آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان"پستچی"
زمان کنونی: 11-24-2020، 04:11 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ✵jυnнyυng✵
آخرین ارسال: ✵jυnнyυng✵
پاسخ 31
بازدید 9675

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
پستچی quot داستان

داستان"پستچی"
نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#33
چیستا یثربی( _۱۳۴۷)، نویسنده و روان‌شناس است.

شاگرد اول دیپلم تجربی شد و رتبه پنج کنکور سراسری را کسب کرد.

فوق لیسانس روانشناسی‌اش را از دانشگاه الزهرا و دکترای خود را از تورنتوی کانادا گرفت و اکنون در دانشگاه‌ها به تدریس مشغول است.

یثربی از 1368 به فعالیت در تئاتر می‌پردازد.

بیش از 20 نمایشنامه نوشته و آثاری چون «سرخ سوزان»، «یک شب دیگر هم بمان سیلویا»، «چنگیزخان»، «میرزاده عشقی» و ... را کارگردانی کرده است.
او فیلمنامه‌های زیادی نوشته که از جمله آنها می‌توان به «دعوت» ابراهیم حاتمی‌کیا اشاره کرد.

این‌روزها در فضای مجازی، داستان «پستچی» او غوغایی به پا کرده است.
به گونه‌ای که صفحه اینستاگرام و کانال ت*ل*گ*ر*ا*م او در مدت بسیار کم بیش از 100 هزار دنبال‌‌کننده دارد و داستانش بیش از 700 هزار خواننده داشته است.

«پستچی» صرفا یک داستان عاشقانه نیست؛ عشق در آن دستمایه کاوشی روان‌شناختی قرار گرفته و آرزوها، شکست‌ها و امیدهای یک نسل را بازتاب می‌دهد.

منبع:طاقچه


"این داستان،بّرشی از زندگی واقعی نویسنده ست که به رشته ی تحریر دراومده...توی این تاپیک هرروز قسمتی از داستانو آپ می کنیم."
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :Ay Sona   آفلاین
#31
قسمت بیست و نه
بخش دوم
من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما خونسرد بودیم.من، پدر، علی و حتی مادر.با خودم گفتم یا همه چیز یاهیچ! پدرم انقدر به من یقین داشت که میدانست اگر تا صبح هم بالای سر علی مینشستم هیچ اتفاقی نمیافتاد.

آرامش ما ریحانه را عصبی تر کرد.به علی گفت:بهت گفتم داغ این دختره رو به دلت میذارم! من که با سیاوش میرم.اما تو به عشقت نمیرسی.هیچوقت! قاضی گفت حاج آقا آدم محترمی هستن ریحانه داد زد؛ هفت سالم بود گفت عاشقمه.اما بعدش مثل یه آشغال بام رفتار کرد.مادرش منو آورده بود که فقط کلفتی اینو کنم!علی گفت:مادرت مرده بود.میخواستم غصه نخوری! ریحانه جیغ زد:ولی من دوستت داشتم.هیچوقت محلم نذاشتی.

از لج تو با دوستت رفتم.من تو رو میخواستم!بهت گفتم داغ این دختر عینکی رو…قاضی ساکتش کرد.آنقدرجیغ میزد که او را به درمانگاه بردند.ما تبریه بودیم.شاهدی نبود و در وضع بدی غافلگیرمان نکرده بودند.سیاوش پیش ریحانه ماند.علی به پدرگفت:از بچه گیش مریض بود.مادر برای همین نگرانش بود.پدر ساکت بود.-اجازه میخوام منو به غلامی دخترتون بپذیرید!پدرگفت:الان؟نه.فقط یه عملیات کوچیک مونده.

زود برمیگردم.پدرم گفت:لبنان؟علی گفت:ببخشید سریه! پدرم گفت:پس برو.عملیات سری تو انجام بده.بعد بیا خواستگاری!آن شب به علی گفتم:به خاطر من نرو! بسه دیگه جنگ!گفت:دیشب گفتی پهلوونا رو دوست داری!یه عده بچه کوچیکو دارن میکشن.چیزی از قبرای دسته جمعی شنیدی؟گفتم:پدرم مریضه.میخواد نوه شو ببینه.اینم قهرمانیه!گفت:الان زمستونه.بهار بشه با بنفشه ها میام.قول؟دست بدیم؟دست دادیم و رفت.

حسم این بود که عمدی رفت.به خاطر ریحانه نمیتوانست درچشم دوستانش نگاه کند.همه پچ پچ میکردند.جریان عشق ما را همه میدانستند.بهاربا بنفشه ها آمد.علی نیامد.سراغ اکبر رفتم.طفره میرفت.گفت.رفته انتحاری! برای چی؟ مگه منو دوست نداشت؟ گفت:به خدا دروغ نمیگم این بار!برنمیگرده.برای همینه جوابتو نمیده.

پدر گفت؛ میدونستم.ازتو محضر!اول کارش.بعد تو!گفتم باشه خدا.به خاطر پدرتسلیم!.ولی عاشقش میمونم تا ابد.سال بعد با یک دانشجوی تاترکه پدرم هم پدرش را میشناخت ازدواج کردم.مثل دو مسافردرمسافرخانه بودیم و دخترمان نیایش.پدرش خیلی زود خسته شد وبادختر دیگری رفت.من ماندم بابچه ام در خیابان.داد زدم:نیایش!مردی او رادرهوا گرفت.علی بود.گفتم بهار میام خانمی.پدرم رفت علی…-ولی خوش به حالت.چه نیایشی داری!دستم راگرفت.گرم و محکم.دیگر رهایم نمیکرد و نکرد…


نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#32
قسمت صفر

چهارده ساله بودم که عاشق پستچی محل شدم. تا مدتها فکر میکردم عاشقانه ترین جمله جهان این است: چقدر نامه دارید! خوش به حالتان! هجده ساله بودم که دوباره دیدمش و کم کم یقین پیدا کردم که دیگر در زندگی، کسی را به اندازه او دوست نخواهم داشت. حضورش، بهاربود. چشمانش قدم زدن در کوچه های پاییز، موهای روشنش، تابستان و شجاعت و جوانمردی اش، قصه های مادربزرگان پای اجاق زمستان…

همه چیز بود و من عاشقش بودم و خداوند عشق را آفرید و قلب انسانها را به هم مهربان کرد. من سعادتمند بودم که عاشق شدم. هر چند با او زندگی نکردم. شبی که در خانه شان با او تنها بودم، همان شب کذایی ماموران و ریحانه.. چیزی از من خواست که من قبول نکردم. با اجازه حاج علی، مینویسم. اگه زنم بشی، باز میخوای بنویسی؟ تاتر کار کنی؟ با مردم مصاحبه کنی؟ گفتم: مگه بده؟ گفت: عشق من کافی نیست؟ گفتم، طپش قلبت کافیه که همه قلمای دنیا شروع به نوشتن کنن! گفت: من دوست ندارم. میخوام فقط مال من باشی. شعر عاشقانه تو، من بخونم. حس عاشقانه تو من ببینم. نمیدانم چرا یاد پدرم افتادم. همیشه میگفت: علی خودش خوبه؛ اما روحتم باش خوبه؟

آن شب ما را گرفتند و بحث نصفه کاره ماند. بعد از رهایی گفت: الان عقد کنیم! من برم ماموریت، زود میام. گفتم: من چیکار کنم؟ لبخند زد. معنی اش را میدانستم. یعنی منتظرش بمونم؛ اما این بار زنش میشدم و اگه دوست نداشت بنویسم؟ کدام مهمتربود؟ کدام را باید قربانی میکردم. بدون نوشتن میمردم. بدون علی هم میمردم. عقد نکردم!

گفتم صبر میکنم. همه چیزو فهمید. کار او مهم بود. کار منهم برای خودم… سرد شد. گفت: فکر کردم دوستم داری! الان شبا همه ش این جمله تو گوشمه. فکر کردم دوسم داری! دخترم میگه حالا چرا عروسی نمیکنی؟ میترسم بش بگم چیکار کردم. تصمیم درست نسبیه. هجده سال عمرم تاوان این “صبرمیکنم”رو پس دادم. دیگه نمیخوام دروغ بگم. علی از وقتی برگشته، با وجود ماموریتای مهمش، همیشه دلش و حواسش پیش منه. چندصد بار حرف عقدو زده و من از همون اول گفتم: نه عزیز. دیره! دیگه دختر دارم. چرا میترسم زنش شم؟ چون میترسم!

اعتراف میکنم علی جان. عاشقتم و میترسم ناامیدت کنم! هنوز عاشق نوشتنم. دیروز داشت کامنتامو میخوند گفت: چقدر کامنت داری، خوش به حالتان! بعد اومد جلو. گفت: منو ببخش! عشق تو به قلم، رقیب من نبود. حسود بودم از بس میخواستمت. زندگیتو خراب کردم. حالا بذار جبران کنم. بخون! کلمه بخوان را چقدر دوست دارم؛ اما منظور علی خواندن صیغه زن مطلقه بود. گفت الان محرم میشیم. تا آخر هفته عقد. گفتم: بلد نیستم؛ گفت: من مینویسم تو از روش بخون! زوجتک… گفتم صبر کن علی! یه هفته بم مهلت بده. الان یه روزش گذشته. شش روز دیگه. خدایا!…

برایم دعا کنید تصمیم درست را بگیرم



*******************

درد و دل نویسنده

دوستان و همراهان همیشگی

همیشه میپرسیدید چرا ناگهان تصمیم گرفتی داستان پستچی را بنویسی؟
فالورهای ثابتم میدانستند من کسی را دوست دارم که تمام شعرهای صفحه ام متعلق به اوست…
هر کسی در زندگی ؛ جایی اشتباه می کند.
پستچی را نوشتم که علی و دخترم بخوانند و بدانند منافاتی بین عشق به یک انسان و قلم نیست…
او برای وطنش، جوانی اش را داد ، من دستهایم از نوشتن پینه زد…
دو مبارز بودیم..جبهه هایمان فرق داشت….
پستچی را نوشتم که نسل دختر من و نسلهای بعد، آگاهانه تر تصمیم بگیرند…
من به اشتباهات خود واقفم.
داستان پستچی را نوشتم که شور شما کمکم کند علی و حاج علی ها بفهمند، گاهی نوشتن هم مبارزه است و خداوند ما را به یاری کلمه ، از ظلمات جهل به نور دانش هدایت کند…
پاسخ من مهم نیست.نسلهای بعد نباید اشتباه من و علی را تکرار کند…
به قول اکبر رادی عزیز:
من زنی را میپسندم ؛ دوشادوش مرد؛ همقدم با او برای غلبه بر ظلمات جهل…
برای زنان و مردان آینده ی این سرزمین ، چنین آرزویی دارم…
با احترام به صبوری شما



پایان

نویسنده : خانم چیستا یثربی



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان های خنده دار twin 1 1,148 08-29-2016, 09:19 PM
آخرین ارسال: سارا30
Exclamation داستان های ترسناک!! miss chu 23 5,606 05-19-2016, 09:24 AM
آخرین ارسال: miss chu
  خانه هایی با داستان های ترسناک واقعی!! miss chu 0 696 05-09-2016, 06:23 PM
آخرین ارسال: miss chu
  داستان گربه را دم حجله کشتن miss chu 0 825 04-30-2016, 02:27 PM
آخرین ارسال: miss chu
  داستان کوتاه متشکرم! miss chu 0 673 04-29-2016, 06:12 PM
آخرین ارسال: miss chu
  ده داستان ترسناک جهان!!! miss chu 0 496 04-28-2016, 08:39 PM
آخرین ارسال: miss chu
  محبت پدرانه!(داستان زیبای پیرمرد و دخترک) ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 890 11-09-2014, 04:15 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان آموزنده ی صد دلاری ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 686 11-09-2014, 04:00 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان جالب مردی در سردخانه ! ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 776 11-09-2014, 03:58 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند! ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 824 11-09-2014, 03:54 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان