اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



***مادر***
زمان کنونی: 05-15-2021، 09:47 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─
آخرین ارسال: movafagh
پاسخ 16
بازدید 5119

امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
مادر

***مادر***
#1
سلام

دوستای نازنینم


دوسدارم دراین پست جملات زیبا درباره شخصیت والای مادر ارسال بشه


اونم در بخشی که متعلق به  مادرتموم عالم یعنی فاطمه ی زهراست



بسم الله
نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#2
مادرها شبیه نخ تسبیح می مانند


کمتر خودنمایی می کنند


امااگرنباشند



هیچ دانه ای کنار دیگری نمی ماند


خدایانخ هیچ تسبیحی راپاره نکن

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#3
نوزاد از سینه مادرش شیرمیخورد تاآنکه سیرمیشود
کلسیم ازاستخوان های مادر کم میشود و دندان های او رابه دردمی آورد
وسبب استرس واضطراب مادرمیشود
هنگامیکه آن نوزاد برای خود مردی میشود
پایش رابر روی پای دیگرمی اندازد و
درقهوه خانه ای باکلاس با ادعای علم وفرهنگ میگوید:
عقل زن نصفه ونیمه میباشد
تابه حال ازخودت پرسیدی عقل توکه کامل است چگونه کامل شد؟
عقل توازغذای همان صاحب عقلی که نصفه ونیمه میخوانیش کامل شد

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#4
☺️وقتی يك سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت.
?و تو با گریه های طولانی شب از او تشکر کردی.
??????????
☺️وقتی دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن
?اما تو با فرار از ان هنگامی که صدایت میکرد از او تشکر کردی.
??????????
 ☺️وقتی سه سالت بود مشغول شد به غذاهای خوشمزه برایت پختن
?و تو با ریختن غذا بر روی زمین ازش تشکر کردی
??????????
☺️وقتی چهار سالت بود مشغول شد به دادن مداد به دستت تا نوشتن را یاد بگیری
?و تو با خط خطی کردن روی دیوار از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی پنج سالت بود مشغول شد به پوشاندن بهترین لباساها برای عید
?وتو با کثیف کردن لباسها از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی شش سالت بود مشغول شد به ثبت نام کردن تو در مدرسه
?وتو با جیغ و داد که نمیخواهم بروم به مدرسه از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی که ده سالت بود مشغول شد به منتظر ماندنت برای برگشت از مدرسه تا تو را در اغوش بگیرد
?و تو با زود رفتن به اتاقت از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی پانزده سالت بود مشغول شد به گریه کردن برای پیروز شدنت
?وتو با خواستن هدیه بابت پیروزیت از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی بیست سالت بود مشغول شد به تمنای اینکه با اوبه خانه فامیل و اشنایان بروی
?وتو بارفتن و نشستن پیش دوستانت از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی بیست و پنج سالت بود تو را در امور ازدواجت کمک کرد
?و تو با دور شدن از او ونشستن کنار همسرت از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی که سی سالت بود مشغول شد به گفتن بعضی از نصیحتها به تو که درمورد کودکان است
?و تو با گفتن این جمله که در کارهایمان دخالت نکن از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی سی و پنج سالت بود ،زنگ زد که تو را برای ناهار دعوت کند
?و تو با گفتن این روزها مشغولم از او تشکر کردی
??????????
☺️وقتی چهل سالت بود خبرت کرد که مریض است و نیاز دارد که از او مراقبت کنی
?و تو با گفتن رنج و زحمت از والدین به فرزندان منتقل میشود از او تشکر کردی

??????????
?و در روزی از روزها از این دنیا میرود و عشقش نسبت به تو هنوز در قلبش است اگر مادرت هنوز کنارت است او را رها مکن و محبتش را فراموش نکن وکاری کن که راضی باشد
??????????
چون در تمام زندگی فقط یک ❤️مادر❤️داری
و وقتی میمیردانگاه ملائکه میگویند که فوت شد ان کسی که به سبب ان به تو رحم میشد(اتقوا الله فی الامهات)
این پیام برای هر انسانی که عزیز است برای مادرش?
مادر❤️ : اگر گرسنه شدی رستوران است
اگر مریض شدی بیمارستان است
اگرخوشحال شدی جشن است
اگر خوابیدی بیدارکننده است
اگر غائب شدی دعاگویت است

ایا با او به احسان و نیکی رفتار کردی......
داخل منزل میشویم و میگوییم : مادر کجاست؟
با انکه از او چیزی نمیخواهیم
انگار وطن است!! از او دور میشویم و برمیگردیم که او را ببینیم
❤️❤️
خداوندا از مادرم سه چیز را دور کن
تنگی قبر،اتش جهنم،و فتنه های قبر

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#5
یکی بهم گفت میخای بری بهشت؟
گفتم نه،
اونجا فقط جای مادراس!!!
گفت:
مگه نمیخای کنار مادرت باشی؟
گفتم:
نه دیگه،،،،،،،
این دنیاشو ازش گرفتم جوونی و روزای خوبشو واسم گذاشت!!!
پیر شد تا من جوون شم
زشت شد تا من خوشگل شم
غصه خورد تا من بخندم
کهنه پوشید تامن نو باشم
گرسنه خوابید تا من حسرته چیزی رونخورم
دیگه نمیخام تو بهشت هم شب و روز حواسش بمن باشه...
بذار حداقل اونجا برا خودش راحت زندگی کنه!
کاش فقط "یک روز" مادرم برای خودش زندگی میکرد...
مادر ...
شرمندتم

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#6
دقت کردین هروقت میرین کاهو بخورین وقتی برگای بزرگش رو با هزار زور و زحمت خوردی و رسیدین به برگای کوچیکش، یهو یکی با یه میگ میگ سریع از دستتون می قاپه.
واقعن یه همچین تجربه تلخی رو توزندگیتون داشتین عایا!

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#7
به خاطر سنگی که تو غذام بود

دندانم شکست .....

گریه کردم ...!!! نه به خاطر درد دندانم

برای کم سویی چشمان

مادرم

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#8
گفت بامادرجمله بساز





خندیدم!




او نمیدانست.....



با مادر...مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد


دنیا میسازند


نه جمله

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#9
مادرجان:

با تو مي‌شد از افق‌ها پر كشيد

با تو مي‌شد زندگي را سر كشيد

با تو مي‌شد رازهاي عشق گفت

با تو مي‌شد هر سحر با گل شكفت

با تو مي‌شد روح‌ها را تازه كرد

با تو مي‌شد عشق را اندازه كرد

با تو مي‌شد برتر از مهتاب بود

با تو مي‌شد در زلال آب بود

با تو مي‌شد محو روي يار بود

با تو مي‌شد از خدا سرشار بود

با تو مي‌شد چشم دل را باز كرد

تا دل عرش خدا پرواز كرد

مي‌شد از كويت به عليين رسيد

تا دل گلدسته‌هاي دين رسيد

دريغا تا بود محبتش نمي‌دانستيم

شكرانه‌ي رحمتش نمي‌دانستيم

افسوس چون رفت تازه آگاه شديم

دردا كه كرامتش نمي‌دانستيم

نویسنده :─═हई╬ வ!ЯЗஐஇ ╬ईह═─   آفلاین
#10
آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛
و چشمهای گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

اگر از تو چیزی میپرسد،
او را پاسخگو باش،
و اگر دوباره پرسید،
باز هم پاسخگو باش،
و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه،

واگر تو را به درستی درنمی یابد،
شادمانه همه چیز را برای او بازگو،
ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .





پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان