اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



داستان کره ایOUR DESTINY 4-انجمن koreafan
زمان کنونی: 09-30-2022، 10:36 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Gi N Dil
آخرین ارسال: Gi N Dil
پاسخ 10
بازدید 2070

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
ایour کره 4 destiny انجمن koreafan داستان

داستان کره ایOUR DESTINY 4-انجمن koreafan
نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#12
[font][font][font]مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد[/font][/font][/font]
پارت 1
سرنوشت...تا حالا به این کلمه فکر کرده بودین؟فکر کنم بد نیست به مفهوم کلمه ی سرنوشت فکر کنین.
سرنوشت از قبل نوشته شده،بعضی آدم ها فکر میکنن سنوشت قابل تغییره بعضی هم فکر میکنن چیزی که نوشته شده،نوشته شده نمیشه تغییرش داد منم همین فکر و میکنم آدم نمیتونه سرنوشت و تغییر بده
چیزی که پیشونی نوشت آدماست تغییر نمیکنه
حتی با پول،عشق،دوستی...
 مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيدمهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
کیم نانا:اوووووووووووف،یااااااا بسه دیگه بچه ها یه لحظه ساکت بشید سرم رفت از بس حرف زدید
کیم شقایق:اوه اوه بچه ها این باز خطری شد
گوم شیما:این که کار همیشه اشه،نونا تو اصن بلدی بخندی؟بابا ما تو این 3 سال مردیم یه بار خنده ات و ندیدیم
فاطی:بچه ها بسه مامانم و اذیتش نکنین انقدر...
کیم نانا:فاطی تو یکی ساکت شوها،باز به من گفت مامان
آخه مگه من چند سال ازت بزرگترم؟؟؟هان؟چوگولهههههه؟(این به معنی دلت کتک میخواده؟)
فاطی:خب تو از همه بزرگتری دیگه نونا،اگه تو نبودی که ما رو جمع و جور میکرد؟؟عجققققم ^-^
 گوم شیما:این باز قیافه اشو عین گربه کرد...جمع کن بابا این چیزا رو این اثر نداره(این و بزارم یا جمله پایینی)
کیم نانا:خیلی خب بابا نمیخواد گربه بشی واسه من..
 
(اه همیشه همین بساطه من میگفتم ساکت بشید  و بعدش تمام این بحث ها ادامه داره کار هر روزمون خیلی عادی شده دیگه ،بزارید از خودم بگم من کیم نانا 21 سالمه..3 ساله که با بهترین آدمای زندگیم آشنا شدم خیلی دوسشون دارم برام خیلی مهمن تو زندگیم فقط اینارو دارم 3 تا بچه پولدار ایرانی که واسه درس خوندن اومدن کشوری که خیلی دوس دارن و تازه عاشق گروه دابل اس  هم هستن و همش سر این که کدوم ماله منه دعوا دارن..منم خودم عاشق لی مین هوام ،خیلی دوسش دارم.. تعریف از خود نباشه رقصم عالیه از بس رقصیدم ، 18 سالم بود که یه اتفاق بد افتاد مامان و بابام و بهترین حامی های زندگیم و تو یه سانحه از دست دادم و از اون روز تنها شدم و یاد گرفتم روی پای خودم وایستم دبیرستانم که تموم شد درس خوندن و ول کردم چون پولی نداشتم که ادامه بدم..درست 6 ماه بعد از فوت عزیزام با این 3 تا آشنا شدم...این اشنایی هم واسه خودش جریانی داشت..من توی یه کافی شاپ ظهرا ظرف میشورم واسه پول بیشتر و بقه روز یه گارسونم این کافی شاپم نزدیکه دانشگاه این 3 تاست ..توی اون کافی شاپ من همیشه چندتا مزاحم سمجج داشتم از این بچه پولدارا که از بالا به پایین به ادم نگاه میکنن ،نمیدونم چرا از من خوششون نمیومد شایدم واسشون یه سرگرمی بودم آره از این دید بهش نگاه کنی بهتره ..طبق معمول اینا یه کرمی ریختن که باعث شد من با سینی ای پر از قهوه ی که تو دستم بود لیز بخورم و یه مقدار از قهوه ها کج بشه بریزه رو گوم شیما البته بعدا اسمش و فهمیدم اونا هم که از اول همه چیز و دیده بودن پا شدن کلی دعوا کردن و کولی بازی درآوردن با اون دخترای افاده ای ، منم از بابت لباسش عذرخواهی کردم که شیما گفت اشکالی نداره..عصر که داشتم از مغازه بیرون میومدم این 3 تا دختر اومدن سمتم و من و به زور سوار ماشین خودشون کردن و رسوندن خونه اونجا بود که فهمیدم اسماشون چیه که شقایق برگشت گفت از این به بعد هر روز آویزونتیم..از اون روز به بعد اونا بهترین دوستامن آدمایی که واسشون مهم نیست من پولدارم یا فیر)
کیم شقایق:نونا نونا نونااااااااااااااااااا کجایی تو هوی ...این باز رفت تو هپروت
نانا:هوی چتههههههههه چرا میزنی؟؟؟خوبه ازت بزرگترما
شقایق:خوبه والا 6 ساعته دارم صدات میکنم تو باغ نیسی انگار..کجا سیر میکردی؟
نیلو:بچه ها شما درس ندارید اومدین ور دل من نشستید
شیما:این باز بحث و عوض کرد..بگو بینیم چته ؟؟؟
نیلو:چیزیم نیست رفته بودم تو فکر فقط
فاطی:تو فکر چی؟
نیلو:تو فکر دستیمون...آه
شیما:دوستیمون؟حالا چرا آه میکشی؟مگه دوستیمون اذیتت میکنه؟.
نیلو:تو باز زر زدی شیما؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا داشتم به لحظه ای فکر میکردم که با هم اشنا شدیم
شقایق:وااااااای بچه ها یادش بخیر ...عجب روزی بود ...
فاطی:وای من چقدر خندم گرفته بود وقتی نونا افتاد زمین ..آخه عین سوسک مرده یهو پخش زمین شد هم ته خنده بود هم داشتم سعی میکردم نخندم بزنم دهن اون دخترا رو آسفالت کنم
نانا:من مثل سوسک مرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کصافططططططط
شقایق:وای هیچی اون لحظه نمیشد که شیما پاشد جلو دختره واستاد گفت ازش معذرت خواهی کن
بار اول سکوت..بار دوم دختره داد زد به من چه خودش باید هواسش و جمع میکرد دختره دست و پا چلفتی..بار سوم شیما موهای دختره رو محکم کشید از پشت داد زد که از نونا معذرت خواهی کنه...من که تا حالا  به شخصه این روی شیما رو ندیده بودم
شیما:عجب روزی بود...یادش بخیر
فاطی:بچه ها بیاید قول بدید دوستیمون همیشه تا ابد همینجور میمونه حتی اگه اتفاقی بیفته ما بازم با همیم...موافقید؟
نانا:آخه بچه ها من چیم به شماها میخوره سه تا بچه پولدار با یه کسی مثل من که حتی پول درس خوندنم نداره چه طور دوستی ای میتونه داشته باشه؟؟؟؟
بچه ها سه تایی(تو خفــــــــــــه شو لطفا)
شیما:مهم باطنته که مثل ظاهرت قشنگه و ما قبولش داریم مثل خودمونی میدونیم پولدارم که بشی با پایین تر از خودت بد رفتار نمیکنی،الان قشنگ حرف زدما  ولی تو یه بار دیگه این دهن  من و باز کن ببین چیا که بهت نمیگما....به قول خودت تو باز زر زدی؟؟؟
نانا:خیلی خیلی کومائـــــــــــــــو
شقایق:قابلی نداشت
فاطی:بچه ها نریم خونه ..فردا با همون استاد عنقه کلاس داریم
شقایق:آخه یکی نیست بگه مگه استاد رقص  حرفه ای هم عنق میشه...والا!
فاطی:ایـــــــــــــــــــــــــش ^-^
بچه ها رفتن و من باز تنها شدم...چیز غیر عادی ای نیست من سالهاس با این تنهایی اشنام اصلا دوستمه اونم خیلی صمیمی اما وقتی این 3 تا دختر از پیشم میرن از تنهایی بعدش بیزار میشم دوستم میشه بدترین دشمنم ..
-------------------------------
چند روز بعد
سلاااااااااااااااااااااااااااااام
من:وااااااااااااای،خدا بگم چیکارت نکنه،ترسیدم دیووووووونه
فاطی:منم اینکار و کردم بترسی دیگه،خـــــــــخخ،اینجا چه خلوته؟
من:این موقع از روز زیاد مشتری نست،بقیه کجان؟
فاطی :رفتن خونه
من:شماها که همیشه باهمید...حالا چرا جدا جدا؟چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
فاطی:نه بابا تو هم چه اتفاقی...
پوفی گفتم و شروع کردم به طی زدن که یهو این فاطی دست من و گرفت کشید دنبال خودش بیرون مغازه
من:فاطی چته؟من هنوز باید چند ساعتی اینجا باشم..اخراج میشمااااا
فاطی:بیا بریم از صاحب کارت اجازه ات و گرفتم
من:حالا کجا میریم؟
فاطی:یه بار بدون سوال کردن به حرم گوش بده دنبالم بیا...باشه نونــــــــا
اینم که هر وقت میخواست خر کنه از این کلمه ی نونا استفاده میکرد و یه قیافه ی گربه شرکی هم به خودش میگرفت ادم دلش واسش کباب میشد
رسیدیم به خونه ی من ،این چرا امروز عجیب شده رفته سر کمد لباسم هی لباس میاره میگیره جلوم میگه این که خوب نیست،این بدک نیست،این بهت نمیاد حالا انگار من چند دست لباس دارم والـــــــا...بالاخره بعد از چند تا لباس امتحان کردن یه لباس خوب پیدا کرد
فاطی:بیا بگیر بوشش
من:ام...ما..من
فاطی:زود تند سریع

نویسنده :Gi N Dil   آفلاین
#11
[font][font]مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد[/font][/font]
[font][font][font][bgcolor=#ffff00]پارت 15[/bgcolor]
 (شیما)
چشام و نمیتونستم باز کنم ولی صداها رو میشنیدم صدای ترمز و کشیده شدن لاستیکای ماشین و باز و بسته شدن در ماشین و صدای قدم های یکی که اومد سمت من و بعدش صدای فریاد کسی که اسمم و صدا میکرد
احساس کردم توی اون سرما صورتم از برخورد چیزی داغ شد (امشب قراره من چندتا سیلی بخورم) و بعدش صدای من که مثل چیزی شبیه ناله بیرون اومد
شیما:هیــ ..ون
هیون:شیما،شیما بیداری خواهش میکنم جواب بده، خوبی؟
شیما:هیون میشه بغلم کنی؟
هیون فقط سرش و تکون داد و بعدش من تو آغوش گرمش خودم و جمع کردم بین بازوهاش قرار گرفتم و سرم و گزاشتم رو سینه ی ستبرش و فقط گریه کردم
هیون:شیمایی داری گریه میکنی؟
هیون:نمیخوای حرف بزنی؟این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟
شیما:خسته ام دیگه بریدم دیگه نمیتونم ادامه بدم
هیون:هیـــــش،این حرفا چیه میزنی دختر،چی انقدر ناراحتت کرده؟کجا بودی؟
شیما:هیون تنهام نزار،ولم نکن
هیون:من همیشه باهاتم قولمون یادت رفته،دیدی اومدم کمکت
شیما:نه یادم نرفته،تو خیلی خوبی
هیون:نه به اندازه ی تو،بهتره بریم
هیون دستش و انداخت زیر پاهام و بلندم کرد،
شیما:هیون خودم میتونم بیام
هیون:هیس،داری میمیری بعد چه جوری میخوای راه بری..در و باز میکنی لطفا
در جلو رو باز کردم و هیون من و نشوند روی صندلی جلو و کمربندمم بست،یه پلیورم از صندلی عقب برداشت و انداخت روم
-----------------------------------
من:ببینم به جاهایی که مکنه رفته باشه سر زدید؟
شقایق:اره،باشگاهی که میرقصه،رستورانی که گاهی وقتا میره حتی کلوپ هم رفتیم
من:شاید پیش هیونه؟
فاطی:ما شماره اش و نداریم
من:من الان بهش زنگ میزنم
شماره ی هیون و گرفتم و منتظر شدم جواب بده
هیون:بله،بفرمایید
من:هیون،نانام،شیما پیش توئه؟
هیون:سلام نانا،چطور؟
من:از صبحه غیبش زده اگه اونجاست بگو ما مردیم از نگرانی
هیون:اره پیش منه ولی حالش خوب نیست
من:یعنی چی؟
هیون:ادرس و بهت اس میکنم بیا اینجا
من:باشه
اس هیون اومد و ما هم حرکت کردیم سمت خونه ی هیون
----------------------------
وقتی رسیدیم در باز بود و یه مردی از خونه اومد بیرون و ما هم با ماشین رفتیم تو خونه
فاطی:هیون ،شیما کجاست؟
شقایق:حالش چطوره؟
من:این مرده کی بود؟
هیون:بابا یکی یکی،چه خبرتونه؟تو اتاقه منه،تب داشت زیر بارون بوده سرما خورده؛اون مرد هم دکتر بود
فاطی:حالا کجا بوده؟
هیون:نمیدونم،منم وسط خیابون پیداش کردم
من:وسط خیابـــــــــــــــون
هیون:اوهوم
فاطی:اونجا چیکار میکرده؟
هیون:غش کرده بود،وضعیتش خوبم نبود حتی کفش پاش نبود
من:هیون منظورت چیه؟نکنه بلایی سرش اومده
هیون:نه چیزی نشده
فاطی:مطمئنی؟؟؟؟
هیون:فعلا آره
من:اوووووووووووف
---------------------------
توی پذیرایی نشسته بودم و هر کدوم توی فکر خودمون بودیم و واسه ی خودمون یه جایی سیر میکردیم که شیما با اون حال خرابش اومد اونجا
شقایق:شیما با این حالت چرا از جات بلند شدی؟
شیما:شماها اینجا چیکار میکنید؟
فاطی:شیما حالت خوبه؟امروز کجا بودی؟میدونی چقدر نگرانت شدیم؟
شیما:من خوبم خیلی هم خوبم..
 من:شیما مطمئنی؟
شیما:آره مطمئنم..اصلا به تو چه
شقایق:شیما یه کم ارومتر
شیما:نمیخوام اروم باشم..اصلا میخوام بدونم تو این جا چیکار میکنی،هان؟
من:خب معلومه نگرانت شدم این چه حرفیه
شیما:هه،نگران؟اونم تو،یه چیزی بگو باورم بشه
من:شیما عزیزم مثل اینکه تب داری،داری هذیون میگی
شیما:من و مسخره میکنی؟؟
شقایق:شیما یکم آروم باش چه خبرته؟نانا هم خب مثل ما نگرانت بود
شیما:نیازی ندارم کسی نگرانم باشه مخصوصا این
من:هیون مطمئنی وقتی پیداش کردی سرش به جایی نخورده بود
هیون:شیما بهتره بری بخوابی عزیزم حالت خوب نیست
شیما:من حالم خیلی هم خوبه
من:پس دلیل این رفتارات چیه؟؟؟؟
شیما:میخوای بدونی آره؟؟میدونی دلیلیش چیه؟دلیلش اینه حالم ازت بهم میخوره از اینکه هیچی نداری ولی بازم بهترین ها برات صف میکشن
فاطی:شیما بسه
شیما:حالم از اینکه میبینم نه پول داری نه خانواده داری نه سواد ولی همه دور و بر تو هستن به هم میخوره،از اینکه با اینکه هیچی نداری ولی دوستای من و ازم گرفتی حالم ازت بهم میخوره
هیون:شیما بس کـــــــــــــن،نانا من از طرفش از تو معذرت میخوام،اون واقعا حالش خوب نیست
چی میگفتم،مگه چیزی هم داشتم بگم..شیما راست میگفت من هیچی نداشتم هیچی...
هیون:نانا نانا، یه چیزی بگو خب
شیما:تو هم طرف اون و میگیری؟؟؟؟؟؟؟بیا تو حتی کسایی که مال منن هم میگیری هیون:شیما خفه شـــــــــــــــــــــو،فاطی ببرش توی اتاق
بغضم و قورت دادم و به هیون نگاه کردم
من:چیزیم نیست هیون،شیما الان حالش خوب نیست مطمئنم یه چیزی شده که اینجوری میکنه وگرنه ما با هم مشکلی نداشتیم،کسی که اول از همه خواست من باهاشون دوست بشم خود شیما بود اما حالا..بهتره دیگه برم ،یه چند وقتی هم این دور و برا پیدام نشه بهتره
هیون:نانا مطمئنی حالت خوبه؟
من:اینم از اون سوالا بوداا،معلومه که خوب نیستم ،بیخیال من میرم
هیون:من تا پایین باهات میام
شقایق:هیون من باهاش میرم
هیون:باشه
شقایق تا دم در باهام اومد و هیچ حرفی  در این بین زده نشد
شقایق:معذرت میخوام
من:برای چی؟
شقایق:از اینکه با ماها دوستی و حالا این اتفاق افتاده
من:من از دوستی با شماها هیچوقت پشیمون نشدم،شیما هم حالش خوب نبود ایرادی نداره
شقایق:تو خیلی خوبی
من:مواظب باش شیما نشنوه وگرنه سر تو هم داد و بیداد میکنه ها
شقایق:هه،اون کلا مغروره میشناسیش که
من:الان بیشتر شناختمش،راستی شقایق فردا وقت داری؟
شقایق:اوم اره،برای چی؟
من:با هم بریم بیرون کارت دارم
شقایق:چیکار؟
من:فردا بهت میگم،عصر توی کافه " " منتظرتم
شقایق:باشه
من:فعلا بای
-------------------------------
از اونجا که اومدم بیرون پیاده رفتم سمت خونه تقریبا یه ده دقیقه ای داشتم راه میرفتم که مسیرم و عوض کردم و رفتم سمت یه بار تقریبا یه بیست دقیقه ای طول کشید تا برسم...اون لحظه همه جور حسی داشتم عصبانی بودم،ناراحت بودم تحقیر شدم بودم توسط دوستم و جلوی دوستام
رفتم توی بار و جلوی پیشخون نشستم و سفارش یه ویسکی خنک دادم هر چند گفته بودم ترک میکنم ولی امشب بدجور به این مایع تلخ و گس دارم
لیوانم توی دستم بود و داشتم تکونش میدادم و با یخ هاش بازی میکردم که یه نفر نشست کنارم،نگاهش نکردم واسه همین خودش شروع کرد به حرف زدن
مین هو:خیلی ناراحتی؟چرا؟
این اینجا چیکار میکنه...هر قت میخوامش هست،سرم و برگردوندم سمتش و با قیافه ی متعجب نگاهش کردم چون واقعا فکرش و نمیکردم این ساعت از شب اونم اینجا ببینمش
مین هو:چیه؟چرا انقدر تعجب کردی؟
من:مین هو شی تو اینجا اونم این موقع؟
مین هو:دلم میخواست تنها باشم
من:مطمئنی جای خوبی واسه تنها بودن انتخاب کردی
مین هو:هـــه،آره..اگرم خوب نبوده باشه حداقل می ارزید چون تو رو اینجا دیدم
من:که اینطور...اقا لطفا پرش کن(منظورم به لیوانم بود)
مین هو:فکر نمیکنی داری تند پیش میری؟
من: نـــــــــــــه
مین هو:از چی انقدر ناراحتی؟
من:از زندگیم،از اینکه همیشه و همه جا به وسیله ی همه تحقیر میشم و چیزی ندارم که بهشون بگم ،در اصل مجبورم که چیزی نگم چون یه جورایی به اون آدما مدیونم
مین هو:منظورت و نمیفهمم؟کی ،چی گفته؟نانا با من میتونی حرف بزنی من دوستمم
من:لابد از همون دوستایی که بعدا از تمام چیزایی که میگم بر علیه ام استفاده میکنی و آخرش تحقیرم میکنی
مین هو:این چه حرفیه تو میزنی؟امشب چه گیری به تحقیر کردن دادی؟اصلا میخوای بیا من و تحقیر کن دلت خنک بشه،اصلا بیخود کرده هر کی تو رو تحقیر کرده ،مگه چه چیزیت از بقیه کم تره،هـــــــــــــان؟
وقتی داشت حرف میزد بهش خیره شده بودم و به این فکر میکردم این آدم یا واقعا خیلی خوبه یا خیلی خوب نقش بازی میکنه ... اوووف نمیدونم کلا امشب اعصاب ندارم
من:مین هو شی تو معرکـــه ای
مین هو:این و که خودمم میدو...از دست تو،دیگه بهتره بریم
دست من و گرفت و پالتوم و برداشت و با خودش برد بیرون..وقتی بیرون رسیدم پالتوم و با دستاش گرفت که من تنم کنم وقتی پالتوم و پوشیدیم بازم دستم و گرفت و بردتم سمت ماشین و در و باز کرد تا بشینم
من:خودمم میتونستم بیام
مین هو:میترسیدم بخوای در بری
--------------
[bgcolor=#ffff00]پارت 16[/bgcolor]
وای خدای من سرم از درد داره منفجر میشه انگار یه توپ سنگی بزرگ به سرم برخورد کرده،بلند شدم توی جام نشستم و یه کم کش و قوس به خودم دادم و رو فرشی هام و پوشیدم و رفتم تا یه چیزی برای صبحانه بخورم داشتم در یخچال و باز میکردم که چشم افتاد به کاغذی که به در یخچال چسبیده بود
نانا عزیزم
دیشب توی ماشین خوابت برده بود مجبور شدم بغلت کنم سه طبقه بیارمت بالا
بعدا به خاطر این همه پله که من و مجبور کردی بغلت کنم و تا بالا بیارمت
حسابت و میرسم
منتظرم باش..مین هو
هـــــــهه وای خدای من این بشر دیوونه است...اول صبحی چه جوری من و خندوند
خیلی کارت خوب بود مین هویی
صبحانه ام و که خوردم رفتم حاضر بشم که برم شرکت.
وقتی رسیدم شرکت یادم افتاد امروز باید با یوچان بریم پیش کارگردان برای یه قرارداد جدید و من به کل یادم رفته بود که این قرار کاری و با یوچان هماهنگ کنم و الان باید منتظر برخورد شدیدش باشم خدار و شکر یه یک ساعتی وقت داشتیم برسیم ولی همونم کم بود چون این کسی که باهاش باید قرار داد میبست فوق العاده آدم خوش قولی بود و ممکن بود بدقولی های طرف مقابلش کار و سخت کنه
یه نفس عمیق کشیدم و شماره ی یوچان و گرفتم
من:سلام اوپا ،خوبی؟
یوچان:خوبم مرسی نانا
من:اوپا باید هر چه سریعتر حاضر بشی چون باید به یه جلسه بریم
یوچان:چه جلسه ای؟
من:بستن قرار داد باید تا یه ساعت دیگه اونجا باشیم و فقط 55 دقیقه فرصت داریم
یوچان:باید این و الان بهم بگی نانا؟
من:حالا میشه با من بحث نکنی و زودتر حاضر بشی میام دنبالت
یه لحظه احساس کردم صدا خیلی بهم نزدیکه
یوچان:زنگ میزنی و جلسه و لغوش میکنی
من:هیچ معلومه داری چی میگی؟این قرارداد از همه بیشتر برای خودت مهمه من همچین کاری نمیکنم
یوچان:معلومه که اینکار ونمیکنی چون من خیلی زودتر از تو اومدم اینجا که بریم
یوچان این جمله و دقیقا در حالی گفت که تماس قطع شده بود و سرش درست کنار گوشم بود
من:من و سرکار میزاری؟
یوچان:یه مدیر برنامه ی حواس پرت و باید اینجوری سرکارش گزاشت دیگه
بعد از گفتن این حرف سوییچ ماشین و پرت کرد سمتم که با یه دست توی هوا گرفتمش
یوچان:بدو بیا بریم
------------------------
کارمون با یوچان تموم شده بود داشتیم از پله های شرکت پایین میومدیم که بریم سمت ماشین
یوچان:من که خیلی گشنمه بیا بریم یه جا یه چیزی بخوریم
من:باشه بریم..اما من عصر باید جایی برم
یوچان:باشه،باشه فقط میخوایم نهار بخوریم
با یوچان رفتیم به یک نودل فروشی و هر دومون جاجانگمیون سفارش دادیم
غذامون و اوردن و شروع کردیم به در آوردن چاپستیکای چوبی از توی کاغذ
من:اووووووم من عاشق اینجام،نودل هاش حرف نداره
یوچان:بهتر نبود بریم یه جای خوبتر،آخه اینجا هم شد رستوران
من :چشه؟به این خوبی،به جای اینکه پاهات از صندلی آویزون باشه قشنگ نشستی روی زمین پشت میز
یوچان:اوووف
من:حالا این و بخور باهاش حال کن،نترس مریض نمیشی مهمون من
یوچان:نانا این چه حرفیه؟
من:والا یه جوری به اون غذای بیچاره نگاه میکنی انگار سم داره،حتما باید بری چند صد وون خرج کنی تا غذا از گلوت بره پایین؟
همون لحظه یوچان چاپستیکارو پرت کرد روی میز و پاشد گزاشت رفت
من:یوچـــا...،اوپا اوپا کجا میری؟؟
اوووف یه غذا خواستیم بخوریما از دست این پولدارا با این افاده هاشون
نشستم غذام و خوردم از اونجایی که حروم میشد نشستم غذای یوچانم خوردم والا قرار بود براش از جیب خودم پول بودم...بترکی و صدا کن،تو باز پیدات شد؟اونم الان،وقتی بهت احتیاج دارم گم میشی حالا اومدی اینجا دنبال چی سرک میکشی،مواظبم یه وقت چاق نشی،اوووف لازم نکرده تا تو رو چاق نکنم خودم چاق نمیشم،مثل اینکه یادت رفته من وجدانتم نه چاق میشم نه لاغر،اومدم جواب این وجدان پرووم و بدم که احساس کردم یکی داره بهم نگاه میکنه
خاک تو این سر مزخرفم بازم بلند بلند فکر کردم..واسه اینکه بیشتر از این گند نزنم پول غذا رو گزاشتم رو میز و اومدم بیرون...حالا به خاطر این همه غذایی که خوردم باید قدم بزنم،پیاده رفتم به سمت کافه ای که با شقایق توش قرار گزاشته بودم
وقتی رسیدم شقایق اومده بود رفتم سمت میزو دستم و گزاشتم از پشت روی چشمای شقایق..
شقایق:هر اری هم کنی نمیتونی پنهون کنی که نانایی
من:ایــــــــــش،مزخرف
شقایق:سلام،خوبی؟چه خبرا؟
من:سلام،سلامتی
شقایق:خب با من چکار داشتی؟
من:بابا صبر کن برسم بعد،اول یه چیز سفارش بدیم
شقایق:باشه من میرم سفارش بدم چی میخوری؟
من:من قهوه میخورم
شقایق رفت سفارش داد و برگشت منم تو این مدت داشتم تمرین میکردم که چه جوری شروع کنم،که شقایق اومدش
همینطور ساکت بودیم که شقایق گفت:تو که حرفت و مثل اینکه تا قهوه ها نیاد نمیزنی،نمیخوای از دیشب چیزی بپرسی؟
من:تازه داشت یادم میرفت
شقایق:بیانه
من:نه عزیزم به تو مربوط نمیشه
شقایق:به نظرت شیما چش شده بود؟
من:من از کجا بودنم شاید با هیون دعواش شده بوده سر من خالی کرده
شقایق:نه امکان نداره هر چی که بوده به هیون مربوط نمیشده
من:اصلا در رابطه باهاش کنجکاو نیستم
در همین حین قهوه هامونم آوردن ،منم شروع کردم شکر زدن بهش چون اصلا حس خوردن قهوه ی تلخ و نداشتم،یه مقدار از قهوه و مزه کردم و ..
من:شقایق تو هنوزم هیون و دوست داری با وجود شیما؟
شقایق:نه،نمیدونم یعنی آره،نــــه
من:بالاخره کدومش؟نه؟آره یا نمیدونی؟
شقایق:این سوالا برای چیه؟اصلا چه فرقی میکنه داشته باشم یا نه؟
من:فرقش تو اینه که اون یه کسی و داره که دوستش داره و تو کسی و داری که دوستت داره
شقایق:منظورت کیو جونگه اره؟اون بهت گفته بیای این چیزارو بگی؟
من:شقایق آروم باش،اگه من اینجام فقط به خواست خودمه و به خاطر تو اومدم
شقایق:چی و میخوای بدونی؟
من:این که تو فکرت و قلبت چی میگزره؟
شقایق:تو فکرم درگیر احساسات کیو جونگم و تو قلبم هنوز نفهمیدم تونستم هیون و بیرونش کنم یا نه
من:شقایق اون برای خودش یکی و داره،یکی که هر دو،دو طرفه به هم علاقه دارن،
تو هم میتونی یکی بهتر از هیون و برای خودت پیدا کنی کسی که دوست داره،کسی که..
شقایق:نانا خواهش میکنم بسه من فعلا به هیچ کس نمیخوام فکر بکنم
من:یعنی داری میگی به هیونم فکر نمیکنی؟شقایق یه کم چشمات و باز کن و  واقع بین باش با همش به فکر هیون بودن هیچ چیزی حل نمیشه و این وسط نه تنها به خودت بلکه به اطرافیانت هم آسیب میرسونی
شقایق:به اطرافیانم؟
من:بله به کیو جونگ
شقایق:من دیگه میخوام برم حال و حوصله ی این بحثم ندارم،حدس میزدم که من و به خاطر یه همچین چیزی بخوای
شقایق وقتی این و گفت بلند شد کیفش و گزاشت رو شونش و رفت بیرون منم سریع دنبالش رفتم میخواست از خیابون رد بشه که دستش و گرفتم
من:شقایق روش فکر کن هم به کیو هم به حرفای من و خودت و از یه عشق یه طرفه و الکی بیرون بکش چون نابودت میکنه و به آدمای دیگه ای فکر کن فرصت های زیادی جلوی پات هست و تو فقط و فقط با فکر کردن به مردی که تو و نمیخواد داری خرابش میکنی
شقایق:نـــآنآ
من:قول میدی؟
شقایق:باشه رو حرفات فکر میکنم،فقط و فقط رو حرفات در رابطه با فراموش کردن هیون نه در رابطه با وارد کردن کیو به زندگیم،من دلم نمیخواد کسیو امیدوارش کنم و بعد نتونم از پس رابطه ی احساسیش بر بیام،کیو خوبه و من این و پنهونش نمیکنم اما میترسم،ولی قول میدم رو حرفات فکر کنم
من:میتونی بری
شقایق:بای
شقایق رفت و من همونجا دست چپم و کشیدم رو پیشونیم یه کم ماسازشش دادم
بالاخره این قسمتش حل شد آخیــــــــــــــــش،شقایق میتونه کیو رو دوست داشته باشه هه دیوونه میترسه خب ما این ترسش و برطرف میکنیم
مین هو:بنگاه عشق باز کردی؟؟؟؟؟؟؟
با شنیدن صدای مین هو و فکر اینکه باز بند بلند فکر کردم سر جام میخکوب شدم و درجا برگشتم طرفش
من:شنیدی؟
مین هو:وقتی بلند بلند فکر میکنی انتظار داری نشنوم؟هر کی رد شد فکر کرد دیوونه ای
من:ببینم تو اصلا اینجا چیکار میکنی؟چرا هر جا من هستم تو هم هستی؟تو کار و زندگی نداری؟
وقتی داشتم همینطور پشت سر هم حرف میزدم اصلا متوجه نشدم که مین هو من و برد سمت و ماشین و حالا توی ماشین نشستم
من:من چه جو..ری؟
مین هو:وقتی خیلی حرف میزنی و حواست به هیچ جا نیست اینجوری میشه،یکی میتونه برت داره ببرتت
با این حرفش یه مشت زدم تو بازوش و گفتم:یــــــــــا مین هو شی
مین هو:اوووووف،دستت بشکنـ ،به این نتیجه رسیدم واقعا مشکل داری
من:خودت مشکل داری نه مــــــن
اون موقع با مین هو رفتیم یه رستوران غذا خوردیم
وقتی از رستوران اومدیم بیرون
من:فکر کنم دیگه بهتره خداحافظی کنیم
مین هو:برای چی؟
من:خب چون شبه و دیروقته
مین هو:ولی من دوست دارم یه جایی برم
من:کجا؟
مین هو:بشین تو ماشین تا بفهمی
[/font][/font][/font]




موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  با مصرف این روغن با بوی بد بدن خود خداحافظی کنید-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,110 07-16-2014, 07:08 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  راه حلی جدید برای پیشگیری از "آلزایمر"-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,077 07-16-2014, 06:59 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  آلودگی بیش از حد یخهای فست فودها-انجمن koreafan "MaryaM" 0 951 07-16-2014, 06:48 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  تولد دختری بدون بینی..-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,372 07-16-2014, 06:45 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  کشف شباهت ژنتیکی بین دوستان صمیمی-انجمن koreafan "MaryaM" 0 947 07-16-2014, 06:44 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  واکنش روناک یونسی به کشتار کودکان در غزه/ عکس-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,076 07-15-2014, 11:26 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  خوابگاه دانشجویی رضا عطاران در ۲۳ سال پیش-انجمن koreafan "MaryaM" 0 1,159 07-15-2014, 11:12 PM
آخرین ارسال: "MaryaM"
  سن مغز شما-انجمن koreafan Gi N Dil 0 838 07-15-2014, 06:24 PM
آخرین ارسال: Gi N Dil
  تست شادی-انجمن koreafan Gi N Dil 0 708 07-15-2014, 06:04 PM
آخرین ارسال: Gi N Dil
  اتومبیلی متفاوت از خانواده پژو که تابحال ندیده اید!-انجمن koreafan ~Kit Kat~ 0 1,034 07-15-2014, 02:46 PM
آخرین ارسال: ~Kit Kat~

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان