اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان کره ایOUR DESTINY 4-انجمن koreafan
زمان کنونی: 09-29-2022، 12:41 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Gi N Dil
آخرین ارسال: Gi N Dil
پاسخ 10
بازدید 2064

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
ایour کره 4 destiny انجمن koreafan داستان

داستان کره ایOUR DESTINY 4-انجمن koreafan
#1
[font][font][font]مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد[/font][/font][/font]
پارت 1
سرنوشت...تا حالا به این کلمه فکر کرده بودین؟فکر کنم بد نیست به مفهوم کلمه ی سرنوشت فکر کنین.
سرنوشت از قبل نوشته شده،بعضی آدم ها فکر میکنن سنوشت قابل تغییره بعضی هم فکر میکنن چیزی که نوشته شده،نوشته شده نمیشه تغییرش داد منم همین فکر و میکنم آدم نمیتونه سرنوشت و تغییر بده
چیزی که پیشونی نوشت آدماست تغییر نمیکنه
حتی با پول،عشق،دوستی...
 مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
کیم نانا:اوووووووووووف،یااااااا بسه دیگه بچه ها یه لحظه ساکت بشید سرم رفت از بس حرف زدید
کیم شقایق:اوه اوه بچه ها این باز خطری شد
گوم شیما:این که کار همیشه اشه،نونا تو اصن بلدی بخندی؟بابا ما تو این 3 سال مردیم یه بار خنده ات و ندیدیم
فاطی:بچه ها بسه مامانم و اذیتش نکنین انقدر...
کیم نانا:فاطی تو یکی ساکت شوها،باز به من گفت مامان
آخه مگه من چند سال ازت بزرگترم؟؟؟هان؟چوگولهههههه؟(این به معنی دلت کتک میخواده؟)
فاطی:خب تو از همه بزرگتری دیگه نونا،اگه تو نبودی که ما رو جمع و جور میکرد؟؟عجققققم ^-^
 گوم شیما:این باز قیافه اشو عین گربه کرد...جمع کن بابا این چیزا رو این اثر نداره(این و بزارم یا جمله پایینی)
کیم نانا:خیلی خب بابا نمیخواد گربه بشی واسه من..
 
(اه همیشه همین بساطه من میگفتم ساکت بشید  و بعدش تمام این بحث ها ادامه داره کار هر روزمون خیلی عادی شده دیگه ،بزارید از خودم بگم من کیم نانا 21 سالمه..3 ساله که با بهترین آدمای زندگیم آشنا شدم خیلی دوسشون دارم برام خیلی مهمن تو زندگیم فقط اینارو دارم 3 تا بچه پولدار ایرانی که واسه درس خوندن اومدن کشوری که خیلی دوس دارن و تازه عاشق گروه دابل اس  هم هستن و همش سر این که کدوم ماله منه دعوا دارن..منم خودم عاشق لی مین هوام ،خیلی دوسش دارم.. تعریف از خود نباشه رقصم عالیه از بس رقصیدم ، 18 سالم بود که یه اتفاق بد افتاد مامان و بابام و بهترین حامی های زندگیم و تو یه سانحه از دست دادم و از اون روز تنها شدم و یاد گرفتم روی پای خودم وایستم دبیرستانم که تموم شد درس خوندن و ول کردم چون پولی نداشتم که ادامه بدم..درست 6 ماه بعد از فوت عزیزام با این 3 تا آشنا شدم...این اشنایی هم واسه خودش جریانی داشت..من توی یه کافی شاپ ظهرا ظرف میشورم واسه پول بیشتر و بقه روز یه گارسونم این کافی شاپم نزدیکه دانشگاه این 3 تاست ..توی اون کافی شاپ من همیشه چندتا مزاحم سمجج داشتم از این بچه پولدارا که از بالا به پایین به ادم نگاه میکنن ،نمیدونم چرا از من خوششون نمیومد شایدم واسشون یه سرگرمی بودم آره از این دید بهش نگاه کنی بهتره ..طبق معمول اینا یه کرمی ریختن که باعث شد من با سینی ای پر از قهوه ی که تو دستم بود لیز بخورم و یه مقدار از قهوه ها کج بشه بریزه رو گوم شیما البته بعدا اسمش و فهمیدم اونا هم که از اول همه چیز و دیده بودن پا شدن کلی دعوا کردن و کولی بازی درآوردن با اون دخترای افاده ای ، منم از بابت لباسش عذرخواهی کردم که شیما گفت اشکالی نداره..عصر که داشتم از مغازه بیرون میومدم این 3 تا دختر اومدن سمتم و من و به زور سوار ماشین خودشون کردن و رسوندن خونه اونجا بود که فهمیدم اسماشون چیه که شقایق برگشت گفت از این به بعد هر روز آویزونتیم..از اون روز به بعد اونا بهترین دوستامن آدمایی که واسشون مهم نیست من پولدارم یا فیر)
کیم شقایق:نونا نونا نونااااااااااااااااااا کجایی تو هوی ...این باز رفت تو هپروت
نانا:هوی چتههههههههه چرا میزنی؟؟؟خوبه ازت بزرگترما
شقایق:خوبه والا 6 ساعته دارم صدات میکنم تو باغ نیسی انگار..کجا سیر میکردی؟
نیلو:بچه ها شما درس ندارید اومدین ور دل من نشستید
شیما:این باز بحث و عوض کرد..بگو بینیم چته ؟؟؟
نیلو:چیزیم نیست رفته بودم تو فکر فقط
فاطی:تو فکر چی؟
نیلو:تو فکر دستیمون...آه
شیما:دوستیمون؟حالا چرا آه میکشی؟مگه دوستیمون اذیتت میکنه؟.
نیلو:تو باز زر زدی شیما؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا داشتم به لحظه ای فکر میکردم که با هم اشنا شدیم
شقایق:وااااااای بچه ها یادش بخیر ...عجب روزی بود ...
فاطی:وای من چقدر خندم گرفته بود وقتی نونا افتاد زمین ..آخه عین سوسک مرده یهو پخش زمین شد هم ته خنده بود هم داشتم سعی میکردم نخندم بزنم دهن اون دخترا رو آسفالت کنم
نانا:من مثل سوسک مرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کصافططططططط
شقایق:وای هیچی اون لحظه نمیشد که شیما پاشد جلو دختره واستاد گفت ازش معذرت خواهی کن
بار اول سکوت..بار دوم دختره داد زد به من چه خودش باید هواسش و جمع میکرد دختره دست و پا چلفتی..بار سوم شیما موهای دختره رو محکم کشید از پشت داد زد که از نونا معذرت خواهی کنه...من که تا حالا  به شخصه این روی شیما رو ندیده بودم
شیما:عجب روزی بود...یادش بخیر
فاطی:بچه ها بیاید قول بدید دوستیمون همیشه تا ابد همینجور میمونه حتی اگه اتفاقی بیفته ما بازم با همیم...موافقید؟
نانا:آخه بچه ها من چیم به شماها میخوره سه تا بچه پولدار با یه کسی مثل من که حتی پول درس خوندنم نداره چه طور دوستی ای میتونه داشته باشه؟؟؟؟
بچه ها سه تایی(تو خفــــــــــــه شو لطفا)
شیما:مهم باطنته که مثل ظاهرت قشنگه و ما قبولش داریم مثل خودمونی میدونیم پولدارم که بشی با پایین تر از خودت بد رفتار نمیکنی،الان قشنگ حرف زدما  ولی تو یه بار دیگه این دهن  من و باز کن ببین چیا که بهت نمیگما....به قول خودت تو باز زر زدی؟؟؟
نانا:خیلی خیلی کومائـــــــــــــــو
شقایق:قابلی نداشت
فاطی:بچه ها نریم خونه ..فردا با همون استاد عنقه کلاس داریم
شقایق:آخه یکی نیست بگه مگه استاد رقص  حرفه ای هم عنق میشه...والا!
فاطی:ایـــــــــــــــــــــــــش ^-^
بچه ها رفتن و من باز تنها شدم...چیز غیر عادی ای نیست من سالهاس با این تنهایی اشنام اصلا دوستمه اونم خیلی صمیمی اما وقتی این 3 تا دختر از پیشم میرن از تنهایی بعدش بیزار میشم دوستم میشه بدترین دشمنم ..
-------------------------------
چند روز بعد
سلاااااااااااااااااااااااااااااام
من:وااااااااااااای،خدا بگم چیکارت نکنه،ترسیدم دیووووووونه
فاطی:منم اینکار و کردم بترسی دیگه،خـــــــــخخ،اینجا چه خلوته؟
من:این موقع از روز زیاد مشتری نست،بقیه کجان؟
فاطی :رفتن خونه
من:شماها که همیشه باهمید...حالا چرا جدا جدا؟چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
فاطی:نه بابا تو هم چه اتفاقی...
پوفی گفتم و شروع کردم به طی زدن که یهو این فاطی دست من و گرفت کشید دنبال خودش بیرون مغازه
من:فاطی چته؟من هنوز باید چند ساعتی اینجا باشم..اخراج میشمااااا
فاطی:بیا بریم از صاحب کارت اجازه ات و گرفتم
من:حالا کجا میریم؟
فاطی:یه بار بدون سوال کردن به حرم گوش بده دنبالم بیا...باشه نونــــــــا
اینم که هر وقت میخواست خر کنه از این کلمه ی نونا استفاده میکرد و یه قیافه ی گربه شرکی هم به خودش میگرفت ادم دلش واسش کباب میشد
رسیدیم به خونه ی من ،این چرا امروز عجیب شده رفته سر کمد لباسم هی لباس میاره میگیره جلوم میگه این که خوب نیست،این بدک نیست،این بهت نمیاد حالا انگار من چند دست لباس دارم والـــــــا...بالاخره بعد از چند تا لباس امتحان کردن یه لباس خوب پیدا کرد
فاطی:بیا بگیر بوشش
من:ام...ما..من
فاطی:زود تند سریع
نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#2
پارت 2
لباس و که یه شلوارک اسپرت سبز تا زیر زانو بود با یه پیرهن سفید سبز رنگ که روشم یه جلیقه ی سفید میومد  پوشیدم نشستم زیر دست خانم آرایشمون کنه ....اووووف بالاخره تموم شد ،آماده شدیم رفتیم بیرون...تازه چشم به خودش فتاد اونم یه لباس اسپرت و خوشگل تنش بود این فاطی لباس پاره هم بپوشه بازم شیک میشه من واقعا موندم  بگذریم کلا دختر شیکیه...اینجا چه خبره من نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟
من و فاطی رفتیم بیرون که ماشین بچه هارو دیدم..پیاده شدن چی میدیدم یه کیک دستشون بود ...نکنه تولد بچ..ه..ا.. تولد خودمه آره امروز تولد من بود..به کل یادم رفته بود
همه باهم تولـــــــــــــــــــدت مبارکـــــــــــــ ^-^
من:وای ممنون بچه ها خیلی خیلی ممنون به خدا نمیدونم چی بگم من خودم به کل فراموش کرده بودم
شقایق:چیزی نمیخواد بگی نونا جونم شمعارو فوت کن
بــــــــــــــــازم تولدت مبارکــــــــــــــــــــــ
شیما:بیا اینم هدیه ات از طرف هر سه تای ما
پاکت و باز کردم...وای خدای من چی میبینم یه بلیط کنسرت اونم کنسرت دابل..همیشه دوس داشتم برم کنسرتشون
من:اما من نمیتونم این و قبول کنم این خیلی گرونه
شقایق:ساکت شو بابا آدم کادوی تولد و که نمیگه گرونه یا ارزونه چشماش و میبنده هر چی بود قبول میکنه حالا سوار شو بریمــــــــــ
سوار شدیم راه افتادیم...توی راه
شیما:راستی نانا میدونی امشب بعد کنسرت قراره اعضای دابل و از نزدیک ملاقات کنیم
من:نــــــــــــــــه..دروغ میگی
شیما:به خدا ...من و دست کم گرفتی ..شماره مدیر برنامه و گیر آوردم کلی التماس کردم که ما از فلان جا اومدیم خلاصه کلی خواهش کردم تا قبول کرد
شقایق:وای خدای من بالاخره میتونم به هیون دست بزنم
فاطی:چـــــــــــــی؟بیشعــــــــــــــور
شقایق:چته بابا منحرف،منظورم این بود میتونم بپرم بغلش ماچش کنم و باهاش دست بدمـــــ ^-^ و از اینجور حرفها
شیما:حالا بزار ببینیم اصلا هیون به تو نگاه میکنه...اون من و ببینه دیگه به تو نگاه نمیکنه دیگه
شقایق:یـــــــــــــــــــا،شیما منظورت چیه؟منظورت اینه من زشتم؟؟
شیما:من همچین چیزی نگفتم ..ولی اگه اینجوری فک میکنی لابد همینجوره دیگه
من:بسه دیگه،بزارید ببینم میتونید امشب و زهرمون کنید..هر کدوم تونستید تورش کنید اون موقع با هم دعوا کنید
تو همین گیر و دار بودیم که رسیدیم..بلیطمونم ماله اولین ردیفا بود..به یه بدبختی خودمون و رسوندیم اون جلو...یهو صدای داد و دست و جیغ کر کننده همه جا رو گرفت دابل با یه شکوه باورنکردنی اومدن سر صحنه...کنسرت تموم شده بود و سالن داشت خالی میشد که یه اقایی اومد سمت ما خودش و جانگ ایل معرفی کرد مدیر برنامه های دابل..ما رو به سمت یه اتاق همراهی کرد..یه میز بزرگ بالای اتاق بود پایینش 4 تا مبل یه نفره ی سبز و یه میز وسطش که پر بود از پوسترهای دابل،تک نفره و گروهی..این پوسترا هم واسه طرفدارا بود دابل باید زیرشون و امضا میکردن..میخوای بدونی من از کجا بدونم واسه کاری که میخوام بکنم تحقیق کردم یه مدیر برنامه چه کارایی میکنه
فاطی:جیـــــــــــــغ
پارک جونگ مین اومد تو با صدای جیغ فاطی چرخید سمت اون واسه چند لحظه تو چشمای هم خیره شدن..یعنی ممکنه الان برق نگاه فاطی جونگی و بگیره عاشق بشه..واه واه چه چیزا
بعدی کیم هیونگ جون خوش استایل و خوش تیپ با هممون دست داد،کیم هیون جونگ هم اومد تو شیما ولو شد رو نزدیک ترین مبل شقایقم رو من ولو شد..واااای هیون یه خنده ی ملوسی کرد که نگو..منم غش کردم خخخ بعدم هیو یونگ سنگ و کیم کیو جونگ هم اومدن تو ،کیو جونگ از همون اول حواسش رفت سمت شقایق،ججل الخالق نکنه اینا از همون مردای ایده آلن که با یه نگاه عاشق میشن و بعد جونشونم میدن واسه طرف،بیخیل، با این دو تا هم دست دادیم
خودمون و معرفی کردیم...باورم نمیشد ما با دابل دوست شدیم دابل از ما خیلی خوششون اومد قول دادن واسه اولین تعطیلاتشون ما هم پیششون باشیم اولین تعطیلاتم میشه 2 هفته ی دیگه بعد از پایان کنسرت ها..قرار شد مدیر برنامه ها به شیما زنگ بزنه و تاریخ ملاقات و با مکانش بگه...
درست 3 روز از شبی که رفتیم میگذره منم در به در دنبال کارم توی روزنامه ها درسته شغل دارم ولی من دنبال چیزای بالاتریم باید به اهدافم برسم "پول" بعدشم درسم و ادامه میدم ..تا حالا به چند جا سر زدم ولی من و  به عنوان دستیار انتخاب نکردن..این آخرین شانسمه
من:الو...سلام..آگهی دادین برای دستیار بازیگر..
.
.
پشت خط:باهاتون تماس میگیریم و قرار ملاقات و مصاحبه و اطلاع میدیم
اوووووف وای خدای من باورم نمیشه تا الان به هر کدوم زنگ زدم از همون پشت تلفن دکم کردن ولی این یکی فرق داشت ،یعنی ممکنه؟؟؟
همون روز زنگ زدن قرار شد فردا برم برای مصاحبه راس ساعت 5 باید توی شرکت  مد و تبلیغات " YS" (یه سه)باشم...الان تو اتوبوسم و کلی استرس دارم...رسیدم
تو اتاق انتظار منتظر همون مردی هستمم که تلفنی باهاش صحبت کردم...
آقا:شما خانم نانا ستید؟کیم نانا؟
من:بله خودم هستم
آقا:منم ووبین هستم ،مدیر بخش کارمند های مدیر برنامه ی بازیگرا
من:خوشبختم
یه 10 دقیقه ای میشه مصاحبه تموم شده از قیافه اش که چیزی نتونستم بفهمم..آخه واسه چی باید بیان تو رو بکنن میدر برنامه ی یه بازیگر تو هم دلت خوشه ها نانا..اه خفه شو دیگه بهم انقدر استرس نده...سرم و تکون میدم تا این چرت و پرتارو از مغزم بیرون کنم
بازم صدای ووبین من و به خودم میاره0چه خودمونی یه اوپایی،آقایی چیزی بهش میچسبونید بد نبود)
ووبین:خانم نانا باید بگم که شما از نظر ما تایید شدید
من:چــــــــــــــــی؟راست میگید؟یعنی من الان میتونم کار بکنم؟
ووبین:بله خانم شما از فردا میتونید مشغول به کار بشید
من:وا این چرا اینجوری به من میخنده؟آدم ندیده...
ووبین:فردا صبح باید اینجا باشید من شرایط کار و براتون توضیح میدم
من:من قراره برای کدوم بازیگر کار کنم؟

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#3
[font][font][font]من:من قراره برای کدوم بازیگر کار کنم؟

ووبین:پارک یو چان

من:نـــــــــــــــــه

ووبین:آرهـــــــــــــــه

.................................................................

فاطی:داری جدی میگی؟یعنی دیگه تو کافی شاپ کار نمیکنی؟

من:نه...حالا دیگه واسه یه بازیگر کار میکنم

شیما:اونم یو چان عضو گروه جی وای جی

شقایق:عجب شانسی داری بابا ایول

من:اگه شانس داشتم میشدم مدیر برنامه ی مین هو..هی

شقایق:حالا شاید اونجا دیدیدش

شیما:اون شرکت بیشتر برندایی که مین هو و بقیه بازیگرا واسشون عکس میندازن و پشتیبانی میکنه..شاید دیدیش

فاطی:بهت تبریک میگم...باید با اولین حقوقت به ما شیرینی بدیا

من:چشم حتمــــــــــــــــــا

شیما:تو میخوای با این لباسایی که داری بری تو اون شرکت؟به نظرم باید چند دست لباس بخری

من:پولم اونقدری نیست که بتونم لباسای خوب بخرم بازم مجبورم لباسایی و بخرم که همیشه میخرم

شقایق:خب ما بهت میدیم

من:شقایق من صدقه قبول نمیکنم

شقایق:کی گفت من دارم صدقه میدم..اولا ما دوستیم اگه منم احتیاج داشتم میدادی..دوما حالا که فکر میکنی صدقه اس قرض میدیم بعدا بهمون بده..خوب نمیگم بچه ها؟

فاطی و شیما باهم:چـــــــــــــــــرا

شقایق:پس پاشید بریم خرید

-------------------------------------------------

امروز با یو چان آشنا شدم خیلی پسر خوبیه،همیشه ازش خوشم میومده ،الان فکر کردم اگه من ببینه خیلی غد و مغرور برخورد میکنه ولی خیلی خونگرم بود تازه بهم گفت امیدواره دوستای خوبی برای هم باشیم...کارم  تقریبا سنگینه ولی من دوسش دارم... همش باید مراقب باشم..مراقب برنامه ی کاری یوچان..ساعتاش،آدرساشون اینکه در روز به کیا باید سر بزنه ...بیچاره بازیگرا ..ما مردم میشینیم جلو تلویزیون نگاشون میکنیم بعدم میگیم عشق میکنن بابا خب کلی زحمت میکشن بیچاره ها اون راحتی بعدشم حقشونه...والا زندگی عادی ندارن همش باید از مردم قایم بشن

کارم و خیلی دوست دارم،ووبینم زیاد میبینم چون همیشه باید بهش گزارش کار بدم...در صل واسه ووبینم کار میکنم

درست یه هفته از کنسرت رفتن ما میگذره که با بچه ها رفتیم بار همیشگی

-------------------

توی بار

فاطی:چقدر امشب شلوغه اینجا

دور یه میز وایسادیم..یه گارسون اومد سمتون...با همون سوال کلیشه ای معروف..چی مینوشید؟چی میل دارید؟

من:یه تکیلای لیمو..بقیه هم مثل همیشه شراب قرمز

شقایق:وای بچه ها من هنوز نخورده قرم گرفته..نمیاید برقصیم؟؟؟؟

فاطی:تازه اومدیم صبر کن یه کم، عجله داره

 (اون سمت دابل....

یونگ سنگ:بچه ها نیگا اونا همون دخترایی نیستن که شب کنسرت دیدیمشون؟

جونگ مین:چرررررررررررا خودشونن..اونم فاطیه

هیونگ جون:خب حالا تو چرا ذوق زده شدی؟هوووووم؟

هیون:نکنه عاشق شدی؟

جونگ مین که مثلا داشت خجالت میکشید و زیر نگاه های کنجکاو اونا داشت له میشد داد زد

جونگ مین :یـــــــــــا نه بابا عشق کجا بود فققط دختر خوشکلیه همین

هیون:بریم پیششون)


----------------------------------------

جونگ مین:سلام به خانومای خوشگل

فاطی:ای وای این صدای جونگیه

شیما:سلام ،شماها این جا؟

هیون:ما نمیتونیم بیایم بار؟

شقایق:چرا کی گفته نمیتونین بیاین،پس کیو جونگ کجاست؟با شما نیومده؟

جونگ مین:امشب یه جشن خانوادگی داشتن واسه همین نتونست بیاد

بچه ها کلی رقصیدن البته بدون دابل،چون نمیخواستن جلب توجه بشه..شقایق و شیما هم که هر دو بی جنبه بازم مست کردن

هیون:نانا نمیخواین بریم؟حال این دو تا هم خوب نیست

من:چرا چرا بریم

هیون:هیونگ تو شیما رو بیار منم به شقایق کمک میکنم

همون لحظه متوجه نگاه خبیثانه ی شیما به هیون و شقایق شدم ولی بیخیال شدم ،اون سه تارو رسوندیم خونه...منم تو ماشین هیون بودم که من و رسوند خونم

هیون:شما اینجا زندگی میکنین؟

من:مشکلیه؟

هیون:نه ولی فکر کردم شما هم مثل..مثل

من:من مثل اون 3 تا پولدار نیستم..شاید در اینده بشم توی "یه سه"کار میکنم

هیون:جــــــــــــــــدا؟برای کی؟

من:ووبین ،مدیر برنامه ی پارک یو چانم،یه جورایی دستیارشم دیگه  مراقبم چیزی و فراموش نکنه

هیون: حالا ندیدمش ولی شنیدم آدم خوبیه..دیگه مزاحمت نمیشم دیر وقته بهتره بری بالا

من:ممنون که من و رسوندی

-------------------------------------------

امروز قراره با یوچان بریم سر صحنه فیلم برداری جدیدش...منم که باید باهاش برم..توی ماشین داشتم قرار ملاقاتاش و با ادمایی که بهش زنگ میزدن و توضیح میدادم..یکی دو نفر ازش دعوت کردن تا توی یه برنامه شرکت کنه

فیلمبرداری تموم شد..باید خودم برمیگشتم...داشتم کنار خیابون راه میرفتم که یه ماشین بوق زد منم محل ندادم ولی ول کن نبود برگشتم عقب دیدم یوچانه..ازش عذرخواهی کردم

یوچان:بیا بشین میرسونمت

من:ممنون خودم میرم

یوچان:میگم بیا بشین

من:اما..آخه

یوچان:حرف نباشه وگرنه اخراجی^-^

من:تهدید میکنین؟

یوچان:اینجوری مزه اش بیشتره...تو رو فقط باید با کلمه اخراج وادار به کاری کرد

یوچان:توی فکری؟

من:نه به چیزی فکر نمیکردم

یوچان:تو این مدت میشه گفت کامل شناختمت..آروم میری آروم میای با هیچ مردی دوست نیستی..خشک و خشن و جدی

من:کی من؟من خشکم؟

یوچان:پس من خشکم؟

یوچان:میخوام بهت یه چیزی بگم

من:چی؟

کنار خیابون نگه داشت...وا خل شد یهو

یوچان:یه چیزی و میخوام صادقانه بهت بگم...ازت خیلی خوشم اومده،دختر خوبی هستی،خوشگلی،غد و مغروری..کلا بگم؟ ازت خوشم اومده..با من دوست میشی؟

من:چــــــــی؟شما از من خوشتون اومده؟چرا؟

یوچان: میخوام دوست دخترم بشی،بعدم مگه تو چته؟

این چی داره میگه واسه خودش یعنی به من علاقه مند شده؟به من!!!!!کر بودی نشنیدی گفت ازت خوشش اومده..تازه میخواد دوس دخترش بشم

من:شما حتی نمیدونید من کجا زندگی میکنم..وضع زندگیم چه طوریه..من کجا و شما کجا

یوچان:صبر کن میدونم تو یه دونه از این خونه های کوچیک زندگی میکنی اونم تنها و وضع مالی خوبی نداری..بهت حس ترحم ندارم چون خودم از این حس متنفرم

من:بهتر نیست فقط دوست معمولی باشیم؟

یوچان:به کسی علاقه داری؟تا جایی که من میدونم کسی تو زندگیت نیست

من:من به کسی علاقه دارم که ارزومه یه بار ببینمش..ممکن هم هست بعد از دیدنمون اون اصلا از من خوشش نیاد ولی واسم مهم نیست من دنیام و واسش میدم

یوچان:اون کیه؟

من:میشه بعدا بگم؟

یوچان:باشه..پس من و تو از الان رسما دوستایی هستیم که هر وقت به هم احتیاج داشته باشیم خیلی سریع پیش همیم حالا بریم یه جا ناهار بخوریم

من:بریم ^-^

------------------------

 

شیما:سلــــــــــــام

من:تو اینجا چیکار میکنی؟از کی اینجا وایسادی؟

شیما:یه نیم ساعتی میشه،معلومه تو کجایی؟گوشیت و جرا جواب نمیدی؟

[font]من:خاموش بود،بعدم با یوچان بودم...بدو بیا بالا کلی حرف دارم

همه چیز و واسه شیما مو به مو تعریف کردم

شیما:دیونـــــــــــــــــــــه،به تو گفت دوست داره میخواد باهات باشه بعد تو گفتی یکی دیگه و دوس داری،اصلا شاید مین هو از تو خوشش نیاد،فکر این و کردی؟

من:آره کردم ولی خب من به یوچان حسی ندارم که بخوام باهاش باشم،الانم فقط با هم دوستیم

شیما:از دست تو موقعیت به این خوبی و پروندی..پولدار،خوشتیپ،خوشگل همه چی تموم

من:همه چیز اینا نیست

شیما:خیلی خب ،اصلا یادم رفت واسه چی این همه منتظرت بودم،هیون زنگ زد..گفت فردا میریم پیک نیک،گفت اگه تو دوستی داری با خودت هم مظور بر دوست پسر میتونی بیاری با خودت..به نظرم زنگ بزن به یوچان بیاد

من :زشت نیست..همش چند ساعته با هم دوست شدیم

شیما:نه بابا چه زشتی..زنگ بزن

به اصرار شیما با یوچان حرف زدم تازه خیلی هم خوشحال شد و گفت فردا خودش میاد دنبالم..باهم بریم دنبال بچه ها...دابل هم قرار بود بیان جلو خونه ی دخترا...

شیما:من دیگه میرم هم زود بخوابم هم وسایل و آماده کنم

من:بابای
[/font] [/font][/font][/font]

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#4
[font][font][font][font]پارت4

اه این صدای بووووووق چیه،یه روز تعطیل هم نمیزارن آدم بخوابه...ااااااااااااااااه بسه دیگه،این کیه داره به در میکوبه...پیروز شد کــــــکک ، با چشمای بسته از رخت خواب نازنینم جدا شدم رفتم سمت دربا یه خمیازه ی طولانی و دهن باز یه دستمم به موهای شونه نکرده و یه لباس خواب تا بالای زانوم در و باز کردم و همون وسط وایستادم

من:چیــــــــــــــــــه؟چه خبره انقدر در میزنی،چی میخوای؟

یوچان:الان مگه نباید حاظر باشی بریم بیرون

من و میگی چشام از زور تعجب و خجالت با اون ریخت مزخرفم تا آخرین حد ممکن گشاد شد،دیدم اقا وایساده داره سر تا پای من و نگاه میکنه یه لبخند گشادم رو لبشه منم زودی در و بستم وایسادم پشت در یه دونه محکم کوبیدم رو سرم

صدای یوچان اومد:من که چیزی ندیدم،زود باش حاظر شو پایین منتظرم

حاظر شدنم یه ربعی طول کشید رفتم پایین و ازش عذرخواهی کردم بابت تاخیر،اونم چیزی نگفت فقط یه لبخند ملیح زد از همونا که هر دختری جای من باشه ببینه غش مکنه و عاشق میشه ولی این چیزا رو من اثر نداره من فقط عاشق خنده های یه نفرم تازه اگه ببینمشم این و بهش نمیگم..هیچ وقت نباید بفهمه...کلا فکر کنم مغرورم..البته یه کم کـــــــــکک

رسیدیم جلوی خونه دخترا،دخترا هر کدوم یه خونه داشتن و خونه هاشون به اندازه ی ده قدم از هم  فاصله داشت،دابلم اومده بودن هیون اومد با یوچان سلام علیک و از این حرفا بعدم قرار شد دنبال ماشین هیون بریم

یوچان:نانا،نانا بیدار شو رسیدیم ،نانا

شقایق:پس نانا کو ؟

یوچان:خوابه ،بهتره یه نیم ساعت  دیگه بیدارش کنیم

فاطی:بیخود کرده دختره ی الدنگ صبح همینجوری هممون و معطل کرده

شقایق:نونـــــــــــــــــا،نانا،نونا

اه بسه دیگه چقدر صدا میزنی میخوام بخوابم بابا

فاطی:پاش و ببینــــــــــــم،اومدیم تفریح نیومدیم که خوابیدن جنابعالی و تماشا کنیم

یهو یه چیزی زارت خورد تو صورتــــــــــــــــم،باز این شقایق بیشعور با کیفش کوبوند تو صورت من

من:اگه مردی وایسا،میدونم باهات چیکار کنم،فقط دعا کن دستم بهت نرسه

شقایق همینجوری میدویید و برمیگشت عقب زبون درازی میکرد ..آخه چی بگم عقل این بچه هنوز رشد نکرده ^-^ ،همینجور که داشت واسه من شکلک در میاورد جلوش و ندید تا اومدم صداش بزنم صاف رفت تو درخت اون لحظه همه منفجر شدن این وسط فقط  من و هیونگ رفتیم سمتش که دیدم خودشم داره میخنده ^-^

به به میبینم که اینجا یه شخص جدید داریم،یونگی جان رو نکرده بودی...ایشون و معرفی نمیکنی به ما؟

یونگ سنگ:این خانم خانما ریانه،ریان،عشق مـــــــــــــــــن

من:ووووووووووو،پسرا یه کم یاد بگیرید از ایشون

هیونگ:آخه ای زن ذلیل قراره به ما چی یاد بده..خخخخخخ

من:ریان جووووون از آشناییت خوشبختم،نانا هستم...بزار بقیه همه معرفی کنم

همینجوری داشتم با دست دخترا رو نشون میدادم...کیم شیما ووو...

ریان:از اشنایی باهاتون خوشبختم..امیدوارم دوستای خوبی واسه ی هم باشیم

من:خب شما دو تا چطوری با هم اشنا شدین؟

یونگی:ها ها ها

من:وااااااااااااااا؟خنده داشت؟

یونگی:ما اول به اصرار خانواده هامون با هم اشنا شدیم...هیچم از همدیگه خوشمون نمیومد...یه ازدواج اجباری..کلی با هم کل کل کردیم...تا به اینجایی که الان هستیم رسیدیم...نامزدیمون 1 ماه دیگه است

شیما:آخ جوووووووون ،پس یه عروسی افتادیم

ریان:اره...

این و گفت و بعدم یه نگاه عاشقونه به یونگ کرد،ماها هم اون دو تا مرغ عشق و تنها گزاشتیم

--------------------------

یوچان:چرا تنهایی؟

من:دارم غرق میشم

یوچان:غرق؟؟؟؟؟

من:آره

یوچان:تو کجا؟اینجا که آبی نیست..تو هم که روی زمینی

من:هه،دارم توی این طبیعت زیبا غرق میشم..دارم خودم میون تموم این درختای سبز غرق میکنم...نمیدونی چه لذتی داره

یوچان:چه جوری این کار و میکنی؟

من:شاید یه روزی بهت یاد دادم

یوچان:شاید؟یعنی ممکنه یادم ندی؟

من:همینطوره

یوچان:میخوای اخراج بشی؟

با این حرف یوچان هر دومون زدیم زیر خنده

یونگ سنگ:بچه ها خلوت نکنید...مثلا گروهی اومدیم بیرون

با این حرف همشون زدن زیر خنده..یوچان هم خندید

من:آقای زن ذلیل عزیز شما اول یه نگاه به خودت بکن بعد این حرف و بزن

یونگ سنگ:شیطونه میگه

ریان:شیطونه بیخود کرده...خخخخ

یونگ سنگ:اصن هرچی عشقم بگه

من:این و نگی چی بگی

یوچان دستش و آورد سمت من مونده بودم بگیرم یا نگیرم..دیدم همه دارن ما رو نگاه میکنن..دستش و گرفتم اونم دستم و محکم گرفت و دنبال خودش کشید تا جلوی بچه ها دوییدیم...یوچان تا اونجایی که من حدس زدم خیلی احساسیه و به نظرم طعم احساساتنش چقدر شیرینه...نانا مگه احساسات طعم داره آخه دختره ی دیوونه؟

بعد از خوردن ناهار که دخترا آماده کرده بودن ..هرکی پاشد یه طرفی رفت...از صبح که اومدیم شیما همش سعی داشت خودش و به هیون نزدیک کنه هرجا هیون میرفت دنبالش میرفت با هم کلی حرف میزدن و میخندیدن و شقایق هم حرص میخورد..هر دوشون واقعا هیون و دوست داشتن پس چرا شقایق کاری نمیکنه فقط نشسته حرص میخوره..فاطی و جونگی هم که با همن

هیونگ:اون دو تا عاشقارو...این فاطی دوست ما رو جادو کرده همش تو فکر فاطیه

من:احتیاجی به جادو نیست هر کی فاطی و ببینه و باهاش اشنا بشه محاله دوستش نداشته باشه

همین موقع هیون و شیما بلند شدن که راه برن ،هیون دستش و انداخت دور شونه ی شیما..اشک و تو چشمای شقایق دیدم سریع بلند شد رفت سمت کیفش و یه کتاب برداشت شروع کرد به خوندن..همیشه همین کار و میکرد چیزی که حرصش و در میاورد و نمیتونست کاری بکنه همون لحظه شروع میکرد به کتاب خوندن

----------------

پارت 5

(کیو و شقایق)

دیدم شقایق نشسته پای درخت ...از وقتی این دختر و اون شب بعد کنسرت دیدم همش دارم بهش فکر میکنم ..خیلی معصومه...با بقیه ی اون 3 تا فرق داره...به پسرا نتونسنم راجع به احساسم حرفی بزنم هنوز حتی خودمم از احساسم خبر ندارم...رفتم پیشش

کیو جونگ:چی میخونی؟

شقایق:اووووووف،ترسیدم...چرا بی هوا میای؟love story میخونم

کیو جونگ:قشنگه منم خوندمش،دوسش دارم...شقایق یه سوال بپرسم؟

شقایق:بپرس

کیو جونگ:تو هیون و دوس داری؟

شقایق:راستش..من ...من

کیو جونگ:پس دوستش داری...اون به درد تو نمیخوره این و دوستانه بهت میگم ...اینجور که معلومه از شیما خوشش میاد..

شقایق:میدونم

وقتی این و گفت یه اه هم کشید ...دلم براش سوخت...واسه خودمم...

کیو جونگ: من و به عنوان یه دوست قبول داری؟

شقایق:خب راستش...

کیو جونگ:ازت خوشم اومده،میخوام باهات دوست بشم..فقط یه دوست...گوشیت و بهم بده...بدش دیگه،(گوشیش و ازش گرفتم)...آهان بیا این شمارمه سیوش کردم...به گوشی خودمم یه زنگ میزنم..منتظر تماسم باش عزیزم

شقایق:هــــــان؟

دیگه بیشتر از این پیشش نمونم پاشدم و رفتم پیش بقیه

موقع خداحافظی ریان شماره همه ی مار و گرفت و همون موقع به هممون یه میس انداخت..دختر خونگرم و خوبی بود..ازش خوشم اومده بود..

-----------

من: کیو جونگ دوست داره

شقایق:چی؟نه بابا!!!چرا چرت میگی

من: کیو جونگ داشت از استرس غش میکرد وقتی داشت با تو حرف میزد..خیلی هم سریع حرفاش و تموم کرد...چیزایی که راجع بهش میگن پس درسته یه کم خجالتیه

شقایق:تو باز گوش وایسادی؟

من:هه،آره

--------------

من:ممنون که امروز باهام بودی..خیلی خوش گذشت

یوچان:وظیفه بود خانــــــــــم

من:^-^

یوچان:زودتر برو از صبح خوابت میومد...درارم قفل کن

من:چشم ..فرمایش دیگه؟

یوچان:مراقب خودت باش...خداحافظ

من:بابای
[/font][/font][/font][/font]

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#5
 
[font][font][font][font]پارت6[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:الو..یوچان سلام[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:سلام نانا خوبی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ممنون،یوچان امروز باید بری سر صحنه ی فیلمبرداری برای تبلیغ "  " یادت که نرفته[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:نه یادم نرفته[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:آدرس و داری؟میدونی باید کجا بری؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:خودت میدونی که همیشه این چیزار و یادم میره یاد داشت کنم،برام اس ام اس کن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:باشه،بابای[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]------------ [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:سلام نانا[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:س...ل...ا..م(وای خدای من باورم نمیشه این،این مین هوئه یعنی الان جلوی من وایستاده)[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:هی نانا،کجایی؟تعجب نکن..دوستم لی مین هو..مطمئنا میشناسیش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:سلام،از آشنایی با شما خوشبختم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:سلام،منم همینطور خیلی خوشحال شدم دیدمتون[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:مین هو یه لحظه ما رو ببخش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]همین لحظه هیون دست من و کشید و برد اونور سالن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:نانا مین هو رو امروز فقط به خاطر تو آوردم اینجا که ببینیش به جای اینکه 60 متر اون دهن و باز کنی و بهش زل بزنی یه کم عشوه بریز ^-^[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:تو چی داری میگی؟من عشوه بریزمـــــــــــــــــــ؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:خب آره دیگه مگه دوستش نداری[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:خب چرا،ولی تو از کجا میدونی؟بعدم دوسش دارم دلیل نمیشه دلیل نمیشه که من جلف بازی در بیارم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون: شیما بهم گفت ،منم نگفتم جلف بشو..اصلا جلف بشی خودم تو خونه زندانیت میکنم کـــــــککک[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:یاااااا خدا ،داش غیرت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:بله پس چی فکر کردی،منظورم این بود یه کم خانومانه رفتار کن که از تو خوشش بیاد دیگه..مگه همین و نمیخوای؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:مگه من پسرونه رفتار میکنم،مگه رفتارم چشه؟هان؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:اه از دست تو هر چی من یه چیز میگم اینم یه چیز میگه،بیا بریم زشته...ما اومدیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:هیون گفته بود شما واسه یوچان کار میکنید،اون یکی از بهترین دوستامه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:جدا؟؟؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:آره به شما حرفی نزده؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:ببخشیدا من پریدم سط...مایلید بریم یه کافی شاپ یه قهوه ای چیزی بخوریم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:بریم من که کاری ندارم..شما هم میاین دیگه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:مگه دسته خودشه که نیاد معلومه میاد..زود برو وسایلت و جمع کن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]اوووف حالا این شده وکیل وسیه من..یکی نیس بگه بدون اطلاع واسه چی برداشتی این و آوردی این جا...وای خدای من خیلی هیجان زده ام من قراره برم با مین هو سر یه میز قهوه بخورم..باورم نمیشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:بریم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]-----------[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:یوچان امروز نمیومد شرکت؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:شما چه جور دوستایی هستین که از حال هم خبر ندارین؟!نه امروز فیلمبرداری داشت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:با مشغله ی کاری ما وقت نمیشه که از هم خبر داشته باشیم،شما که بهتر میدونید بالاخره خودتون مدیر برنامه اید..[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:بله درست میگید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون:ببخشید من تازه یادم افتاد یه قرار خیلی مهم دارم مجبورم تنهاتون بزارم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]هیون اومد در گوشم گفت میخواد با شیما بره بیرون[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اوکی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یه چند لحظه ای به سکوت گذشت...اه نفله خب یه چیزی بگو دیگه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:نمیخواین چیزی بگین؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من : من؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:نه پس من...منظورم تو بودی دیگه [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]واااااا چه زودم پسرخاله میشه با مـــــــن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:چی باید بگم....[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]اه نانا چقدر گیج میزنی تو، الان به جای اینکه از تو خوشش بیاد میگه عجب غلتی کردم به حرف هیون گوش دادم اومدم اینجا...دختره انگار از معاشرت کردن به دوره هیچی بارش نیست[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:مثل اینکه بدجور با خودت درگیری...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:جانمــــــــ؟چیزی گفتی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:کی؟من؟نه من حرفی نزدم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]الــــــــــــــــــــــــاغ[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:متوجه شدی هیون ما رو از قصد تنها گزاشت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:هــه ،اهومــــ بله[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:خنده داره؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من :من نخندیدم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:پوزخند زدی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من :من که چیزی یادم نمیاد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:لجبــــاز[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من :چیزی گفتی؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:نه من چیزی نگفتم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:قضیه کل کل کردنه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:شاید ..اینجوری کیف میده..فقط مراقب خودت باش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:چرا اونوقت؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:چون من برنده امـــــــ ^-^[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:خیلی از خودت مطمئنی...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:چرا نباشم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]بازمـــــــــ سکوت...یهو دیدم یه دست سمتم دراز شده..سرم و چرخوندم..این پسر چشه..سرم و براش تکون دادم که یعنی چی اینکار[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:6 دفعه گفتم ولی انگار اینجا نبودی...میگم با هم دوست بشیم؟میخوام دوست دخترم بشی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من :جـــــــــــــانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!![/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:آروم باش ..چیه،هول کردی؟تا حالا یه پسر به این خوشتیپی بهت پیشنهاد نداده ^-^[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:هه،باید بگم هر چی نقشه کشیدی بردار بریزش تو سطل آشغال ...من ترجیح میدم حتی با تو سر یه میزم نشینم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]همینجور که این جمله و گفتم از سر میزم پاشدم و پول قهوه هم گزاشتم رو میز...پسره ی لجباز،دیووونــــــــه،پررررررررررو ...اه گند زدی نانا به جای اینکه از تو خوشش بیاد دیگه سراغی هم ازت نمیگیره...بیخیال بعدا بهش فکر میکنم...هر چند منم خوب رفتار نکردم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]-------------------------[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]خونه ی دخترا[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:شیما کجا داری میری الان؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:میرم با هیون بیرون[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:آهان...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:مشکلیه؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:نه والا فقط یه سوال پرسیدم چرا جوش میاری[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:ببخشید ..این شقایق واسم اعصاب نزاشته...همش عین یه آیینه ی دق نشسته جلو روم...انگار تقصیر منه هیون از من خوشش اومده[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:یعنی میخوای بگی تقصیر تو نیست؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:تو هم که حرفهای اون و میزنی...تو دیگه چرا؟از اول قرار بود هر کی تونست تورش کنه اون برنده است..هر دوی ما هیون و دوس داریم ولی فقط هیون به یکی از ما میرسه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:امیدوارم هیون نه به من برسه نه به تو ،بره با یه دختر دیگه دلم خنک بشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:شقایق بسه خیر سرمون مثلا دوستیمااااااااا[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:هه،دوست..دلمون خوشه به دوستیمون[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:بچه ها من رفتم...بای[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:بـــــــــای[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:این خیلی نامردیه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:اه چرا همه چی داره اینجوری میشه...اوووووووووووووووف[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:شقایــــــــــــــق...گوشیت خودش و خفه کرد بیا جواب بده دیگه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:الو..بفرمایید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو جونگ:سلام،خوبی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:ببخشید شما؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو جونگ:کیو جونگم...مگه شماره ام و سیو نکردی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:چرررا،واسه اینکه قطع نشه به صفحه گوشی نگاه نکردم..معذرت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو: اشکال نداره خوشگل خانم...شقایق گریه کردی؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:ها ها،نه بابا..گریه کجا بود..حساسیته گاهی وقتا اینجوری میشم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:آهان،باشه... امممم میخواستم ببینم وقت داری بریم بیرون؟امشب؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:راستش نمیدونم  چی بگم...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:قرار نیس چیز خاصی بگی فقط بگو آره یا نه...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:باشه بریم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:پس خوشگل خانم حاضر باش من 2 ساعته دیگه اونجام[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:چرا 2 ساعته دیگه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:چون قراره شام و بیرون بخوریم..مشکلی که نداری؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:نه..منتظرم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]----------------- [/font][/font][/font][/font]

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#6
پارت 7


نمیدونم چند ساعته که دارم تو خیابون راه میرم فقط میدونم خیلی وقته چون خیلی خسته شدم..الان رو به روی خونه ی دخترام ..من چه جوری سر از این جا در آوردم...اوووف از بس فکرت درگیره نانا


بسه دیگه به چی فکر میکنی لابد به مین هو...با صدای بووووووووووووق پریدم هوااااااا


من:چه خبرته ....مگه مرض داری


کیو:خب راه و بند آوردی ..هی منتظر شدم بری کنار نمیری کههههه


من:کیو جونگ تویی؟؟؟؟


کیو:پس کیه؟خودمم دیگه


من:اینجا چیکار میکنی؟


کیو:اومدم یه خانم خوشگلی و ببرم بیرووووووووون


من:کی؟


کیو:شقایق...


من:جــــــــــــــان؟!!!!!!!!!!مگه با هم دوستید..یعنی..


کیو:ما فقط دوستیم نه اون دوستی ای که تو فکر میکنی..البته از طرف شقایق مطمئن نیستم هنوز من و دوست خودش بدونه


من:چطور؟


کیو:اومد...بعدا با هم حرف میزنیم


البته این و با صدای اروم گفت بعدشم یه چشمک زد


من:سلام شقایق جووووووونم...خوبی؟


شقایق:ای بد نیستم


رفتم طرفش بغلش کردم...و آروم  در گوشش گفتم..گریه کردی شقایق؟


شقایق:پس تو هم فهمیدی؟یعنی انقدر ضایع است؟


کیو:درد و دلتون تموم نشد خانـــــــــــــما


من:چرا چرا..خوش بگذره...شقی مراقب خودت باش


کیو:دستتون درد نکنه از این همه اعتماد


من:کلی گفتم کیو،بعدم منظوری نداشتم...مراقب باشید ،دیر نکنید


کیو:چشم نانا خانووووووووووم


شقایق:بای


-----------------------


رفتم بالا در و زدم...صبر کردم...بازم در زدم...فاطــــــــــــــی..بالاخره باز کرد


فاطی:اااااا،تو اینجا چیکار میکنی؟


من:میخوای برم؟


فاطی:نه بابا ،بیا تو داشتم با مامانم صحبت میکردم


من:حالشون خوب بود؟


فاطی:آره سلام رسوند...چی شده یاد ما افتادی؟ولی حیف امروز هیچ کدوم نیستن


من:نمیدونم داشتم همینجور تو خیابون راه میرفتم بدون اینکه توجه کنم دارم کجا میرم یهو دیدم جلو خونه شمام..کیو و شقایقم پایین دیدم داشتن میرفتن


فاطی:پس اینطور


من:این شقایق چشههههههه؟


فاطی:میخواستی چش باشه ...تو که سرت گرمه اینجا همش دعواست ..به مدت 5 دقیقه همه چی اروم میشه بعد دوباره شیمی و شقی مثل دو تا دشمن بهم دیگه میپرن


من:وااا چشون شده؟؟؟؟فاطی نگو که سر هیون دارن اینجوری میکنن؟


فاطی:چرا دقیقا،ببین دو تا دوست سر یه پسر دارن چیکار میکنن..دلم واسه شقی میسوزه


من:منم...ولی خودتم میدونی که شقایق واسه نزدیک شدن به هیون هیچ کاری نکرده ولی شیما برعکس


فاطی:میگه نمیخوام مث یه آدم آویزون کنارش باشم...میگم خب دوست من تو که این حرف و میزنی باید قبول کنی واقعیت و که اون علاقه ی خاصی به تو نداره..همون جوری که به من نگاه میکنه نوع نگاهش به تو هم همینه


من:آره راست میگی


فاطی:میشه تو باهاش حرف بزنی؟؟؟؟؟؟شقی بین ما ها بیشتر با تو جوره...به حرفتم گوش میده


من:آخه من چی بهش بگم...بگم کسی و که سالها تو قلبت بزرگش کردی دیگه بهش فکر نکن..یا نهالی و که تو قلبت کاشتی از ریشه قطع کن...یا بهش بگم رفتارت و با شیما درست کن..آخه شیما هم اشتباه میکنه مثلا دوسته اخه این چه طرزشه حداقل یه خورده پنهانی تر از هیون حرف بزنه حداقل جلوی شقی چیزی نگه..اروم اروم ..شیما از اولش تند رفت امیدوارم صدمه نبینه


فاطی:منم خیلی میترسم..ببین من فکر میکنم کیو شقایق و دوست داره ولی شقی بهش محل نمیده..باهاش حرف میزنی دیگه؟


من:آره حرف میزنم تو نگران نباش...فقط قبلش باید با یکی دیگه حرف بزنم


فاطی:با کی؟


من:بعدا بهت میگم،ندونی بهتره


فاطی:بدجــــــــنس،تو توی این مدت موفق به دیدن مین هو نشدی؟


من:نه هنوز ندیدمش


فاطی:از یوچان چه خبر؟بهش نگفتی هنوز کیو دوست داری؟باهات خوبه؟


من:نه هنوز بهش نگفتم ..اونم ازم نپرسیده ..فکر کنم گزاشته تا خودم بهش بگم..اون خیلی ماهــــــــه


فاطی:خب دیووووووونه چرا پیشنهادش و قبول نمیکنی؟


من:وقتی هیچ حسی بهش ندارم،چه جوری این کار و بکنم..فقط اونم بیشتر هوایی میکنم


فاطی:من و باش به کی میگم شقی و نصیحت کنه تو که از اونم بدتری..بیچاره یوچان و کیو جونگ،گیر چه آدمایی افتادن


من:بسه بسهههههه..ولت کنن همینجوری میخوای بری واسه خودت..انگار قاطار سریع السیر قورت داده^-^

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#7
[font][font][font][font]پارت 8
(کیو و شقایق)
الان نیم ساعته که تو ماشین داریم همینطور تو خیابون دور میزنم خب کیو جان مادرت یه چیزی بگو دیگه حوصله ام سر رفت
کیو:چرا چیزی نمیگی؟چرا انقدر گرفته ای؟
شقایق:گرفته نیستم فقط یه حساسیت جزئیه که اعصابم و خورد کرده
کیو:حساسیت به چی؟
ای بابا اینم گیر داده ها حالا چی بگم بهش
شقایق:به خاک نم دار
این چی بود دیگه از خودت پروندی خاک تو اون سرت خب الان میفهمه دروغ گفتی ضایع میشی حالا خر بیار و باقالی بار کــــــن
کیو:بـــــــــــــه چــــــــــــــی!!!!!
شقایق:هـــــــــــه آخه میدونی من تو پاییز موقعی که بارون میاد این بوی خاک که میره تو بینیم اینجوری میشم دیگه چیز خاصی نیست
کیو:خب دوست داری کجا بریم؟
شقایق:نمیدونم هر جا تو بگی
کیو:این که نشد من از شما پرسیدم خانم خانما
شقایق:بریم شهرباززززززززززززی
کیو:شهربازی؟!
شقایق:اوهوم اونجا میتونیم همه هیجانات و ناراحتیامون و تخلیه کنیمـــــــ
کیو:پس بزن بریــــــــــــــــــم
رفتیم شهربازی خیلی خوش گذشت نمیتونم بگم عالی بود چون دوست داشتم این چیزا رو با هیون تجربه بکنم...
کیو:امروز به من که خیلی خوش گذشت چون با یکی از بهترین دوستام بودم،به تو چی؟
شقایق:ممنون اوپا به منم خیلی خوش گذشت
کیو:بهتره بری تو هوا سرده
شقایق:باشه ،بــــــــــآی
کیو:بااااااااااااای
کیو منتظر وایساده بود تا من برم تو با کلید در و باز کردم و رفتم تو چرخیدم و براش یه دشست تکون  دادم اونم همین کار و کرد ...در و بستم و بعدشم صدای کشیده شدن لاستیکای ماشینش خبر از رفتنش میداد...یه روز دیگه هم بی هیون گذشت...کاش میتونستم از فکرم بیرونش کنم....آه
--------------------
شیما و هیون
مثل همیشه منتظر هیون توی همون کافی شاپ همیشگی بودم...
هیون:سلام
شیما:سلام اوپا
هیون:زود اومدی یا من دیر ومدم
شیما:جایی کار داشتم کارم زود تموم شد اومدم اینجا
هیون:آهان
شیما:گفتی امروز یه کار خیلی مهم باهام داری..چیه؟
هیون:میخواستم بهت یه چیزی بگم بعدشم با هم بریم تفریح
شیما:خب بگو
هیون:ببین شیما ...تو الان دوست منی..فقط یه دوست حتی حس من نسبت به تو هم مثل یه دوسته..ولی این دوستی برام خیلی با ارزشه خیلی بیشتر از اون چیزی که تو فکرش و بکنی
شیما:منظورت و نمیفهمم
هیون:ببین شیما نباید به من وابسته بشی نباید هر کاری که میکنیم هر چقدر بهمون خوش میگزره هر چقدر که همدیگرو دلداری میدیدم اینا نباید تاثیری روی قلبت داشته باشه..میفهمی چی میگم؟
مثل منگا داشتم نگاش میکردم این چی داره میگه یعنی تا الان همش داشتم فکر میکردم که ممکنه هیون من و دوست داشته باشه...وای خدا این چقدر شبیه قبلا منه...حقته
هیون:هی شیما کجایی؟
شیما:داشتم به حرفات فکر میکردم
هیون:ناراحت که نشدی؟
شیما:خخخخخخ..نه بابا ناراحت کیلویی چنده
هیون:شیما فهمیدی که چی گفتم هیچ علاقه ای غیر دوستی نباید بینمون به وجود بیاد..حس ما فقط مثل حس دو تا دوسته که همدیگه و خیلی خوب میفهمن
شیما:میفهمم چی میگی ..چون تا حدودی اینا نظرای خودمم هست(اره خیر سرت) من از وابسته شدن به آدما متنفرم
هیون:خوبه که مثل همیم...اما این و بدون هر وقت به من و به کمکم احتیاج داشته باشی میتونی بهم خبر بدی ..من مثل کوه پشت سرتم
شیما:ممنونم
هیون:میرم یه چیز سفارش بدم بخوریم
فقط یه کله تکون دادم ..شیما باید از این بعد اگه سنگ بودی سفت تر از یه سنگ بشی باید بشی مثل یه دیوار محکم از الان به بعد هیون فقط برای من یه دوست و خواننده مورد علاقه است ..همین ..آره راهش همینه
قهوه امون و خوردیم از کافی شاپ اومدیم بیرون
شیما:هیون من دیگه خودم میرم،خسته ای مزاحمت نمیشم
داشتم میرفتم که یهو حس کردم گیر کردم..دیدم هیون دستم و گرفته
هیون:هی خانم کجا..گفتم امروز میخوایم تفریح کنیما
شیما:راست میگی اصلا حواسم نبود
نشستیم تو ماشین
شیما:حالا قراره برای تفریح کردن کجا بریم؟
هیون همینطور که دشت رانندگی میکرد یه لحظه گردنش و چرخوند سمت  من و ابرو انداخت بالا و گفت:سورپرایزه
منم صدام براش لوس و بچه گونه کردم و گفتم
شیما:اوپا بگو دیگــــــــــــه...(چشامم همچین براش مل مل دادم)(این خودم همیشه میگم به حالت لوسی که چمارو تکون میدی میگم مل مل)هیون یه اخم بامزه  ولی جدی کرد و گفت
هیون:اصلا واسه من صدات و لوس نکن که تاثیری نداره ..اگه هر کس دیگه ای بود شاید ولی ترجیح میدم تو برام همینجوری باشه
نمیدونم چرا از اینکارش از این حرفش خیلی خوشم اومد ولی خب خوشم اومد دیگه
رسیدیم یه پارک بزرگ
شیما:سورپرایزت اینجاست!!
یهو یه صدایی مثل ترکیدن اومد و بعدش تمام آسمون سبز شد..وای خدای من آتیش بااااااااااااااازی
احساس کردم یکی از پشت تقریبا به من چسبیده و سرش و اورد دم گوشم
هیون:مگه نگفته بودی دوست داری آتیش بازی و ببینی؟و گفتی نمیدونی کی اجرا میشه؟
برگشتم سمتش
شیما:هیون خیلی ممنونم ...واقعا عالیه
نشستیم رو چمنا یه کم دور تر از بقیه که هیون راحت باشه...محو این چیزای رنگی شده بودم خیلی قشنگ بود خیلی
یهو هیون سرش و گزاشت و رو شونم
شیما:اوپا..اوپا
سرم و یه کم اوردم پایین تا بتونم ببینمش...آخی بچم خوابش برده..حالا فعلا اتیش بازی ادامه داره بیدارش نمیکنم
--------------
هیون:چرا بیدارم نکردی؟
شیما:دلم نیومد
هیون:ببخش تنهات گزاشتم
شیما:اوپا،این چه حرفیه بهترین کار و امروز برام انجام دادی
هیون:بهتره دیگه بریم
جلوی خونه ازش خداحافظی و تشکر کردم  اونم با یه تک بوق گاز داد و رفت
----------------------
جسی:نانا ،آقای یوچان باهات کار داره...
جسی منشی اون بخشی بود که من کار میکردم...دستش و گذاشت رو گوشی گفت فک کنم خیلی از دستت عصبانیه
من:الو،یوچان
یوچان:نانا معلومه کجایی ؟چند بار به گوشیت زنگ زدم چرا جواب نمیدی؟تو مثلا مدیر برنامه ی منی ولی انگار برعکسه من دنبال توام به جای اینکه تو دنبال من باشی...چرا هیچی نمیگی؟
نانا: همینجور داری یه بند حرف میزنی من چی بگم..گوشیم و خونه جا گزاشتم..از صبح میخواستم بهت اطلاع بدم ولی فراموش کردم..حالا مگه چی شده؟منم که اینجا بیکار نیستم...من غیر از اینکه مدیر برنامه ی تو باشم واسه ووبین هم کار میکنم
یوچان:رانندگی بلدی؟
من:اره
یوچان:توی اتاقی که وسایل من هست زیر میز یه کشوئه توش یه سوییچه..اون و بردار..ماشینم تو پارکینگه..یه تویوتا کمری قرمز
من:برای چی؟
یوچان:صبر کن حرفم تموم نشده...برو خونم..دم در یه گلدونه کلید خونه زیرشه..رسیدی از خونه به من یه زنگ بزن بگم چیکار کنی..فقط خیلی سریع من اینجا گیرمم
من:من رفتم
--------------
رسیدم خونه اش ووووووووووو عجب خونه ی شیکی..حیف که وقت ندارم وگرنه اطلاعات کافی از خونه اش بهتون میدادم ..یادم باشه بعدا دوباره بیام کل خونه اش و بگردم خـــــخخخ
من:یوچان من خونه ام..الان چیکار کنم؟؟؟؟؟؟
یوچان:برو طبقه ی بالا..یه راهروئه ..ته راهرو یه دره..اونجا اتاق کارمه
برو از کشوی دومی میز توش دو تا حلقه ی فیلمه اون دو تا رو برام بیار سر صحنه فیلمبرداری
من:در کشو قفله که؟؟؟؟
یوچان:روی میزم یه جا خودکاریه کلیدش تو اونه...منتظرم
من:برداشتم...اومــــــــــدم
------------------------------ 
رفتم پیش یوچان،محل فیلمبرداری کنار رودخانه ی هان بود..خیلی کار سختیه همه ی مردم دورت جمع میشن و کلافه ات و میکنن..رفتم جلو و کارتم به اون بادیگاردی که اون جلو بود نشون دادم و رفتم تو
من:سلام یوچان
یوچان:آوردیش؟؟
من:این همه راه اومدم میخواستی نیارم؟؟؟بیا بگیر
یو چان:تو ماشین منتظر بمون تا بیام
حالا مگه چی شده ..یه امروز تلفن نداشتما ببین چه دردسری پیدا کردم..بالاخره اومد..اومدم کلید و بهش بدم که گفت خودم رانندگی کنم
من:میری خونه؟
فقط سرش و تکون داد که یعنی آره...یعنی من الان باید عذرخواهی کنم...نه بابا بیخیال ..به قول شقایق نانا و عذر خواهی
رسیدیم...این که هنوز خوابههه..اوووف دلمم نمیاد بیدارش کنم ..ساعت 8 شبه ..چقدر گشنمه...میزارم یه نیم ساعت دیگه بخوابه...یه ربع گذشته ولی هنوز خوابه..من یه عادت بد دارم یکی که خوابه و دلم نمیاد بیدارش کنم حتی اگه بدونم بعدش یا به ضرر منه یا اون خلم دیگه
از بی حوصلگی خوابم گرفته ...نفهمیدم کی پلکام روی هم قرار گرفتن و رفتم توی یه خواب شیرین و ...
[/font][/font][/font][/font]

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#8
[font][font][font][font][font]پارت 9[/font]
یه خمیازه کشیدم...به خودم کش و قوس دادم...یه کم که گذشت چشمام و باز کردم...وا اینجا دیگه کجاست..اینجا که خونه ی من نیست دیواراش آبیه... روی تخت بودم بلندش دم نشستم یه کم به دور و بر نپاه کردم اوه خدای من این که عکسه یوچانه یعنی من تو خونه ی اونم..یعنی دیشب مااااااااااااااااا؟نه نه فکر کن نانا یادت بیاد دیشب چی شد
من نه مست بودم نه...خوابم میومد فکر کن نانا فکر کن...فشار بیار به اون مخت... آره آره تو ماشین بودم که...
 یهو در باز شد..یوچان اومد تو
یوچان:بیدار شدی؟
من:یوچان من اینجا چیکار میکنم؟؟چطوری اومدم ایجا؟ما که تو ماشین بودیم ...چرا حرف نمیزنی توووووو..نخننننننننند
کره خر همینجور داره بر و بر من و نگاه میکنه و نیشش بازه
من:یوچان...ببین چیزه آخه چه طوری بگم..اوووف باشه میگم..ما ،یعنی دیشب
یهو یوچان دستش و گزاشت رو دهنم و
یوچان: اههههههههههه چقدر حرف میزنی تو...ببین نانا میدونم چی میخوای بگی..هیچی بینمون اتفاق نیفتاده..من از اوناش نیستم..
من:پــــــس...
یوچان:نترس..دیشب از بدن درد از خواب بیدار شدم دیدم جلو خونه ایم..ساعت 12 شب بود..تو هم خوابت برده بود...عین یه گربه ملوس خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم..بغلت کردم آوردم اینجا...خودمم تو یه اتاق دیگه خوابیدم
حالا هم بدو بیا پایین میز صبحانه و آماده کردم...
یوچان رفت و درم بست..داشتم اتاق و بررسی میکردم..بالای تخت یه عکس خانوادگی بود..یوچان و مادر و پدرش..چقر بچه به مادرش رفته قیافه ای..خــــخخ
رفتم دستشویی..وووووووو..دستشویی اندازه کل خونه ی منه..اینام پولدارن واسه خودشون دیگه پول میدن دستشویی و اندازه پذیرایی درست میکنن...به من چه اصلا اه..
رفتم پایین...وااااااااااااااو چه میزی چیده
یوچان:چرا دهنت انقدر بازه؟؟؟نانا،نــــــــــــانا
من:اهم،اهم،چیه بریم سر میز دیگه
چند قدمی ازش دور شدم
من:وا بیا دیگه چرا اونجا وایسادی من و نگاه میکنی؟
یوچان:هیچی اصلا اتفاقی نیفتاده..بشین من که خیلی گشمه
حالا من از کجا شروع کنم...تخم مرغ،پنکیک(من عاشق پنکیکم اونم با مربای روش)،شیرم که هست،همه چی پره
یوچان:چرا شروع نمیکنی عزیزم؟
این گفت عزیزم!!!!!!!!!تا حالا این مدلی حرف نمیزد..میگم یه چیزیش شده این پسر نه  به  دادای دیروزش نه به میز صبحانه ی امروزش
من:اوم چرا چرا میخورم...فقط موندم از کدوم شروع کنم..میدونی که من شکموام ^-^
یوچان:ها ها ها،از پنکیک شروع کن مخصوص خودت درست کردم
یوچان 3 تا پنکیک بزرگ گذاشت تو بشقابم و یه عالمه مربا هم روش ریخت
من:مرسی یوچان
-------------------------------------
بالاخره مدیر برنامه ی گروه جی وای جی رسید با اعضای گروه...آخه قرار بود کل گروه برن به یه فن میتینگ...از یوچان خدافظی کردم ..ازم خواست ماشین و ببرم ولی چون روز تعطیل بود میخواستم پیاده برم تا خونه واسه همین قبول نکردم
داشتم همینجور میرفتم که یهوووووووووو کشیده شدم ....کمــــــک ..آآآی مردم کمک
...:ساکت شو ببینم الان آبرومون و میبری
از فرصت استفاده کردم آخه بیشوووووووور دستم و از پشت پیچونده بود من نمیتونستم ببینمش...محکم چرخیدم...یه مشت محکمــــــــ زدم تو چشمش...یکی هم با پام کوبیدم تو ساق پاش
که باز دستم و گرفت ...هنوز نتونسته بودم صورتش و بینم انقدر ترسیده بودم توجه نکردم بهش
من:چته حیوووووووووون؟تو کی هستی؟
داشت چشمش و با دست چپش میمالید که دستش و از رو صورتش برداشت
من:مین هــــــــــــــــــــو!!!!!!!!
مین هو:پس فکر کردی کیه؟ببین چه دسته گلی به آب دادی
من:وقتی مثل یابو میای دست من و اونجوری میگیری باید فکر اینجاهاشم بکنی آقا
مین هو:یابو؟به من میگی یابو؟من فقط شوخی کردم ...تو محلت ندادی که ..م..
من:پس فکر کردی به کی میگم ،هان؟آخه اینم شوخیه ...دیووونههههههه
کیفم و از روی زمین برداشتم و به راهم ادامه دادم...که یهو این یابو باز مچ دستم و گرفت
من:باز چته؟
مین هو:بیا با هم بریم
من:من با تو کاری ندارم که باهات بیام
مین هو:خب تو حالا بیا،مثلا الان کجا میخوی بری؟
من:با اینکه به تو مربوط نیست ولی میرم خونه
مین هو:خیلی خب بیا با هم یه جا میریم بعدم برو خونه
همینجووور دست من و کشید و در ماشین و باز کرد منم مجبوری نشستم...آره جون خودت مجبوری...خر ذوق شدی یهو عین یابو پرت شد جلوت،آره؟...هووووووووی به کی گفتی یابو؟فقط من میتونم بهش بگم یابو...تفهیم شد؟ایـــــــش باشه بابا ، آهان این نانای درونم و باید اینجوری خفه کنم هی عین مترسگ میپره وسط
من:کجا داریم میریم؟
مین هو:یه جای خوووووووووووووووب داریم میریم ...
من:کجــــــــــــــــا؟
مین هو:دختر تو چقدر جیغ میزنی هان؟؟؟گوشم  کــــــــــر شد
من:خودت که بدتر داری فریاد میکشی
مین هو:اعصاب نمیزاری واسه آدم که
من:چیـــــــــــــش
مین هو:خیلی خب آقا من تسلیم من معذرت میخوام از شما...نمیخواستم بترسونمت ...فقط یهو دیدمت ...خیلی وقته هم و ندیدیم...فقط خواستم یه کم شوخی کنم...بخشیدی من و ؟؟
من:نوووووووووووووچ
مین هو:خیلی سرتقی
من:چی چیــــــــــــم!!!!!!!
مین هو:سرتــــــــق ^_ _^
من:ببین فقط یه بار دیگه به من بگو سرتق
مین هو:چیکار میکنی مثلا؟
من:همه موهات و میکنم...دیگه کچل میشی،زشتم که میشی،طرفداراتم از دست میدی
مین هو:دختر تو خیلی باحالی..ها ها ها
وا من چی گفتم این اینجوری میزنه زیر خنده مردم دیوانه شدن ها

[font]پارت 10[/font]
من:اینجا دیگه کجاست؟
مین هو:نگو که تو عمرت تا حالا بار نرفتی
من :نخیرم رفتم..من خسته ام من وبرداشتی آوردی بار
مین هو دستم و کشید و برد داخل همینجور که داشت من و میبرد گفت:بیا تو خستگیت هم در میره
رفتیم توی بار......so niceeeee...مال مایه داراست دیگه...جای شیکی بود
نشستیم دور یه میز...گارسونم اومد...هر دومون شراب قرمز سفارش دادیم
همینجوری نشسته بودیم نه اون حرف میزد نه من...منم قرم گرفته بود هی توی جای خودم میلولیدم..اخه نمیخواستم این یابو بفهمه قرم گرفته
مین هو:دستشویی داری؟
من:نــــــــــــــــه
مین هو:پس چرا انقدر تکون میخوری؟
من:همینجوری
یهو چشم خورد به یه نفر که  داشت دست تکون میداد ...بلند گفتم
من:ااااااااااین که یونگی خودمونه
یونگ سنگ:سلام نانا (مین هو پشتش به یونگی بود واسه همین ندیدش)
مین هو:سلام یونگ سنگ
یونگ سنگ:بــــــه سلام داداش مین هو،خیلی وقته ندیدمت
مین هو: منم همینطور
یونگ سنگ:راستی یادم رفت معرفی کنم ، نامزدم ریان
مین هو:خیلی خوشبختم و بهتون تبریک میگم
ریان:ممنون مین هو شی
یونگ سنگ:ببینم نانا شما دو تا با هم؟!!
من : ما با هم چی؟
یونگ سنگ:شما دو تا با هم چه رابطه ای دارید؟هان؟
مین هو:مگه فقط تو میتونی عاشق بشی بعدم زود نامزد کنی، این خانمم دل من و برده
من:  :|
وقتی داشت این حرف و میزد یهو دستش و انداخت دور شونم و من و گرفت توی بغلش..ووووی عجب بوی عطر خوبی میده...تا فرصت هست بوووووش کنم شاید دیگه از این موقعیت ها پیش نیومد خجالت بکش دختره هیز،ایش ساکت شو ببینم خوشیم و بهم نزن
یونگ سنگ:نانا رو نمیکنی بلـــــــا
من:مــــ
مین هو:میخواستیم سورپرایزتون کنیم
یونگ سنگ:پس من سعی میکنم به کسی نگم
من:نکه تو دلت میمونه و به هیچ کس نمیگی
ریان:شوهرررررررم و اذیت نکنید ^-^
من:عـــــــق
یهو احساس سوزش کردم این ریان بیشووووور یه دونه محکم زد پس گردنم
من:چتــــــــــه؟چرا همچین میکنی؟
یونگ سنگ:سر خانم من داد نزناااااااا
من:بیا جمع کن  خانمت و با خودت بردار از اینجا ببر
یونگ سنگ:خیلی هم دلت بخواد
من:اول شوهر داره دوما دلم نمیخواددددددددش
یونگ سنگ:من حالت و میگیرم ^-^
من:میبینیم ^-^
بچه ها رفتن..چند مین بعدشم ما رفتیم...
من:یـــــــــــا این چه کاری بود کردی؟این سناریوی عشقی چی بود راه انداختی؟
مین هو:مگه ما با هم دوست نیستیم؟
من:نـــــــــــــه
مین هو:خب میشیم...من و به عنوان دوستتون قبول میکنید پرنسس؟
وقتی داشت این و میگفت و یه کم به سمت پایین دولا شده بود دستش و گرفته بود سمت من
من:باید روش فکر کنم پرنس جواااان
وقتی این و گفتم پشتم و کردم و رفتم توی ماشین نشستم..میتونستم حدس بزنم داره هم حرص میخوره هم خنده اش گرفته داره خودش و کنترل میکنه
وقتی نشست فقط ادرس و پرسید ازم
رسیدیم جلو در خونه..اومدم پیاده بشم که یهو مچ دستم و گرفت و کشید داشتم میفتادم روش که خودم و نگه داشتم
مین هو:میشه بس کنیم؟
من:هووووم؟چیو؟؟؟؟
مین هو:این کل کل کردنا همین کارا دیگه...مثل دو تا آدم معمولی با هم باشیم
چیزی نگفتم ..فقط تو چشماش نگاه کردم...اونم همیجور به من خیره شده بود..یهو نگاهش رفت سمت لبام...منم چشمام و بستم...یعنی ..یعنی میخواد من و ببوسه ... پس چرا نمیبوسه...شانسم نداریم..سرش و آورد سمت گوشم
مین هو:زود فکرات و بکن فقط تا فردا همین موقع وقت داری..این و بدون که حتی قبولم نکنی من بازم ولت نمیکنم
من و از خودش جدا کرد
مین هو:حالا هم برو تو زودتر
هیچی نگفتم اصلا زبونم نمیچرخید که چیزی بخوام بگم
---------------------
 همون شب (شقایق و کیو)
اووووووووف حسابی خسته شدم...رفتم سمت یخچال بطری و اب و برداشتم و سر کشیدمممم آخیــــــش چه خنک بود صدای پوشیم در اومد داشت خودش و میکشت
اه بازم کیو..آخه چرا ول کن نیستش
شقایق:سلام کیو
کیو:سلام عزیزم..خوبی؟
شقایق:ممنون...تو چطوری؟
کیو:خوبم...شقایق حاظر باش تا دو ساعت دیگه اونجام
شقایق:برای چی؟
کیو:خواهشا یه بار نپرس مثل بچه آدم بگو چشم...حاظر باشیا اومدم..کارت دارم
شقایق:صب..
قطع کرد..یعنی چیکارم داره؟
منم برم حموم و حاظر بشم...حموم رفتنم یه یک ساعتی طول کشید مگه عشق اب بازی میزاره از توی حموم بیرون بیام الانم باید حاظر بشم وگرنه بیرون نمیومدم..حاظر شدن و ارایش کردنم سر جمع یه نیم ساعتی طول کشید..منتظر شدم تا کیو بیاد
کیو:بدو بیا
شقایق :سلام کیو
کیو:سلام مادام..چه خوشگل کردی
کیو برام در و باز کرد و نشستم تو ماشین
شقایق:قراره کجا بریم که انقدر به خودت رسیدی؟
کیو:حالا میفهمی
شقایق:کیو اذیت نکن دیگه بگو
کیو:سورپرایزه(یعنی وقتی بفهمه چیکار میخوام بکنم بازم خوشحال میشه)
شقایق:بدجنس
------------------------------------
شقایق:وااااااااای..اینجا چه خوشگله
یه آقایی اومد یه تعظیم کوتاه کرد و گفت:آقای کیم میز شما اینطرفه
با دستش به طبقه بالا اشاره کرد
کیو:بریم عزیزم
کیو دستم و گرفت و با هم از پله ها بالا رفتیم..صندلی و برام کشید عقب و اجازه داد که بشینم
کیو:خب عزیزم چی دوست داری سفارش بدم؟
جل الخالق این یه چیزیش هست
کیو:میشه فارسی صحبت نکنی؟
باز یادم رفت که فکرام و بلند به زبون نیارم
شقایق:اهم، باشه
غذامون و سفارش دادیم و تا غذا بیاد یه کم حرف زدیم
کیو:شقایق میخوام یه چیزی بهت بگم
شقایق:چی؟خب بگو
کیو از جاش بلند شد اومد تقریبا سمت من...جلوی پام زانو زد..(یا خدانکنه میخواد خواستگاری کنه)..همه ی کسایی که اونجا بودن دو تا چشم داشتن دو تای دیگه هم قرض کرده بودن داشتن نگاه میکردن...اه سرتون به کار خودتون باشه دیگه
کیو:شقایق من خیلی دوست دارم...از صمیم قلبم...عشق تو، توی تمام وجودم احساسش میکنم
دیگه نمیخوام به عنوان یه دوست در کنارت باشم بلکه میخوام مثل یه تیکه گاه یه عشق همیشه و همه جا با تو باشم و با تو قدم بردارم...من و همراهی میکنی؟
دستش و دراز کرد سمت من..الان یعنی باید چیکار کنم...وای خدای من دارم اب میشم زیر این همه نگاه..باید بهش بگم که اون فقط یه دوسته ..کیو برای من فقط یه دوسته همین
شقایق:کیو تو دوست منی..من بهت اعتماد کردم..تو توی تمام این مدت به من ...احساس میکنم ازم سو استفاده شده
بلند شدم کیفم و برداشتم و اومدم پایین..این چرت و چولا چی بود گفتی؟سو استفاده کجا بود آخه؟اههههههه خب همینا به ذهنم رسید
توی احمق کیو رو اونجوری اونجا تنها گزاشتی خاک برسرت...خاک بر سر خودت
خدایا منو  ببخش بدجور دلش و شکوندم
[/font][/font][/font][/font]


نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#9
[font][font][font][font]پارت 11[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]تصمیم گرفتم به کیو زنگ بزنم تا زودتر مشکل اون و شقایق و حل کنم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:سلام کیو خوبی..نانام شناختی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:سلام نانا،تو خوبی؟چی شده یاد من کردی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:باید باهات حرف بزنم...راجع به شقایق[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:چیزی شده؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:نه بابا چیزی نشده؟در رابطه با ..با .. همین امروز وقت داری هم و ببینیم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:اره مشکلی ندارم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ساعت و جاش و برات اس ام اس میکنم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:ok[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]----------------------------- [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]منتظر بودم کیو بیادش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:مثل اینکه کارت خیلی واجبه که انقدر زود اومدی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:هنوز یه ربع مونده به قرارمون تو چرا زود اومدی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:مشتاقم ببینم چی میخوای بهم بگی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ok[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:راجع به شقایق چه حرفی هس که بخوای به من بگی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:بهتره اول یه چیز سفارش بدیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]دو تا قهوه ی تلخ سفارش دادیم که جون میده برای صحبت های جدی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:کیو میدونی که شقایق از اول هیون و دوست داشت؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:اره میدونستم ...اون هنوزم نتونسته فراموش کنه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:تو چی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:من چی!؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اوووووووووووف.تو شقایق و دوست داری؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:خیلی مهمه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اگه مهم نبود نه من از کارم میزدم نه تو ،پس مهمه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:اره دوسش دارم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:انقدر سرد؟!![/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:متوجه نمیشم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:خیلی با اشتیاق از دوست داشتنت نمیگی "من دوسش دارم" این جمله مثل از سر باز کردن میمونه،اینطور نیست؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:تو قصدت چیه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:من شقایق و خیلی دوست دارم برام مهمه براش هر کاری میکنم چون میدونم اونم نسبت به من همینطوره ...به این میگن دوست داشتن...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:خوبه که یه همچین دوستی داره[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:فکر نمیکنم با حرف زدن با تو به نتیجه ای برسم ،یا به عشقت مطمئن نیستی یا داری بازی میکنی...من رفتم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]بلند شدم اومدم برم که کیو مچ دستم و گرفت [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:خیلی خوب بیا بشین حرف میزنیم ...من شقایق و دوست دارم از همون روز اول[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:یعنی میخوای بگی یه دل نه صد دل از همون روز اول عاشق شدی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:بزار من حرفام و بزنم بعد بپر وسط[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:بگـــــــــــــــــو ^-^[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:اون شب بعد کنسرت قتی دیدمش ...نمیدونم یه جورایی کشش داشت ...اون همش به هیون نگاه میکرد با یه حدس میشد فهمید اون به هیون علاقه داره اما من متوجه شیما هم شدم که با چشماش داشت هیون و قورت میداد همون لحظه،ببین احساسم نسبت به شقایق فکر کنم اون شب توی اون بار شکل گرفت...وقتی با هم دست دادیم و یه لحظه نگاهم افتاد به چشماش جذب اون دو تا تیله ی مشکی شدم...هیچوقت اینجوری نشده بودم هنوز دستش تو دستم بود نمیدونم چرا نمیخواستم دستش و ول کنم البته الان دیگه حس اون موقع و میدونم بهش علاقه پیدا کرده بودم..اون یه جور خاصیه..نازه،دلنشینه،قصد عشوه ریختن نداره اما تو تمام حرکاتش یه ناز خاص هست ،من حتی زنگ صداشم دوست دارم...فکر میکنی دیوونه شدم،نه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]در جواب این سوالش چیزی نگفتم فقط یه لبخند اومد روی لبم ..قطعا شقایق خوشبخت ترینه که یه مرد انقدر دوستش داره...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:توی اون پیک نیک وقتی اون و تنها دیدم دلم براش سوخت ...با خودم گفتم شاید بتونم براش یه دوست باشم..رفتم و بهش پیشنهاد دادم...اما اون همونجور مثل یه کسی که نمیدونه باید چیکار کنه دست و پاش و برای یه لحظه گم کرد یه لحظه خندم گرفته بود ولی جلوی خودم و گرفتم حتی این مدل حرکاتشم برای من شیرینه...اما از اون روز یه در میون جواب تلفن های من و میده هنوزم همینجوره گاهی وقتا به زور راضیش میکنم بریم بیرون میفهمم که با اکراه قبول میکنه..ببین نانا من مطمئنم هیون به درد شقایق نمیخوره اون و شیما مناسب همدیگه ان البته باید اینم بگم که هیون رابطه ی خاصی با شیما نداره[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:منظورت چیه رابطه ی خاصی نداره؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:از من نشنیده بگیر اونجوری که یه بار هیون گفت اونا فقط دو تا دوستن مثل من و تو،مثل دوستات[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اما...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:خواهش میکنم من و از زدن حرفم پشیمون نکن..اونا هر وقت بخوان خودشون میگن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:باشه باشه..حرفی نمیزنم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:داشتم میگفتم..من دوست داشتن زورکی نمیخوام...چند وقت پیشم برای اولین بار بهش ابراز عشق کردم اما یهو وسط رستوران بلند شد رفت ...الانم فقط به عنوان یه دوست کنارشم هر چند دل خودم بیقراره...تو اومدی اینجا ازم بخوای شقایق و به هیون برسونم،آره؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:شقایق قطعا خوشبخته که تو رو داره[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:چه فایده اون که به من علاقه ای نداره..ببینم با اونم حرف زدی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:میخواستم اول از تو مطمئن بشم...در ضمن قصد من از حرف زدن با تو اون چیزی نبود که تو فکر میکنی..من مطمئنم شقایق با تو خوشبخت میشه نه با هیون..ولی روشت غلطه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:روشم؟!!![/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اوهوم،ببین تو همش باهاش تماس میگیری،حرف میزنی ازش میخوای ببریش بیرون و تنهاش نمیزاری...بعضی وقتا باید از طرفت دوری کنی که بیاد طرفت...بعضی وقتا باید کم محلی کنی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:اینجوری که بدتر از من زده میشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ببینم تو خودت دوست داری یه دختر همش آویزونت باشه؟اصلا گیریم که دختره هم دوست داشته باشی،از این کار خوشت میاد؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:خب نه خیلی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:پس یه دختر هم از این رفتارا زیاد خوشش نمیاد..شور یه چیزی و که دربیاری از یه جا دیگه کار خراب میشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:حالا میگی چیکار کنم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:باید صبر کنی اول با شقایق هم حرف بزنم [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:مهمه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:معلومه،باید مزه دهن اونم بفهمم،ببینم اصلا از تو حتی شده یه کوچولو هم خوشش میاد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:باشه پس من منتظر تماست هستم که بهم بگی چیکار کنم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اوکی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:ممنون نانا،گاهی وقتا یه سری دوستا لازمن تا بهت ثابت کنن هنوز تنها نشدی هنوز یکی هست که بهش تکیه کنی و راحت هر چیزی که تو دلت سنگینی میکنه و بهش بگی و خالی بشی اونم بدون اینکه دعوات بکنه به حرفات گوش بده بدون این که قضاوت بیجا بکنه،ازت خیلی ممنونم نانا میتونی رو من به عنوان یه دوست خوب یا یه هیونگ(برادر)حساب کنی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:من که کاری نکردم هیونگ،من فقط میخوام دو تا از بهترین دوستام و از بلاتکلیفی در بیارم،امیدوارم به یه جایی برسیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]کیو:بهتره دیگه بریم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:بریم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]--------------------------------------- [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]از کیو خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه ی بچه ها..سر راهم چند تا بطری سوجو و کلی خوراکی و گوشت خریدم که رو منقل بزاریم و سرخ کنیم و بخوریم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]داشتم میرفتم که همینطور صدای بوق یه ماشین می اومد واه واه مردم چقدر مردم ازار شدن منم که اصولا همیشه راه خودم و میرم و کاری ندارم ی به چیه کی به کیه..داشتم به راه خودم ادامه میدادم که یهو یه ماشین جلوی پام زد روی ترمز سرم و بلند کردم و [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:من نیمفهمم دیدارهای ما دو چرا همیشه باید خاطره انگیز باشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:شاید سرنوشت اینجور میخواد ،تو اینجا چیکار میکنی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:از وقتی از رستوران اومدی دنبالتم،اولش اروم اومدم گفتم شاید خودت متوجه بشی..دیدم نه خانوم اصلا تو این باغا نیست،بعدشم هر چی بوق زدم فهمیدم تو اصلا غیر از خودت کسی و نمیبینی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:حرفات تموم شد؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:منظورت چیه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:میخوام برم البته اگه حرفی نداری ^--^[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:تو مشکلت با من چیه؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:من مشکلی با تو ندارم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:بیا بشین میرسونمت (وقتی این و گفت رفت توی ماشین نشست هنوز نشسته بود که دوباره خودش و کشید بیرون و گفت:در ضمن حرفام باهات تموم نشده[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]رفتم در جلو و باز کردم و نشستم [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:مطمئنا خونه نمیری[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:هان!![/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:میگم خونه نمیری کجا میری؟کجا برسونمت؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:تو از کجا میدونی خونه نمیرم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:نکنه اونایی که توی اون پاکته و  گرفته تنهایی بخوری؟شایدم میخوای بری با عشقت بخوریشون؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اره میخوام برم پیش عشقم اصلا به تو چه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:هیچی همینجوری پرسیدم،آره اصلا به من مربوط نمیشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]وا این پسره چش شده؟؟زده به سرش..خب همش تقصیره توئه دیگه همش سر به سرش میزاری،ببینم حالا کارت به جایی رسیده که از اون دفاع کنی،من از حق دفاع میکنم ..داشتم همینطور با وجدان خودم میجنگیدم که احساس کردم چرا ما همینجور صامت و بی حرکت شدیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]سرم و چرخوندم که دیدم بلـــــــــه اقا همینجور زل زده به ما[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ببینم خوشگل ندیدی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]نخیر توی یه فاز دیگه است[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:مین هو شی کجایی؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]از دست رفت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:دارم به این فکر میکنم تو یا زیادی عاقلی یا خودت و زدی به خنگی یا کلا خنگی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:الان اینا که میگی ..(نزاشت حرفم تموم بشه و پرید وسط)[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:ببین نانا من میدونم کسی و نداری که بشینی باهاش سوجو بخوری پس به من دروغ نگو که داری میری پیش عشقت خواهشا در ضمن من امروز اومدم سراغ جوابت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:جواب چی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:یعنی من...اووف..هیچی...بیا دوست باشیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]دستش و دراز کرد سمت من،نانا تو هم همین و میخوای مگه نه؟من میخواستم جای این جمله ی بیا با هم دوست بشیم بهم بگه که دوستم داره..دختر به نوبت صبر کن شاید میخواد بیشتر بشناسدت بالاخره تو دختر یه راننده بودی و اون یه ادم مشهور،اره راست میگی،پس باهاش هم قدم شو،به نظرت کار درستیه؟هوی کجایی کوشی؟کجا رفتی؟وقتی بهش احتیاج داری همش غیبش میزنه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]دستم و به سمتش دراز کردم و گزاشتم بین دستاش که یهو کشیده شدم توی بغلش (وای خدای من چرا انقدر این بشر داغه ،چقدر بغلش خوبه)[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو:ممنون نانا [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]پارت 12[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]مین هو من و رسوند بهش تعارف کردم که بیاد تو ولی گفت کاری داره و...زنگ و زدم منتظر شدم در باز بشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:به بــــــــــــــــــه نانا خانوووووووووووم چه عجب یاد ما کردی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]همینطور که داشتم میرفتم تو پاکت ها و رو انداختم تو بغل شیما و پالتوم و در آوردم و گفتم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:روت و برم ،تو اگه یه دقیقه دست از اون دوست پسرت بکشی و یاد ما هم بکنی بد نیست[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:الان که جای گله نیست بلاخره هممون کلی مشغله داریم و وقت نمیکنم زیاد پیش هم باشیم مثل گذشته ها...همه مشغولیم یه جوری[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:تا باشه از این مشغولی ها[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:ببینم چیا خریدی...آخ جوووووووون سوجو[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:من میرم بساط و تو حیاط بچینم شماها هم وسایل و اینجا آماده کنید و بیارید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:منم میرم سراغ شغل شریفم گوشت کباب کردن خــــــــــــــــخخخ[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]بعد از نیم ساعت همه چی آماده شد..منقلم گزاشتم وسط میز و هر کی سهم خودش و سرخ میکرد...البته من یه چندتایی واسه خالی نبودن عریضه کباب کرده بودم که اینا نگن بچه چقدر تنبله خـــــــــــخخ[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شروع کردیم خورن پیک اول،پیک دوم،پیک سوم...کلا من که بی جنبه ام با یه پیک سریع کل صورتم سرخ میشه دیگه پیکای بعدی مست مستم..اصن نمیفهمیدم چرا لیوانم خالی نمیشه (البته بگما بعدا فهمیدم این سه تا واسه من نقشه کشیده بودن که بخندن من نقش دلقک و واسشون داشتم اجرا میکردم بدبختا یه کم دلشون وا بشه)[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]رفتم توی خونه که برم دستشویی ..یه حس باحالی بود انگار رو هوام ...حس دستشویی هم مثل وقتیه که تو قطاری و هی تکون تکون میخوری نمیتونی راحت کارت و بکنی(تجربه کردم که میگما ^-^ البته این واسه دستشویی ایرانی صدق میکنه نه فرنگی)[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]وقتی اومدم بیرون غش کردم رو مبل که دیگه چیزی نفهمیدم یهو احساس کردم دارم تکون میخورم حسی خیس بودنم داشتم چشام و باز کردم دیدم تو  وان حمومم این سه تا هم هی دارن دور خودشن میچرخن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:هی بهتون میگم این جنبه نداره انقدر زیاد بهش ندید حالا اگه حالش بد بشه چیکار کنیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:چشماش وا شد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:نانا خوبی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:مـــــــــــــن خوبم (به خاطر مستی مدل حرف زدنم کشدار شده بود)[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:بیاین درش بیاریم دیگه میخواسیم مستی بپره که نپرید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ولم کنید...هوی بوزیــــــــــنه ولم کن میخوام آآآآآآآب بازی کنمــــــــــ[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]تو این بین بازم هیچی نفهمیدم انگار همش بعد چند دقیقه مغزم قفل میشد و دوباره فعال میشد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]احساس داغی روی تنم کردم اره این دستای یکیه داره رو بدنم بالا پایین میشه...هیییییین ای خدا ناموسم به باد رفت..اومدم یه جفتک بندازم که با یه صدای اشنا خفه شدم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:اه بسه دیگه ..دو دقیقه اروم بگیر ببینم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ا این شیمای خودمهههههه که ...عشقم به من یه بووووووووس میدی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:کی بهش زنگ زد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:یو چان بود...گفت فردا صبح زود باید با نانا بره جایی..همه چیو توضیح دادم گفت تا چند مین دیگه اینجاس نانا و میبره پیش خودش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:یوچان اومد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]------------------ [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:سلام  بچه ها،نانا چشه؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:مست کرده شدید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:باشه ..حالا کوشش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:شیما و فاطی دارن میارنش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:یوچان سلام،خب نانا همین جا میموند فردا میومد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:قرار فردا مهمه به حضورش احتیاج دارم ..البته با این وعضی که من میبینم بعید میدونم حضور موثری داشته باشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]فاطی:اروم بگیر دیگه نانا[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:هه من که آرومم تو همش داری وول میخوری[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:بزارید من بلندش میکنم میزارمش تو ماشین..فقط وسایلش و بیارید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اووووف چه جای سفت و گرمی ...گوشتی هم هست[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شقایق:پاک آبرومون و برد [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:بهتره دیگه شماها برید داخل..من میبرمش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]شیما:باشه..مراقبش باش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:هستم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]-------------------------- [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]پارت 12[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]احساس کردم تو معده ام یه چیزی همینجور داره تکون میخوره دست یوچان و گرفتم و نمیدونم چه جوری ولی یه جورایی بهش فهموندم که نگهداره..سریع پیاده شدم و هر چی تو معده ام بود بالا آوردم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:نانا حالت خوبه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان همینجور داشت شونه هام و میمالید که دوباره بالا آوردم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]نانا:هه..زرد شد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:مثل اینکه حالت بهتر شد...خیلی بدمستی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:خیلی چی چیم؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]در ماشین و باز کردو من و نشوند رو صندلی جلو[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:گفتم بگو من چی چیم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:میگم خیلی بد مستی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یهو با گفتن این حرف یوچان زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:چیز خنده داری گفتم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:آرهـــــــــــــــــه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]بعد از چند دقیقه ...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:کجا میری؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:میرم برات یه چیز بخرم بخوری[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان با دو تا قهوه اومد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:بیا این قهوه و بخور حالت بهتر بشه شاید مستی از سرت پرید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:من مســــــت نیستم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان :کاملا معلومه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]احساس کردم سوختمممم.. یه آآآآآآآآآآآآآآخ بلند گفتم و لیوان از دستم ول شد...دیگه رسما همه جونم سوخت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:چیکار داری میکنی؟تو که نمیتونی داغ بخوری مجبوری؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]گریه ام گرفته بود حالا چرا سر من داد میزنه مگه من چیکار کردم..یوچان انگشتش و گزاشتم زیر چونم وسرم و آورد بالا[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:هی ببینم داری گریه میکنی؟برای چی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:الکی سرم داد زدی..همینجوری که داشتم این جمله و میگفتم دماغمم کشیدم بالا[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:ای جان...بیا بیا بغلم..منظوری نداشتم عزیزم...معذرت میخوام[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]رفتم تو بقلش ..وای چقدر گرمه...چه عضله های سفتی هم داره..نانا خیلی هیز شدیا خجالت بکش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]توی راه بودیم که گوشیم زنگ خورد..از جیبم در آوردم و جواب دادم..صدای گریه اومد و متعاقبش صدای[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:اونی کجایی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ریان چی شده؟چرا داری گریه میکنی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:من تو خیابون " "،میشه بیای دنبالم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]گوشی :اومدم...یوچان برو این خیابون " "[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:این وقت شب اونجا چیکار میکنی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:میشه زودتر بیای[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:باشه باشه ..ما میرسیم الان[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:چی شده؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:چیزی نگفت[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]-------------------- [/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:یوچان بزن کنار فکر کنم خودشه[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]چند تا مرد دور یه دختر جمع شده بودن که اون دختر هم ریان بود[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:هی شماها چی میخواید اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]...:تو دیگه چی میگی عسلــــــــــم؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:نانا،تو و ریان برید تو ماشین ...[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ما رفتیم تو ماشین چند لحظه هم بیشتر نگذشته بود که یهو صدای پرت شدن یه چیزی و شنیدم برگشتم دیدم دو تاشون افتادن به جون یوچان..سریع از ماشین پیاده شدم دسته ی کیفم و پیچوندم دور دستم و تا میتونستم میزدم تو سر اون دو تا چون پشتشون به من بود حواسشون نبود[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:عوضی ها،آشغالا برید گمشید..دو نفر به یه نفر فکر کردی خیلی مردی..[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]حالیم نبود تازه گرمم شده بودم همینجور میکوبوندم تو سر و کلشووون..فک کنم حال یوچان جا اومده بود چون اومد کمکم و با دو تا ضربه اونا رو ضربه فنیشون کرد اونا هم دومشون و گزاشتن رو کولشون و رفتن[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:دیــــــــــــــــــــوونه ها[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]برگشتم دیدم یوچان از خنده غش کرده[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:تو دیگه به چی میخندی؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:خیلی باحال شده بودی وقتی داشتی اونا رو میزدی...باید حواسم و جمع کنم یه موقع باهات درگیر نشم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:خیلی هم دلت بخواد از من کتک بخوری...ایـــــش[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]رفتم نشستم تو ماشین[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:دختره ی پرو[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ای وای یوچان زخمی شدی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:چیزی نیستش بیخیال[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:چیزی نیست؟؟؟؟داره از دستت خون میاد ،پاره شده...زودتر برو بیمارستان[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:میگم ولش کن نمیخواد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:خیلی ببخشید به خاطر من همه ی اینا اتفاق افتاد[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:باید مسئله خیلی مهم باشه که این وقت شب با هم اینجوری قهر کردید[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان حری نزد که من گفتم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:یوچان برو بیمارستان بعدا سر این موضوع حرف میزنیم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:میرم خونه روش و میبندم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:من خودم براتون پانسمان میکنم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من :چی؟؟؟؟؟تـــــــــــو!![/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:خب اره من[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:دختر این وقت شب من و اسکول گیر آوردی[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]ریان:من دارم پرستاری میخونم...پانسمان و بخیه و اینجور چیزا رو بلدم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:آهــ ــآن...خیلی خب بیا بشین اینور من رانندگی میکنم[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:مطمئنی مستی از سرت پریده[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:اره پریده یعنی واضح نیست؟؟[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]یوچان:نخیر..من خودم  رانندگی میکنم به تو اعتباری نیست[/font][/font][/font][/font]
[font][font][font][font]من:ایــــــــــــــــــش[/font][/font][/font][/font]
 

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#10
[font][font][font][font]پارت 13
رسیدیم خونه ی من...سر راهم وسایلی که ریان لازم داشت و گرفتیم...
عوضی ها با چاقو دست یوچان و بریده بودن..ریانم بخیه زد و پانسمانش کرد
یوچان:ممنون ریان..حالا نمیخوای بگی چی شده؟
ریان:ممنون که اومدین دنبالم
یوچان:ببین بحث و نپیچون اون موقع شب چرا بیرون بودی؟چرا به یونگ سنگ زنگ نزدی؟
من:یوچان آرومتر(همه ی اینارو داشت با حرص میگفت)
یوچان:آخـــه
من:من خودم باهاش حرف میزنم نگران نباش..تو هم خسته شدی میخوای اگه نمیتونی رانندگی کنی همینجا بخواب
یوچان:ممنون عزیزم..ولی بهتره برم خونه ی خودم...ایشالله یه دفعه دیگه که تنها بودیم
من:یـــــــــــــــــــا
دستم و گرفتم بالا که یکی بزنم تو سرش که اون زودتر دستش و گرفت روی صورتش واسه دفاع از خودش و گفت:نزنیـــــــــا...امروز کم کتک نخوردم
من:آخه مثل این که سیر نشدی و به گمونم امشب هوس کتک کردی کلا
یوچان بعد گفتن این حرف من فقط یه لبخند ملیح زد و بعدش فقط اومد گونه ی من و بوسید و رفت بدون هیچ حرفی حتی خداحافظی هم نکرد..منم همینجور مات این کارش بودم و دستم و اروم کشیدم روی گونه ام...نمیدونم ولی احساس میکنم اون لحظه شیرین ترین لحظه ی زندگیم بود
ریان:اونـــی
من:هان؟چیه؟
ریان:معلومه کجایی؟
من:واا همینجام دیگه
ریان:کاملا مشخصه...بیا جای این که تو قهوه درست کنی من درست کردم
قهوه ام و گرفتم و اومدم روی مبل مقابلش نشستنم
من:خب منتظرم تعریف کن چی شده
ریان:نانا من قهوه ام تموم شد،میشه تو اتاق بخوابم اگه برات مشکلی نیس؟
من:ریان تو معلوم هست چته ؟چرا اینجوری شدی؟چرا جواب من و نمیدی؟
یهو زد زیر گریه و گفت:نانا خواهش میکنم..الان نه
من:باشه برو تو اتاق ..منم میام لباس میدم بهت
لباساش و دادم یه رو تختی تمیزم دادم بهش و برق و زدم و درم بستم و اومدم بیرون
وا این دختر چشه..شاید با یونگ دعوا کرده؟مگه دعوا چقدر شدید بوده اون الان اینجوری شد
انقدر فکر و خیال کردم که نفهمیدم کی چشمام بسته شد و خوابم برد
----------------------
(شیما)
عهه این کلید لعنتی کجاست،همه ی محتویات کیفم و برگردوندم رو زمین جلوی در ولی کلی اون تو نبود...ایش توی ماشین جا گزاشتم مجبور شدم دوباره اون مسیر در خونه تا تا 20 قدم اونور تر و دوباره طی کنم حالا نه اینکه خیلی هم طولانی باشه ها نه من خیلی خسته ام
کلید و برداشتم و سریع در و باز کردم و خودم و پرت کردم توی خونه وسط پله ا بودم که زنگ تلفن خونه بلند شد و منم سرعتم و زیاد کردم و پله ها رو دو تا یکی طی کردم و بدون این که نگاه کنم کیه گوشی و برداشتم
-الو
- شیما دخترم خوبی؟
کاش به شماره نگاه میکردم الان دیگه پشیمونی سودی نداره الان فقط باید گوش کنی و اطاعت کنی
- ممنون مامان ،شما خوبی؟
- خوبم دخترم..ببینم فردا شب میای پیشمون دیگه
- پیشتــــــــون؟؟مگه چه خبره؟
- چندتا از رکای کاری بابات قراره بیان بابات خواسته که تو هم باشه
- چیه عارش اومد خودش زنگ بزنه و این و به من بگه
- این چه حرفیه که میزنی تو دختر..میدونی که اون سرش شلوغه بعدم انتظر نداری با کاری که تو کردی بیاد دستتم ببوسه
- من کاری نکردم این صد بار،من قط یه کم ازادی و استقلال میخواستم همین
- حالا میای دیگه؟
- نمیدونم
- شیما جون تو رو خدا شر درست نکن پاشو بیا
- من چه بیام چه نیام شر خودشم همراهم میاد
چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا اینکه سکوت پیروز شد و من شکست خوردم
- باشه میام
تلفن و قطع کردم و رفتم لباسام و دراوردم و یه دوش آب گرم گرفتم و حوله و پیچیدم دور خودم و مثل همیشه موهام و باز انداختم دورم چون این حس که آب موهام میچیکه روم و دوست داشتم و بهم حس نشستن قطره ای بارون روی صورتم و میداد و من آرامش میگرفتم
حالا باید یه فکری بکنم که چه جوری بچه ها رو فردا بپیچونم
رفتم که لباسام و بپوشم همینجور که داشتم از کشو درشون میاوردم به چیزی که ممکن بود فردا اتفاق بیفته فکر میکرم دلم نمیخواست دوباره بشکنم..دلم نمیخواست دوباره ببینمشون،دلم نمیخواست پام و توی اون خونه بزارم درسته شاینا هیچ وقت فرص نکرد کامل طعم آزادی و رها بودن و بچشه و هیچ وقت فرصت نکرد بیاد کره اما بازم اون خونه و بودن چند ساعته بین اون دو تا من و یاد بهترین عزیزم میندازه
------------
فاطی:شیما در و بااااااااااااز کن...هووووی کجایی؟؟؟؟؟؟
بر خر مگس معرکه لعنت این ،این وقت صبح چی میخواد ازم همینجور داشت با مشت میکوبید به در
شیما:هووووووووووی اومدم دیووونه در و شکوندی
در و باز کردم و تو اون دو تا چشمی که از فرط عصبانیت سرخ شده بود نگاه میکردم
شیما:چی میخوای؟
فاطی:هه خانومه تازه میگه چی میخوای؟تو چرا حاظر نیسی بابا کلاس شروع شد دیرمون میشه
شیما:برو بابا من و به خاطر این از خوابم بیدار کردی؟من فکردم جنگی شده؟کره شمالی به جنوبی حمله کرده؟انرژی هسته ای زدن ترکوندن
داشتم اینارو میگفتم که فطی دستش و گزاشت رو پیشونیم و گفت
فاطی:حالت که خوبه تبم که نداری،این مزخرفات چیه تحویلم میدی
شیما:شرمنده من امروز باید جایی برم کلا خونه نیستم
فاطی:کجا مثلا؟
شیما:اونش دیگه به خودم مربوطه
فاطی:اینطوریه دیگه،آره؟
شیما:فاطی جون یه قرار کاری مهم دارم
فاطی:قرار کاری؟
شیما:ایش آره بابا حالا هم زودتر برو که منم باید برم حاظر بشم در ضمن معلوم نیست کی برگردم
فاطی:آهان باشه..مراقب باش
-------------------------
اووووف چقدر همه جام درد میکنه..انگار یه تریلی از روم رد شده..اینم عوارض رو مبل خوابیدنه دیگه...این افتاب لعنتی صاف زد توی چشمم خوابم نصف موند...یهو مثل دو متر پریدم هوا و سیخ روی مبل نشستم
کارم دیــــــــــــــر شد..لعنتی
بلند شدم رفتم تو اتاق دیدم ریان نیستش تو دستشویی و حموم هم که نبود وا این دختره کجا رفته
رفتم سمت اشپزخونه که دیدم روی میز صبحانه حاضره یه کاغذم روی بشقاب بود
"سلام نانا
صبح بخیر،میدونم الان از دست من عصبانی شدی که چرا نیسم و چرا دیشب اونجوری توی خیابون بودم که مجبور شدم به تو بگم بیای دنبالم.امیدوارم بتونم کارت و جبران کنم و حقیقت و بهت بگم هر چند چیز زیاد مهمی نیستش.ازت یه خواهش دارم به دخترا چیزی نگی فعلا.دوست دارم
ریان"
ای بابا این دختره هم عجیبه ها..یعنی دیشب چش شده بود؟

پارت 14
 (شیما)
حاضر شدنم تقریبا یک ساعتی طول کشید ...سوییچ ماشین و برداشتم و رفتم بیرون ...نمیدونم چرا ترس برم داشته تو خیابونا یه کم چرخ زدم و بعد رسیدم جلوی خونشون هیچ خوشم نمیومد از کلمه ی خونمون استفاده بکنم چون خونه ای نبود که بخوام از عنوان جمع به نفع خودم استفاده بکنم از ماشین پیاده شدم
رسیدم جلوی در یه نفس عمیق کشیدم و زیر لب به خودم گفتم نترس شیما امید داشته باش که هیچ اتفاقی نمیفته خودمم میدونستم که گفتن این حرفها هیچ تاثیری نداره ولی بازم به خودم یه امید الکی دادم که حداقل دلم خوش باشه..زنگ و فشار دادم بلا فاصله در باز شد
داخل شدم..همیشه عاشق خونه هایی بودم که حیاط بزرگ و باشکوه دارن درست مثل چیزی که روبه رومه اما این شبیه یه حیاط معمولی نیست بیشتر مثل یه باغ میمونه اما نه من و خوشحال میکنه نه بهم آرامش میده
بالاخره رسیدم به در اصلی خونه و رفتم تو..
داشتم با چشمام همه چیز و از نظر میگذروندم ..تقریبا 7 ماه پیش بود که اومدم تو این خونه ولی همه چیز به کلی تغییر کرده..پرده های کرم رنگ جدید ،مبل های مدل اشرافی شتری رنگ که تو پذیرایی که تو قسمت شرقی خونه به صورت دایره ای چیده شده بودن فکر کنم اون موقع رنگش  مغز پسته ای بود و تا این حدم اشرافی نبود..هه فکر کنم کلی به پولاش اضافه شده که حالا خودش و یه اشرافی میدونی..یعنی همه چیز پوله پس عشق و محبت پدرانه کجا رفته...تو این فکرا بودم که باصدای مامان از جا پریدم
مامان:دختر چرا مثل غریبه ها یه گوشه نشستی لباسات و در نیاوردی
شیما:سلام مامان..منم خوبم..ممنون..شما چطوری؟
مامان:حالا به من متلک میندازی
شیما:نه بابا من کیم که بخوام به شما متلک بندازم
مامان:ببین شیما امشب یکی دو تا از شرکای کاری بابات که خیلی هم برای کارش مهم هستند قراره بیان اینجا ،مراعات کن خواهشا،نمیخوام هیچ اتفاقی بیفته
شیما:چه بخوایم چه نخوایم میدونیم بعدش اینجا میدون جنگ میشه
مامان:تو تا ی میخوای این مسخره بازی ها رو ادامه بدی؟
شیما:کی؟من؟عجیبه واقعا عجیبه...این شمایید که چسبیدید بیخ خر من و ولم نمیکنید
مامان فقط سرش و تکون داد و از روی مبل بلند شد و گفت
- من برم یه سر به آشپزخونه بزنم ،غذایی که دوست داری و گفتم بزارن
عصر شده بود و به اومدن اون مردک چیزی نمونده بود،منم رفتم تو اتاقم تا آماده بشم
اول شروع کردم به ارایش کردن خودم که تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید رفتم لباسم و از تو کمد که وقتی اومدم خونه آویزونش کرده بودم برداشتم ..عهه بازم یادم رفت اول لباس و بپشوم بعد ارایش نم
حالا باید حواسم باشه لباسم و ارایشم خراب نشه...لباسم یه پیراهن دکلته ی صورتی چرک بود که قدش تا روی رونم بود و روش یه کت سرخابی کمرنگ که تقریبا تا روی باسنم میومد و آستیناش سه ربع بود پوشیدم یه کفش پاشنه 10 سانتی کرم رنگ هم باهاش ست کردم و نشستم یه کم موهام و حالت دادم..تمام این کارا تقریبا یه ساعت طول کشید
دیگه فکر کنم تا الان اومده باشه ..رفتم پایین ..بله اومدهاوووف چه ژستی هم گرفته درست مثل اشرافی ها نشسته رو میبل پاشم انداخته روی پاش یه فنجون قهوه هم دستشه
شیما:سلام بابا،خوبی؟
بابا:سلام،چه عجب ما شما رو زیارت کردیم
- آقا مهموناتون تشریف آوردن
بابا:راهنماییشون کنید داخل،بهتره بریم دم در استقبالشون
مامان:بریم
مهمونا اومدن با هر کدوم دست دادیم و همون تعارفات معمول که انجام میشه ،تو کل مهمونی یه لبخند مسخره ی زورکی روی لبم جا خوش کرده بود و هر کی سوالی میپرسید سعی میکردم با ارامش جوابشون و بدم ..دیگه داشتم خسته میشدم از اون فضای اشرافی و ادمایی که فقط تظاهر میکنن و مردی که اسمش باباست کسی تمام علم و ادم دوسش دارن ولی دخترای خودش ازش متنفرن چون رفتارش کاملا با ما و با ادمای بیرون از این خونه متفاوته
- میز آماده است بفرمایید شام
همه بلند شدن و رفتن سر میز چون تقریبا تعداد کم بود همه دور میز جا شدن،تمام این بند و بساطا یه دو ساعتی طول کشید و رفتن.منم بلافاصله رفتم بالا و لباسام و عوض کردم و اومدم پایین
شیما:مهمونی خوبی بود،من دارم میرم خداحافظ
بابا:کجا؟امشب و همینجا میمونی
شیما:من خودم خونه دارم،لازم نیست اینجا بمونم
بابا:واسه من زبون درآوردی تو دختر
شیما:هه،زبون داشتم نیازی به کود دادن و آب دادنش نبود تا در بیاد
بعد از گفتن این جمله فقط یه سوزش بود که روی پوست سمت راست صورتم احساس کردم و مادری که خیلی اروم ده قدم اون طرف تر از ما وایساده بود و نگاه میکرد کلا طرفدار شوهرش بود چون شوهرش و بیشتر از بچه هاش دوست داشت
بابا:دختره ی ه.ر.ز.ه واسه من دم درآورده
شیما:حرف دهنت و بفهمم،آزادی اسمش ه.ر.زه.گی نیست
بازم سیلی،خواست دوباره دستش فرود بیاد توی صورتم که دو تا دستام و گزاشتم روی سینش  و هولش دادم خیلی تکون نخورد فقط سرجاش تلو تلو خورد
برگشتم که برم بیرون که از پشت موهام و گرفت و من و کشوند سمت اتاق مهمان توی راه هر کاری کردم تا دستم و به یه چیزی بند کنم ولی نشد ،پرتم کرد توی اتاق و در و روم قفل کرد
بابا:فکر کردی میزارم با آبروی من بازی کنی،دیگه حق نداری پات و از این خونه بزاری بیرون
شیما:حتی دیوارای این خونه هم نمیتونن جلوی من و بگیرن چه برسه به تو
نمیدونم چقدر توی اون اتاق بودم که صدای چرخیدن کلید اومد و بعدشم صدای یکی از خدمتکارا
- خانوم زودتر برید تا نیومدن
شیما:برات دردس نشه یه وقت،چون من نمیتونم برات کاری بکنم
- میدونم خانوم؛مادرتون دستور دادن
دوییدم بیرون که یهو در اتاق باز شد و متعاقبش صدای داد و فریادش اومد بیرون اهمیت ندادم که چی میگه حتی یادم رفت وسایلم و بردارم و کفشام و پام کنم
کیفم و گشتم ولی سوییچ و پیدا نکردم..
دوییدم فقط دوییدم به سمت خیابون نمیدونم دیگه از چی فرار میکردم از بدبختی هام  همینجور داشتم تو خیابون با پای برهنه راه میرفتم دیگه نا نداشتم نمیدونم چند وقت بود که داشتم راه میرفتم بارون هم میومد خسته شده بودم حالم اصلا خوب نبود فکر میکنم وسط خیابون بودم دیگه نمیکشیدم نور یه ماشین زد توی چشمام و بعدشم از حال رفتم
فاطی:نانا خونه نیستی؟نانـــــــــــــا؟در و باز کن
این کیه داره اینجوری در میزنه..سریع از حموم اومدم بیرون و حوله لباسیم و پوشیدم
من:اومدم
در و باز کردم و پشت در قیافه ی درهم و عصبانیه فاطی نمایان شد
من:معلوم هس چته؟چه خبرته؟
فاطی:تو معلوم هست کجایی؟بدو برو زودتر لباس بپوش باید بریم دنبال شیما بگردیم
من:بگردیم؟مگه کجاست؟
فاطی:نانا منم نمیدونم از صبح که رفته برنگشته صبحم رفتارش مشکوک بود هر چی ازش پرسیدم کجا میره جواب نداد الانم هر چی زنگ میزنم گوشیش و برنمیداره ساعت از یک هم گذشته
من:صبر کن من الان حاضر میشم میام پایین
فاطی:من و شقایق منتظرتیم
[/font][/font][/font][/font]





موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  با مصرف این روغن با بوی بد بدن خود خداحافظی کنید-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,110 07-16-2014, 07:08 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  راه حلی جدید برای پیشگیری از "آلزایمر"-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,077 07-16-2014, 06:59 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  آلودگی بیش از حد یخهای فست فودها-انجمن koreafan "MaryaM" 0 951 07-16-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  تولد دختری بدون بینی..-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,372 07-16-2014, 06:45 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  کشف شباهت ژنتیکی بین دوستان صمیمی-انجمن koreafan "MaryaM" 0 946 07-16-2014, 06:44 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  واکنش روناک یونسی به کشتار کودکان در غزه/ عکس-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,073 07-15-2014, 11:26 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  خوابگاه دانشجویی رضا عطاران در ۲۳ سال پیش-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,158 07-15-2014, 11:12 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  سن مغز شما-انجمن koreafan Gi N Dil 0 838 07-15-2014, 06:24 PM
آخرین ارسال: Gi N Dil
  تست شادی-انجمن koreafan Gi N Dil 0 708 07-15-2014, 06:04 PM
آخرین ارسال: Gi N Dil
  اتومبیلی متفاوت از خانواده پژو که تابحال ندیده اید!-انجمن koreafan ~Kit Kat~ 0 1,034 07-15-2014, 02:46 PM
آخرین ارسال: ~Kit Kat~

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان