آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



" سایه " در شعر پارسی
زمان کنونی: 11-13-2019، 01:13 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: E L E N A
آخرین ارسال: E L E N A
پاسخ 30
بازدید 1437

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
در سایه quot پارسی شعر

" سایه " در شعر پارسی
#1
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگیر سردار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید
هیچ
آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب دراید
همچون صدف از آب براید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه بپاییز
هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خکستر آن را به هوا ریخت
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست
نویسنده :E L E N A   آفلاین
#2
سايه در کشاکش باد
غليظتر از هوای آبیِ بالا
بود،
سايه ميل تيرگی
در سر داشت،
باد
بوی عجيبی از آينه
می‌آورد.
بوی سوختن هيزم تر
می‌آمد
بابونه در آتش و
سايه در سابه به سايه
نشسته بود.
مارِ دو سر ... بزايی
روزگارِ مجروحِ موذيان!

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#3
در سایه ی مرطوب چرکین سیاه من
در این شب بی مرز
مردی ست زندانی
نوری ست سرگردان
در مرگ من آن سایه در خود رنگ می بازد
هر سایه موجودی ست
کز نور در خود نطفه می سازد
آنگاه می میرد
من دیده ام
مردی که روزی سایه اش درپیش پایش مرد
نور پلیدی سایه اش را خورد
در روح من تصویر کم رنگی
پیدا و پنهان می شود هر دم چون سایه ای بیمار
در آب های تار
تصویر می خواند
من مردگان را دوست می دارم
آنها نمی میرند هرگز ، چون
از همدگر بیگانه می باشند
سرگشتگان
بی سایه می باشند
در این شب بی مرز
در این شب لبریز از اندوه
باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#4
یا آنکه بخوانید به بالین پسرم را
یا بر سر زانو بگذارید سرم را

شب تا به سحرچشم به راهم که نسیمی
از من ببرد سوی مدینه خبرم را

کی باور من بود که از آن حرم پاک
یک روز جدا گردم و بندم نظرم را

مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار
در سایه اندوه نشاندم پسرم را

هنگام خدا حافظی از شهر،عزیزان
شستند به خوناب جگر رهگذرم را

گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند
شاید که نبینند از آن پس اثرم را

دامانم از این منظره پر اشک شد اما
گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را

باکس نتوان گفت ولیعهدی مأمون
خون کرده دلم را و شکسته کمرم را

من سر به ولیعهدی دونان نسپارم
بگذارم اگر بر سر این کار سرم را

تهمت ز چه بندید به انگور، که خون کرد
هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را

آفاق همه زیر پر رأفت من بود
افسوس بدین جرم شکستند پرم را

آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند
دادند به تاراج خزان برگ وبرم را

بشتاب بدیدار من ای گل که به بویت
تسکین دهم آلام دل در به درم را

روزم سپری شد به غم،اما گذراندم
با یاد تو ای خوب،شبم را سحرم را

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#5
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند


از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند


نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند


چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند


غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند


در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند


سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند


تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#6
دیر کرده ای
تلخ و تیره پشت می کنم به آفتاب
نور می وزد
و سایه پرت می شود به جلو
سایه ام
مرا کشان کشان به خانه می
برد
میان راه ، سوت می زند
و گاه گاه پرده ای کنار می رود
میان راه ، سیب های پرت می خرد
حساب می کند
چه قدر مانده نور ؟
چه قدر مانده شوق ؟
و موقعی که لب به خنده باز می کنم
خدای من
چه قدر سایه ذوق می کند

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#7
نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم
سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم
بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم
بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد
مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم
بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم
روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست
بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#8
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست
دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست
روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان
چرا که آن گل خندان چنین روا دانست
صفای خاطر آیینه دار ما را باش
که هر چه دید غبار غمش صفا دانست
گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال
که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست
تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق
به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست
ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار
که خاک راه تو را عین توتیا دانست

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#9
ﭼﻮﻥ ﻧﻘﺶ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﺳﺮﻣﺎ ﻣﻨﺖ ﮐﺲ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﺪﻡ ﺳﺎﯾﻪٔ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﻭ ﺩﺷﺖ ﺯ ﺑﺲ ﻟﻐﺰﺵ ﺭﻓﺘﺎﺭ
ﺗﺎ ﻣﻮﺝ ﮔﻬﺮ ﺟﺎﺩﻩٔ ﻫﻤﻮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

_________________________________
ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﺮ ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﺑﻤﯿﺮﯼ
 ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺳﺮﺕ , ﺑﮕﺬﺭ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻤﯿﺮﻡ 
ﺑﻮﺳﻪ ﺯ ﻫﻤﺎ ﺳﺎﯾﻪ‌ﺍﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺻﺒﺎﺣﯽ
ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻤﯿﺮﻡ

نویسنده :E L E N A   آفلاین
#10
بوسه باد خزونی،
با هزار نامهربونی
زیر گوش برگ تنها
میگه طعمه خزونی
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزش رو می بازه
غرق بوسه های باد ووحشت روزای تازه
می کنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگار روزای رفته و پوچه
می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه
می کنه یاد گذشته
دلش از غصه می سوزه
"یاد باد...!یاد گذشته شاد باد
این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد"
یاد روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود
مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه باد چی بگم ای داد و بیداد
همه زردی و تباهی
مردن و رفتن از یاد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  غم در اشعار پارسی Cяαzу вσу 97 7,831 11-09-2014, 06:05 PM
آخرین ارسال: Cяαzу вσу
  شعرهای روز گرامیداشت شعر و ادب پارسی 27 شهریور ..::Baharmast::.. 7 543 09-17-2014, 11:28 PM
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
  "شب" در شعر پارسی... E L E N A 208 6,811 07-30-2014, 09:27 AM
آخرین ارسال: E L E N A

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('3500')