آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



شعر های مسعود سعد سلمان
زمان کنونی: 11-13-2019، 10:22 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: songilgook joon
آخرین ارسال: songilgook joon
پاسخ 42
بازدید 6725

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
سعد مسعود های سلمان شعر

شعر های مسعود سعد سلمان
#1
مسعود سعد سلمان شاعر دوره غزنوی که در نیمه دوّم قرن پنجم و آغاز قرن ششم هجری می‌زیسته ‌است . مسعود سعد سلمان ، درسال ۴۳۸ هجری در لاهور به دنیا آمد . حیات مسعود سعد سلمان مصادف با عهدِ شش پادشاه غزنوی بوده‌است . کودکی او در عهد پادشاه فرّخ‌زاد بوده و زندگی ادبی و خدمت شاهی او ، از عهد سلطان ابراهیم ، آغاز می‌شود . مسعود سعد سلمان در سال ۵۱۸ هجری از دنیا رفت . بخشی از حیات هشتادساله او در زندان‌های دهک ، نای ، سو و مرنج گذشته است . شغل رسمی او کتاب‌دار سلطنتی بوده است .
نویسنده :songilgook joon   غایب
#2
رباعی 1
اول گردون ز رنج در تابم کرد
در اشک دودیده زیر غرقابم کرد
پس بخشش نوساخته اسبابم کرد
واندر زندان به ناز در خوابم کرد
2
هر ابر که بنگرم غباری شده گیر
گرگل گیرم به دست خاری شده گیر
هر روز مرا خانه حصاری شده گیر
عمری شده دان و روزگاری شده گیر
3
مسعود که هست سعد سلمان پدرش
جایی است که از چرخ گذشته است سرش
در حبس بیفزود به دانش خطرش
عودی است که پیدا شد از آتش هنرش

نویسنده :songilgook joon   غایب
#3
4با همت باز باش و با کبر پلنگ
زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ
کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ
کانجا همه بانگ آمد و اینجا همه رنگ
5
من همت باز دارم و کبر پلنگ
زان روی مرا نشست کوه آمد و سنگ
روزی، روزی گر دهدم چرخ دو رنگ
بر پر تذرو غلطم و سینهٔ رنگ
6
هر یک چندی به قلعهٔی آرندم
اندر سمجی کنند و بسپارندم
شیرم که به دشت و بیشه نگذارندم
پیلم که به زنجیر گران دارندم

نویسنده :songilgook joon   غایب
#4
7
در آرزوی بوی گل نوروزم
در حسرت آن نگار عالم سوزم
از شمع سه‌گونه کار می‌آموزم:
می‌گریم و می‌گدازم و می‌سوزم
8
از بلبل نالنده‌تر و زارترم
وز زرد گل ای نگار بیمارترم
از شاخ شکوفه سرنگونسار ترم
وز نرگس نوشکفته بیدارترم
9
از هرچه بگفته‌اند پندی دارم
وز هرچه بگفته‌ام گزندی دارم
گه بر گردن چو سگ کلندی دارم
بر پای گهی چو پیل بندی دارم

نویسنده :songilgook joon   غایب
#5
10
من بستر برف و بالش یخ دارم
خاکستر و یخ پیشگه و بخ دارم
چون زاغ همه نشست بر شخ دارم
در یک دو گز آبریز مطبخ دارم
11
تا نسبت کرد اخوت شعر به من
می فخر کند ابوت شعر به من
بفزود چو کوه قوت شعر به من
شد ختم دگر نبوت شعر به من
12
نی روزم هیزم است و نه شب روغن
زین هر دو بفرسوده مرا دیده و تن
در حبس شدم به مهر و مه قانع من
کاین روزم گرم دارد آن شب روشن

نویسنده :songilgook joon   غایب
#6
13
دیدی که غلام داشتم چندان من
پرورده ز خون دل چو فرزندان من
در جمله از آن همه هنرمندان من
تنها ماندم چو غول در زندان من
14
ای بخت مرا سوخته خرمن کردی
بی جرم دو پای من در آهن کردی
در جمله مرا به کام دشمن کردی
با سگ نکنند آنچه تو با من کردی
2
ناگه خروس روزی در باغ جست
در زیر شاخ گل شد و ساکن نشست
آن برگ گل که دارد بر سر بکند
اندر دو ساق پایش دو خار جست
آن از پی جمالی بر سر بداشت
و آن از پی سلاحی برپای بست

نویسنده :songilgook joon   غایب
#7
قطعه شماره 1 
شاعران بینوا خوانند شعر با نوا
وز نوای شعرشان افزون نمی‌گردد نوا

طوطی‌اند و گفت نتوانند جز آموخته

عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا

اندر آن معنی که گویم بدهم انصاف سخن

پادشاهم بر سخن، ظالم نشاید پادشا

باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر

ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا

گوهر ار در زیر پای آرم کنم سنگ سیاه

خاک اگر در دست گیرم سازم از وی کیمیا

گر هجا گویم رمد از پیش من دیو سپید

ور غزل خوانم مرا منقاد گردد اژدها

کس مرا نشناسد و بیگانه رویم نزد خلق
زانکه در گیتی ز بی‌جنسی ندارم آشنا

نویسنده :songilgook joon   غایب
#8
3
گرمابه سه داشتم به لوهور
وین نزد همه کسی عیان است
امروز سه سال شد که مویم
مانندهٔ موی کافران است
بر تارک و گوش و گردن من
گویی نمدتر گران است
از رنج دل اندکی بگفتم
باقی همه در دلم نهان است
پاداشن من درین غم و رنج
بر ایزد پاک غیبدان است
4
آگاه نیست آدمی از گشت روزگار
شادان همی نشیند و غافل همی رود
دل بستهٔ هواست گزیند ره هوا
تن بندهٔ دل آمد و با دل همی رود
هر باطلی که بیند گوید که هست حق
حقی که رفت گوید باطل همی رود
ماند بدانکه باشد بر کشتیی روان
پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود

نویسنده :songilgook joon   غایب
#9
5
بر تو سیدحسن دلم گرید
که چو تو هیچ غمگسار نداشت
تن من زار بر تو می‌نالد
که تنم هیچ چون تو یار نداشت
زان ترا خاک در کنار گرفت
که چو تو شاه در کنار نداشت
زان اجل اختیار جان تو کرد
که به از جانت اختیار نداشت
زان بکشتت قضا که بر سر تو
دست جد تو ذوالفقار نداشت
هم به مرگی فگار باد تنی
که دلش مرگ تو فگار نداشت
ای غریبی کجا مصیبت تو
هیچ دانا غریب وار نداشت
ای عزیزی که در همه احوال
جان من دوستیت خوار نداشت
تیغ مردانگیت زنگ نزد
گل آزادگیت خار نداشت
آب مهر ترا خلاب نبود
آتش خشم تو شرار نداشت
به خطا خاطرت کژی نگرفت
از جفا خاطرت غبار نداشت
هیچ میدان فضل و مرکب عمل
در کفایت چو تو سوار نداشت
من شناسم که چرخ خاک نگار
چون سخن‌های تو نگار نداشت
نگرفتت عیار اثیر فلک
که مگر بوتهٔ عیار نداشت
سی نشد زاد تو، فلک ویحک
سال زاد ترا شمار نداشت
این قدر داد چون تویی را عمر
شرم بادش که شرم و عار نداشت
بارهٔ عمر تو بجست ایراک
چون که در تک شد او قرار نداشت
چون بناگوش تو عذار ندید
که ز مشک سیه عذار نداشت
بد نیارست کرد با تو فلک
تا مرا اندر این حصار نداشت
تن تو چون جدا شد از تن من
عاجز آمد که دستیار نداشت
دلم از مرگت اعتبار گرفت
که از این محنت اعتبار نداشت
هیچ روزی به شب نشد که مرا
نامهٔ تو در انتظار نداشت
گوشم اول که این خبر بشنود
به روانت که استوار نداشت
زار مسعود از آن همی گرید
که به حق ماتم تو زار نداشت
ماتم روزگار داشته‌ام
که دگر چون تو روزگار نداشت
بارهٔ دولتت ز زین برمید
بختی بخت تو مهار نداشت
همچنین است عادت گردون
هرچه من گفتمش به کار نداشت
دل بدان خوش کنم که هیچ کسی
در جهان عمر پایدار نداشت

نویسنده :songilgook joon   غایب
#10
6
پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من
شد سودمند مدت و نا سودمند ماند
وامروز بر یقین و گمانم ز عمر خویش
دانم که چند رفت و ندانم که چند ماند
فهرست حال من همه با رنج و بند بود
از حبس ماند عبرت و از بند پند ماند
از قصد بدسگالان و ز غمز حاسدان
جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
چوگان بنه که گوی تو اندر چه اوفتاد
خیره مطپ که کرهٔ تو در کمند ماند
لیکن به شکر کوش که از طبع پاک تو
چندین هزار بیت بدیع بلند ماند
7
کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیب
کدام غم که بدان مر مرا نبود نوید
اگر غم دل من جمله عمر می بودی
به گیتی اندر بی‌شک بماندمی جاوید
همی بپیچم از رنج دل چو شوشهٔ زر
همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید
امید نیست مرا کز کسی امید بود
امید منقطع و منفطع امید امید
نگر چگونه بود حال من که در شب و روز
چرا غم از مهتاب است و آتش از خورشید
سپید گشت به من روی روزگار و کنون
همی سیاه کند روزگارم اینت سپید!
9
در وفات محمد علوی
خواستم زد به نظم یک دو نفس
باز گفتم که در جهان پس از او
زشت باشد که شعر گوید کس



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار مسعود فردمنش ..::Baharmast::.. 13 905 09-20-2014, 12:39 AM
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
  : اشعار سلمان هراتی ..::Baharmast::.. 41 3,587 09-20-2014, 12:26 AM
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
  اشعار مسعود اصغر پور ..::Baharmast::.. 20 1,081 09-13-2014, 01:09 AM
آخرین ارسال: ..::Baharmast::..
  اشعار سلمان ساوجی Autumn Lady 127 4,233 08-19-2014, 11:18 PM
آخرین ارسال: Autumn Lady

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('10437')