اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



طنز نوشته ی "چگونه با پدرت آشنا شدم؟
زمان کنونی: 05-15-2021، 09:06 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ✵jυnнyυng✵
آخرین ارسال: ✵jυnнyυng✵
پاسخ 36
بازدید 41090

امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
آشنا با نوشته طنز ی quot پدرت شدم؟ چگونه

طنز نوشته ی "چگونه با پدرت آشنا شدم؟
نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#38
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*



نامه شماره «۱»

دکتر بهروز

ساعت ۷ صبح یک روز جمعه بود که تصمیم گرفتم شوهر داشته باشم. دقیقا فردای عروسی دخترعمویم، از خواب که بیدار شدم دیدم جایش خالی ست! پدرت را می‌گویم. اولش شک کردم نکند جای یک چیز دیگر خالی شده و من جای شوهر اشتباه گرفتم! دو سه باری در رختخواب غلت زدم و هر چقدر فکر کردم تا به یک نکتهء آبرومندانه‌تری برسم، باز می‌رسیدم به شوهر. یعنی حالا که فکر می‌کنم از همان عروسی دیشب دقیقا همان وقتی که همه مردها دم در سالن عروسی منتظر خانم‌ها ایستاده بودند و سرشان غر می‌زدند و کسی نبود عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوشم تا با کفش پاشنه بلند، بچه تنبان خیس شده را خرکش کنم و با مژه نصفه کنده شده اشکم را دربیاورد که به‌‌خاطر خستگی‌اش نمی‌رویم دنبال عروس، دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دلم شوهر خواست!‌ جای گند زدن پدرت در زندگی مجردی‌ام خالی بود و من تصمیم گرفتم جایش را پر کنم!

اولین گزینه‌ام بهروز پسر عمو اسدالله بود. چون که دم دست‌ترین گزینه بود. خانه‌شان کوچه پایینی بود. با خودم گفتم همین الان هم بخواهد من را بگیرد، با احتساب زمان ته ریش زدنش و توالت رفتنشان و رسیدنشان به این‌جا تا ۹ صبح دیگر ازدواج کرده‌ایم. موبایلم را برداشتم و به بهروز پیامک زدم: «کی وقت داری ازدواج کنیم؟»
می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است. اما عمو اسدالله می‌خندید و می‌گفت نطفه‌اش از خودم است، حرف مفت است! راست هم می‌گفت. هنوز هم عمو اسدالله با این هیکل و دو من سیبیل به کیسه صفرا می‌گوید صفورا! همیشه هم از این اندامش به نیکی یاد می‌‌کرد چون هم نام زن عمو است! هرچقدر هم بهروز می‌گفت صفرا یک کیسه بوگندوی ضایع است‌، باز هم عمو خودش را لوس می‌کرد و داد می‌زد کیسه صفورای من کیه؟؟ زن عمو هم هربار ریسه می‌رفت و می‌گفت: ‌من من‌! ‌با این حال می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است! نه این‌که فکر کنی پزشک است نه! از وقتی یکی از دوره‌های کمک های اولیه را ثبت‌نام کرده بود و تنفس مصنوعی یاد گرفته بود، فامیل ندید بدید ما دکتر صدایش می‌کردند! زن‌عمو هم می‌گفت پسرش یکجور منحصر به فردی تنفس مصنوعی می‌دهد که تمام فرورفتگی‌ها آدم پف می‌کند می‌زند بیرون! خانوادگی می‌گفتند از وقتی بهروز این‌قدر مهارت پیدا کرده دیگر پایشان به دکتر باز نشده!
یعنی اگر بهروز پدر تو می‌شد می‌توانستی افتخار بکنی که پدرت مکتبی جدید در علم پزشکی ایجاد کرده که یبوست و آرتروز و ورم پانکراس را هم با تنفس مصنوعی درمان می‌کند!
بهروز هنوز جوابم را نداده بود. یک حالت بیشتر نداشت؛ قضیه را کف دست زن عمو کیسه صفورا ‌گذاشته، او هم از ترس این وصلت خودش را به مردن زده! یعنی کارش این است! تا آن روز۶۲ بار بر سر هر قضیه‌ای که به مغزش فشار می آورد سریع خودش را به مردن ‌زده بود تا فضا را متشنج کند! آخرین بار می‌خواست ٨٥ تومان را جلوی جمع تقسیم بر سه کند. چون عددش رند نبود مغزش داغ کرد و خودش را به مردن زد تا کم نیاورد!
پیغامی از بهروز آمد: «نمی‌تونم! مامان صفورا مرده!»
از کوره در رفتم. پسرک بیکارِ بی‌عار یا شوخی‌اش گرفته بود یا بازی زن عمو را باور کرده بود.
برایش نوشتم: «‌محل نذار زنده میشه! کی میای خواستگاری؟»
دوباره بهروز پیغام داد: «‌مرده!»
در همان روز اول وارد چالش عروس و مادر شوهر بازی شده بودم؛ خنده‌ام گرفت!
از خنده سر و ته شده بودم که مامان با لباس مشکی در اتاقم را باز کرد. از شکل نشستنم روی صندلی جیغی کشید و گفت: «زن‌عمو صفورا جدی جدی مرد!»
زن‌عمو کیسه صفورا ساعت ۷ صبح جمعه مرده بود. بهروز و مادرش صفورا پیغام من را خوانده بودند و به حماقت من آن‌قدر خندیده بودند که باعث فشردگی عضلات قلب صفورا شده بود.

بهروز هم تا توانسته بود تنفس مصنوعی وارد کرده بود و باعث ترکیدگی شش‌های مادرش شده بود! مرگ غم‌انگیزی بود. می‌گفتند جسد صفورا نیم متر با زمین فاصله داشت و هوای پر شده در بدنش خالی نمی‌شد! بهروز دیگر عمرا با من ازدواج می‌کرد. خودت هم می دانی که بهروز پدرت نشد اما فردای مرگ صفورا مسیر ازدواجم تغییر کرد و با کسی آشنا شدم که فکر کردم چرا پدرت یک خلبان نباشد...!

قربانت - مادرت

ادامه دارد...
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#31
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*


همه مردا همینن!


مونا زارع طنزنویس

نامه شماره ۳۲


قرار بود امروز آخرین نامه‌ای باشد که برایت می‌فرستم. من و سامان می‌خواستیم با هم ازدواج کنیم اما اتفاقی افتاد که همه چیز عوض شد. از صبح همان روزی شروع شد که مثل امروز پنجشنبه بود. دست و پاهایم را از زیر پتویم بیرون کشیدم و خودم را کش‌وقوس دادم. یادم افتاد دیگر شوهر دارم و سامان در اتاق بغلی خوابیده است.

از ذوقم شانه‌هایم را لرزاندم. هنوز کله‌ام زیر پتو بود که نگاه سنگینی را روی خودم از همان زیر حس کردم. پتو را کنار زدم و شیوا با تابلویی مقوایی که به چوب وصل کرده بود بالای سرم ایستاده بود. شیوا دخترخاله مامان بود که وقتی به سن بلوغ رسید و متوجه فرق بین زن و مرد شد، سه روز از خانه فرار کرده بود. وقتی هم برگشت کت و شلوار تنش می‌کرد و موهایش را آلمانی می‌زد.

از زیر پتو بیرون آمدم و دستی روی چشم‌هایم کشیدم و گفتم: «به به شیوا مَردی شدی واسه خودت» تابلویش را کوباند توی سرم و گفت: «یعنی خاک تو سر بدبختت!» همیشه‌اش همین بود. از تختم بیرون آمدم. شیوا با آن چشم‌های گود رفته‌اش به من خیره شده بود و آنچنان دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد که دور لب‌هایش چروک شده بود. از گوشه تختم آدامس جویده شده‌ام را کندم و دوباره گذاشتم در دهانم و گفتم: «چه خبر؟ نسل مردارو منقرض نکردی هنوز؟» تابلویش را روبرویم چرخاند.

رویش نوشته بود: «وابستگی‌ات را از مردان برهان‌ ای زنِ ضد زن» به تابلو نزدیک‌تر شدم و آدامسم را ترکاندم و گفتم: « وابستگی‌ام را چیکار کنم؟!» در عرض دو ثانیه، بیست و پنج بار پلک زد و گفت: ‌«احمق بِرَهان. یعنی جدا کن. تو داری آبروی ما زن‌هارو می‌بری» پیژامه‌ام را بالا کشیدم و درحالی‌که داشتم از اتاقم بیرون می‌رفتم، گفتم: «دیگه من فردا پس فردا دارم ازدواج می‌کنم. نمی‌تونم برهانم! شرمنده» شیوا دسته تابلویش را به زمین کوبید و شبیه بختکی که خودش را زور چپون کرده باشد، روی زندگی‌ات گفت: «دیگه نمی‌تونی. انداختیمش بیرون» کله‌ام خورد به در اتاق.

شیوا از جیش یه طومار چند متری بیرون کشید که نمی‌دانستم تهش دقیقا به کجایش وصل بود که مثل دستمال توالت به بیرون می‌کشدش. دنبال نوشته‌ای گشت و با صدای بلند شروع به خواندن بیانیه‌اش کرد. «به‌دلیل کوچک شمردن عزت زن و نشان دادن وابستگی‌ات به مردها و درخواستت جهت ازدواج که مبنی بر ضعیف و بدبخت بودنت می‌باشد که همه محله و فامیل را از قصد پوچ و سطحی‌ات با خبر کردی و غرورت را لگد مال نمودی، ما مدافعین حقوق زنان تو را لکه ننگی در جامعه می‌بینیم و وظیفه داریم از لجنی که در آن در حال کرال زدن هستی، بیرونت بکشیم. باشد که آدم شوی.»

یک مشت آبی که در دهانم طی این سخنرانی جمع شده بود قورت دادم و به طرف اتاقی که سامان در آن خوابیده بود، دویدم. سامان در اتاقش نبود. به طرف شیوا برگشتم و دستم را دور گلویش انداختم که سنگی به شیشه‌ اتاقم خورد. شیوا من را از خودش جدا کرد و داد زد: «همشون اومدن» باورم نمی‌شد اما یک مشت زن به علاوه دایی امیدت و پدربزرگت با تابلوهایی شبیه تابلوی شیوا در کوچه ایستاده بودند و شعار می‌دادند. شیوا در کمدم را باز کرد و درحالی‌که وسایلم را وارسی می‌کرد، گفت: «قانون اول؛ زن نباید راه به راه بگه شوهر می‌خوام.» جعبه آدامس‌های بادکنکی‌ام را از جا جورابی پیدا کرد و پرت کرد توی سطل آشغال «قانون دوم؛ آدامس جویدن و به این شکل باد کردنش در شأن یک زن نیست» یقه شیوا را از پشت سرش گرفتم به زور بلندش کردم. پاهایش را به زمین می‌کوباند که جیغ زدم «شوهرم کجاست؟»

شیوا خنده‌اش گرفت و گفت: «بهش گفتم باید تا آخر عمرت مامانتو فقط دوست داشته باشی؛ اونم گفت باشه هرچی شما صلاح می‌دونید. دیوانه بود!» به محض این‌که شیوا را ول کردم، دست‌هایش را مشت کرد و گارد گرفت. روی صندلی گوشه اتاقم نشستم و گفتم: «راست می‌گی حالا؟‌ زشته یعنی؟» شیوا روبرویم در هوا چند مشت زد و گفت: «غرورت کجا رفته الاغ؟‌» دمپایی‌ام را به طرفش پرت کردم و گفتم: «در توانت هست حالا این‌قدر فحش ندی؟» شیوا به حریف خیالی‌اش که حتما مرد بود در هوا دو مشت دیگر زد و گفت: «قانون سوم؛ مردها عاشق زن‌های مغرور گنداخلاقن.» برایم عجیب بود که با وجود قانون سومش هنوز ازدواج نکرده بود. لنگ دوم دمپایی‌‌ام را طرفش پرت کردم و گفتم: «مردا که عاشق زن‌های پوست سفیدِ بشاش با یه پرده گوشت روی استخوناشون بودن تا دو روز پیش! چی شد؟!»

این بار شیوا مشتش را واقعا توی صورتم کوباند و نعره‌ای زد. از زیر مشت و لگدش لیز خوردم و در خانه داد زدم «یکی اینو بندازه بیرون.» تلفن خانه زنگ خورد و شیوا از آن‌طرف خانه و من طرف دیگر به سمت تلفن دویدیم و شیوا زودتر تلفن را برداشت. گوشم را چسباندم به تلفن و شیوا پسم زد. عین خیالش هم نبود زندگی‌ام را به هم زده. گوشی تلفن را جلوی دهانش گرفت و داد زد: «آقای محترم ایشون قصد ازدواج ندارن و نیازی هم نمی‌بینن برای رشد خودشون تن به ازدواج با امثال شما بدن که با نگاه هرزه‌تان معلوم نیست کجا ایشون رو دیدید.»

گوشی را کوبید روی زمین و به یک نقطه‌ای در روبرویش خیره شد و نفس عمیقی کشید. بعد ۳۰ نفر یک خواستگار داشتم که پراند! نفسم بند آمده بود و نمی‌دانستم صلاح هست نفس بعدی را بکشم یا بهتر است بمیرم که از این مصیبت خلاص شوم. تلفن را از دستش کشیدم و شماره خانه سامان را گرفتم تا برگردد. سامان گوشی را برداشت و با صدای کمرنگش گفت: «بفرمایید اگه صلاحه؟» شیوا روی کمرم پریده بود و تلاش می‌کرد گوشی را از دستم بیرون بکشد که گفتم: «سامان ول کن اینارو. کی ازدواج کنیم؟» سامان سرفه‌ای کرد و صدایش را صاف شد و گفت: «ذره‌ای غرور، اندکی خانمی؟ به کجا داریم می‌ریم ما؟ یکم اقتدار زنانه هم بد نیست. قطع می‌کنم. خدافظ!»


شیوا به شانه‌ام زد و انگشتش را تا نزدیکی چشمم آورد و گفت: «مردا همینن!» آدامسم را یک بار دیگر ترکاندم و شوتش کردم بیرون. نمی‌دانم تا به حال دهانت دوخته شده یا نه اما سرویس که شده! همان حس و حال را تصور کن در آن موقعیت من چون حال ندارم توصیفش کنم. همان روز بود که همه چیز عوض شد. خیلی خیلی عوض شد…


فعلا- مادرت
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#32
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*



ازدواج شفاف!

مونا زارع طنزنویس

نامه شماره ۳۳


بعد از آمدن شیوا و رفتن سامان، ۷ صبح یک روز جمعه بود که از خواب بیدار شدم و دیدم از مردها بدم می‌آید. یعنی یک هفته طول کشید تا این احساس را پیدا کنم. در آن یک هفته هم شیوا دست‌هایم را به تخت بسته بود و آن‌قدر غذای گیاهی و بدون هورمون به خوردم داده بودند که وقتی صبح جمعه بیدار شدم دیگر مردها و اشیا برایم فرق چندانی با هم نداشتند. شاید می‌توان گفت تنها تفاوتشان نهایتا این بود که اشیا هیز نیستند و خب این یک درجه اشیا را برایم ارزشمندتر از مردها کرده بود. مثلا گاز و یخچال برای مو بلوندها به همان اندازه کار می‌کنند که برای سبزه‌ها و دماغ کوفته‌هایی مثل من و این یعنی انصاف و مشتری‌مداری بین اشیا بیشتر حکمفرماست تا مردها. اولین کاری که باید می‌کردم این بود که به همه قبلی‌ها حالی کنم خوشحالم جواهری مثل من از دستشان رفته. فقط نمی‌دانستم از کدام شروع کنم. نصفشان زن گرفته بودند، نصف دیگرشان کلا غریبه و توی راهی بودند و یکی دوتایشان هم که مرده بودند.

از جایم پریدم و گوشی موبایلم را وسط خرت و پرت‌های اتاقم پیدا کردم و شماره تلفن همه آنهایی را که داشتم انتخاب کردم و نوشتم «از همتون بدم میاد. قصد ازدواجم ندارم.» هنوز پیغامم را نفرستاده بودم که چیزی کوبیده شد به در خانه. به طرف در رفتم که شیوا از انتهای خانه با پتویی که دورش بود دوید و پاهایش را روی سرامیک‌ها لیز داد تا جلوتر از من به در برسد. یک هفته‌ای بود در خانه ما چنبره زده بود و می‌گفت آمده تا من را اصلاح کند اما گندش درآمد به‌خاطر دست بزنش که یکسره ناپدری‌اش را چک و لگد می‌زده از خانه انداخته بودنش بیرون. پایم را زیر پایش گرفتم تا به در نرسد و در را باز کردم. پسری پشت در ایستاده بود که با دسته گلی در دستش، یک کت طوسی رنگ همراه با شال گردن طوسی و شلوار طوسی تنش بود. این‌هایی که همه هنرشان از لباس ست کردن این است که هرچه همرنگ هم پیدا کردند کنار هم بچینند و شبیه روپوش مدرسه تنشان کنند، آدم‌های صاف و ساده‌ای هستند.

دسته گل را جلویم گرفت و گفت: «آرمین ۶۲». شیوا از روی زمین بلند شد. دسته گل را قاپید و شبیه نارنجکی که هر لحظه ممکن است بترکد انداخت دورترین نقطه خانه. آرمین، شیوا را نگاه هم نکرد و وارد خانه شد. روبه‌رویم ایستاد و دست‌هایش را شبیه قلب کرد و گفت: «بابا آرمین ۶۲. تو یاهو مسنجر چت کردیم! مگه تو ‌ای‌دیت دختر شیشه‌ای نیست؟ اومدم بگیرمت.» آنقدر غذای بدون ادویه خورده بودم که شور و شعفی من را نگیرد اما شیوا یقه آرمین را گرفت و داد زد: «آدم‌ها همدیگه‌رو نمی‌گیرن! با هم ازدواج می‌کنن. اون سگه که میگیرن احمق!» هفت ستون بدن آرمین داشت می‌لرزید که جدایشان کردم و گفتم: «آقای محترم من قصد ازدواج ندارم.» این جمله‌ را وقتی با آن طنین خاص پر از نجابت و غرور می‌گفتم، خودم خنده‌ام می‌گرفت اما دست خودم نبود. آرمین مشتش را به قلبش کوبید و گفت: «یا تو یا هیچ‌کس دیگه. ما یه عمره با هم چت کردیم. الکی که نیست.»

اصلا انصاف نبود درست زمانی که مردها دلم را زده بودند یک آدمی اشتباهی بیاید و مشتش را یکسره برایم بکوبد روی قلبش. مبل گوشه خانه را نشانش دادم. چشمکی زد و روی مبل نشست و دوباره دستش را روی قلبش کشید. مردک دست کم ۳۰‌سال داشت اما هنوز فکر می‌کرد ماساژ قلبش می‌تواند خیلی اغوا‌کننده و تاثیرگذار باشد. هرچند اگر چند هفته قبل فقط راجع به رگ‌های قلبش حرف می‌زد، عاشقش می‌شدم. من و شیوا روبه‌رویش ایستاده بودیم که شیوا دستم را کشید و به داخل اتاق هل داد. قبل از این‌که چیزی بگوید گفتم: «واقعا مردارو نمیشه تحمل کرد!» شیوا موهایش را در انگشتش چرخاند و گفت: «ببین من دختر شیشه‌ای‌ام.»

در زندگی با دو واقعیت تلخ روبه‌رو شده بودم، یکی این‌که بابا اول می‌خواسته خاله را بگیرد اما به‌خاطر گوش سنگین بابابزرگم اشتباهی مامان را بهش دادند و دومی‌اش این‌که شیوا ضد مرد نبود و دلش شوهر می‌خواست! کوباندم توی گوشش و گفتم: «بی‌شعور پس چرا منو چیزخور کردی؟!» از لای در آرمین را نگاه کرد و گفت: « عزیز من همش کار هورموناست. هورمونام از دهنم داشت می‌زد بیرون این‌قدر سرکوبشون کرده بودم.» لجم گرفت و از کمدم آدامسم را درآوردم و انداختم توی دهانم. آرمین داد می‌زد «دختر شیشه‌ایِ من کی واسم صدای ماهی درمیاره؟!» شیوا دستش را جلوی دهانش گرفت و ضعف رفت و من با سومین و چهارمین واقعیت تلخ زندگی‌ام هم روبه‌رو شدم.

یکی این‌که شیوا با آن ضمختی‌اش برای عشقش صدای ماهی درمی‌آورد و دیگری این‌که ماهی صدا دارد! تلفنم را برداشتم تا پیغام‌هایی که می‌خواستم بفرستم کنسل کنم که دیدم پیغام‌ها همگی رسیدند که هیچ، همه‌شان هم جواب داده بودند «اوکی!» شیوا جلوی آینه ایستاده بود و چپ و راست خودش را نگاه می‌کرد و تمرین سلام کردن می‌کرد. دختره دیوانه هم من را دیوانه کرده بود هم خودش داشت با چه وضع جلفی شوهر می‌کرد. دستم را کوباندم تا بی‌حسی‌ام نسبت به مردها از بین برود و انگیزه پیدا کنم بروم آرمین ۶۲ را از چنگ شیوا بیرون بکشم.

شیوا در کمدم را باز کرد و زیر لب گفت: «لباس صورتی چیزی نداری برق بزنه؟» حقش بود با یکی از همین لباس صورتی‌ها خفه‌اش می‌کردم. تا کمر در کمدم فرو رفته بود که آرمین در اتاق را باز کرد و دوباره دسته گلش را جلو گرفت و گفت: «شیشه‌ای و شفاف من کیه؟!» شیوا در جایش پرید و نیشش را تا انتها باز کرد و گفت: «من، من» آرمین دسته گلش را پایین آورد و به شیوا نگاه کرد و گفت: «واقعا؟!» شیوا کش و قوسی آمد که دهان هر جنبده و موجود روی زمین را آویزان می‌کرد و گفت: «آره دیگه. ماهی کوچولوت.» آرمین لب و لوچه آویزانش را جمع کرد و دسته گلش را انداخت روی میز و گفت: «نه بابا!‌ بعد سیبیل نزده‌ات شفافیتت رو لکه‌دار نمی‌کنه؟»

همین‌جا بود که آن یک هفته به تخت بستنم اثر خودش را کرد و آرمین را با شال گردنش روی پله‌های خانه کشیدم و از خانه بیرون انداختم. جلوی در خانه نفس عمیقی کشیدم چون هم شیوا را بی‌شوهر کرده بودم هم حقوق زنان با سیبیل را حفظ کرده بودم. اما وقتی خواستم به خانه برگردم کاغذی روی در چسبانده شده بود و رویش نوشته بود: «لااقل تیکه کتم رو پس بده!»

خودت میدانی ادامه دارد، پس تا هفته بعد عزیزم...
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#33
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*


یه مرد واقعی!



مونا زارع طنزنویس



«نامه شماره ۳۴»

آدمیزاد اگر هم می‌خواهد سیندرلا بازی در بیاورد باید ظرفیتش را داشته باشد که پدر تو متاسفانه نداشت. یعنی احتمالا به کله‌اش زده بوده مرموز باشد؛ اما فکرش را نکرده بود سیندرلا اگر کفشش را جا گذاشت، یک داف مکش مرگ ما بود که ساعت ۱۲ شب آن کالسکه مزخرفش تبدیل به کدو می‌شد و چاره‌ای جز فرار نداشت. نه تو مرد گنده که ادعای عقل سالم هم داری و هیچ ساعت از شبانه‌روز قرار نیست این‌ورا آونورت تبدیل به چیز دیگری شود! به‌هرحال پدرت انگار مال دنیا برایش ارزش بیشتری داشت تا عشق و روی در خانه‌مان کاغذی چسبانده بود که نوشته بود؛ «حداقل تیکه کتمو پس بده!»

کاغذ را از روی در کندم و یادم افتاد تکه کتی که از یک مرد دستم مانده بود در خانه‌مان به جای دستگیره کتری استفاده می‌شود و مامان دور تا دورش را تور صورتی دوخته است. اطراف خانه را نگاه کردم و جز آقای اکبری که همیشه با هیکل لختش تا کمر بیرون از پنجره بود و ته سیگارهایش را روی کله ملت می‌انداخت، کسی توی کوچه نبود. هر چند از شانس من بعید نبود که همین آقای اکبری برایم اطوار بریزد و شکم لخت چند کیلویی‌اش را وقتی از پنجره آویزان می‌کند تصور کند جذابیت‌های بصری دنیا را روی سرم خراب کرده و دلم را برده است.

کاغذ را مچاله کردم و انداختم توی پیاده‌رو که کسی کوباند به پشت کمرم و گفت: «فالتو بگیرم؟» قبل از این‌که بخواهم نگاهش کنم حدس زدم یکی از این‌هایی که دستمال دورسرشان بسته‌اند و زیر چانه‌شان را بز کوهی کشیده‌اند پشت سرم ایستاده که خب مثل همیشه غلط حدس می‌زدم. زن قد بلندی پشت سرم ایستاده بود که اگر می‌خواستی سرتا پایش را دید بزنی یک ربعی وقتت را می‌گرفت تا از سرش به تهش برسی. عینک دودی‌اش را روی فوکول طلایی رنگش بالا داد و روسری‌اش را انداخت پشت گوشش و گفت: «هنوز نتونستی شوهر پیدا کنی؟»

آب گلویم را قورت دادم و گفتم: «شما مادرشی؟» آدامسش را زیر دندانش ترکاند و گفت: «‌نه جیگر، مادر کی؟‌ سرنوشتت دست منه» از این‌که سرنوشتم دست یک زن دو متری هشتاد کیلویی با یک فوکول کله قندی افتاده بود، اولش دهانم کج شد و وا رفتم که چشمم به آقای اکبری افتاد که سهمیه اَخ و تف بعد از ظهرش را نثار کوچه کرد و در پنجره را کوباند. زن فالگیر دستش را نزدیک صورتم آورد و دور کله‌ام چرخاند و گفت: «جادو جمبلت کردن از مردا بدت بیاد!» بشکنی زدم و داد زدم: «شیوا!» کف دستم را به طرف خودش کشید و قیافه‌اش را در هم کرد و ادامه داد: «طالعت می‌گه شوهر می‌کنی، ولی قبلش باید چشم بدو باطل کنی.»

بدبخت نمی‌دانست سی و خرده‌ای آدم از زیر دستم در رفتند و چشم بد باید دیگر خیلی بیکار و فلک‌زده باشد که دنبال من راه بیفتد. از ته کیفش تکه‌ای نبات در آورد و گذاشت کف دستم و دستانم را تکان داد. چشم‌هایش را درشت و خودش را لرزاند و هر لحظه منتظر بودم یا بترکد یا از یک جایش دود بیرون بزند که گفت: «موی مرد پخته و اصیل می‌خوای!» همین یکی را کم داشتم که گفتم: «جان؟!»

پشت پلکش را نازک کرد و دوباره با آدامسش صدایی در آورد و گفت: «ببین عزیزم می‌ری یه مرد اصیل و درشت پیدا می‌کنی که مردونگیش به دنیا ثابت شده باشه، بعدش یه مو ازش می‌کنی با این نبات می‌ندازی تو چاییت می‌خوری. هم شوهرت پیدا می‌شه هم از مردا خوشت میاد!» وضعیتم به آن‌جا رسیده بود که دیگر قرتی بازی‌های معمولی جوابم را نمی‌داد و کار به گندکاری کشیده بود. عینکش را روی چشمش گذاشت و کوباند پشت کمرم و اشاره کرد، بروم.

داشتم فکر می‌کردم که یک مرد اصیل و درشت را شاید بشود پیدا کرد اما چرا سازمانی نیست که بشود فهمید کدامشان مردانگی‌شان ثبت و ضبط شده و در سطح دنیا پذیرفته شده؟! نبات را انداختم در جیبم و دنبال یک مرد درست حسابی خیابان‌ها را راه می‌رفتم که مخزنشان را پیدا کردم. آن‌قدر زیاد بودند که می‌شد بینشان شرط‌بندی راه انداخت. قهوه‌خانه شوکت‌خان، تشکیل‌شده از ۲۵ عدد مردِ درشت ضخیم بود که به هرکدامشان یک چنگ مختصر هم می‌زدی یک مشت مو دستت می‌آمد که همه دخترهای محل را کفایت می‌کرد. وارد قهوه‌خانه شدم و سرفه‌ای کردم. انگار که قهوه‌خانه‌شان رنگ زن تا آن روز به خودش ندیده بود. همه ساکت شدند و رادیو خاموش شد.

یک لبخند ملیح و انسان‌دوستانه تحویلشان دادم و گفتم: «آقایون کی این‌جا از همه مردتره؟!» هر ۲۵ نفرشان از سرجایشان بلند شدند. شصتم را روبرویشان گرفتم و گفتم: «دم شما گرم. کی حالا مردترتره عزیزان؟خیلی مرد دیگه!» یک نفر از ته قهوه‌خانه داد زد «آقا قباد!» همهمه‌ای از تأیید همه جا را گرفت و کف دستانم را به هم کوبیدم و گفتم: «به به آقا قباد دستشونو بالا بگیرن» پیدایش نمی‌کردم که چند نفری کنار رفتند و قباد پشت سرشان ایستاده بود.

پسری با قد نسبتا کوتاه و گردن باریک که وقتی پشت میز می‌نشست فقط کله‌اش از میز بیرون زده بود. حدس زدم تعریفم از مردانگی با مردها زاویه دارد و گرنه به هر آدم سالم عقلی قباد را نشان می‌دادی فوق فوقش «پسرک جوانِ خوش آتیه» صدایش می‌کرد نه مرد! پشت لبهایش سیبیل نازک کوتاهی داشت. نزدیک‌تر شدم و گفتم: «این سیبیلاتون توی دست میاد یکیشو بچینی واسم؟» غبغبش را باد کرد و نگاهم کرد. ترسیدم هرلحظه بکوبد زیر گوشم که ادامه دادم: «واسه مریض می‌خوام!»

نفسش را از دماغش بیرون داد و یک تار کوتاه سیبیلش را گرفت تا بیرون بکشد. سیبیلش بین ناخن‌های کوتاهش لیز می‌خورد که گفت: «موچین نداری؟!» آب دهانم را قورت دادم تا از فضای چندش حاکم، بالا نیاورم و با ابروهایم اشاره دادم، ندارم که بالاخره یکیشان را کند و گذاشت کف دستم. گوشه قهوه‌خانه کنار قباد نشستم و نبات را از جیبم در آوردم و انداختم توی چایی‌ام. سیبیل را یک دور در چایی چرخاندم و چندتایی از آن سیبیل کلفت‌ها عوق زدند و قهوه‌خانه را ترک کردند. چایی را یک ضرب خوردم و هنوز تمام نشده بود که همه چیز دور سرم چرخید و وقتی چشمانم را باز کردم عجیب‌ترین فکر ممکن به ذهنم رسید..!


ادامه دارد – فعلا - مادرت
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#34
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*


سیندرلا بازمی‌گردد!



مونا زارع طنزنویس

نامه شماره ۳۵


بی‌مقدمه برویم سر اصل مطلب چون هم من مچ دستم ورم کرده است هم تو آن‌قدر گستاخی که در نامه پاسخت اصرار کردی هرچه زودتر تهش را بگویم تا دق نکرده‌ای. بهتر است بروی خدایت را هم شکر کنی که می‌خواهم آخرش را برایت بگویم چون پدر روشنفکرت عقیده دارد تهش را برایت باز بگذاریم تا تصوراتت را خراب نکنیم و حواسش نیست ته داستان ما آن‌قدر بسته است که تو الان بچه ما هستی!

به‌ هرحال برگردیم به آن روز که در قهوه‌خانه سیبیل قباد را با تکه نباتی که از آن زن فالگیر گرفته بودم، ریختم توی چای و سر کشیدم. همه چیز دور سرم چرخید و وقتی چشمم راباز کردم، دلم پیچ می‌خورد. قباد کنارم نشسته بود و دود قلیونش را توی صورتم فوت کرد. از سرجایم بلند شدم و روی صندلی‌ام ایستادم و داد زدم: «آقایونی که تمایل به ازدواج دارن دستا بالا. با در دست داشتن شناسنامه ساعت ۳ جلو در خونه ما باشن. هرکی متمایل‌تر بود، یک دستگاه شورلت دسته دو تمیز درحد کار نکرده میبره. این دیگه آخرین شانستونه من زنتون شم.»


از روی صندلی پایین آمدم و لباس‌هایم را تکاندنم و از قهوه‌خانه بیرون آمدم. ۱۰سالی بود که بابا شورلتش را در پارکینگ گذاشته بود تا یک مشتری دست به نقد درست حسابی گیرش بیاید و تنها مشتری‌اش دایی منوچهر بود که فقط حاضر بود شورلت بابا را با بند ناف فریز شده، یکی از بچه‌هایش تعویض ‌کند. به‌ هرحال هرکسی هم داماد خانواده می‌شد، وقتی خودرو را می‌دید بی‌خیالش که نمی‌شد هیچ، یک پولی هم دستی می‌داد به بابا تا وا بدهد.

نزدیک خانه شدم تا خودم را برای تجمع مردان آماده کنم که دیدم پسری درحال چسباندن کاغذی روی در خانه‌مان بود. راستش را بخواهی این یک قانون است که همیشه اگر محل نگذاری، سیندرلاها خودشان به محل لوس بازیشان برمی‌گردند. پشت سرش ایستادم و منتظر شدم کاغذ را بچسباند که یقه‌اش را محکم از پشت سرش گرفتم و سوت زدم. بابا تا کمر از پنجره بیرون آمد و موقعیتم را پیدا کرد. چشمکی زد و یک گونی از بالا انداخت و افتاد روی سر شکارمان.

سوت دوم را بابا زد و مامان در خانه را باز کرد و طنابی را دور پاهایش حلقه کرد و من هم هلش دادم داخل حیاط. مانده بودم در این وضع چطور به مامان بگویم مرسی که با آن جذبه‌ و متانتت برایم شوهر شکار می‌کنی، اما قبل از این‌که واکنشی نشان بدهم سوت سوم را مامان زد و امید درحالی‌ که یک صدای غودای ممتد از خودش در‌می‌آورد، از راه پله‌ها قل خورد و زیر پای آقای سیندرلا را گرفت تا از جا بلندش کند و از پله‌ها بالا رفت. هرکار در زندگی‌ام نکرده باشم، یک همدلی و همراهی خاصی درخانواده‌ام ایجاد کرده بودم و می‌توانستم بگویم آن روزها دیگر ما یک تیم بودیم که اول و آخر همه‌مان آرزوی تأهل و بالندگی من بود. پشت سر امید به داخل خانه رفتیم و امید انداختش وسط خانه.

بابا گلدان روی میز را برداشت و خیز برداشت طرفش که جیغ زدم «نزن مخش عیب میکنه بابا! هدفمون شوهر سالمه» بابا یک قدم عقب کشید و شستش را بالا برد و گفت: «نه حواسم هست. برو دارمت» نزدیک‌تر شدم و گونی را از کله‌اش بیرون کشیدم. موهایش هوا رفته بود و تند نفس می‌کشید.

چندبار چشمانش را باز و بسته کرد و چند نخ گونی از دهانش به بیرون تف کرد که مامان گفت: «امیر وزوزو؟!» مامان را با طنابی که در دستش بود، دیدی زد و گفت: «خانم مظفریِ بازرس؟» مامان به پهنای همه جایش پفی کرد و با سر تأیید کرد. من و بابا و امید هم همدیگر را نگاه کردیم چون این داستان تکراری را ١٠سالی بود می‌دیدیم. آدم‌ها در خیابان مامان را می‌دیدند و رنگ و رویشان سفید یخچالی می‌شد و یاد دوران مدرسه‌شان می‌افتادند که مامان به‌عنوان بازرس می‌رفت سر و تهشان را یکی می‌کرد و تا چند معلم و شاگرد خودشان را نخیسانده بودند، مدرسه را ول نمی‌کرد.

هربار هم هرکدام از آن شاگردهای تنبان خیس شده، مامان را می‌دیدند، بی‌اختیار زانو می‌زدند و برای مامان یکجورهایی حس و حال میتی کومان در فضا زنده می‌شد. امیر با آن ته‌ریش و هیکل نره غولش شروع به لرزیدن کرد. مامان چند قدم به امیر نزدیک شد و امیر درحالی که خودش را روی زمین به عقب می‌کشید، گفت: «خانم مظفری غلط کردم. ١٠‌سال گذشته از اون قضیه..دیگه اونکارو نمی‌کنم.. بخدا فقط اومده بودم کتمو بگیرم» مامان نزدیک‌تر شد.

امیر جیغ نازکی زد و مامان گفت: «وزوزو یادته اون موقع بهت گفتم اگه پسر خوبی بشی جایزه داری؟» امیر با سرش تأیید کرد و مامان ادامه داد: «حالا وقتشه کادوتو بهت بدم. ایناهاش، دخترمه! میتونی بگیریش، هیچ‌کسی‌ام کاریت نداره. مبارکت باشه پسرم» روی نوک انگشتانم ایستادم و با ذوق گفتم: «با یه دستگاه شورلت دسته دو درحد کار نکرده روش!» بابا گلدان را روی میز گذاشت و گفت: «غلط کردی!» امیر نگاهم کرد و لبخند رضایت‌بخشی روی صورتش نقش بست که دلم را ریخت و گفت: «این شورلته چند کیلومتر کار کرده؟» بابا دوباره گلدون را برداشت که زنگ خانه را زدند.

امید آیفون را برداشت و گفت: «اشتباه اومدی داداش» حدس می‌زدم پسرهای محل برای قرعه‌کشی شورلت آمدند که امید گفت: «چه خبره این‌جا همه دنبال کتشون می‌گردن؟ یکی اومده بود می‌گفت تیکه کتمو می‌خوام!» مامان امیر را از سرجایش بلند کرد. امیر لباسش را تکاند و گفت: «کت من قهوه‌ایه. می‌دونم تو این خونه ست» امید گلدان را از دست بابا گرفت و گفت: «آره این پسره‌ هم گفت قهوه‌ای»

همیشه همین‌طور بود که نعمت یا برای من نبود یا آن‌قدر زیاد بود که زیر دستم درمی‌رفت. از پله‌های خانه پایین دویدم تا آن یکی سیندرلا را هم پیدا کنم، اما گندی زده بودم که آن موقع فهمیدم. در خانه را باز کردم و به اندازه دو خاور لب پُر از انواع مردها و مذکرین به داخل خانه ریختند! می‌دانم گیج شدی چون این نامه به غیر از تو به دست هرکسی بیفتد، نمی‌داند اسم پدرت چیست اما تو خوب می‌دانی. هرچند شاید هم...! هیچی ولش کن. بهتر است صبر کنی چون داستان ما هنوز تمام نشده..

می‌بوسمت دختر گستاخم- مادرت
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#35
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*



وفور نعمت!


مونا زارع طنزنویس



نامه شماره ۳۶

تابه‌حال یک تجمع بالاتر از ۴۰ مرد را از نزدیک دیده‌ای؟ یک حس و حال خاصی میانشان پر می‌کشد که ممکن است هر لحظه یک آسی برای هم از جیبشان دربیاورند و تقدیم به پاچه‌های یکدیگر کنند و سرعت و شدت این نقل‌وانتقالات آن‌قدر زیاد است که با چشم غیرمسلح دیده نمی‌شود. به‌خصوص وقتی پای دو چیز درمیان باشد؛ ماشین و زن!

آنوقت تصور کن من گندی زده بودم به این حجم که ماشین و زن را یکجا وعده داده بودم. در خانه هنوز بسته بود که یک نفرشان خودش را به لبه دیوار رساند و مشتش را به هوا برد و داد زد: «اول! شورلت قرمز حق منه» یک نفر پاچه‌اش را گرفت و کشاندش پایین و کله‌اش را از لبه دیوار بالا آورد و انگشتش را به سمتم گرفت و گفت: «کیا ناصری هستم وکیل پایه یک. خودم می‌گیرمت!»

شستم را برایش به احتزاز درآوردم و گفتم: «دمت گرم ولی آروم باش!» در خانه را باز کردم تا آن یکی سیندرلا را پیدا کنم که سیلی از مردها ریختند توی حیاط. بابا به لبه پنجره آمد و فریاد زد: «آقایون به صف شید حداقل» از بین جمعیت یکی نعره زد: «فقط خودتو می‌خوام نه شورلت قرمزتو!» همه چیز زیر سر جادوی سبیل قباد بود. بالای پله‌ها ایستادم و داد زدم: «دوستان رعایت کنید. اولویت با اوناییه که شناسنامه دارن.»


صدای هوکردنی بلند شد و بابا که کاغذ لوله‌شده‌ای جلوی دهانش گرفته بود تا صدایش بپیچد از بالای پنجره گفت: «آقایون توجه کنید انتخاب سخت شده. حجم شما زیاده ماشالا ولی ما الان یه داماد رزروی داریم» بابا امیر را از یقه‌اش گرفت و به بیرون پنجره کشید تا نشان بقیه بدهد و ادامه داد: «ایناهاش. وقت هم نیست، تا قبل از ناهار ایشالا می‌خوایم دخترمونو بدیم بره» با دستم به بابا اشاره دادم طبق معمول جوگیر نشود و در حفظ سمتش به‌عنوان پدری غیرتی باقی بماند. چون پدربزرگت فقط عاشق یک چیز بود و هست؛

بازی و مسابقه. حالا چه سر بستنی بازی کند چه سر من برایش فرقی نداشت، فقط هیجان بازی را خریدار بود. از پله‌ها بالا رفتم به داخل خانه دویدم. مامان درحالی ‌که با یک دستش برنج می‌گذاشت، در دهان طوطی روی شانه‌اش و با شانه دیگرش تلفن را چسبانده بود به گوشش، یقه‌ام را کشید داخل خانه و در را بست. از نگاهش معلوم بود آینده دو نفره زیبایی میانمان برقرار نیست و هر لحظه منفجر می‌شود. پشت تلفن گفت: «حالا بگید آقا پسرتون بیاد شاید کت ایشونه.

مطمئنید قهو‌ه‌ای بوده؟ باشه پس بیان تا قبل ظهر چون این با وضع تا قبل از غروب پاتختیشه!» تلفن را قطع کرد و پرتش کرد در بغلم و گفت: «خانم مظاهری میگه کت پسر منه!» معلوم نبود دقیقا چه چیزی توی سیبیل آن مردک بود که شوهر تولید می‌کرد.

بابا همچنان لوله‌اش را جلوی دهانش گرفته بود و از خاطرات شمال رفتنش با شورلت قرمزش برای ملت می‌گفت. امیر هم پایین پنجره نشسته بود و لباس بابا را می‌کشید و غر میزد اول از همه به او قول ماشین را داده بودیم که لوله را از دست بابا گرفتم و داد زدم: «آقایون این‌جا کسی بین جمعیت هست که دنبال تیکه کت پاره‌شده‌اش اومده باشه؟» نزدیک به ۸۰نفر دستشان را بالا بردند. امیر صورتش را چسبانده بود به شیشه و می‌شمردشان که دوباره داد زدم: «کتتون چه رنگی بوده؟» با صدای یکدستی گفتند: «قهوه‌ای!»

یک جای معادله به هم ریخته بود. با انگشتم به اولین پسری که چشمم خورد و دستش بالا بود، اشاره کردم بیاید توی خانه. می‌دانی که تعداد زیاد بود و وقت ما هم کم. همراه بابا و امید نشستیم پشت میز ناهارخوری. امیر هم مجبور بود کنار دستش بنشیند و معیار و شاقولمان باشد برای انتخاب. نفر اول وارد خانه شد و روبه‌رویمان نشست. موهایش را آب قند زده بود و بوی شیرینی کله‌اش تا زیر زبانت هم می‌رفت. بابا که ایندفعه جو هیأت ژوری را گرفته بود، بدون این‌که نگاهی کند، گفت: «نام و نام‌خانوادگی و میزان اهمیت دختر من در زندگی خودتان را شرح دهید!»

خودش را صاف کرد و گفت: «جابر سبزآرا هستم. توی مجالس می‌خونم. اینجانب قول می‌دهم دخترتونو همیشه و در هرشرایطی صندلی جلوی شورلت بنشانم.» امید از روی صندلی خیز برداشت تا بکوباند توی دهانش که لباسش را گرفتم و گفتم: «تیکه کت شما کجا جر خورد؟»

سرش را بالا آورد و با یک ناز و غمزه عمیقی گفت: «هرجا شما بگی! هرجا شما بخوای!» امید با زانو رفت روی میز که بابا کوباند پس کله‌اش و اشاره کرد سرجایش بنشیند. با سرم جواب منفی دادم تا برود بیرون. نمی‌دانی چه لذت وصف‌نشدنی دارد که ۱۵۰ تا مورد ازدواج بیرون ریخته باشند و تو با خیال راحت آب پرتقالت را بخوری و به هر که عشقت نکشید، جواب رد بدهی چون تازه بدون این یکی شدند ۱۴۹نفر! از لذت وفور نعمت یک آبی زیر پوستت می‌رود که تا آخر عمر خشک نمی‌شوی.

مامان از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت نفر بعدی. پسری با عینک‌گردی روی صورتش و چند روزنامه در دستش روبه‌رویمان نشست و گفت: «سلام می‌کنم خدمت هیأت ژوری. بنده در تاریخ ۷ شهریور از منزل خارج شدم و اما در یکی از کوچه پس کوچه‌های تهران لختم کردن و جیب و کتمو زدن» بابا سرش را بالا آورد و گفت: «به ما میاد شما رو لخت کنیم بعدش اطلاعیه بدیم بیا بپوشونیمت؟! برو بیرون جانم» خوشم می‌آمد بابا را چنان جوی گرفته بود که اگر من دیگر شوهر نمی‌خواستم اما بابا مرد کنارکشیدن نبود.

پسر هنوز از جایش بلند نشده بود که یک نفر دیگر وارد خانه شد و از روی صندلی بلندش کرد و روی صندلی نشست. کلاهی چهارخانه روی سرش بود و سایه‌ای تا روی بینی‌اش انداخته بود. کت قهوه‌ای رنگی را روی میز انداخت و گفت: «توی تاکسی نشسته بودم که موقع پیاده شدن کتم لای در گیر کرد و پاره شد» آب دهانم را قورت دادم و به امیر نگاه کردم و گفتم: «تو چی؟» امیر صدایش را صاف کرد و گفت: «به نام خدا. توی تاکسی در یک ظهر تابستان کتم گیر کرد لای در ماشین و جر خورد»

خودم را هل دادم نوک صندلی و گفتم: «چه تاریخی؟» هر دو نفرشان همزمان گفتند: «اوایل شهریور» امید خنده بلندی کرد و گفت: «داداش یه رخ بده حالا» کلاهش را برداشت و از روی صندلی به زمین کوبیده شدم. یک آشنا برگشته بود و روبه‌رویم نشسته بود! حتما تو تا الان همه چیز را فهمیده‌ای اما خیلی به خودت مطمئن نباش. پدرت الان کنار دستم نشسته و درحالی‌ که کدو پوست می‌کند، نق می‌زند که لیلی و مجنون هم این‌قدر ادا اصول نداشتند که ما دونفر تو را اینطور سرکار گذاشتیم اما مجبوری فقط کمی دیگر تحمل‌مان کنی تا هم آستانه صبرت بالا برود هم جادوی عشق ما را کشف کنی. پدر بی‌ادبت هم این قسمتش را شیشکی زد! واقعا که!

فعلا- مادرت
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#36
*این طنز نوشته کار بسیار زیبای خانم زارع است که هر چند روز یک بار آپ میشه.هر زمان قسمت جدید در دسترس قرار گرفت،توی این تاپیک قرار میدم.*


عشق اول

مونا زارع طنزنویس

نامه شماره ۳۷


قضیه عشق اول را شنیده‌ای؟! این‌که همه آدم‌ها در اوایل جوانی یک روزی وقتی هوا ابري می‌شد، وظیفه انسانی‌ خودشان می‌دانستند عاشق یک نفر شوند. حالا بستگی به شانس‌شان داشت که آن‌ موقع کجا بودند و چه کسی روبروی‌شان بود که عاشقش می‌شدند. همان حوالی ۱۶ سالگی را می‌گویم که قیافه آدم آن‌قدر پف می‌کند که آن‌ هاله‌ها و سایه‌هایی که جلوی چشم‌هایت می‌بینی و فکر می‌کنی نگاه متفاوتت به زندگی است؛ در واقع سایه دماغ پهنت جلوی چشم‌هایت است.

دقیقا همان دوران است که هوای ابری در تو یک احساس تکلیف ایجاد می‌کند که عاشق شوی. خب بس است دیگر! خواستم خیلی فضای خاص و عبرت‌انگیزی برایت بسازم اما حوصله ندارم! سریال مورد علاقه‌ام الان شروع می‌شود و می‌خواهم زود بگویم و بروم. تا آنجا برایت گفتم که نصف محله جلوی در خانه بودند و ادعا می‌کردند کت قهوه‌ای‌شان گم شده. اما دو نفرشان روبرویم نشسته بودند که نشانه‌های‌شان و حتی اسم‌شان با هم مو نمی‌زد؛ یکی‌شان امیر وزوزو بود و خب آن یکی عشق اولم امیر!

کلاهش را برداشت و سایه روی صورتش کنار رفت و دیدمش. اولین‌بار که دیدمش ۱۷ساله بودم و ترکیب اپل‌ پف‌دار مانتوی مدرسه‌ با چتری‌های آبشاری‌ام چیز هیجان‌انگیزی شده بود که دل هر پسری را در آن زمان می‌برد. امیر هم لباس جوجه می‌پوشید و برای چلوکبابی سر کوچه‌مان تبلیغ می‌کرد. من هم عاشق سیبیل تازه سبز شده‌اش که از توی دهان جوجه پیدا بود و پرانتزی راه رفتنش شده بودم.

می‌دانی، آدمیزاد در آن سن معمولا عاشق بی‌ربط‌‌‌‌‌‌‌‌ترین خصوصیت طرف می‌شود چون می‌خواهد متفاوت باشد. مثلا سیما هم‌کلاسی‌ام عاشق یک نفر شد که بلد بود گوشش را تکان بدهد و زبانش را لوله کند. الان هم یک بچه‌ دارند و خوشبختند. عشق من و امیر از آن شکل‌هایی بود که به درجه‌ای از عرفان رسیده بودیم که امیر دیوارهای کل محله‌ها را با اسپری پر از قلب‌هایی کرده بود که از وسط یک کفتر زخمی بیرون پریده و زیرش مخفف اسم‌های‌مان را می‌نوشت.

من هم برایش کم نمی‌گذاشتم و تمام نیمکت‌های مدرسه را بی‌نصیب نگذاشتم. نقاشی‌های مفهومی و عمیقی از عشق که نظیر نداشت. نمی‌دانم یک چشم خلیجی خمار دقیقا کدام قسمت عشق را نشان می‌دهد اما روی همه نیمکت‌ها یک چشم می‌کشیدم که پشت یک نخل خرما در غروب محو شده و زیرش با خط نستعلیق می‌نوشتم «امیر». آن زمان برای خودش مفاهیم عمیقی را می‌رساند.

آن‌قدر که از مدرسه اخراجم کردند و از آن محل رفتیم. اما آن روز بعد از چند‌ سال عشق اولم روبرویم نشسته بود و ادعا می‌کرد تکه کتش دست من است.

مثل همان موقع‌ها یک پوزخند بی‌ربط و بی‌مناسبت زد و گفت: «قلب رو دیوارا یادته کفتر من؟» نیشم تا جایی که جا داشت باز شد و کلمه رمز آن زمان‌مان را که امیر روی دیوار خانه‌مان نوشته بود، گفتم: «یار یکی دلدار یکی» امیر دستش را مشت کرد و به قلبش کوبید و بعدش به من اشاره کرد. امیر وزوزو با همان لحن خسته‌اش زیر لب گفت: «پس من کی‌ام؟» بابا به جفت‌شان نگاه کرد و چند بار تند و پشت سر هم پلک زد و از سرجایش بلند شد. دستش را روی کله‌ جفت‌شان گذاشت و کوباند روی میز و گفت: «پشت کله کدومشون شبیه‌تره؟»

عجیب بود که نه‌تنها نشانه‌های‌شان درست بود و اسم‌شان هم یکی بود بلکه پشت کله‌شان هم با هم مو نمی‌زد. امیر سرش را زیر دست بابا سراند و از جایش بلند شد و گفت: «من شورلت نمی‌خوام آقا. من عشقمو به شورلت نمی‌فروشم. دختر شما حق منه، سهم منه، عشق منه!» دهانم شروع به لرزیدن کرد. یعنی هر بار اگر کسی بهم ابراز عشق می‌کرد یک صرع خفیف به سراغم می‌آمد و یادم می‌انداخت مال این صحبت‌ها نیستم. امیر وزوزو هم از روی صندلی پرید و داد زد: «من خودم کت پاره ‌شدمو آوردم دادم همسایتون بدوزه واسم! کت من اینجاست. زن من اینجاست. حق من اینجاست. سهم من....»

امیر کوباند روی سینه امیر وزوزو و گفت: «ادا منو در نیارا!» داشتم فکر می‌کردم هیچ چیز عشق اول نمی‌شود و حالا که همه چیز دم دست است و این حالت خواستنی بودنم بین مردها دعوا راه انداخته، دوست دارم سهم کدام‌شان باشم؟ حق کدام‌شان باشم؟ نمی‌دانی چه شعفی دارد! آدم دلش می‌خواهد در اوج بمیرد و به هیچکدام‌شان نرسد. به لبه پنجره رفتم تا اوضاع بقیه مردهایی که برای ماشین و من آمده بودند، ببینم که دیدم پسر دایی منوچ هم جلوی صف ایستاده و داد می‌زند: «کت منم گم شده!»

داشتم به دله‌بازی پسر دایی عزیزم برای آن شورلت دوزاری غبطه می‌خوردم که مامان وارد خانه شد و جیغ زد «شورلت نیست!» دو تا امیرها چنان کوبیدند توی سرشان که چند لحظه همه ساکت شدیم و خیره‌شان ماندیم. بابا قلبش را گرفت و به طرف پارکینگ دوید. امیر، عشق اولم چند قدمی نزدیکم شد و یک لبخند خاطره‌انگیز تحویلم داد و زیر لب گفت: «من خیلی وقت دنبالت گشتم.»

یکجوری صدایم را نازک کردم که فضا رمانتیک‌تر شود و گفتم: «منم حدود ۳۵ تا مرد رو گشتم جات خالی» مامان پشت سرمان سرفه‌ای کرد و اشاره داد به طرف پارکینگ بروم. شورلت سر جایش نبود و بابا وسط پارکینگ چمباتمه زده بود و دستش را روی سرش گرفته بود و زیر لب اسم پسردایی منوچ را می‌گفت. چشمم به رد روغن روی زمین افتاد. دنبالش را گرفتم که در سرایداری کنار پارکینگ به هم کوبیده شد و سرجایم ایستادم.

سرایدار ساختمان‌مان یک پیرزن ۹۰ساله بود که تنها کاری که برای ساختمان می‌کرد این بود که به‌خاطر قیافه کریه‌المنظرش همه را می‌ترساند و هیچ انسانی را مادر نزاییده بود که با دیدن این پیرزن از ترس، یک دور نجاست به خودش و هیکلش ندیده باشد و جرأت کند پایش را به ساختمان بگذارد. در اتاقش را باز کردم تا ببینم دراکولای ۹۰ساله ما هنوز قید حیات را سفت چسبیده یا نه که یک مشت نامه پرت شد توی صورتم. یکی از نامه‌ها را برداشتم و پشتش را خواندم. نوشته بود «نامه شماره ۳۷» حالا دیگر فکر کنم وقتش رسیده که بفهمی چگونه با پدرت آشنا شدم! پس منتظرم باش.


سریالم شروع شد - فعلا - مادرت
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.

نویسنده :✵jυnнyυng✵   آفلاین
#37
نامه شماره آخر

مونا زارع طنزنویس



مادرت راست می‌گوید. هیچ چیز عشق اول نمی‌شود. چون در نوع خودش مضحک‌ترین و احمقانه‌ترین نوعش است. مثل این می‌ماند که بروی اولین رستوران جاده و غذایت را بخوری و فکر کنی بهترینش را خورده‌ای. نه عزیزم از این خبر‌ها نیست، بعدش که می‌روی جلوتر می‌بینی رستوران جلویی نه‌تنها گوشتش تازه‌تر است بلکه دستشویی‌ تمیز هم دارد! خوبی من هم این بود که عشق اول مادرت نبودم اما دیگر سی و چند مورد هم وقتی فکرش را می‌کنی کمرت را می‌شکند. صدبار هم برایش گفتم که اسم این سی و خورده‌ای مرد را جلوی من نیاور، چندشم می‌شود اما اصرار دارد دانه به دانه، جز به جز برایم با هیجان بگوید کدامشان خلبان بود، کدامشان دیپلمات، کدامشان معلم خصوصی و باقی ماجراهای آن آدم‌های چندش‌آورِ زیرخاکی. وقتی امشب خواست قصه خودمان را برایت بگوید، تصمیم گرفتم تا خواب است خودم برایت بنویسم.

نامه مادرت از روزی شروع شد که یک صبح جمعه رأس ساعت ۷ بیدار شد و بعد از عروسی دختر عموی ترشیده‌اش دلش شوهر خواست. تا اینجایش درست است اما مادرت یک روز قبل را جا انداخته و از روز دوم برایت تعریف کرده. درواقع یک روز قبل از نامه اولی که برایت نوشته و ماجراهای بهروز و زن عموی صفورای بادکرده‌اش، قصه من و مادرت شروع شده بود. توی همان عروسی بی سر و ته بود که همدیگر را دیدیم. مادرت موهای فرفری و آشفته‌اش را روی سرش پف داده بود و با آن قد و هیکلش از زیر دامن عروس پول جمع می‌کرد و جفت انگشتانش را توی دهانش فرو می‌کرد تا سوت بزند که جز حباب قُل‌قُل‌زده چیزی هم از دهانش بیرون نمی‌آمد و من هم چون رقصیدن بلد نبودم کاری نداشتم انجام بدهم جز این‌که عاشق مادرت شوم. برعکس بقیه دخترها که وقتی توی چشم‌هایشان را نگاه می‌کردی پشت چشمشان نازک‌تر می‌شد و تکان‌هایشان بیشتر، مادرت خیره‌ات می‌شد و شاباش‌های ریخته روی زمین را که جمع کرده بود با تو نصف می‌کرد. همان‌جا بود که حالت ازدواج بر من مستولی شد و دلم خواست با او ازدواج کنم. خودم را قاطی جمعیت کردم و کمی این‌ور و آن‌ورم را تکان دادم تا طبیعی به نظر برسم که چراغ‌ها را خاموش کردند تا آن رقص نورهای بی‌ناموس را بیندازند توی چشم و چال ما. می‌توانی حدس بزنی فضا چقدر کاربردی شده بود برای یک پیشنهاد عاشقانه و چه بسا به عمق ازدواج. آن حجمی که مادرت از موهایش ساخته بود از توی تاریکی هم معلوم بود.

نزدیکش رفتم و بی‌معطلی گفتم «با من ازدواج می‌کنی؟» از آن لحظه‌های رمانتیک تاریکی بود که وقتی توی تلویزیون نشان می‌دهند صلاح همه این است که کانال عوض شود و برود روی اخبار. یقه کتم را گرفت و گفت: «از همین الان تا همیشه» از آنجایی که همیشه خاص بودم و هستم، تکه پوست خیاری را که توی مشتم گرفته بودم دور انگشت دست چپش پیچاندم که چراغ‌ها روشن شد. در نقطه مرکزی و ثقل میهمانی ایستاده بودیم و من گند بزرگی زده بودم. من روبه‌روی ملیحه، دخترعمو حجتم ایستاده بودم و انگشت دست چپ ملیحه، خیارپیچ شده در دستانم بود. تقصیر آن شینیون‌های احمقانه است که همه‌شان شبیه هم هستند و در تاریکی یک مشت کله کدو می‌بینی که تا صدایشان نزنی نمی‌فهمی کدامشان ناموست هستند.

تا خواستم دهانم را باز کنم که بگویم اشتباه شده، ملیحه دستش را بالا برد و یک مشت دانه سفت دردآور که اسمش نقل است ریختند روی سرمان. تن و بدنم داشت می‌لرزید که مادرت را دیدم گوشه سالن نشسته و یک ناپلئونی درسته را توی دهانش چپانده. صورتش کبود شده بود و نفسش بالا نمی‌آمد. می‌دانستم اینها را به تو نمی‌گوید چون از همان لحظه نه به خاطر دیدن زن‌های متأهلی که با کفش پاشنه ده‌سانتی بچه‌هایشان را خرکش می‌کنند و شوهرهایشان عروسی را کوفتشان می‌کنند بلکه از سر لجبازی با من دلش شوهر خواست.

نامزدی من و ملیحه درحالی‌که پدر ملیحه، حجت‌خان پنج تا تراول شاباش توی دهانم گذاشت، همان شب اعلام شد. حدس می‌زدم مادرت همان شب رگش را بزند اما شنیدم فردایش زن عمویش را به کشتن داده. یاغی‌گری همه وجودش را گرفته بود و عزمش را جزم کرده بود یا آدم‌ها را به کشتن بدهد یا شوهر کند. نامزد ملیحه بودن سخت بود چون از همان شب اول، حجت‌خان زیرشلواری دامادی‌اش را که نسل به نسل به داماد‌هایشان می‌دهند با شمایبی که لابه‌لایش گل مریم پرپر شده ریخته بود بلکه عطر بگیرد، توی سینی گذاشت و روبه‌رویم تعارف کرد. از آن رسم‌ها که مو لای درزش نمی‌رود و تعهدش از حلقه ازدواج بیشتر است.

از فردای آن روز ۳۷ هفته از خانه حجت‌خان برای مادرت نامه می‌نوشتم و هر ۳۷ هفته همان روز اول را برایش توضیح می‌دادم که دوستش دارم و اینجا گیر کرده‌ام، اما هر ۳۷ هفته، نامه‌هایم به جای این‌که برود طبقه اول می‌رفت خانه سرایداری و خب من کف دستم را بو نکرده بودم که مادرت‌اینها از آن خانواده‌هایش نیستند که به طبقه‌ای که پله نخورد بگویند همکف و از همان دم در به پارکینگ هم می‌گویند طبقه اول. به هرحال می‌خواهم بگویم ریاضی‌ات را قوی کن. همه آن ۳۷ هفته را می‌ترسیدم به مادرت نزدیک شوم چون شنیده بودم چند کشته و یکی، دو مورد فلج و دیوانه پس داده. همین بود که تنها جرأت کردم یکی از نامه‌ها را توی جیبم بیندازم و جیب کتم را لای در تاکسی جا بگذارم.

اما مادرت کلا به جز شوهر هیچ چشمداشت مالی به دنیا نداشت و بدون این‌که توی جیب را نگاه کند، درزش را دوخت و دستگیره‌ آشپزخانه‌اش کردند. خبر‌هایش را می‌شنیدم که دنبال صاحب کت می‌گردد، همین شد که دوتا امیرها را فرستادم تا نشانه‌های یک‌جور بدهند و گیجش کنند. گیج هم نمی‌شد لامصب!

خیلی سریع بین بد و بدتر انتخابش را می‌کرد و اگر دیرتر می‌رسیدم زن یکی‌شان شده بود. اما خلاص شدن از ملیحه در آن ۳۷ هفته پروژه عظیمی بود. ملیحه از آن دخترها بود که نمی‌شد از دستشان به راحتی خلاص شد چون خوشگل بود. آدمیزاد دلش نمی‌آید خوشگل‌ها را همین‌طور بی‌بهانه از خودش خلاص کند چون بدجوری ضربه می‌خورند و اگر بفهمند خوشگلی‌شان اثری در بختشان نداشته دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند و هر آن ممکن است دخلت را دربیاورند.

اما آن روز برای ملیحه اتفاق عجیبی افتاد. یک روز صبح ملیحه از خواب بیدار شد و صبحانه را درست کرد و گفت: besser ein ende mit schrecken als ein schrecken ohne ende اگر آلمانی بدانی یعنی «یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی‌پایانه» ملیحه آلمانی بلد نبود اما فیلم زیاد می‌دید. یکی دیگر از ویژگی خوشگل‌ها این است که اگر خودشان تمام کنند یک‌جوری تمام می‌کنند که یادشان همیشه گرامی بماند. همین شد که شستم را بالا بردم و تاییدش کردم و عقب‌عقب از خانه‌شان بیرون آمدم تا پشیمان نشده و با همان زیرشلواری حجت‌خان تا خانه‌ مادرت دویدم که دیدم مادرت هنوز نامه را باز نکرده.

هرچند بعد از ازدواجمان مادرت می‌گفت آن شب اول توی عروسی اصلا صحنه خواستگاری من از ملیحه را ندیده و هیکل گنده زن عمویش جلوی دیدش را گرفته بوده و تنها چیزی که از آن لحظه یادش است هیکل بزرگ و عریض زن عمو و خفه‌ شدنش بر اثر چپاندن ناپلئونی تو دهانش است. نمی‌دانم چقدر حرفش راست است اما مادرت همیشه فارغ از تمام اینها فقط می‌گوید؛ آن روز تنها یک اتفاق افتاد که همه آن ماجراها رقم بخورد. آن هم این‌که عشق ما وقتش نرسیده بود و ۳۷ هفته باید صبر می‌کردیم تا وقتش برسد. همین!



زود برگرد – خداحافظ - پدرت
مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Star عشق خریدنی نیست ( نوشته ی چارلی چاپلین بزرگ)-انجمن koreafan yalda73 0 872 07-16-2014, 01:35 AM
آخرین ارسال: yalda73

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان