آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان های ترسناک!!
زمان کنونی: 09-20-2020، 10:56 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: miss chu
آخرین ارسال: miss chu
پاسخ 23
بازدید 5494

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
های ترسناک داستان

داستان های ترسناک!!
نویسنده :miss chu   آفلاین
#21
تو این تاپیک داستان های ترسناک قرار میگیره.
شما هم اگه داستانی دارین بزارین.

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#11
كوئين مري

يكي از شناخته شده ترين و مشهورترين كشتي هاي اقيانوس پيماي دنيا (كوئين مري) مي باشد كه هم اكنون تبديل به هتلي جذاب براي توريست ها شده است. مي گويند اين كشتي ميزبان چندين روح مي باشد. يكي از اين اشباح، روح (جان پدر) مكانيك هفده ساله است كه در سال 1966 در نزديكي موتورخانه كشتي در هنگام كار روزانه لاي در (آب بند( (دري كه با چرخ هاي مخصوص بسته مي شد و آنقدر محكم بود كه آب هم از لاي درز آن به داخل نفوذ نمي كرد) قرار گرفت و از دنيا رفت. سالهاست كه هرازگاهي از اطراف در صداي تق تقي به گوش مي رسد. يك راهنماي تور مي گويد: يك بار شبحي سياه پوش را كنار در آب بند ديده است.
او صورت شبح را به وضوح ديده و وقتي آن را با عكس (جان پدر) مقايسه كرد دريافت كه او خود (جان پدر) بوده است. روح يك زن اسرارآميز سپيد پوش نيز گاه به گاه روي عرشه كشتي ديده مي شود ولي او هميشه وقتي به پشت دكل مي پيچد، ناپديد مي شود. روح بعدي مردي با لباسي آبي و خاكستري است. او را بارها در راهروي موتورخانه ديده اند. در كنار استخر كشتي هم صداها و خنده هاي عجيبي به گوش مي رسد. تاكنون چندين بار شبح پسربچه كوچكي نيز در اطراف استخر ديده شده است.
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#12
بازگشت دريا سالار

روز 22 ژوئن سال 1899 دقيقا راس ساعت 3:39 بعدازظهر، ناو سلطنتي ويكتوريا با كشتي ديگري تصادف كرد و غرق شد. بيشتر خدمه مردند و فرمانده ناو درياسالار (سرجورج تريون) نيز در ميان مردگان بود.
تحقيقات و گزارشات بعدي نشان مي داد كه اين حادثه به خاطر فرمان اشتباه سرجورج صورت گرفت. بازماندگان آن كشتي مي گويند: وقتي ناو در حال غرق شدن بود صداي فريادهاي او را مي شنيدند كه مي گفت: (همه اش تقصير من بود.) درست در زمان غرق شدن كشتي، همسر سرجورج در خانه خود در لندن جشن برپا كرده بود. چند تن از مهمانان او قسم مي خورند كه كمي پس از ساعت 3:30 بعد ازظهر سرجورج را ديدند كه در اتاق كار خود قدم مي زد.
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#13
روح گريت ايسترن

كشتي (گريت ايسترن)، تايتانيك زمان خود بود. اين كشتي صدهزار تني در سال 1857ساخته شد و شش برابر كشتي هايي بود كه تا آن زمان روي درياها شناور مي شدند. ولي مقدر شده بود كه (گريت استرن) هم درست مثل تايتانيك با مشكل مواجه شود. آن كشتي آنقدر سنگين بود كه وقتي سازندگانش سعي كردند آن را به آب بيندازند كشتي در آب فرو رفت و مكانيزم آن از كار افتاد. تا يك سال در بندر مانده بود و از آن استفاده نمي شد زيرا سازندگان آن ديگر پولي براي تعميرات نداشتند. بالاخره يك شركت بزرگ كشتيراني، گريت ايسترن را خريد و ساخت آن را تمام كرد و آن را به آب انداخت اما در اولين سفر مخزن بخار عظيم الجثه كشتي منفجر شد و يك نفر جان خود را از دست داد و چندين تن به شدت با آب داغ سوختند.
يك ماه بعد از اين سانحه (ايسامبارد برونل) سازنده اين كشتي دچار سكته شد و از دنيا رفت. اين كشتي منحوس كه هيچوقت مسافر زيادي نداشت در چهارمين سفر دريايي گرفتار طوفان شد و به شدت خسارت ديد به طوري كه بايد مجددا تعمير مي شد. در سال 1862 در سفري كه در آن تعداد مسافرانش به هزار و پانصد نفر رسيده بود و اين براي گريت ايسترن يك ركورد به حساب مي آمد، بدنه كشتي از قسمت زيرين شكافت و اگر بدنه آن دوجداره نبود كشتي مسلما غرق مي شد. ديگر همه آن كشتي را نحس و بدشگون مي دانستند. خدمه بارها مي شنيدند كه صداي چكش از قسمت هاي زيرين به گوش مي رسد، صدايي كه منشا آن دقيقا معلوم نبود. ملوانان مي گفتند اين صدا آنقدر بلند است كه در طوفان هاي شديد هم به گوش مي رسد و اغلب آنها را از خواب عميق هم بيدار مي كند.
اين كشتي هيچوقت در كار خود موفق نبود و نتوانست سودي روانه جيب صاحبان خود نمايد و خيلي زود كشتي هاي جديدتر و مدرن تر جاي آن را گرفتند. تا دوازده سال بعد كشتي (گريت ايسترن) در گوشه اي از بندر افتاده بود و زنگ مي زد تا اين كه يك كارخانه ذوب فلزات آن را خريد. وقتي كارگران كارخانه قطعات كشتي غول آسا را از هم جدا كردند، در برابر حيرت همگان منشا آن صداهاي عجيب و مرموز كوبيدن چكش و شايد بتوان گفت آن چكش زدن هاي شبح گونه كشف شد.
در ميان دوجدار فلزي بدنه كشتي، اسكلت يك كارگر كشتي ساز كه در زمان ساخت كشتي (گريت ايسترن) به طرز مشكوكي ناپديد شده بود، پيدا شد.
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#14
كشتي بدون خدمه

داستان (مري سلست) خود به تنهايي مي تواند مطلب دو صفحه اي (ديگران) را پركند زيرا يكي از معروف ترين و مرموزترين داستان هاي ارواحي است كه هنوز اسرار آن كشف نشده و مبهم مانده است. روز سوم دسامبر سال 1872 خدمه كشتي (دي گراتيا) كه از نيويورك به سمت (گيبرالتار) در حركت بودند كشتي مري سلست را يافتند كه بدون هيچ سرنشيني در 600 مايلي غرب پرتغال در حركت بود. اين كشتي در موقعيتي كاملا ايده آل و خوب به سر مي برد. بادبانها برافراشته بودند و محموله كه هزار و هفتصد بشكه الكل صنعتي بود همه دست نخورده سر جاي خودشان قرار داشتند اما اثري از كاپيتان (بنجامين بريگز) ناخداي كشتي همسرش، تنها دخترش و هفت خدمه آن ديده نمي شد. بعضي ها مي گويند قايق نجات گم شده بود و اثري از آن، به چشم نمي خورد ولي برخي ديگر مي گويند آن قايق سرجاي هميشگي خود روي عرشه قرار داشت. تنها چيز هايي از وسايل كشتي كه سرجاي خود نبود دستگاه زمان سنج، دستگاه مسافت سنج و بارنامه كشتي بودند. هيچ نشانه اي از كشمكش، درگيري، طوفان يا هر اتفاق ناخوشايند ديگري در كشتي به چشم نمي خورد. آخرين چيزي كه در دفتر سفرنامه كشتي نوشته شده بود، تاريخ 24 نوامبر بود و هيچ نشانه اي از بروز حادثه يا خطر نداشت اگر ساكنان كشتي درست پس از آن تاريخ آن را ترك كرده بودند به آن معناست كه مري سلست مدت يك هفته و نيم بدون سرنشين و خدمه به راه خود ادامه داده است ولي اين غيرممكن به نظر مي رسد. خدمه كشتي (دي گراتيا) مي گويند: نوع حركت كشتي و وضعيت بادبان ها كاملا طبيعي و تنظيم شده بود و ممكن نيست بدون حضور خدمه، كشتي اين طور دقيق به راه خود ادامه بدهد. ظاهرا كسي يا چيزي چندين روز كشتي را كنترل كرده است. سرنوشت سرنشينان مري سلست هنوز هم اسرارآميز و مبهم مي باشد.
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#15
كشتي نفرين شده

بعضي كشتي ها بدشانس هستند و ملوانان آنها را (نفرين شده) مي دانند. كشتي (آمازون) در سال 1861 در جزيره (اسپنسر) در (نو اسكاتيا) نامگذاري و افتتاح شد و درست 48 ساعت پس از آغاز فعاليت، كاپيتان آن به طور ناگهاني از دنيا رفت. (آمازون) در اولين سفر خود به يك سد ماهيگيري(حصار) برخورد كرد و بدنه آن شكاف برداشت. وقتي كارگران در حال تعمير بدنه بودند، كشتي طعمه حريق شد و بخشي از عرشه آن سوخت.
مدتي بعد از شروع سومين سفر دريايي در اقيانوس اطلس، آمازون با كشتي ديگري تصادف كرد. سرانجام در سال 1868 اين كشتي بديمن و بدشانس در ساحل (نيوفوندلند) لنگر انداخت و صاحبانش تصميم گرفتند آن را به خريداران (قراضه) بفروشند اما اين پايان سرنوشت عجيب آمازون نبود. در سال 1872 كاپيتاني به نام (بنجامين بريگز) كشتي آمازون را پس از سالها بيكار ماندن خريداري نمود و به همراه خانواده اش به سوي درياي مديترانه حركت كرد. او قبل از حركت نام كشتي را به (مري سلست) تغيير داد...!
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#16
شبحی با چشمان گریان

روزينا دسپارد در خانه پدريش در چلتهام,انگلستان آماده خواب شده بود.وقتي لباس خواب را پوشيد صداي پاي مادرش را از پشت در شنيد. اما وقتي در را باز کرد راهرو بيرون خالي بود. به درون راهرو سرک کشيد وزني را ديد که لباس سياه بر تن دارد و دستمالي به صورت گرفته و پاي پله ها خاموش ايستاده است. بعد از چند ثانيه زن از پله پايين رفت. شمع در دست روزينا خاموش شد وديگر چيزي نديد. شروع ماجرا در ژوئن 1882 بود و هفت سال پياپي شيح سياهپوش توسط اعضا خانواده مکرر ديده شد . حال شبح مثل يکي از اعضا خانواده شده بود. روزينا سعي کرد با شبح گفتگو کند اما هر بار شبح سرش را پايين مي انداخت و ناپديد مي شد . مراسم شام در خانه دسپارد تبديل به مراسم اعصاب خرد کني شده بود زيرا شبح بر دو نفر از حاضرين ظاهر مي شد وبر بقيه ناپديد مي ماند. گاه او در ميان دو ميهمان که مشغول صحبت بودند ظاهر می شد . يکي از آنها آن را ميديد و گفتگو مبدل به حرف هاي بي سر وته مي شد روزينا وپدرش که شيح بر آنها ظاهر مي شد نمي توانستند با او رابطه برقرار کنند. تمام ظاهر شدن ها بدقت توسط روزينا ياداشت مي شد او سعي داشت تا هويت شبح را حدث بزند . کسي که بيشتر ازهمه مشخصاتش با شبح يکي بود خانم "ايموژن سوبين هو" معشوقه صاحبخانه قبلی بود که بعد از مشاجره اي از خانه اخراج شده بود و در فقر وفلاکت در سال 1878 در گذشته بود. ظهور شبح بعد از يک جلسه ظهور اشباح در سال 1889 متوقف گشت. اين ماجرا اگرچه در آن زمان توجه بسياري را برانگيخت و توسط انجمن تحقيقات روح بدقت مورد مطالعه قرار گرفت فقدان شواهد بيشتر موضوع را از اهميت انداخت و همگان آنرا به فراموشي سپردند. اما در سال 1958 واقعي شگفت رخ داد. مردي که در نزديکي آن خانه مي زيست شبي از جابرخاست و زني را در قاب پنجره مشاهده کرد. او لباس دوران ويکتوريا را بر تن داشت سرش را پايين انداخته بود. وبه نظر مي رسيد به تلخي در دستمالي که بصورت گرفته بود مي گريست وقتي مرد از ترس فريادي کشید زن ناپديد شد . مرد چيزي از شبح نشنيده بود و علاقه اي به مسائل فوق طبيعي نداشت بعد از آنکه زن بارها ديده شد که در اتاق ها وپله ها سرگردان بود و گاه به تلخي مي گريست. پيدا بود که گذشت زمان آلام او را تسکين نداده است . اما اينکه چرا خانم محل ظهورش را تغيير داده هرگز معلوم نشد ..
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#17
کشتی تایتانیک و نفرین فراعنه
همه ما حتما در مورد كشتي تايتانيك و غرق شدن اون چيزايي خونديم و ديديم ولي اينكه چه جوري اين كشتي بزرگ كه همه اونو جاويد و غرق نشدني مي دونستند
با كوه يخي برخورد كرد و غرق شد به جز علل فيزيكي كه براي غرق شدن اين كشتي بيان شده يه علت متافيزيكي هم براي اون بيان شده كه مربوط به نفرين فراعنه هست طبق نوشته هاي موجود در اهرام مصر اشخاصي كه بخواهند به جنازه هاي موميايي شده خانواده فرعون نظري داشته باشند به عذابي جاويد مبتلا مي گردند كه بعضي از مصر شناسان براين باورند كه تاتموس سوم يكي از فراعنه مصر جهت ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم مان ان عصر و جلوگيري از مقبره ها به كاتبان دستور داده بود تا در كتيبه هاي سنگي متن نفرين نامه وي را حك كنند
در سال 1911 ميلادي تاجري فرانسوي به نام رنه موروا كه در كشور انگلستان به كار تجارت اشياي قديمي مشغول بود و در زمينه صنعت كشتي سازي نيز سرمايه گذاري مي كرد به همراهي كاپيتان اسميت ومهندس اندروز به مصر مي روند بر حسب تصادف در انجا شاهد خريد و فروش تابوتي قديمي متعلق به معبد امون مي شوند
كه در قرعه كشي شركت مي كنند و اين تابوتو خريداري مي كنند اين تابوت ارزش هنري زيادي داشت و داراي حكاكي هاي نفيسي بود و درون ان جنازه موميايي شده همسر فرعون شانزدهم مصر بود و ديواره هاي تابوت از طلا و عاج بر روي سنگ ساخته شده بود موروا از خريدش خوشحال بود و انرا پيك خوشبختي خودش مي دانست ولي برخلاف نظرش از زماني كه ان تابوت به زندگي او وارد شد دچار بدبختي ها و تيره روزي هاي بي شمار شد هنوز چند روزي از خريد ان نگذشته بود كه بر اثر گرفتگي لوله تفنگش دست راستش مجروح وقطع شد مغازه اش در اتش سوخت و دچار بيماري سل شد و در عرض يك ماه بطور كلي بد بخت و ورشكست شد
مورو اپس از فكر كردن زياد متوجه تابوتي شد كه خريداري كرده بود و با خود فكر كرد كه اين گرفتاريها درست پس از خريدن اين تابوت شروع شده اند و بسراغ ان رفت بمحض نزديك شدن به تابوت از ترس بر جاي خود ميخكوب شد غير قابل باور بود و لي حقيقت داشت موقعيكه انرا خريداري كرده بود ساعتها به تصويري كه روي تابوت حكاكي شده بود نگاه كرده بود تصوير داراي لبخند و چشماني بسته بود . اما اين بار فرق مي كرد چشمان تصوير باز بود و هيچ نشانه اي از تبسم بر ان نبود و گويي با نفرت بر او نگاه مي كرد .پس تصميم به فروش ان گرفت ولي نمي خواست در اين كار عجله به خرج دهد و به قيمت پايين بفروشد. در همسايگي خانه او بيوه
ثروتمندي بود كه از زمان مراجعت او از مصر هر روز به خانه انها مي امد و ساعتها در مورد مصر و تمدن كهن با او صحبت مي كرد انگونه كه بعدها خانم همسايه در اخرين ساعات مرگش به كشيشي كه به بالينش حاضر شده بود گفت كه وقتي به خانه موروا رفتم ديدم كه ا. بر جاي خود خشك شده و به چشم هاي تصوير روي تابوت خيره شده اولش فكر كردم در همان حالت مرده است ولي زمانيكه نزديك شدم متوجه لرزش خفيف بدنش شدم فهميدم دچار شوك شديدي شده پشتش را ماليدم و به زور يك فنجان قهوه به او خوراندم . پس از بيست دقيقه موروا به حالت عادي برگشت و با گريه گفت چشمان تصوير باز شده و روح ملكه در اين اتاق قدم مي زند من كه به بد شانسيهاي يك ماه قبل او واقف بودم گفته هايش را از روي فشار عصبي دانستم و براي انكه خونسردي و ارامش را به او باز گردانم گفتم: در مورد موميايي تو اشتباه مي كني و براي اينكه خيالت ازين بابت راحت باشد من حاضرم انرا به قيمت خوبي از تو بخرم انتظار برخورد شديدي از جانب وي را داشتم چون دو هفته قبل در مورد فروش ان صحبت كرده بوديم وي برخورد تندي نشان داده بود با شنيدن اين حرف جان تازه اي پيدا كرد و بدون انكه مبلغ پيشنهادي را بشنود گفت باشد انرا به تو فروختم در ان لحظه خيلي احساس خوشحالي مي كردم ولي اي كاش هرگز انرا نخريده بودم. موروا با فروش تابوت تمامي بدبختي هايش را نيز به خانم بيبسكو انتقال داد.همانروز ورود مادرش از پله ها سقوط كرد و نخاعش قطع شد مردي كه قرار بود با او ازدواج كند بي هيچ بهانه اي كنار كشيد و او را تنها گذاشت مرغ و خروسهايش بصورت دست جمعي مردند . سه سگ گرانبهايش در يك لحظه هار شدند و بطرف يكديگر حمله كردند و در نهايت انها را با تير خلاص كردند و خود خانم بيبسكو هم به بيماري جذام مبتلا شد و با زجر فراوان در گذشت.كشيش تگنر كه در اخرين لحظات بالاي سر خانم بيبسكو بود پي به اين راز مخوف برد و پاپ اعظم را در جريان امر گذاشت و طبق دستور كليسا مي بايست هر چه زودتر به اهرام مصر باز گردانده شود و ماموريت انتقال ان به كشيش سپرده شد. موروا دو روز بعد از مرگ خانم بيبسكو در گذشت و تحقيقات بعدي نشان دادند كه فروشنده اصلي نيز چندي قبل بر اثر يك اشتباه فوت كرده است. اما مادر عليل خانم بيبسكو كه تنها وارث وي بود اعلام كرد كه جنازه موميايي و تابوت انرا به موزه مردم شناسي لندن اهدا مي نمايد . مسئولان اين موزه با خوشحالي قبول كردند و انرا به موزه انتقال دادند
فاجعه هاي پيش بيني نشده ان موميايي پاياني نداشت و براي دست اندر كاران ان موزه نيز درد سرهايي فراهم كرد بعنوان نمونم نقاش ايتا ليايي بنام اميل كانتيني در طول شش ماه تلاش چندين بار خواست از تصوير ملكه مصري تابلويي تهيه كند و هر بار بدلايل نا معلومي موفق نشد و اخرين بار كه تصوير را تمام كرد و سوار درشكه شد تا انرا به گالري نقاشي اش ببرد در بين راه ناگهان چيزي متحرك و سفيد از اسمان بر بالاي سر درشكه نمايان شد و موجب رم كردن اسبها شد و تابلو كاملا تخريب شده بود و فقط چشمهاي ان سالم مانده بودند كه به وضع تمسخر اميزي بوي مي نگريست. اتش سوزي موزه لندن نيز در سال 1911 يكي از رويدادهايي است كه هنوز علتش مشخص نشده و عده اي بر اين باورند كه به علت وجود تابوت در اين موزه صورت گرفته چرا كه در هنگام وقوع فاجعه شبحي را در حال پرواز در بالاي اين موزه ديده اند. ديگر براي مسئولان موزه جاي درنگ نبود و بايد از شر اين تابوت خلاص مي شدند با تلگرامي فوري موضوع را با موزه مصر شناسي نيويورك مطرح ساختند . پرفسور اچ . دي . زيگلز كارشناس مصر شناسي در ان عصر توانست دست اندر كاران موزه نيويورك را متقاعد سازد كه گفته هاي انگليسيها از خرافات سر چشمه گرفته است و اخر سر انان در پاسخ به تلگراف اعلام نمودند كه ملكه موميايي شده را با كشتي تايتانيك به امريكا بفرستند تا در اين موزه نگهداري شودو مطمئنا ان ملكه از بودن در كنار ساير نمونه هاي مصر باستان خوشحال خواهد شد و دست از بازيگوشيهايش بر خواهد داشت. اين پايان ماجرا بود و
تابوت فوق به كاپيتان اسميت و مهندس اندروز سپرده شد تا بوسيله كشتي تايتانيك به امريكا برده شود اين دو تنها كساني بودند كه در انروز از چگونگي خريدو حمل ان با خبر بودند و بنا بر ترسي كه از تهمت قاچاق كالا و ميراثهاي فرهنگي سكوت را تر جيح دادند و كشتي تايتانيك غرق شد و ملكه مصري توانست از دو دشمن قديمي خود نيز انتقام بگيرد . ايا مي توان همه اين رويدادها را بر حسب تقاطع زمان و تصادف گذاشت اگر اين طور باشد پس موضوع شبح كه بارها مشاهده شد چگونه مي توان توجيه كرد؟
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#18
هشت سال بعد ازغرق شدن کشتی تایتانیک کشتی به نام (تی ان وی)به دنبال بقایای تایتانیک گشت نزدیک کوه محل حادثه کشتی سرعتی غیر قابل باور گرفت گویا ارواح کاپیتان ادموندامدهبودمردم علامت های امدن اوراگفتند یک سرعت قابل باور کشتی دو چراغها خاموش روشن میشوند مردم تا میخواستند سه رابگویند چراغها خاموش روشن شد وسه هم این بودجزرومداب ودر اخر امدن کاپیتان ادموند ناگهان درا جزر و مد شد کاپیتان ادموند امد وکشتی را یک سره به ته اب برد وبعد از ان هیچ خبری نشدکه نشد
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#19
دخترکی کنار جاده

ساعت حدود دو نیمه شب بود و من که تازه از مهمانی دوستم آمده بودم، مشغول رانندگی به سمت خانه بودم. من در «بیگو» واقع در شمال جزیره «گوام» زندگی می کنم. از آنجایی که به شدت خواب آلود بودم. ضبط ماشین را روشن کردم تا احیانا خوابم نبرد. سپس کمی به سرعت ماشین افزودم، آن چنان که سرعتم از حد مجاز بالاتر رفت. اواسط راه بودم که ناگهان دختربچه ای را کنار جاده دیدم. سنگینی نگاه خیره اش را کاملا روی خود احساس می کردم. در حالی که از سرعتم کاسته بودم، از خود می پرسیدم که دختربچه ای به آن سن و سال در آن وقت شب کنار جاده چه می کند، می خواستم دنده عقب بگیرم که ناگهان احساس کردم شخصی نزدیکم حضور دارد. وقتی از آینه، نگاهی به عقب انداختم، نزدیک بود از فرط وحشت قالب تهی کنم؛ چرا که همان دختربچه را دیدم که صورتش را به شیشه پشت ماشین چسبانده بود. ابتدا تصور کردم که دچار توهم شده ام، در نتیجه بعد از کلی کلنجار رفتن، دوباره از آینه نگاهی به عقب انداختم، ولی زمانی که چیزی را ندیدم، تا حدی خیالم راحت شد. وقتی به کنار جاده نگاهی انداختم، آنجا هم اثری از دخترک ندیدم. آینه ماشین را رو به بالا قرار دام تا بار دیگر با آن صحنه های هولناک مواجه نشوم. اگرچه، هنوز هم همان احساس عجیب همراهم بود، احساس می کردم تنها نیستم. با ناراحتی و تا حدی وحشت زده، به سرعت به سمت منزل به راه افتادم و خدا خدا می کردم که پلیس در این حین به علت رانندگی با سرعت غیر مجاز دستگیرم نکند. طولی نکشید که آن احساس عجیب را از یاد بردم و از این که به خانه خیلی نزدیک شده بودم، تا حدی احساس آرامش می کردم ولی...درست زمانی که مقابل راه ورودی خانه مان رسیدم، همان احساس عجیب- که این مرتبه عجیب تر از قبل بود- به سرغم آمد. وقتی به سمت پیاده رو نگاهی انداختم، دخترک را آنجا دیدم؛ او کنار پیاده رو نشسته بود و به من لبخند می زد!

من که از فرط حیرت شوکه شده بودم، ناگهان کنترل ماشین را از دست دادم و با درخت مقابل خانه برخورد کردم. و در حالی که بیخود و بی جهت نعره می زدم، از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شدم. در اثر داد و فریادهایم، پدر و مادرم و همسایه ها از خواب پریدند و دوان دوان به سراغم آمدند تا ببیند جریان از چه قرار است. ابتدا پدر و مادرم به دلداریم پرداختند ولی وقتی کل ما وقع را برایشان تعریف کردم، پدرم به سرزنشم پرداخت که چرا آبروریزی به را ه اندخته ام، همسایه ها را از خواب پرانده ام و ماشین را درب و داغان کرده ام. ولی من حتم داشتم که روح دیده ام و دچار توهم نشده ام.
چند روز بعد به همان نقطه ای رفتم که دخترک را دیده بودم. در آنجا زیر علف ها، یک صلیب کوچک را پیدا کردم. ظاهرا در آن نقطه سالها قبل دخترک به همراه خانواده اش در اثر یک سانحه رانندگی کشته شده بود. البته مطمئن نیستم، ولی تصور می کنم که آن شب، او قصد داشت سوار ماشینم شود. هرگز آن شب کذایی را از یاد نمی برم و از بعد از آن هر وقت که شب، دیروقت به خانه بر می گردم، شخصی را همراه خود می کنم تا تنها نباشم!
:)

نویسنده :miss chu   آفلاین
#20
رستوران مردگان

با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش

داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود

اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .

حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که . . .

با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش

داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود

اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .

حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که به پیشنهاد خانومم گفتیم شام

رو یه جای باصفا بزنیمو بعد بریم خونه مادرزنم اینا.در پی رستوران بودم

اما خبری نبود تو جاده مگس پر نمیزد گه گاهی یک ماشین رد میشد

همینطور گذشت تا به یک جاده انحرافی رسیدیم که تابلوی دست نویس

و کهنه ای بود که روش نوشته: رستوران..

مابقیش مشخص نبود! سری گازش رو گرفتم تو خاکیو بسمت رستوران رفتم

یه دو کیلومتری گذشت دریغ از یه آدم یا ماشین در جاده.خلاصه به رستوران

که بیشتر شکل کلبه ی خرابه ای بود رسیدیم صدای واق واق یک سگ در فضا

اکو میشد و در بین صدای انبوه جیرجیرکها غرق میشد.دستی رو کشیدم

خانومم خوابش برده بود بیدارش کردم و از ماشین پیاده شدیم

هوا صاف و مهتابی بود دور و اطراف پوششی جنگلی داشت و نزدیک به

کوه بودیم هوا کمی شرجی بود.و بوی برنج و شالیزار آدم رو مست میکرد

کلبه چوبی و خزه بسته در دل شب نمایان بود.لامپی کوچک نور زردرنگش

رو در هوا پخش میکرد و پشه ها دورش میرقصیدند.

بسمت کلبه قدم برداشتم و خانومم پشت سرم مرا همراهی میکرد

صدا زدم: کسی نیست؟سلام؟؟؟

پیرمردی ریش بلند درو باز کرد با صدایی مملو از لهجه شمالی و با چهره ای

اخم آلود گفت: سلام.بفرمایید

با شک پرسیدم: ببخشید سر دوراهی تابلو رستوران زده بود

و...

به وسط حرفم پرید گفت: درست آمدید البته یکم دیره ولی غذا هستش

بفرمایید داخل و درو پشت سرتون ببندید.

راستش بنظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اینجا بود

خلاصه وارد شدیم داخل کلبه دو تا میز پلاستیکی بدرنگی بود

و یه پیشخون کثیفتر بسبک فیلمهای ترسناک!

پیرمرد گفت: جیگر میخورید؟

هر چند زیاد موافق نبودم اما گفتم باشه بیار

پیرمرد به سراغ یخچال کوچکش رفت و سینی جیگر رو بیرون کشید

بعد هم به پشت کلبه رفت و شروع به آماده کردن زغال کرد...

همسرم خسته و خواب آلود بی هیچ حرفی بمن نگاه میکرد

بوی بدی در فضا پیچیده و با بوی نم و چوب کلبه قاطی شده بود

نور ضعیف و زرد رنگ لامپی که بالای سرمان بود تنها روشنایی کلبه بود.

صدای پیرمرد از پشت کلبه کرا بخود آورد: شب اینجا میمونید؟

بلند گفتم: نه ممنون شام رو میخوریم و میرویم

چند دقیقه بعد غذا آماده بود نوشابه ای در کار نبود و یک پارچ آب در کنار سینی بود

از سر ناچاری تا آخرین لقمه خوردیمش مزه ی عجیبی میداد

تغریبا لقمه ی آخر بودیم که چیزی زیر دندونم حس کردم

از دهانم بیرون آوردم یک ناخن شکسته بود حالم بهم خورد نزدیک بود بالا بیاورم!

خانومم با چشمهایی گرد شده مرا نگاه میکرد و از تعجب لیوان آب از دستش افتاد

بسراغ پیرمرد پشت کلبه رفتم تا بهش شکایت کنم خانومم در پی لیوانش روی زمین

میگشت که از بین چوبهای کف کلبه چیزی پیدا کرد و آن دستی قطع شده بود

که زیر چوبها دفن شده بود! هنوز به پیرمرد نرسیده بودم که صدای جیغ خانمم

باعث شد بسمت کلبه بدوم پیرمرد هم پشت سرم آمد

داد زدم: مهسا چی شده؟

خانومم در حالی که دستش جلوی دهانش بود از میان انگشتانش صدای لرزانش

به گوشم رسید: اینجا یه آدم تیکه تیکه شده دفنه!

پیرمرد با تبری که دستش بود از پشت سر بهم حمله کرد سریع متوجه شدم.

و جاخالی دادم اما دستم کمی زخمی شد.پیرمردو حول دادم بسمت دیوار

و تا آمد دوباره حمله کنه دست خانمم را گرفتم و بدو بدو بسمت ماشین دویدم

پریدیم تو ماشین و با عجله سوییچ رو چرخوندم چند استارت خورد و طبق معمول

که همیشه در بدترین شرایط ماشین روشن نمیشه روشن نمیشد!

پیرمرد با تبرش شیشه ماشین رو آورد پایین و همین که دستشو برد بالا تا دومین

ضربش رو به مخم بزنه ماشین روشن شد و با یک دنده عقب سریع ازش دور شدم

پیرمرد با ناتوانی دنبال ماشین کمی آمد اما کم آورد و ما دور شدیم چند ثانیه بیشتر

نگذشته بود که بشدت خواب آلود شدم نگاهی کردم به خانومم دیدم بیهوش شده

فهمیدم تو غذامون عوضی قرص خواب آور شدید ریخته همینکه خواستم بخودم

بیام چشمام روی هم رفته بود کار از کار گذشته بود...!

وقتی چشمامو باز کردم دوباره داخل کلبه بودم به یک صندلی بسته شده بودم

دهانم هم بسته بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و خانومم کجاست؟!؟

چند لحظه ای گذشت تا اینکه پیرمرد از داخل اتاق بیرون آمد با خنده ای شیطانی

همه چیزو بهم فهموند.کمربندش رو سفت کرد و دوباره به اتاق برگشت

چند لحظه بعد خانومم با صورتش که از اشک قرمز شده بود و دهانش مثل من بسته

بدنش کاملا برهنه و کبود شده بود از عصبانیت تنم میلرزید پیرمرد خنده هاشو بیشتر

کرد سپس کشون کشون خانومم رو بسمت زیر زمین برد آنجا دو زن بدبخت دیگر

بودند که مثل ما قربانی شده بودند!پیر کفتار زنها رو فلج میکرد

و در زیر زمین نگه میداشت مردها رو تکه تکه و قسمتی رو برای کباب بر میداشت

و مابقی رو زیر کلبه دفن میکرد.میدونستم چه سرنوشتی در انتظارمه

لحظه ای بعد پیرمرد از زیر زمین به بیرون آمد و در را قفل کرد.

چاقوی کهنه و زنگ زده ای از جیبش بیرون آورد و بسمتم آمد یک لحظه بعد

آرام آرام شروع به بریدن گردنم کرد خون مثل فواره از گلوم بیرون میپاشید

و از شدت درد گریه میکردم تا سرم کاملا از تنم جدا شد

آخرین چیزی که از دنیا دیدم چهره جنون وار پیرمرد بود که چاقوی خونین رو

بروی زبانش کشید و دوباره در جیبش گذاشت.سپس چشمام برای همیشه بسته شد!

فردای آنروز مهسا وقتی چشماشو باز کرد تمام تنش کوفته شده بود

و سرما تا استخوانش نفوذ میکرد دو زن دیگری که بشکلی همسلولیش بودند

مثل روح پوستشون رنگ نداشت و زیر چشماشان سیاه و کبود بود

با نگاهشان بی صدا با مهسا حرف میزدند.دقایقی بعد پیرمرد که معلوم بود

تازه از خواب بیدار شده وارد زیرزمین شد دستان مهسا رو باز کرد

و همین که خواست پایش رو باز کنه مهسا پیرمرد رو حول داد و کشان کشان

بسمت بیرون زیر زمین رفت پیرمرد با خونسردی آرام دنبالش راه افتاد

هنوز آفتاب درست درنیامده بود مهسا چند قدم بیشتر از کلبه دور نشده بود

که سگ حار و وحشی پیرمرد بدنبالش پارس کنان دوید و چون مهسا نمیتوانست

بدود گرفتار سگ شد و سگ با دندانهای تیزش پای مهسا رو غرق خون کرد

پیرمرد خندان گفت: ایندفعه پاتو به عنوان صبحانه خورد دفعه ی دیگه خودتو

میدم بخوره اگه بخوای فرار کنی.سپس موهای مهسا رو دور دستش پیچید

و بسمت زیر زمین کشون کشون بردش!

وقتی به زیر زمین رسید دید هیچکدام از آن دو زن داخل زیرزمین نیستند

همین که برگشت تبر وسط سینه اش فرود آمد و به داخل زیر زمین افتاد

زن اولی دست مهسا رو گرفت و بسمت بیرون کشیدش

زن دومی هم در زیرزمینو بست و قلفشو زد.

هر سه هراسان دنبال ماشین بودند که پشت کلبه پنهان شده بود

اما سوییچ دست پیرمرد بود!

سگ پیرمرد هم زنجیرش بسته بود و نمیتوانست کاری کند

فقط تهدید کنان پارس میکرد...

نمیتوانستند جایی بروند مهسا دنبال شوهرش میگشت

اما اثری ازش نبود.فقط موبایلش روی میز بود که اونم آنتن نداشت!

مجبور بودند منتظر بشوند تا کسی بیا چون پاها همه زخمی بود و نمی توانستند

درست راه بروند...نیم ساعت بعد یک کامیون از راه رسید

همه فریاد زنان داد زدند: کمک..کمک

مرد میانسالی از کامیون پیاده شد و هراسان داخل کلبه آمد.

مهسا تند تند کمی از قضایا را گفت: مرد سری تکان داد و کشان کشان

مهسا رو سوار کامیون کرد و گفت: من فقط یک نفر جا دارم اینو میرسونم بعد

میام کمک شما؟!؟؟

مهسا داخل کامیون نشست و مرد به داخل کلبه برگشت

چند لحظه بعد دوباره برگشت و راه افتادند مهسا نمیدانست چه خبره

و چه اتفاقی براش داره می افته اما چاره ای جز اطمینان نداشت

مرد هیچ حرفی نمیزد فقط رانندگی میکرد مهسا گفت: جاده اونطرفه

برای چی از اینور میرید؟

مرد پاسخ داد: یه میانبره!

مهسا با نگرانی در فکر بود که ناگهان چشمش بروی داشبورد افتاد و

عکسی که داخلش همان پیرمرد بود و دست بر گردن همین مردک انداخته بودو دید

تازه فهمید که از چاه درآمده و به چاه دیگری افتاده!

اما دیگر دیر شده بود آنها به خانه ی مردک رسیدن

مهسا فریاد زد: دزد عوضی تو منو دزدیدی؟تو هم با اون پیرمرد دست داشتی؟

مرد خنده ای کرد و گفت: درست حدس زدی خانوم خوشگله تو حیف بودی

باسه اون پیرمرد و حالا دیگه واسه منی همین که مهسا خواست حرکتی کنه

مرد اسلحه اش رو در آورد و گفت: حرف زیادی بزنی میکشمت

سپس از ماشین پیاده شدند و مهسا را داخل اتاقی بدون پنجره حبس کرد

و گفت: من برمیگردم حساب دوستاتو برسم و اونجارو گرد گیری کنم .

بعد میام سراغت و باز خنده ای دیگر کرد!اما مهسا اینبار زرنگی کرده بود

و موبایل را آورده بود و جالب اینکه آنجا آنتن میداد مردک فکر آنجارو نکرده بود

صدای حرکت کامیون آمد مهسا سریع شماره پلیسو گرفت و همه چی را گفت:

لحظاتی بعد مرد اسلحه بدست بالای سر دو زن بود و آماده شلیک که

ماموران سر رسیدن و دستگیرش کردند بعد هم آمبولانس آمد و جسد پیرمرد رو بردند

مهسا هم نجات یافت و بعد از چند وقت پاهاشم خوب شد اما جنازه شوهرش قابل

شناسایی نبود و قاطی تکه چند نفر شده بود...

پایان
:)



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان های خنده دار twin 1 1,097 08-29-2016, 09:19 PM
آخرین ارسال: سارا30
  داستان"پستچی" ✵jυnнyυng✵ 31 9,566 06-11-2016, 12:40 PM
آخرین ارسال: ✵jυnнyυng✵
  خانه هایی با داستان های ترسناک واقعی!! miss chu 0 639 05-09-2016, 06:23 PM
آخرین ارسال: miss chu
  داستان گربه را دم حجله کشتن miss chu 0 782 04-30-2016, 02:27 PM
آخرین ارسال: miss chu
  داستان کوتاه متشکرم! miss chu 0 642 04-29-2016, 06:12 PM
آخرین ارسال: miss chu
  ده داستان ترسناک جهان!!! miss chu 0 457 04-28-2016, 08:39 PM
آخرین ارسال: miss chu
  محبت پدرانه!(داستان زیبای پیرمرد و دخترک) ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 834 11-09-2014, 04:15 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان آموزنده ی صد دلاری ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 648 11-09-2014, 04:00 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان جالب مردی در سردخانه ! ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 750 11-09-2014, 03:58 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند! ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 787 11-09-2014, 03:54 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان