آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



درباره ی حضرت محمد(ص)
زمان کنونی: 04-10-2020، 06:42 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: !MARIA!
آخرین ارسال: توتن
پاسخ 5
بازدید 877

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
حضرت ص محمد ی درباره

درباره ی حضرت محمد(ص)
#1
مروری بر سیره حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم فصل اوّل : در نسب شريف حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم
هـُوَ اَبـُوالقـاسـِمِ مُحَمَّد ـ صَلَّى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ و سلّم ـ ابن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عـَبـْدمَناف بن قُصَىّ بن كِلاب بن مُرَّة بن كَعْب بن لُؤ ىّ بن غالب بن فِهْر بن مالِك بن النَّضْر بن كِنانَة بن خُزَيْمَة بن مُدْرِكَة بن اَلْيَاْس ‍ بن مُضَر بن نزار بن مَعَد بن عَدْنان .روايت شده از حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود: ( اِذ ا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِكُوا (.لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذكر نكرديم) .
قبل از شروع به ذكر احوال اين جماعت نقل كنيم كلام علامه مجلسى را، فرموده : بدان كه اجـمـاع عـلمـاى امـامـيـّه مـنـعـقـد گـرديـده اسـت بـر آنـكـه پـدر و مـادر حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم عليه السّلام هـمـه مـسـلمـان بـوده انـد و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشركى قرار نگرفته است ، و شـبـهـه در نـسـب آن حـضـرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احاديث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر اين مضامين دلالت دارد.بـلكـه از احاديث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبيا و اوصيا و حاملان دين خـدا بـوده انـد و فـرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرت اند اوصياى حضرت ابراهيم عليه السّلام بوده اند و هميشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعميرات با ايشان بوده است و مـرجـع عـامـّه خـلق بـوده اند و ملّت ابراهيم عليه السّلام در ميان ايشان بوده است و ايشان حافظان آن شريعت بوده اند و به يكديگر وصيّت مى كردند و آثار انبيا را به يكديگر مـى سـپـردنـد تا به عبدالمطلب رسيد، و عبدالمطلب ، ابوطالب را وصى خود گردانيد و ابـوطـالب كـتـب و آثـار انبياء عليهم السّلام و وَدايع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمود.
فصل دوم : در ولادت با سعادت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم
بـدان كه مشهور بين علماى اماميّه آن است كه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الاوّل بـوده و عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه نـقل اجماع بر آن فرموده و اكثر علماء سنّت در دوازدهـم مـاه مـذكـور ذكـر نموده اند. و شيخ كلينى و بعضی افـاضـل عـلمـاى شيعه نيز اختيار اين قول فرموده اند. و شيخ ما علامه نورى ـ طابَ ثراه ـ رسـاله اى در ايـن بـاب نوشته موسوم به (ميزان السّماء در تعيين مولد خاتم الانبياء) طالبين به آنجا رجوع نمايند.
و نـيـز مـشهور آن است كه ولادت آن حضرت نزديك طلوع صبح جمعه آن روز بوده در سالى كـه اصـحـاب فـيـل ، فـيـل آوردنـد بـراى خـراب كـردن كـعـبـه مـعـظـّمـه و بـه حـجـاره سِجّيل مُعَذّب شدند و ولادت شريف به مكّه شد در خانه خود آن حضرت . پس آن حضرت آن خـانـه را بـه عـقـيـل بـن ابـى طـالب بـخـشـيـد و اولاد عـقـيـل آن را فـروخـتـنـد بـه مـحـمـّد بـن يـوسـف ـ بـرادر حـَجـّاج ـ و او آن را داخل خانه خود كرد و چون زمان هارون شد (خَيْزُران) ـ مادر او ـ آن خانه را بيرون كرد از خـانـه محمّد بن يوسف و مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند و در سَنَه ششصد و پنجاه و نُه مـَلِك مـُظـَفَّر والى يـمـن در عـمـارت آن مـسـجـد سـعـى جـمـيـل فـرمود و الحال در همان حالت باقى است و مردم به زيارت آنجا مى روند. و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسيار به ظهور رسيده .
از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت شـده است كه ابليس به هفت آسمان بالا مى رفت و گوش مى داد و اخبار سماويه را مى شنيد پس چون حضرت عيسى ـ على نبينا و آله و عليه السّـلام ـ مـتـولد شـد او را از سـه آسـمـان مـنع كردند و تا چهار آسمان بالا مى رفت و چون حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مـتولد شد او را از همه آسمانها منع كردند و شياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس ‍ قريش گفتند: مى بايد وقت گـذشـتـن دنـيـا و آمـدن قـيـامـت بـاشـد كـه مـا مـى شـنـيـديـم كـه اهـل كـتـاب ذكـر مـى كـردنـد، پـس عـَمـْروبـن اُمـيـّه كـه دانـاتـريـن اهل جاهليّت بود گفت : نظر كنيد اگر ستاره هاى معروف كه به آنها هدايت مى يابند مردم و به آنها مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را، اگر يكى از آنها بيفتد، بدانيد وقت آن اسـت كـه جـمـيـع خـلايـق هـلاك شـونـد و اگـر آنـهـا بـه حـال خـودند و ستاره هاى ديگر ظاهر مى شود، پس ‍ امر غريب مى بايد حادث شود. و صبح آن روز كـه آن حـضـرت مـتـولّد شـد هـر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بود و ايـوان كـسـرى يـعـنـى پـادشـاه عجم بلرزيد و چهارده كنگره آن افتاد و درياچه ساوه ـ كه سالها آن را مى پرستيدند ـ فرو رفت و خشك شد و وادى سماوه ـ كه سالها بود كسى آب در آن نـديـده بـود ـ آب در آن جـارى شـد و آتـشـكـده فـارس ـ كـه هـزار سال خاموش نشده بود ـ در آن شب خاموش ‍ شد و داناترين علماى مجوس در آن شب در خواب ديـد كـه شـتـر صـعـبـى چـنـد اسـبـان عـربـى را مـى كـشـنـد و از دجـله گـذشـتـنـد و داخل بلاد ايشان شدند و طاق كسرى از ميانش شكست و دو حصّه شد و آب دجله شكافته شد و در قـصـر او جـارى گـرديـد و نـورى در آن شـب از طـرف حـجـاز ظـاهر شد و در عالم منتشر گـرديـد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد و تخت هر پادشاهى در آن صبح سرنگون شده بـود و جـمـيـع پـادشـاهـان در آن روز لال بـودنـد و سـخن نمى توانستند گفت و علم كاهنان بـرطرف شد و سِحْر ساحران باطل شد و هر كاهنى كه بود ميان او و همزادى كه داشت كه خـبـرهـا بـه او مـى گـفـت جـدائى افـتـاد و قـريـش در مـيـان عـرب بزرگ شدند و ايشان را (آل اللّه ) گفتند؛ زيرا كه ايشان در خانه خدا بودند و آمنه عليهاالسّلام مادر آن حضرت گـفـت : واللّه كـه چـون پـسـرم بـر زمـين رسيد دستها را بر زمين گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس ، از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كـرد و بـه سـبـب آن نـور، قـصـرهـاى شام را ديدم و در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قـائلى مى گفت كه زائيدى بهترين مردم را، پس او را (محمّد) نام كن و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت :حـمـد مـى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گـهـواره بـر هـمه اطفال سيادت و بزرگى دارد. پس او را تعويذ نمود به اركان كعبه و شعرى چند در فضايل آن حضرت فرمود.
در آن وقـت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تـرا از جـا بـر آورده اسـت اى سـيـّد مـا؟ گـفـت : واى بـر شـمـا! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر مى يابم و مى بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقـع شـده بـاشـد كـه تـا عـيـسـى بـه آسـمـان رفـتـه اسـت مـثـل آن واقـع نشده است ، پس برويد و بگرديد و تفحّص كنيد كه چه امر غريب حادث شده اسـت ؛ پـس مـتـفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم . آن ملعون گفت كـه اِسْتعلام اين امر كار من است . پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حـرم رسـيـد، ديـد كـه مـلائكـه اطـراف حـرم را فـرو گـرفـتـه انـد، چـون خـواسـت كـه داخـل شـود مـلائكـه بانگ بر او زدند برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حـِرى داخـل شـد، جـبـرئيـل گـفـت : بـرگـرد اى مـلعـون ! گـفـت : اى جـبـرئيـل ، يـك حـرف از تـو سـؤال مـى كـنـم ، بـگـو امـشـب چـه واقـع شـده اسـت در زمين ؟ جبرئيل گفت : محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده اسـت ، پـرسيد كه آيا مرا در او بهره اى هست ؟ گفت : نه ، پرسيد كه آيا در امّت او بهره دارم ؟ گفت : بلى ، ابليس ‍ گفت : راضى شدم .
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت شده است كه چون آن حضرت متولّد شد بتها كه بـر كـعـبـه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد كه (جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا)و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمين ها بود تسبيح خدا گفتند و شيطان گريخت و مى گفت : بهترين امّتها و بهترين خلائق و گرامى ترين بندگان و بزرگترين عالميان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است .

 


 
نویسنده :!MARIA!   آفلاین
#2
شيخ احمد بن ابى طالب طبرسى در كتاب (احتجاج ) روايت كرده است از امام موسى بن جـعـفـر عليه السّلام كه چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از شكم مادر بر زمـيـن آمـد دسـت چـپ را بر زمين گذاشت و دست راست را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى خـود را بـه تـوحـيـد بـه حـركـت آورد و از دهـان مـبـاركـش نـورى سـاطـع شـد كـه اهـل مـكـه قـصـر هـاى بـُصْرى و اطراف آن را كه از شام است ديدند و قصرهاى سرخ يمن و نـواحـى آن را و قـصـرهـاى سـفـيـد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند و در شب ولادت آن حـضـرت دنـيا روشن شد تا آنكه جنّ و انس و شياطين ترسيدند و گفتند در زمين امر غريبى حادث شده است و ملائكه را ديدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تـقـديـس خـدا مـى كـردنـد و ستاره ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه عـلامـات ولادت آن حـضـرت بود و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كـه مشاهده كرد؛ زيرا كه او را جائى بود در آسمان سوّم كه او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه ، چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند، ايشان را به تير شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . فصل سوّم : در شرح احوال آن حضرت در ايّام رضاع و طفوليّت
در حـديـث مـعـتـبـر از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه چـون حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مـتـولّد شد چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شـيـرى بـه هـم نـرسيد كه تناول نمايد، پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود مى انـداخـت و حـق تـعـالى در آن شـيـرى فـرسـتـاد و چـنـد روز از آن شـيـر تـنـاول نـمـود تا آنكه ابوطالب (حليمه سعديّه) را به هم رسانيد و حضرت را به او تسليم كرد.
در حديث ديگر فرموده كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام دختر حمزه را عرضه كرد بر حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كـه آن حـضـرت او را بـه عقد خود در آورد حـضـرت فـرمـود: مـگـر نـمـى دانـى كه او دختر برادر رضاعى من است ؟ زيرا كه حضرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عـمّ او حـمـزه از يـك زن شـيـر خـورده بودند.
و ابـن شـهـر آشـوب روايت كرده است كه اوّل مرتبه ( ثُوَيْبَه ) آزاد كرده ابـولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او (حليمه سعديّه ) آن حضرت را شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و چون نُه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابوطالب به جانب شام رفـت و بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه در آن وقـت دوازده سـال از عـمر آن حضرت گذشته بود و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود.
در نـهـج البـلاغـه از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه حـق تـعـالى مـقـرون گـردانـيـد بـا حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق وا مى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طـفـلى كـه از پـى مادر خود برود، و هر روز براى من عَلَمى بلند مى كرد از اخلاق خود، و امـر مـى كرد مرا كه پيروى او نمايم و هر سال مدّتى در كوه حِراء مجاورت مى نمود كه من او را مـى ديـدم و ديگرى او را نمى ديد و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حـال كـسـى بـه او ايـمـان نـيـاورد و مـى ديديم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوّت را.
ابن شهر آشوب و قطب راوندى و ديگران روايت كرده اند از حليمه بنت أبى ذؤيب كه نام او عـبداللّه بن الحارث بود از قبيله مُضَر و حليمه زوجه حارث بن عبدالعُزّى بود، حليمه گـفت كه در سال ولادت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خشكسالى و قحط در بلاد مـا بـه هـم رسـيـد و بـا جـمـعـى از زنـان بـنـى سـعـد بـن بـكـر بـه سـوى مـكـّه آمديم كه اطفال از اهل مكّه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه ، و شتر ماده اى هـمـراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان او جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پـسـتـان مـن آن قدر شير نمى يافت كه قناعت به آن تواند كرد و شبها از گرسنگى ديده اش آشناى خواب نمى شد و چون به مكّه رسيديم هيچ يك از زنان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را نـگـرفـتند؛ براى آنكه آن حضرت يتيم بود و اميد و احسان از پدران مى باشد، پس ناگاه من مردى را با عظمت يافتم كه ندا همى كرد و فرمود: اى گروه مرضعات ! هيچ كس هست از شما كه طفلى نيافته باشد؟ پرسيدم كه اين مرد كيست ؟ گفتند: عبدالمطّلب بن هاشم سيّد مكّه است ، پس من پيش تاختم و گفتم : آن منم . فرمود: تو كيستى ؟ گفتم : زنى از بنى سعدم و حليمه نام دارم ، عبدالمطّلب تبسّم كرد و فرمود: (بَخِّ بَخِّ خِصْلَتان جَيِّدَتانِ سَعْدٌ وَ حِلْمٌ فيهِما عِزُّ الدَّهْرِ وَ عِزُّ الاَْبَدِ)؛بَهْبَهْ دو خصلت نيكوست سعادت و حلم كه در آنها است عزت دهر و عزّ ابدى .
آنـگـاه فـرمـود: اى حليمه ، نزد من كودكى است يتيم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نـام دارد و زنـان بـنـى سـعـد او را نپذيرفتند و گفتند او يتيم است و تمتّع از يتيم متصوّر نـمـى شـود و تـو بـديـن كـار چـونـى ؟ چـون مـن طـفـل ديـگـر نـيـافته بودم آن حضرت را قـبـول نـمودم ؛ پس با آن جناب به خانه آمنه شدم چون نگاهم به آن حضرت افتاد شيفته جـمـال مباركش شدم ؛ پس آن دُرّ يتيم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوى من افكند نورى از ديده هاى او ساطع شد و آن قرّة العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت و از بركت آن حـضـرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود و چون به نزد شوهر خـود بـردم آن حـضـرت را شـيـر از پـسـتـان شـتـر مـا جـارى شـد. آن قـدر كـه مـا را و اطفال ما را كافى بود؛ پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت رو به ما آورد. و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كردم رو به كعبه آورد و به اعجاز آن حضرت آن درازگوش سه مرتبه سجده كرد و به سخن آمد و گفت : از بـيـمـارى خـود شـفـا يـافـتم و از ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيّد مرسلان و خاتم پـيـغـمـبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد و با آن ضعف كه داشت چنان رهوار شد كه هيچ يك از چهار پايان رفيقان ما به آن نمى توانستند رسيد و جميع رفقا از تـغـيـيـر احـوال مـا و چهارپايان ما تعجّب مى كردند و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زيـاده مى شد و گوسفندان و شتران قبيله از چراگاه گرسنه بر مى گشتند. و حيوانات ما سـيـر و پرشير مى آمدند. در اثناى راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نـور از جَبينش به سوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت :حق تعالى مـرا مـوكـّل گردانيده است به رعايت او، و گلّه آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فـصـيح گفتند: اى حليمه ! نمى دانى كه ، كه را تربيت مى نمائى ! او پاك ترين پاكان و پـاكـيـزه تـريـن پـاكـيزگان است . و به هر كوه و دشت كه گذشتم بر آن حضرت سلام كـردنـد؛ پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت . و هرگز در جامه هاى خود حَدَث نكرد (بلكه هيچ گاهى مدفوعى از آن جناب ديده نگشت چه آنكه در زمين فرو مى شد) و نگذاشت هرگز عورتش را كـه گـشـوده شـود و پـيـوسته جوانى را با او مى ديدم كه جامه هاى او را بر عورتش مى افكند و محافظت او مى نمود.
پـس پـنـج سـال و دو روز آن حـضـرت را تـربـيت كردم ؛ پس روزى با من گفت كه هر روز بـرادران مـن بـه كـجـا مى روند؟ گفتم : به چرانيدن گوسفندان مى روند. گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مى كنم . چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قلّه كوهى بردند و او را شست و شو كردند؛ پس فرزند من به سوى ما دويد و گفت : محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را دريابيد كه او را بردند و چون به نزد او آمدم ، ديدم كه نورى از او به سوى آسمان ساطع مى گردد؛ پس او را در برگرفتم و بوسيدم و گفتم : چـه شـد تـو را؟ گـفـت : اى مـادر، مـترس خدا با من است . و بوئى از او ساطع بود از مُشك نـيكوتر. و كاهنى روزى او را ديد و نعره زد و گفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را متفرّق سازد.
 از ابـن عـبـّاس روايـت اسـت كـه چـون چـاشـت بـراى اطـفـال طـعام مى آوردند آنها از يكديگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد و چون كـودكـان از خـواب بـيـدار مى شدند، ديده هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روى شسته و خوشبو از خواب بيدار مى شد.
 بـه سـنـد معتبر ديگر روايت كرده است ، كه روزى عبدالمطّلب نزديك كعبه نشسته بود، نـاگـاه مـنـادى نـدا كـرد كـه فـرزنـدى (مـحمّد) نام از (حليمه) ناپيدا شده است ؛ پس ‍ عبدالمطّلب در غضب شد و ندا كرد: اى بنى هاشم و اى بنى غالِب ! سوار شويد كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ناپيدا شده است و سوگند ياد كرد كه از اسب به زير نمى آيم تا محمّد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قرشى را بكشم و در دور كعبه مى گرديد: يعنى اى پروردگار من ، برگردان به سوى من شهسوار من محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را و نـعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان . پروردگارا، اگر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد.پس ندائى از هوا شنيد،كه حق تعالى محمّد را ضايع نخواهد كرد، پرسيد كه در كجا است ؟ ندا رسيد كه در فلان وادى است ، در زير درخت خار مغيلان ، چون به آن وادى رفتند، آن حـضـرت را ديـدنـد كـه بـه اعـجـاز خـود از درخـت خـار، رُطـَب آبـدار مـى چـيـنـد و تناول مى نمايد و دو جوان نزديك آن حضرت ايستاده اند چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند؛ پس ، از آن حضرت پرسيدند كه تو كيستى ؟ گـفت : منم فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب ؛ پس عبدالمطّلب آن حضرت را بر گردن خود سـوار كـرد و بـرگـردانـيـد و بـر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى حضرت آمنه نزد او جمع شده بودند چون آن حضرت را به خانه آورد خود به نزد آمنه رفت و به سوى زنان ديگر التفات ننمود.
بـالجـمـله ؛ چـون آن حـضرت را به نزد آمنه آوردند امّا يمن حبشيّه كه كنيزك عبداللّه بود و (بركه ) نام داشت و به ميراث به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده بود به حـضـانـت و نـگـاهـداشـت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را نديد كه از گرسنگى و تشنگى شكايت كند، هر بامداد شربتى از زمزم بنوشيدى و تا شامگاه هيچ طعام نطلبيدى و بسيار بود كه چاشتگاه براى او عرض طعام مى كردند و اقدام به خوردن نمى فرمود.


 

نویسنده :!MARIA!   آفلاین
#3
[font]فـــصـــل چـــهـــارم : مختصرى از اخلاق كريمه و اوصاف شريفه آن حضرت
همانا ذكر اخلاق و اوصاف شريفه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را نگارش دادن بـدان مـانـد كـه كـس آب دريـا را به پيمانه بپيمايد يا خواهد جرم آفتاب را از روزن خـانـه بـه كـوشـك خويش درآورد، لكن براى زينت كتاب واجب مى كند كه به مختصرى كه فراخور اين كتاب است اشاره كنيم .
[/font]
[font]آداب مجلس پيامبر
 آداب مجلس آن حضرت چنين بود كه در مجلسى نمى نشست و بر نمى خاست مگر با ياد خدا و در مـجـلس جـاى مـخـصـوص بـراى خـود قـرار نـمـى داد و نـهى مى فرمود از اين ، و چون داخل مجلس مى شد، در آخر مجلس كه خالى بود مى نشست و مردم را به اين ، امر مى فرمود و بـه هـر يـك از اهـل مجلس خود بهره اى از اكرام و التفات مى رسانيد و چنان معاشرت مى فرمود كه هر كس را گمان آن بود كه گرامى ترين خلق است نزد او و با هر كه مى نشست تـا او اراده بـرخـاسـتـن نـمى كرد بر نمى خاست و هر كه از او حاجتى مى طلبيد اگر مقدور بـود روا مـى كـرد والاّ به سخن نيكى و وعده جميلى او را راضى مى كرد و خُلق عميمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه كس نزد او در حقّ مساوى بود.
مجلس شريفش ، مجلس بردبارى و حيا و راستى و امانت بود و صداها در آن بلند نمى شد و بَدِ كسى در آن گفته نمى شد و بدى از آن مجلس مذكور نمى شد و اگر از كسى خطائى صـادر مـى شـد نـقـل مـى كردند و همه با يكديگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و يـكـديـگـر را به تقوى و پرهيزكارى وصيّت مى كردند و بايكديگر در مقام تواضع و شكستگى بودند. پيران را توقير مى كردند و بر خردسالان رحم مى كردند و غريبان را رعـايـت مى كردند و سيرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود كه پيوسته گشاده رو و نرم خـو بـود و كسى از همنشينى او متضرّر نمى شد و صدا بلند نمى كرد و فحش نمى گفت و عـيـب مـردم نمى كرد و بسيار مدح مردم نمى كرد و اگر چيزى واقع مى شد كه مرضىّ طبع مـسـتـقـيمش نبود تغافل مى فرمود و كسى از او نا اميد نبود و مجادله نمى كرد و بسيار سخن نـمـى گـفـت و قـطـع نـمـى فـرمـود سـخـن احـدى را مـگـر آنـكـه بـاطـل گـويـد. و چـيـزى كه فايده نداشت متعرّض آن نمى شد و كسى را مذمّت نمى كرد و احدى را سرزنش نمى فرمود و عيبها و لغزشهاى مردم را تفحص نمى نمود و بر سوء ادب غريبان و اعرابيان صبر مى فرمود حتّى اينكه صحابه ايشان را به مجلس مى آوردند كه ايشان سؤال كنند و خود مستفيد شوند.
در خبر است كه جوانى نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : تواند شد كه مـرا رخـصت فرمايى تا زنا كنم ، اصحاب بانگ بر وى زدند، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فـرمـود: نـزديـك مـن آى ، آن جـوان پـيش شد، فرمود: هيچ دوست مى دارى كه كس بـامـادر تو زنا كند يا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خويشان خود اين كار روا دارى ؟ عرض كرد: رضا ندهم . فرمود: همه بندگان خداى چنين باشند. آنگاه دست مبارك بر سينه او فرود آورد و گفت: (اَللّهُمَّ اغْفِرْ ذَنْبَهُ وَ طَهِّرْ قَلْبَهُ وَحصِّنْ فَرْجَهُ)
ديـگـر از آن پـس بـه جـانـب هـيـچ زن بـيـگـانـه ديـده نـشـد و از (سـيـره ابـن هـشـام ) نـقـل شـده كه گفته در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لشكر اسلام به جـبـل طـىّ آمـدنـد و فـتـح كردند و اُسَرائى از آنجا به مدينه آوردند كه در ميانه آنها دختر حـاتـم طـائى بـود. چـون پـيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنها را ديد دختر حاتم خـدمـتـش عـرض كـرد: يـا رسول اللّه ، هَلَكَ الْوالد وَ غابَ الْوافِد؛ يعنى پدرم حاتم مرده و برادرم عدىّ بن حاتم به شام فرار كرده بر ما منّت گذار و ببخش ما را خدا بر تو منّت گـذارد. و رُوز اوّل و دوم حـضـرت جـوابـى بـه او نـفـرمود، روز سوّم كه ايشان را ملاقات فـرمـود امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه آن زن اشـاره فـرمـود كـه دوبـاره عـرض حـال كـن ، آن زن سـخـن گـذشـتـه را اعـاده كـرد، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فـرمـود: مـتـرصـّد هـسـتـم قـافـله با امانتى پيدا شود ترا به ولايتت بفرستم و از او عفو فرمود. اينگونه بود سيرت آن حضرت با كفّار.
[/font]
[font]بخشنامه پيامبر براى سپاهيان
ارباب سِيَر در سيرت آن حضرت نوشته اند كه چون لشكرى را مأمور مى نمود قائدان سـپـاه را بـا لشـكـريان طلب فرموده بدينگونه وصيّت و موعظه مى فرمود ايشان را مى فرمود: برويد به نام خداى تعالى و استقامت جوئيد به خداى و جهاد كنيد براى خداى بر ملّت رسول خداى .
هـان اى مـردم ! مـكـر نـكـنـيـد و از غـنـايـم سـرقـت روا مـداريـد و كـفـّار را بـعـد از قـتـل چـشـم و گـوش و ديـگـر اعـضـا قـطـع نـفـرمـائيـد و پـيـران و اطـفـال و زنـان را نـكـشـيـد و رهـبـانـان را كـه در غـارهـا و بـيـغـوله هـا جـاى دارنـد بـه قـتـل نرسانيد و درختان را از بيخ نزنيد جز آنكه مضطر باشيد و نخلستان را مسوزانيد و بـه آب غرق كنيد و درختان ميوه دار را بر نياوريد و حرث و زرع را مسوزانيد باشد كه هم بـدان مـحـتـاج شـويـد و جـانوران حلال گوشت را نابود نكنيد جز اينكه از بهر قوت لازم افتد و هرگز آب مشركان را با زهر آلوده مسازيد و حيلت مياريد.
هرگز آن حضرت با دشمن جز اين معاملت نكرد و شبيخون بر دشمن نزد و از هر جهادى ، جهاد با نفس را بزرگتر مى دانست ؛ چنانكه روايت شده كه وقتى لشكر آن حضرت از جهاد با كفّار آمده بودند، حضرت فرمود: مرحبا جماعتى كه به جا آوردند جهاد كوچكتر را و بر ايـشـان اسـت جهاد بزرگتر. عرض كردند: جهاد بزرگتر كدام است ؟ فرمود: جهاد با نفس امّاره و در روايت معتبره منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه چرا موى محاسن شما زود سفيد شده ؟
فـرمـود كـه مـرا پـيـر كـرد سـوره هـود و واقـعـه و مـُرسـَلات و عَمَّ يَتَسآئلونَ كه در آنها احوال قيامت و عذاب امّتهاى گذشته مذكور است .
 روايـت شـده كـه چـون حـضـرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت نگذاشت درهـم و دينارى و نه غلام و كنيزى و نه گوسفند و شترى به غير از شتر سوارى خود. و چون به رحمت الهى واصل شد زرهش در گرو بود نزد يهودى از يهودان مدينه براى بيست صاع جو كه براى نفقه عيال خود از او به قرض گرفته بود.
 حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـّلام فـرمـود : كـه مـلكـى بـه نـزد رسـول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : پروردگارت ترا سلام مى رساند و مـى فـرمـايد كه اگر مى خواهى صحراى مكّه را همه از بهر تو طلا مى كنم . پس حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! مى خواهم يك روز سير باشم و ترا حـمـد كـنـم و يـك روز گـرسـنـه بـاشـم و از تـو سـؤال كـنـم و فـرمـود كـه آن حـضـرت سـه روز از نـان گـنـدم سـيـر نـشد تا به رحمت الهى واصل شد.
از حـضـرت امـيـرالمـؤمـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه فـرمـود: بـا رسـول خـدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بـوديم در كندن خندق ، ناگاه حضرت فاطمه عـليـهـاالسـّلام آمـد و پـاره نـانـى بـراى آن حـضرت آورد و حضرت فرمود: كه اين چيست ؟ فـاطـمـه عـليـهـاالسّلام عرض كرد: قرص نانى براى حسن و حسين (عليهماالسّلام ) پخته بـودم و ايـن پـاره را بـراى شـمـا آوردم . حـضـرت فـرمـود كـه : سـه روز اسـت كـه طـعام داخـل جـوف پـدر تـو نـشـده اسـت و اين اوّل طعامى است كه مى خورم.  ابن عـبّاس گفته كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر روى خاك مى نشست و بر روى خاك طعام تناول مى نمود و گوسفند را به دست خود مى بست و اگر غلامى آن حضرت را بـراى نـان جـو مـى طـلبـيـد بـه خـانه خود، اجابت او مى فرمود. و از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت شـده كـه حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هر روز سيصد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن مى گفت :(اَلْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ كَثيرا عَلى كُلِّ حالٍ)و از مـجـلسـى بـر نـمـى خـاسـت هـر چـنـد كم مى نشست تا بيست و پنج مرتبه استغفار مى كرد. و روزى هـفـتـاد مـرتـبـه (اَسـْتـَغـْفـِرُ اللّه ) و هـفـتاد مرتبه (اَتُوبُ اِلَى اللّهِ) مى گفت .
 روايـت شده كه شب جمعه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد قُبا اراده افـطـار نـمـود و فـرمـود: كـه آيـا آشاميدنى هست كه به آن افطار نمايم ، اوس بن خولى انصارى كاسه شيرى آورد كه عسل در آن ريخته بود، چون حضرت بر دهان گذاشت و طعم آن را يـافـت از دهان برداشت و فرمود كه اين دو آشاميدنى است كه از يكى به ديگرى اكتفا مـى تـوان نـمـود مـن نـمـى خـورم هـر دو را و حـرام نـمـى كـنـم بر مردم خوردن آن را و ليكن فـروتـنـى مـى كـنـم بـراى خدا و هر كه فروتنى كند براى حق تعالى خدا او را بلند مى گرداند و هر كه تكبر كند خدا او را پست مى گرداند و هر كه در معيشت خود ميانه رو باشد خـدا او را روزى مـى دهـد و هـر كـه اسـراف كـند خدا او را محروم مى گرداند و هر كه مرگ را بسيار ياد كند خدا او را دوست مى دارد.
 بـه سـنـد صـحـيـح از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه حـضـرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در اوّل بـعثت مدّتى آن قدر روزه پياپى گرفت كه گفتند ديگر ترك نخواهد كرد پس مدتى تـرك روزه كـرد كـه گـفـتند نخواهد گرفت ، مدّتى يك در ميان روزه مى گرفت به طريق حضرت داود عليه السّلام ، پس آن را ترك كرد و در هر ماه ايام البيض آن را روزه مى داشت ، پـس آن را تـرك فـرمـود و سـنـّتـش بـر آن قـرار گـرفـت كـه در هـر مـاه پـنـجـشـنـبـه اوّل مـاه و پـنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه اوّل از دهه ميان ماه را روزه مى داشت و بر اين طريق بـود تا به جوار رحمت ايزدى پيوست و ماه شعبان را تمام روزه مى داشت .
[/font]

نویسنده :!MARIA!   آفلاین
#4
[size=x-large][font]ابن شهر آشوب رحمه اللّه گفته است كه بعضى از آداب شريفه و اخلاق كريمه حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه از اخبار متفرّقه ظاهر مى شود آن است كه آن حضرت از همه كس حكيم تر و داناتر و بردبارتر و شجاع تر و عادل تر و مهربان تر بود و هـرگـز دسـتـش بـه دسـت زنـى نـرسـيـد كـه بـر او حلال نباشد و سخى ترين مردم بود هرگز دينار و درهمى نزد او نماند و اگر از عطايش چـيـزى زيـاد مـى آمد و شب مى رسيد قرار نمى گرفت تا آن را به مصرفش مى رسانيد و زيـاده از قـوت سـال خود هرگز نگاه نمى داشت و باقى را در راه خدا مى داد و پست ترين طـعـامـها را نگاه مى داشت مانند جو و خرما و هرچه مى طلبيدند عطا مى فرمود و بر زمين مى نـشست و بر زمين طعام مى خورد و بر زمين مى خوابيد و نَعلَيْن و جامه خود را پينه مى كرد و دَرِ خـانـه را خـود مـى گـشـود و گوسفند را خود مى دوشيد و پاى شتر را خود مى بست و چون خادم از گردانيدن آسيا مانده مى شد مَدَد او مى كرد و آب وضو را به دست خود حاضر مـى كرد در شب و پيوسته سرش در زير بود و در حضور مردم تكيه نمى نمود و خدمتهاى اهل خود را مى كرد و بعد از طعام انگشتان خود را مى ليسيد و هرگز آروغ نزد و آزاد و بنده كـه آن حـضـرت را بـه ضـيـافـت مـى طـلبـيـدنـد اجـابـت مـى نمود اگر چه از براى پاچه گـوسـفـنـدى بـود. و هديه را قبول مى نمود اگر چه يك جرعه شير بود و تصدّق را نمى خـورد و نـظـر بر روى مردم بسيار نمى كرد و هرگز از براى دنيا به خشم نمى آمد و از بـراى خـدا غـضـب مى كرد و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست و هر چه حاضر مى كـردنـد تـنـاول مى نمود و هيچ چيز را رد نمى فرمود و بُرد يمنى مى پوشيد و جُبّه پشم مـى پوشيد و جامه هاى سطبر از پنبه و كتان مى پوشيد و اكثر جامه هاى آن حضرت سفيد بـود و عـمـامه به سر مى بست و ابتداى پوشيدن جامه را از جانب راست مى فرمود و جامه فـاخـرى داشـت كـه مـخـصوص روز جمعه بود و چون جامه نو مى پوشيد جامه كهنه را به مـسـكـينى مى بخشيد و عبائى داشت كه به هر جائى كه مى رفت دو تا مى كرد و به زير خود مى افكند و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد و خربزه را دوست مى داشت و از بوهاى بد كراهت داشت و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد و گاه بنده خود را و گاه ديگرى را در عقب خود رديف مى كرد و بر هر چه ميسّر مى شد سوار مى شد گاه اسب و گاه استر و گاه دراز گوش .فرموده كه آن حضرت با فقراء و مساكين مى نشست و با ايشان طعام مى خورد و صاحبان عـلم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامى مى داشت و شريف هر قوم را تأليف قلب مى فرمود و خـويـشـان خـود را احسان مى كرد بى آنكه ايشان را بر ديگران اختياركند مگر به چيزى چـنـد كـه خـدا بـه آن امـر كـرده اسـت و ادب هر كس را رعايت مى كرد و هر كه عذر مى طلبيد قـبـول عـذر او مـى نـمـود و تـبـسـم بـسـيـار مـى كـرد در غـيـر وقـت نـزول قـرآن و مـوعـظه و هرگز صداى خنده اش بلند نمى شد. و در خورش و پوشش بر بـنـدگـان خـود زيـادتى نمى كرد و هرگز كسى را دشنام نداد و هرگز زنان و خدمتكاران خـود را نـفـريـن نـكـرد و دشـنام نداد و هر آزاد و غلام و كنيز كه براى حاجتى مى آمد بر مى خـاسـت و بـا او مـى رفـت . و درشـتـخـو نبود و در خصومت صدا بلند نمى كرد و بد را به نـيـكـى جـزا مى داد و به هر كه مى رسيد ابتدا به سلام مى كرد و ابتدا به مصافحه مى نـمـود و در هـر مـجـلسـى كه مى نشست ياد خدا مى كرد و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بـود و هركه نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت و گاهى رداى مبارك خود را براى او پهن مى كرد و او را ايثار مى نمود به بالش خود. و رضا و غضب ، او را از گفتن حقّ مان

نویسنده :!MARIA!   آفلاین
#5
[font]ابن شهر آشوب رحمه اللّه گفته است كه بعضى از آداب شريفه و اخلاق كريمه حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه از اخبار متفرّقه ظاهر مى شود آن است كه آن حضرت از همه كس حكيم تر و داناتر و بردبارتر و شجاع تر و عادل تر و مهربان تر بود و هـرگـز دسـتـش بـه دسـت زنـى نـرسـيـد كـه بـر او حلال نباشد و سخى ترين مردم بود هرگز دينار و درهمى نزد او نماند و اگر از عطايش چـيـزى زيـاد مـى آمد و شب مى رسيد قرار نمى گرفت تا آن را به مصرفش مى رسانيد و زيـاده از قـوت سـال خود هرگز نگاه نمى داشت و باقى را در راه خدا مى داد و پست ترين طـعـامـها را نگاه مى داشت مانند جو و خرما و هرچه مى طلبيدند عطا مى فرمود و بر زمين مى نـشست و بر زمين طعام مى خورد و بر زمين مى خوابيد و نَعلَيْن و جامه خود را پينه مى كرد و دَرِ خـانـه را خـود مـى گـشـود و گوسفند را خود مى دوشيد و پاى شتر را خود مى بست و چون خادم از گردانيدن آسيا مانده مى شد مَدَد او مى كرد و آب وضو را به دست خود حاضر مـى كرد در شب و پيوسته سرش در زير بود و در حضور مردم تكيه نمى نمود و خدمتهاى اهل خود را مى كرد و بعد از طعام انگشتان خود را مى ليسيد و هرگز آروغ نزد و آزاد و بنده كـه آن حـضـرت را بـه ضـيـافـت مـى طـلبـيـدنـد اجـابـت مـى نمود اگر چه از براى پاچه گـوسـفـنـدى بـود. و هديه را قبول مى نمود اگر چه يك جرعه شير بود و تصدّق را نمى خـورد و نـظـر بر روى مردم بسيار نمى كرد و هرگز از براى دنيا به خشم نمى آمد و از بـراى خـدا غـضـب مى كرد و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست و هر چه حاضر مى كـردنـد تـنـاول مى نمود و هيچ چيز را رد نمى فرمود و بُرد يمنى مى پوشيد و جُبّه پشم مـى پوشيد و جامه هاى سطبر از پنبه و كتان مى پوشيد و اكثر جامه هاى آن حضرت سفيد بـود و عـمـامه به سر مى بست و ابتداى پوشيدن جامه را از جانب راست مى فرمود و جامه فـاخـرى داشـت كـه مـخـصوص روز جمعه بود و چون جامه نو مى پوشيد جامه كهنه را به مـسـكـينى مى بخشيد و عبائى داشت كه به هر جائى كه مى رفت دو تا مى كرد و به زير خود مى افكند و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد و خربزه را دوست مى داشت و از بوهاى بد كراهت داشت و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد و گاه بنده خود را و گاه ديگرى را در عقب خود رديف مى كرد و بر هر چه ميسّر مى شد سوار مى شد گاه اسب و گاه استر و گاه دراز گوش .فرموده كه آن حضرت با فقراء و مساكين مى نشست و با ايشان طعام مى خورد و صاحبان عـلم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامى مى داشت و شريف هر قوم را تأليف قلب مى فرمود و خـويـشـان خـود را احسان مى كرد بى آنكه ايشان را بر ديگران اختياركند مگر به چيزى چـنـد كـه خـدا بـه آن امـر كـرده اسـت و ادب هر كس را رعايت مى كرد و هر كه عذر مى طلبيد قـبـول عـذر او مـى نـمـود و تـبـسـم بـسـيـار مـى كـرد در غـيـر وقـت نـزول قـرآن و مـوعـظه و هرگز صداى خنده اش بلند نمى شد. و در خورش و پوشش بر بـنـدگـان خـود زيـادتى نمى كرد و هرگز كسى را دشنام نداد و هرگز زنان و خدمتكاران خـود را نـفـريـن نـكـرد و دشـنام نداد و هر آزاد و غلام و كنيز كه براى حاجتى مى آمد بر مى خـاسـت و بـا او مـى رفـت . و درشـتـخـو نبود و در خصومت صدا بلند نمى كرد و بد را به نـيـكـى جـزا مى داد و به هر كه مى رسيد ابتدا به سلام مى كرد و ابتدا به مصافحه مى نـمـود و در هـر مـجـلسـى كه مى نشست ياد خدا مى كرد و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بـود و هركه نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت و گاهى رداى مبارك خود را براى او پهن مى كرد و او را ايثار مى نمود به بالش خود. و رضا و غضب ، او را از گفتن حقّ مانع نمى شـد و خـيـار را گـاه با رُطَب و گاه با نمك تناول مى فرمود. و از ميوه هاى تر خربزه و انگور را دوست تر مى داشت و اكثر خوراك آن حضرت آب و خرما يا شير و خرما بود. گوشت و ثـريـد و كـدو را بسيار دوست مى داشت و شكار نمى كرد. امّا گوشت شكار را مى خورد و پـنـيـر و روغـن مـى خـورد و از گـوسـفـند دست و كتف را و از شوربا كدو را و از نانخورش سركه را و از خرما عَجْوَه را و از سبزيها كاسنى و باذروج كه ريحان كوهى است دوست مى داشت و سبزى نرم را.
شيخ طبرسى گفته است كه تواضع و فروتنى آن حضرت به مرتبه اى بود كه در جنگ خـيبر و بنى قُريظه و بنى النَّضير بر دراز گوشى سوار شده بود كه لجامش و جلش از ليـف خـرمـا بود و بر اطفال و زنان سلام مى كرد. روزى شخصى با آن حـضـرت سـخـن مـى گـفـت و مى لرزيد، فرمود كه چرا از من مى ترسى ، من پادشاه نيستم .
 از انـس بـن مـالك روايـت اسـت كـه گـفـت : مـن ده سـال خـدمـت كـردم رسـول خـدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را، پس اُفّ به من نگفت هرگز و نفرمود كارى را كه كرده بودم چرا كردى و كارى را كه نكرده بودم چرا نكردى و گفت كه از براى آن حضرت شربتى بود كه افطار مى كرد بر آن و شربتى بود براى سحرش و بـسـا بـود كـه بـراى افـطـار و سـحـر آن حضرت يك شربت بيش نبود وَ بَسا بود آن شـربـت شـيـرى بـود و بـسـا بـود كه شربت آن حضرت نانى بود كه در آب آميخته شده بـود، پـس شـبـى شـربـت آن جـنـاب را مـهـيـّا كـردم آن بزرگوار دير كرد گمان كردم كه بعضى از صحابه آن حضرت را دعوت كرده ، پس من شربت آن حضرت را خوردم ، پس يك سـاعـت بـعـد از عـشـاء آن حـضـرت تـشـريف آورد، از بعضی همراهان آن جناب پرسيدم كه آيا پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در جائى افطار كرده يا كسى آن جناب را دعوت كرده ؟ گفت : نه ! پس آن شب را به روز آوردم از كثرت غم به مرتبه اى كه غير از خدا نداند از جهت آنكه آن حـضـرت آن شـربـت را طـلب كند و نيابد و گرسنه به روز آورد و همانطور شد آن جناب داخـل صـبـح شـد در حـالتـى كـه روزه گـرفـتـه بـود و تـا بـه حال از من از امر آن شربت سؤال نكرد و يادى از آن ننمود.
مـطـرزى در (مـُغـرب ) گفته كه انس بن مالك را برادرى بود از مادر كه او را اَبو عُمَيْر مـى گـفتند، روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را مشاهده كرد به حالت حـزن و غـم ، پرسيد او را چه شده كه محزون است ؟گفتند: (ماتَ نُغيرهُ) جوجه گنجشكى داشـتـه اسـت كـه مـرده . حـضـرت بـه عـنـوان مـزاح بـه او فـرمـود: يـا اَبـا عُمير، ما فَعَلَ النُّغير؟[/font]

نویسنده :توتن   آفلاین
#6
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.






موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  چه کسی لقب «رسول‌الله» را به حضرت محمد(ص) داد؟ ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 0 645 05-05-2016, 09:03 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  فیلم زیبای محمد(ص) به کارگردانی مجیدمجیدی عزیزودوسداشتنی ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 25 1,359 12-10-2015, 09:55 AM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  آداب و سنن آن حضرت در خوردنی ها ومعاشرت وسفر ونظافت وپوشاک و... ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─ 85 2,951 08-06-2015, 08:25 PM
آخرین ارسال: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
  محمد(ص)از نگاهي ديگر ƓὄὄƉ ǤIRĿ 10 936 03-28-2015, 08:15 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  ازدواج حضرت خدیجه با پیامبر اکرم (ص) ƓὄὄƉ ǤIRĿ 0 433 03-28-2015, 07:30 AM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  حق پدر بر فرزند در کلام حضرت محمد (ص) leilixanoom 0 493 08-07-2014, 09:49 PM
آخرین ارسال: leilixanoom

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('2555')