آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



رمان الهه تاریکی
زمان کنونی: 02-29-2020، 06:13 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: kim nana
آخرین ارسال: kim nana
پاسخ 0
بازدید 1918

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
رمان تاریکی الهه

رمان الهه تاریکی
#1
Rainbow 
زمان حال | روز اجرای مسابقه: بازگشت به عقب
سرش همراه با ریتمِ تندِ آهنگ تکان های موزون و کمی می خورد. با انگشت های کشیده اش که با ناخون هایی مشکی رنگ تزئین شده بود، همراه با ریتمِ آهنگ crooked جی دراگون روی فرمان ماشین ضرب می گرفت. عینک دودیِ مشکی رنگِ قاب درشتی به چشم زده بود که باعث میشد چیزِ زیادی از چهره اش مشخص نباشد. آدامس تلخی گوشه ی دهانش می جوید.
از آینه ی سمت کمک راننده اطراف را پایید و بالاخره تصمیم گرفت ماشین را خاموش کند و پیاده شود.
چشم های میشی اش را باریک کرد و به روبه رو خیره شد، جایی که عمارتِ بزرگی به اسم دانشگاه لوسینفارز وجود داشت. مثل همیشه تا آنجایی که می توانست دور چشمانش را سیاه کرده بود. رنگ روشن چشمانِ بادامی و سفیدی پوستِ شفافش باعث می شد سیاهی دور چشمانش زیاد توی ذوق بزند، آرایش عجیب و غریبی که باعثِ سر زبان افتادن اسمش بین بچه های دانشگاه شده بود. البته خیلی زود با وارد شدن به باند «موسیقی تاریک» خود را در زمینه ی موسیقی راک خصوصا نوازندگی به دیگران ثابت کرد. هر چند که این گروه متشکل از گوشه گیر ترین دختران دانشگاه بود و هر چند که با ورود «آرا» به این گروه و گرفتن لقب سرگروه به خاطر جان تازه ای دمیدن به کارهای گروهی، رقیب سرسختی برای گروه محبوبِ دیگر دانشگاه حساب میشد که اعضای محبوبش متشکل از پسران اشراف زاده و ثروتمند دانشگاه لوسینفارز بودند. شاید توی چشم ترین مسئله بین هر دو گروه تفاهم فاحشی که بین رهبر هر دو گروه وجود داشت بود. هر دو کره ای، و هر دو جنوبی، هر چند که «اِد» رهبر گروه «پسران بد» سال سومی بود و تجربه های بیشتری نسبت به «آرا» یِ سال اولی داشت.
با نیم نگاهی به دو طرفِ خود و اطمینان از اینکه خبری از راشل کروز، معاون فضول و سمج دانشگاه نیست، آدامس را از گوشه ی دهانش به بیرون تُف کرد و جعبه ای که مقابل خود نگه داشته بود را بالاتر گرفت. جعبه سبک بود اما سنگینی کوله پشتی اذیتش می کرد. باید بدون اینکه توسط راشل کروز گیر بیفتد به سمتِ پشت صحنه آمفی میرفت و به بچه های گروه میپیوست. می دانست که دیر کرده و بچه ها منتظرش هستند. خوشبختانه گیتارش دستِ بچه ها بود و دیگر لازم نبود آن را هم با خود حمل کند. با یادآوری مسابقه لبخند کجی گوشه ی لبانش جای خوش کرد و با خود اندیشید: «امروز دیگه دخلت اومده!»
به سمت پله های زیاد ورودی ساختمان دانشگاه خیز برداشت و به سرعت پله ها را دوتا یکی بالا رفت. از کنار دانشجوها که می گذشت بعضی نیم نگاهی به حالتِ تدافعی چهره اش می کردند و به همان سرعت نگاه خود را می دزدیدند. می دانستند امروز یک جنگِ دیگر بین دو گروه محبوب موسیقی راکِ دانشگاه در میان است.
بالاخره موفق شد به پشت صحنه آمفی برسد جایی که بچه های گروه منتظرش بودند. ناتالی از دور برایش دست تکان داد و آرا با چند قدم بلند خود را به او و دیگر دختران رساند.
- دیر کردی؟
آرا با سر اشاره ای به جعبه ی درون دستانش کرد:
- مثل همیشه... این خنزل پنزلا یکم وقت برد.
ناتالی با سر حرفِ او را تایید کرد، جعبه را از دستش گرفت و روی نزدیک ترین صندلی خالی گذاشت و به سرعت با لباسِ صورتی ای که در دست داشت بازگشت. در این یک دقیقه آرا وقت کرد با بچه های گروه سلام خشک و خالی بکند و یک نگاهِ اجمالی به پشت صحنه بیندازد. گروه های دیگر هم در آن اتاقک کوچک و تنگ به زور جا شده و مشغول کوک کردن سازهایشان بودند. بعضی وقت ها صداها انقدر زیاد می شد که برای حرف زدن مجبور میشدند تقریبا فریاد بکشند. تازه متوجه شد که خبری از سارا نیست. خواست با چشم به دنبال او بگردد که با شنیدن صدای بلند ناتالی سرچرخاند و به چیزی که مقابلش گرفته بود خیره شد.
- لباست آمادست!
وقتی چشمش به لباس درون دستان ناتالی افتاد، قیافه اش درهم مچاله شد و با صدایی گرفته و زیر، طوری که ناتالی مجبور بود لبخوانی کند؛ گفت:
- شوخی می کنی!
- نه!
- بی خیال! این همون چیزیه که باید بپوشم؟!
استیسی بی خیال کیبوردش شد و به سمت آن دو آمد. حالا سرو صداها کمی خوابیده بود و دیگر نیاز نبود فریاد بکشند.
- جر نزن دیگه! تو شرط بندی و باختی و قرار شد هر لباسی که ما انتخاب می کنیم تنت کنی!
امیلی و استیسی با لبخند بهم خیره شدند، ناتالی بدون هیچ احساسی دوباره لباس را مقابل آرا و نگاه بی میلش گرفت و تکان داد تا شاید زودتر آن را بگیرد، دیگر داشت حوصله اش سر می رفت. بالاخره آرا با قیافه ای درهم دست پیش برد و لباس را گرفت و دوباره به آن خیره شد:
- فقط دلم می خواد بدونم کدوم شخصیت احمق انیمه ای همچین لباسی تنش می کنه!
استیسی شستش را مقابل آرا گرفت و با هیجان فریاد زد:
- شخصیت محبوب انیمه اسکیپ بیت! کیوکو مو...
بی توجه به شور و شوق استیسی حالت بی تفاوتی به خود گرفت:
- هر خری که هست. هنوز اونقدر احمق نشدم یا چیزی تو سرم نخورده که این لباس و تنم کنم!
امیلی درامر گروه چوب هایش را روی هم کوبید و با صدای بلندی به حرف آمد:
- داری می زنی زیر قولت! قرار بود یا این لباس و تنت کنی یا...
استیسی با هیجان ادامه ی حرفِ دوستش را از سر گرفت:
- یا ادِ و توی یه حرکت انتحاری ببوسی!
- خفه خون! زده به سرتون! آخه اینم شرایطه که واسه یه شرط بندی دخترونه تعین می کنید!
ناتالی بی حوصله وسط بحث آنها پرید:
- پس بهترین راه حل اینه که اولی و بپذیری و لباس و تنت کنی!  
آرا نگاه دلخورش را نثار قیافه ی خشک ناتالی کرد و زیر لب گفت:
- تو دیگه چرا!
اما ثانیه ای بعد با دیدن لباس استیسی برقی درون هر دو چشمش جهید:
- هی! من از اون لباسی که استیسی تنش کرده میخوام!
استیسی قیافه ی پر از نخوتی به خود گرفت و بادی به غبغب انداخت:
- اوه این و میگی! برای انیمه...
- برام مهم نیست واسه چه کوفتیه... هر چی هست صورتی نیست!
ناتالی- سخت نگیر آرا! مطمئنم توی این لباس خیلی خوب میشی.
آرا قیافه ی مسخره ای به خود گرفت به استهزا نالید:
- حتما!
ناتالی- زودتر برو عوض کن.
- به موقعش تلافی می کنم. حالا سارا کو؟
- صبح که دیدمش به نظر یکم حالش بد میومد گفت میره جایی و سریع بر می گرده!
- چش بود؟
- نمی دونم ولی احساس کردم تب داره!
استیسی ادامه ی حرف ناتالی را از سر گرفت:
- آره صداشم گرفته بود.
آرا چشم چرخاند و بالاخره سارا را دید که دارد به سمتشان می آید. دختر ساده و خجالتی گروه که پسران دانشگاه یا باند «پسران بد» برای اذیت و آزارش لقب «چهارچشمی» را بهش داده بودند. هر چند که او از اینکه به خاطر عینک ته استکانی اش چهارچشمی صدایش می کردند آزرده و ناراحت نمیشد و شاید هم نمی خواست که این ناراحتی را بروز دهد. کاری که سارا می کرد لبخند زدن بود. این همیشه لبخندِ روی لب هایش به شدت آرا را حرص می داد.
سارا طبق معمول موهای بلوندِ زیبایش را با کش از پشت بسته بود، با دیدن «آرا» لب های باریکش به لبخندی از هم باز شد. دستی برای آرا تکان داد و نزدیک آمد، اما بدون اینکه حرفی بزند به ناتالی نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت که دختران دیگر نشنیدند. اخم های آرا درهم رفت. احساس خوبی نسبت به این پنهان کاری نداشت. تا به حال نشده بود چیزی را ازش پنهان کند. به نظر می رسید ناتالی متوجه ی حرف های سارا نشده چون بارها درخواست تکرار جملات کرد. به جای سارا، آرا داشت حرصی می شد.
اجرای سوم با گروه موسیقی تاریک بود پس باید زودتر از بقیه آماده می شدند. خوشبختانه خبری از گروه پسرها نشده و دخترها می توانستند با آرامش و به دور از اذیت و آزار و متلک های آنها آماده شوند.
بعد از تعویض لباس در اتاق رختکن فقط یک ربعی با خود کلنجار می رفت که چطور بیرون برود. بالاخره دل به دریا زد و از اتاق بیرون رفت. متوجه ی نگاه های عجیب و غریب بچه های دانشگاه و خنده های ریز و یواشکی همگروهی هایش شد. خیلی دلش می خواست یکی را پیدا کند و زیر مشت و لگد بگیرد تا شاید بعد از خالی کردن تمام حرص هایش قدری برای اجرا آرامش پیدا کند. تا آنجایی که جا داشت به کاسپلی و انیمه و هر چیزی که مربوط به این دو می شد بد و بیراه گفت. لباس یک سره صورتی اش در مقابل گیتار برقی مشکی اش زیادی توی چشم میزد. دوباره به داخل اتاق کوچک رختکن بازگشت. آستین های لباس را تا کرد و در یک تصمیم ناگهانی پاچه ی پای سمتِ راستش را هم کمی تا زد تا پاچه ها تا به تا به نظر برسد. نیم نگاهی به کمرش کرد.
- باید یه فکری به حال اینم بکنم!
کمربندِ مشکی اش را از شلوار جینِ مشکی اش درآورد و به کمرش بست. وقتی به آینه نگاه کرد این بار رضایت بیشتری نسبت به تیپش داشت. یک جورهایی داشت از آن لباس صورتی خوشش می آمد. هر طوری که بود حاضر نشد کلاه گیسی که استیسی برایش آماده کرده بود را روی سر بگذارد. کلاه گیس از موهای نسبتا کوتاهی تشکیل شده بود و قهوه ای مایل به قرمز میزد. نمی دانست این شخصیت انیمه ای با این مدل موی مسخره و لباس مسخره چطور انقدر که بچه ها می گفتند محبوب است. موهای بلند و مشکی پر کلاغی خودش را به هر موی دیگری ترجیح میداد. کلی برای موهایش زحمت کشیده بود تا به زیر کمرش برسد. با این حال طبق سلیقه ی هیپی اش همیشه موهایِ صاف و لختش را فر درشت می کرد و آزاد دور و اطرافِ سر و شانه هایش می ریخت تا مثل شخصیت خودش رها به نظر برسد.
بچه ها نسبت به تغییراتی که در لباس ایجاد کرده بود هیجان زده بودند. یک جورهایی هم خوششان آمده بود. تنها کسی که گوشه گیر به نظر می رسید در کمال تعجب سارا بود که تا آن لحظه فقط با حرکات سر با بچه ها حرف زده و حتی به خود زحمت سلام و احوال پرسی هم نمی داد. آرا دیگر داشت کفری میشد. حتی ناتالی هم به سارا پیوسته و مطمئنا یک چیزی را پنهان می کرد.
هنوز هم خبری از گروه پسرها نبود. اجرای گروه اول کم کم تمام میشد و نوبت به آنها می رسید تا روی سِن بروند. سابقه نداشت آنها برای مسابقات انقدر دیر بیایند. هر چند که هیچ وقت در دانشگاه تمرین نمی کردند مگر اینکه بخواهند حرص دختران را دربیاورند و جای آنها را برای تمرین تنگ کنند یا با ایجاد صداهای عجیب و غریب از سازهایشان موجب برهم زدن نظم و آرامش سالن شوند. با این حال هر کدام از آنها استودیوی شخصی خودشان را داشتند.
- هی! راکون!
چشمانش باریک شد و دندان هایش را از سر حرص و خشم روی هم فشرد. این صدا را به خوبی میشناخت. حتی در میان سر و صدای بچه های گروه های مختلف برای هیجان اجرا و آماده شدن و سرو صدای مجری و حضار در سالن، به خوبی می توانست تشخیص دهد که این صدا برای هِنری است. حتی اگر صدا را نمیشناخت با توجه به تیکه کلام های خاصش به خوبی قابل شناسایی بود. فقط هنری بود که آرا با به خاطر آرایش عجیب و غریبش گاهی «راکن» و گاهی «پاندا» و هر دفعه یک چیزی خطاب می کرد. به سرعت چرخید و در عوض در مقابل خود اِد را دید و نگاه برنده اش را به چشمان شوخ طبعِ او دوخت. اما لحظه ای نگذشت که در کمال تعجب سر تا پای اد را از نظر گذراند. نه اد و نه هنری و نه زاک و نه هیچ کدام از هم گروهی هایشان لباس مخصوص جشنواره را نپوشیده و در واقع آنها با لباس های شخصی خودشان آمده بودند. همان لحظه بود که فکر کرد:
«استیسی لعنتی! اگه فقط ما شبیه دلقکا شده باشیم می کشمت!»
ظاهرا که درست حدس زده بود. با نگاهی به پشت صحنه متوجه شد دو گروه دیگر نیز لباس شخصی به تن دارند. با این حال خود را نباخت. به چهره ی خونسردِ اد خیره شد که مثل همیشه پوزخند حرص درآرش را روی لب داشت و با نگاه تیز و برنده اش روحِ آرا را در جا از هم می گسست. مثل همیشه موهای مشکیِ تا زیر گوش هایش را طوری آرایش کرده بود که یکی از چشمانش به خاطر موهایش دیده نمیشد. صدایِ شوخش درونِ گوش هایِ آرا زنگ زد:
- الان چی هستی؟
حواسش را به لب های اد داد که باز و بسته می شد. می دانست باید منتظر حملات تحقیر آمیز او باشد.
- پلنگ صورتی؟!
لبخند مکش مرگی زد و ادامه داد:
- اینطوری می خوای اجرا کنی عزیزم!
همین چند کلمه کافی بود که پسرهای گروه به همراه بعضی از گروه های دیگر زیر خنده بزنند. در همان حال که دلش می خواست سر به تن اِد نباشد اما نمی توانست انکار کند که لبخند و چهره ی او مثل همیشه جذاب است. با این حال هر چه که با خود تکرار کرد آرام، باید آرام باشی تاثیری در روحیه ی جنگ طلبش نداشت و مثل همیشه پر خروش استارت زد:
- بهتره بهت یادآوری کنم که امروز روز کاسپلیِ... روزی که طرفدارای انیمه خودشون و شبیه شخصیت های محبوبشون می کنن. اگه انقدر احمقی که نمی دونستی پس خوب گوش کن... بچه های شورا به خاطر همین مسابقه رو انداختن جلو چون می خواستن مسابقه و جشنواره توی یک روز برگزار بشه.
- حداقل بهتر نبود خودتون و شبیه شخصیت های انیمه هایی می کردین که با موسیقی راک در ارتباطن! اینطوری بیشتر شبیه دلقکا شدین.
آرا دیگر جدی جدی داشت حرصی میشد و کم مانده بود یک کاری دست خودش و اِد بدهد. توی ذهنش غوغایی به پا بود و نمی توانست توافقش با اِد را انکار کند:
«استیسی لعنتی همش تقصیرِ تواِ! از این نگاه تحقیرآمیزش متنفرم! اگه این لباسای مسخره نبود حالا انقدر دل و جرات پیدا نمی کرد که تیپ و قیافمون و زیر سوال ببره!»
اد همچنان داشت به حرف های تمسخرآمیزش ادامه می داد:
- برای دیده شدن احتیاج به این همه تلاش نیست. فقط کافیه توی موسیقی خودتون و ثابت کنید.
- تو یکی نگران خودت باش!
اِد خیلی بی مقدمه بحث را عوض کرد:
- از آخرین باری که شرط بستیم خیلی میگذره.
چشم های آرا باریک شد:
- که چی؟
- چطوره سر این مسابقه هم شرط ببندیم.
از این لبخند کج اد هیچ خوشش نیامد.
- از شرطبندی خوشم نمیاد اون دفعه هم...
- بهتره بگی چون می دونی بازنده ای خوشت نمیاد!
- هه!
- پس قبول کن.
ناتالی مداخله کرد:
- قبول نکن آرا!
هنری که اینطور دید روبه او جواب داد:
- تو یکی دخالت نکن!
آرا بی توجه به آنها تمام مدت به اِد نگاه می کرد و چشم در چشمان خونسرد او دوخته بود. نگاه سمج و آتشینش در برابر نگاهِ سرد و بی احساسِ او تضادِ بدی داشت که اذیتش می کرد. بی توجه به اخم و تخم ناتالی و چهره ی نگران سارا بالاخره به حرف آمد:
- خیلی خب! شرط می بندیم. هر کدوم که تونستیم نفر اول مسابقه بشیم...
و اد به جای او ادامه داد:
- شرطی که میذاریم و بازنده باید اجرا کنه.
آرا با انگشت اشاره سینه ی خود و اد را نشانه رفت:
- این شرط باید بین من و تو باشه! به بچه های گروه کاری نداشته باش.
- باشه. پس دوباره میگم. هر کدوم که اول شدیم... هر شرطی که بذاریم طرف مقابل باید اجراش کنه. چطوره؟
- اوکی! شرطت چیه؟
مشاور فرهنگی دانشگاه سرش را از میان قاب در داخل کرد و وسط بحث آنها پرید:
- هی پسرا آماده شید... 5 دقیقه ی دیگه نوبت شماس!
و به همان سرعت که آمده بود رفت. آرا و اد بی خیال بازی نگاه نمیشدند. آرا بی حوصله اخم ریزی کرد:
- زود باش بگو!
قیافه و لحن اِد بیش از اندازه مطمئن و از خود متشکر بود:
- شرطم و بعد از تموم شدن مسابقه روی سن میگم... موقعی که جایزه نفر اول و بالا می بریم.  
با وجود اینکه اضطراب بدی به جان آرا افتاده بود، خود را نباخت و اینطور جواب داد:
- هه! خوش خیال!
- می بینیم!
- آره خب! چی تو سرته؟ نقشه ای چیزی داری؟
لبخند اِد به سرعت محو شد. آرا حس کرد یک جورهایی به اِد برخورده حتی لحنش هم بوی دلخوری می داد:
- خوب فهمیدی!
- کور خوندی... خودتم می دونی که بازنده کیه.
هنری نخود آش شد:
- اون که تویی!
استیسی برای حمایت از همگروهی اش جواب هنری را داد:
- تو یکی خفه!
هنری- زبونت زیادی دراز شده نخودی!
بحث بین هنری و استیسی بالا گرفته بود، ناتالی از این موقعیت استفاده کرد و زیر نگاه تیزبینِ اد به صورت آرا نزدیک شد و کنار گوشش زمزمه کرد:
- بهتره قبول نکنی. قبلش باید راجع به سارا یه چیزی بهت بگم!
اما آرا حسابی داغ کرده و به هیچ وجه متوجه ی دور و اطرافش نبود:
- باشه قبول می کنم.
ناتالی- آرا!!!
- این شرط با خودمه! شماها لازم نیست درگیر بشین!
اِد نگاه نافذش را درون چشم های سرسخت آرا حل کرد:
- شرط تو چیه؟
آرا برای تلافی همراه چشم های باریک شده اش ابرویی بالا انداخت:
- مثل تو... وقتی مسابقه تموم شد... اون موقع میگم.
- خوبه. وقتی مسابقه تموم شد روی سن می بینمت.
برای هم سری تکان دادند و اد و همگروهی هایش از کنارشان گذشتند. وقتی زاک رد میشد احساس نامطبوعی به آرا منتقل کرد. حس ششمش به کار افتاد و به شدت احساس خطر تمام وجودش را در بر گرفت. به نظر می رسید یک جای کار می لنگد. «نکنه این اِد لعنتی راستی راستی باز نقشه کشیده نامردی کنه!»
کسی شانه اش را گرفت و با خشونت به سمت خود کشید. چهره ی عصبانی ناتالی را دید. سابقه نداشت این چنین خشمگین و عصبانی شود.
- نباید قبول می کردی! اون فقط می...
دستش را آرام از روی شانه اش برداشت و میان کلامش پرید:
- این یه شرط بین من و اونه! شماها لازم نیست...
- صبر کن منم حرفم تموم بشه! به حرف آسون... من و سارا نگرانیم...
- بهتره نگران اجرای خودت باشی... هی سارا تو هم بهتره مثل تمرین هی شعر و فراموش نکنی... اگه اینجوری باشه خودم کلتو می کنم!
ناتالی- احمق! باید راجع به سارا یه چیزی بهت بگم.
نگاه مشکوک و نگران آرا بین سارا و ناتالی در گردش بود:
- چیه؟ چتون شده شما دوتا؟
قیافه ی درهم ناتالی خود به تنهایی گواهِ خبری بد بود:
- خودم همین الان ازش شنیدم... هر چند صداش به زور درمیاد ولی...
- چی؟ صداش چی؟؟؟
- یواش تر! هر چی خواستم بهت بگم اجازه ندادی!
- چش شده؟ سارا؟؟ چرا خودت نگفتی!
- فکر نمی کرد انقدر جدی باشه درضمن صداش درنمیاد رفته بود یکم دارو اینا استفاده کنه شاید درست بشه ولی مثل اینکه همون یه ذره هم دیگه درنمیاد!
استیسی- وای حالا باید چی کار کنیم!
ناتالی- چی کار می تونیم بکنیم!
- لعنتی! چرا یه همچین چیزی تو روز اجرا باید اتفاق بیفته!
استیسی در حالی که به سرو صداهای روی سن و جمعیت سالن اشاره می کرد وحشت زده نالید:
- وای پسرا رفتن روی استیج! بعد اونا ماییم!
آرا فکر کرد: «نمی تونیم اجراشون و ببینیم!»
و در حالی که مخاطبش ناتالی بود با صدای بلندی گفت:
- چطوره که تو بخونی؟
ناتالی قیافه ی پر از استهزایی به خود گرفت:
- چی واس خودت میگی! خودتم خوب می دونی من از خوندن متنفرم و چقدر توش ضعیفم! حتی شعر هم خوب حفظ نیستم فقط جاهایی که باید تکرار کنم و می دونم!
- خیر سرت همخوانی!
- همون تیکه هارم به زور حفظم!
استیسی- من و امیلی هم که همینطور!
ناتالی- می مونه خودت... تو که شعر و حتما حفظی حافظه ت خوبه.
آرا با چهره ای درهم و به فکر فرو رفته و جواب داد:
- اصلا تمرین ندارم! شما تا به حال حتی صدای من و نشنیدین!
ناتالی- فقط به جای سارا بخون.
آرا خواست مخالفت کند که سارا مقابلش ظاهر شد. صدایش به زور در می آمد و مشخص نبود چه می گوید.
- ب... ا... م...
آرا کلافه سری تکان داد:
- چی می گی تو؟
ناتالی نقش مترجم را به عهده گرفت:
- گمونم داره میگه بهت اعتماد داره!
برای چند ثانیه به چشم های سارا خیره شد. نگاهش موجی از آرامش به همراه داشت و تسکین قلب بی قرارش بود. از شدت جدی شدن حتی اخم هایش هم درهم رفت و صدای محکمش درون اتاق پیچید:
- خیلی خب! شما یه تمرین کوچولو کنید من باید برم...
ناتالی نگران شد و به جای همه پرسید:
- کجا؟
- احتیاج دارم برم بیرون و تنهایی یکم روی شعر و ریتم تمرکز کنم.
دخترها درک می کردند برای همین بیش از این پاپیچش نشدند و باز هم به جای همه ناتالی جواب داد:
- باشه ولی تا چند دقیقه ی دیگه برگرد نوبت ماس... بهتره قبل اجرا یه بار با هم تمرین کنیم!
- باشه.
این را گفت و به سرعت از اتاق بیرون زد. از پله های پشت صحنه استفاده کرد و وقتی از آخرین در گذشت و بیرون پرید از یک راهرو سر درآورد که ضلعِ جنوبی دانشگاه بود. راهرو مثل همیشه خلوت بود. آن قسمت از دانشگاه همیشه بی استفاده می ماند. آرا به دیوار روبه روی در بسته تکیه داد و همانطور که لیز می خورد و روی زمین می نشست، سرش را میان دست های لرزانش گرفت:
«لعنتی! لعنتی! باید چی کار کنم؟ بخونم؟ نه! من که می دونم بعدش چه اتفاقی میفته!»
دستانش را برداشت و سرش را محکم به دیوار پشت سرش تکیه داد:
«نمی خوام چیزی که برای انجل و بین من و اون پیش اومد جلوی من و سارا قرار بگیره! نمی خوام... ولی... چی کار کنم؟... مجبورم! شعر و ریتم و همه چی و بلدم... باید بخونم؟ هیچ کدوم از دخترا اعتماد به نفسش و ندارن... من دارم؟ سارا چی؟ الان مهم تر از همه چیز خودِ گروهه... نمی تونم فردی فکر کنم... باید فعلا به فکر کُل گروه باشم. چی کار می کنی آرا؟ چی کار؟ فکر کن لعنتی! نه! وقت واسه فکر کردن نیست!»
قدری مکث کرد، اما به یکباره ایستاد و با چهره ای راسخ به روبه رو خیره شد:
- خیلی خب! می خونم... با همه ی وجودم می خونم.
قبل از اینکه اجرای پسرها تمام شود خود را به پشت صحنه رساند. دخترها ابزار آلات موسیقی را آماده کرده بودند. بعد از پسرها 5 دقیقه ای وقت داشتند تا بچینند و بعد سازهای کوک شده ی خود را امتحان کنند. دخترها با نگرانی به آرا چشم دوختند. آرا برای اطمینان لبخند زد. هر چند که به خوبی مشخص بود لبخندش چقدر سرد است. سارا نزدیکش آمد و با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد یک چیزی گفت:
- م... فم!
آرا متوجه ی منظور او شد و در دل اینطور جواب داد: «منم متاستفم سارا!»
دست همدیگر را گرفتند و محکم فشردند. شاید اگر آرای چند ماه پیش بود هیچ وقت چنین کاری نمی کرد. اما چند ماه گذشته و در این چند وقت همه چیز تغییر کره بود. لحن پر از اطمینانش را به وجود لرزان دوستش بخشید:
- سارا... مهم نیست بعد از اجرا ما چی کار می کنیم! مهم اینه که بهم اعتماد داشته باشی و... هر احساسی که داشتی رک و راست بهم بگی... اوکی؟
- اوهوم!
- حتی اگه ازم متنفر شدی! آره؟؟
متوجه ی چشم های متعجب و قیافه ی بهت زده ی سارا شد و اینطور ادامه داد:
- این اولین و آخرین باریه که به عنوان خواننده برای این گروه روی سن میرم! پس نگران هیچی نباش! اوکی؟
- اوهوم!
سارا دلش می خواست بگوید متوجه ی منظورت نمی شوم اما با این حال حرف های آرا را تایید کرد.
وسایل چیده شد و سازها تست شد. آرا متوجه ی جمعیت زیاد حاظر در سالن شده بود. همه حضور داشتند و پسرها در ردیف جلو نشسته بودند. اد با قیافه ی خونسردی نگاهش می کرد. برای چند ثانیه چشم در چشم، نگاه خیره شان درهم قفل شد. آرا نمی دانست چرا ولی در چهره ی اد به هیچ وجه خبری از رقابت نبود. حسِ عجیبی به آرا می داد، موج نویی که در نگاه او می دید. چیزی شبیه به آرامش، نمی دانست چرا ولی دوست نداشت چشم از نگاه او بگیرد اما مجبور بود که موضع خود را حفظ کند. اخم کرد و به رو به رو خیره شد.
می دانست تا حالا بیشتر حضار متوجه شده اند که خواننده ی گروه نمی تواند اجرا کند و کسی جایگزینش شده و می دانست که همه ناامید به شروع اجرایشان چشم دوخته اند. انگار که همه منتظر یک نمایش کمدی و شکست خورده بودند.
«همه فکر می کنن هنوز شروع نشده باختیم! کور خوندین! داغش و به دلتون میذارم!»
سعی کرد خونسردی خود را به دست بیاورد. نفس هایش را منظم کرد. به سمت دختران برگشت و لبخند زیبایی نثار چشم هایشان کرد. دخترها برای اولین بار بود که چنین شور و زیبایی ای را در وجود آرا می دیدند:
- هی بچه ها! بیاید با هم ببریم!
دخترها اول مات بودند اما اول از همه ناتالی و بعد دو نفر دیگر با سر حرف آرا را تایید کردند.
آرا دوباره روبه جمعیت برگشت. به یاد تمامی خاطراتی که با دختران باندِ موسیقی تاریک داشت افتاد. از روز اول دانشگاه تا همان موقع، تک تک آن خاطرات تلخ و شیرین را به یاد آورد.
 
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('18420')