران مى كنم . سپس ‍ به مدينه برگشت و امام كاظم (عليه السلام ) او را پذيرفت 
سفينة البحار ج /2 ص /252

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#7
مسلمان شدن دانشمند مسيحي به دست امام موسي كاظم(ع)
شيخ صدوق ازقول هشام بن حكم روايت كرده‌ است: يكي از دانشمندان و روحانيون بزرگ مسيحيان به نام بُرَيهَه هفتاد سال در آئين مسيحيان بود. او در جستجوي اسلام و جوياي حقّ و اسلام بود و در ميان هر فرقه و گروهي وارد مي‌شد، گفتار و عقائد آنها را بررسي مي‌كرد، ولي چيزي از حقّ به دست نمي‌آورد، به آنها مي‌گفت: اگر رهبران شما بر حق باشند، لازم بود كه مقداري از حقّ نزد شما وجود داشته باشد. تا اينكه او در اين راه جستجو، اوصاف شيعه و آوازه هشام بن حكم را شنيد.
پيش هشام رفت و با او به مناظره پرداخت. سپس به هشام گفت: اي هشام! آيا تو كسي را سراغ داري كه رأي او را الگو قرار داده و از او پيروي كني؟ و اطاعت او را دين خود بداني. هشام گفت: آري اي بُرَيهَه. هشام، اوصاف امام صادق(ع) را براي بُرَيهَه، بيان كرد و بُرَيهَه به امام(ع) اشتياق پيدا كرد و همراه هشام، از عراق به مدينه مسافرت كردند، آن‌ها تصميم داشتند به حضور امام(ع) برسند، ولي در دالان خانه امام صادق(ع)، با امام موسي‌بن جعفر(ع) ديدار كردند.
هشام بر او سلام كرد، بُرَيهَه نيز سلام كرد، سپس آنها علّت شرفيابي خود را به حضور امام بيان كردند.
امام كاظم(ع) در آن هنگام، كودك بود و هشام داستان بُرَيهَه را براي حضرت كاظم(ع) نقل كرد.
امام كاظم فرمودند: اي بُرَيهَه! تا چه اندازه به كتاب خودت (انجيل) آگاهي داري؟
بُرَيهَه گفت: من به كتاب خودم آگاهي دارم.
امام كاظم فرمودند: تا چه اندازه به تأويل (تفسير) آن اعتماد داري؟
بُرَيهَه گفت: همان اندازه‌اي كه از آن مي‌دانم به آن اعتماد دارم.
در اين هنگام، امام كاظم(ع) خواندن آياتي از انجيل را، آغاز كرد.
بُرَيهَه آن‌چنان شيفته قرائت امام شد كه گفت: «حضرت مسيح(ع) انجيل را اين چنين كه شما مي‌خوانيد، تلاوت مي‌كرد، اين گونه قرائت را جز حضرت مسيح(ع)، هيچ‌كس نمي‌خواند.»
آن‌گاه بُرَيهَه به امام كاظم عرض كرد: «مدّت پنجاه سال بود كه در جستجوي تو يا مثل تو بودم»، بُرَيهَه، همان‌دم مسلمان شد، خدمت‌كار او نيز به اسلام گرويد.

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#8
[rtl]انتظار[/rtl]



ابوبصير مي گويد در سالي که حضرت امام موسي کاظم (ع) متولد شد ، من در خدمت حضرت صادق (ع) به سفر حج رفتم . در بازگشت ، چون به منزل ابواء رسيديم ، حضرت براي ما چاشت طلبيد در حال غذا خوردن بوديم که کسي از جانب حميده ، همسر حضرت خدمت ايشان آمد و عرض کرد که حميده گفته نزديک است بچه به دنيا بيايد ، و چون گفته بوديد شما را خبر کنيم ، به نزد شما آمدم . حضرت شاد و خوشحال برخاست و به طرف خيمه ي حميده رفت . بعد از اندک زماني ، حميده فرزندي به دنيا آورد . اولين کسي که به ديدن نوزاد رفت ، پدرش امام صادق (ع) بود و حضرت فرزندش را در آغوش گرفت و آداب شرعي ولادت را به جا آورد و به گوش راستش اذان و به گوش چپش اقامه گفت . سپس نزد اصحاب برگشت ، در حالي که تبسمي شيرين بر لب داشت. اصحاب رو به آن حضرت کرده ، گفتند : «خدا هميشه دهان تو را خندان و دل تو را شاد کند ، فدايت شوم ، آقا جان حميده چه شده ؟» آنگاه امام صادق (ع) بشارت ولادت با سعادت فرزندش را داد و آنان را با مقام ارجمند وي آشنا ساخت و فرمود : «خداوند پسري به من مرحمت کرده ، که بهترين مخلوق خداست . به هوش باشيد ، به خدا سوگند که او سرپرست شماست». بعد از آن ، توقف امام (ع) در ابواء طولي نکشيد ، از آنجا به طرف مدينه حرکت کرد و بلافاصله پس از ورود به شهر ، به منظور گرامي داشت نوزاد خجسته اش ، سه روز به مردم طعام داد و پيروان آن حضرت ، گروه گروه براي عرض تبريک مولود مسعود و شرکت در جشن و سرور به محضر آن بزرگوار شرفياب مي شدند.(1)

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#9
[rtl]ابوحنيفه و سؤال از امام[/rtl]

ابوحنيفه به مدينه سفر کرد . همين که به مدينه رسيد ، آهنگ خانه ي امام صادق کرد و در بيرون خانه منتظر اجازه ي ورود شد . ناگاه پسر بچه اي از خانه بيرون آمد . ابوحنيفه رو به وي کرد و پرسيد : «يک شخص غريب ، کجا بايد قضاي حاجت کند؟». آن پسر بچه نگاهي به وي کرد و گفت : «جايي که مناسب شأن باشد». آنگاه با ادب نشست و به ديوار تکيه داد و شروع به توضيح دادن کرد و افزود : «از قضاي حاجت در کنار رودخانه ها ، جاي ريختن ميوه هاي درختان ، حياط مسجدها و پياده روها خودداري کن » ، در پشت ديوار خودت را پنهان کن ، رو به قبله و پشت به قبله منشين ، آنگاه هر جا خواستي ، قضاي حاجت کن ».
ابوحنيفه مات و مبهوت شده ، هوش از سرش رفت ، زيرا گمان نمي کرد که او کودکي باشد ، با اين همه قدرت علمي» پرسيد : «اسمت چيست؟» فرمود : «موسي بن جعفر من محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب (ع) ». ابوحنيفه چون دانست که آن کودک از شجره ي نبوت و امامت است ، دلش آرام گرفت و سؤالي را که براي پرسش از امام صادق آماده ساخته بود ، از او پرسيد و گفت : «معصيت مربوط به چه کسي است ؟ آيا از جانب خداست و يا از بنده ؟» امام کاظم (ع) در پاسخ وي فرمود : «از سه حال خارج نيست : يا از جانب خداست و هيچ به بنده مربوط نيست ، که در اين صورت خداوند حق ندارد بنده را به دليل کاري که نکرده مؤاخذه کند ، و يا هم به بنده و هم به خدا مربوط است ، که خداوند تواناترين آن دوست که در عمل شريک بوده اند ؛ در اين صورت هم ، براي شريک نيرومند ، روا نيست که شريک ناتوان خود را به دليل گناهي که هر دو در ارتکاب آن برابر بوده اند ، مؤاخذه کند ؛ و يا اينکه گناه تنها مربوط به بنده است و به خدا مربوط نيست ؛ که در اين صورت ، خداوند اگر بخواهد مي بخشد ، و اگر بخواهد ، کيفر مي کند ، و بنده ، نيازمند کمک است.

ابوحنيفه مات و سرگردان ماند و در در حالي که توأم با احترام سراسر وجودش را فراگرفته بود ، گفت : «با سخناني که شنيدم ، از ملاقات با امام صادق (ع) بي نياز شدم . سپس در حالي که آثار ناتواني در چهره ي او پيدا بود ، به راه افتاد.(2)

نویسنده :Տaghar   آفلاین
#10
[rtl]هوش سرشار[/rtl]

روزي امام موسي کاظم (ع) خدمت پدرش امام صادق (ع) رسيد. پدر او را در دامن خود نشانيد. در نزد پدر لوحي بود . فرمود : «پسرم روي اين لوح بنويس : «تنح عن القبيح و لا ترده » ؛ از کار زشت خودداري کن و مرتکب آن مشو» . وقتي که حضرت نوشت ، امام صادق (ع) فرمود : «پسرم ! اين عبارت را توضيح بده ؟». امام کاظم (ع) گفت : «و من اوليته حسنا فزده » ؛ و نسبت به هر کس که احسان کردي ، پس بيشتر کن ».
آنگاه امام صادق (ع) عبارت ديگري فرمود که : «ستلقي من عدوک کل کيد» ؛ بزودي از دشمنت هر نوع مکري را خواهي ديد » ، و امام کاظم (ع) ادامه داد : «اذا کاد العدو فلا تکده» ؛ هر گاه دشمن حيله کرد ، تو به او مکرم کن ».

امام صادق (ع) از هوش و برازندگي فرزندش خوشحال شد و او را در آغوش کشيد ، در حالي که خوشحالي خود را نسبت به وي با اين سخن ابراز مي کرد : «خداوند از فرزندان پيامبر (ص) بعضي را بر بعضي ديگر ، برتري داد». (3)



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  مداحی ها برای امام کاظم(ع) ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 15 842 05-03-2016, 12:56 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  چگونه امام موسی کاظم (ع) که همیشه در زندان بودند، این همه فرزند داشتند؟ ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 0 422 02-24-2016, 08:47 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  احادیث امام کاظم ( ع ) Տaghar 53 3,471 07-20-2015, 01:02 PM
آخرین ارسال: royajoooon
  گوشه اي از صفات امام كاظم عليه السلام royajoooon 0 390 07-20-2015, 12:48 PM
آخرین ارسال: royajoooon
  گوشه اي از زندگاني امام موسي كاظم سلام الله عليه royajoooon 0 340 07-20-2015, 12:47 PM
آخرین ارسال: royajoooon
  زندگی‌نامه امام موسی كاظم "Fatemeh" 0 494 08-23-2014, 07:29 PM
آخرین ارسال: "Fatemeh"

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان