آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



مهر مادری
زمان کنونی: 08-06-2021، 12:29 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Lover Angel
آخرین ارسال: **MAHSA**
پاسخ 7
بازدید 1878

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
مهر مادری

مهر مادری
#1
Wink 
ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻚ ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮﺩﻡ ... ﺍﻭﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺎﯾﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺮﺍﺭ ﻣﻌﺎﺵ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﯼ ﻫﺎ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﭘﺨﺖ

ﯾﻚ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼ‌ﻡ ﻛﻨﻪ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺒﺮﻩ

ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﯿﺪﻡ. ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﭼﻄﻮﺭ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﻭ ﺑﺎﻣﻦ ﺑﻜﻨﻪ ؟

ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ، ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺗﻨﻔﺮ ﺑﻬﺶ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﻓﻮﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻡ

ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻜﻼ‌ﺳﯽ ﻫﺎ ﻣﻨﻮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ، ﻫﻮﻭﻭ، ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﻚ ﭼﺸﻢ ﺩﺍﺭﻩ!

ﻓﻘﻂ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻚ ﺟﻮﺭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﮔﻢ ﻭ ﮔﻮﺭ ﻛﻨﻢ.
ﻛﺎﺵ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻫﻦ ﻭﺍ ﻣﯿﻜﺮﺩ ﻭ ﻣﻨﻮ ، ﻛﺎﺵ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮔﻢ ﻭ ﮔﻮﺭ ﻣﯿﺸﺪ

ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ، ﺍﮔﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻛﻨﯽ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﻣﯿﺮﯼ ؟!!!

ﺍﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ....

ﺣﺘﯽ ﯾﻚ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻛﻪ ﺯﺩﻡ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﺮﺩﻡ، ﭼﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ.

ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺍﻭﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻛﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ

ﺳﺨﺖ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺎﭘﻮﺭ ﺑﺮﻡ

ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻡ، ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪﻡ، ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ

ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺁﺳﺎﯾﺸﯽ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ

ﺗﺎ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ

ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻨﻮ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﻧﻮﻩ ﻫﺎﺷﻮ

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﻡ ﺩﺭ، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ
ﻭ ﻣﻦ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﻛﺸﯿﺪﻡ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ

ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ، ﭼﻄﻮﺭ ﺟﺮﺍﺕ ﻛﺮﺩﯼ ﺑﯿﺎﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺘﺮﺳﻮﻧﯽ؟!
ﮔﻢ ﺷﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ! ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ‌


ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ، ﺍﻭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ.
ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﺭﻭ ﻋﻮﺿﯽ ﺍﻭﻣﺪﻡ، ﻭ ﺑﻌﺪ ﻓﻮﺭﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪ

ﯾﻚ ﺭﻭﺯ، ﯾﻚ ﺩﻋﻮﺕ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺳﻨﮕﺎﭘﻮﺭ
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﺟﺸﻦ ﺗﺠﺪﯾﺪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﯾﻚ ﺳﻔﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﻣﯿﺮﻡ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ، ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻛﻠﺒﻪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻛﻨﺠﻜﺎﻭﯼ

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩﻩ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺣﺘﯽ ﯾﻚ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻚ ﻫﻢ ﻧﺮﯾﺨﺘﻢ

ﺍﻭﻧﺎ ﯾﻚ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭﻥ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻥ

ﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ.
ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺖ ﺗﻮ ﺳﻨﮕﺎﭘﻮﺭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺗﺮﺳﻮﻧﺪﻡ

ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺎﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ

ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﻛﻪ ﻧﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ ﻛﻪ ﺑﯿﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺩﺍﺋﻢ ﺑﺎﻋﺚ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ

ﺁﺧﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﻛﻮﭼﯿﻚ ﺑﻮﺩﯼ، ﺗﻮ ﯾﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ، ﯾﻚ ﭼﺸﻤﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﯼ

ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﻚ ﻣﺎﺩﺭ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﻨﻢ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﺎ ﯾﻚ ﭼﺸﻢ

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ

 
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺍﻗﺘﺨﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﻭ ﺑﻄﻮﺭ ﻛﺎﻣﻞ ﺑﺒﯿﻨﻪ

ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﻼ‌ﻗﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ

مادرت

از این فاصله حتی
بوی دوست داشتنت
عشق را به تماشا کشید
آنقدر بی‌ حساب و کتاب دوست دارمت
ترسم از این است
عشق قدغن شود
مگر می‌‌شود دوست داشتنت را پنهان کرد
نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#2
ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نمیگردد
بلکه در دل حس می شوند.

لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد.
اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا

دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود .

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.


کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.

و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.

هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست.

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#3
مادری گوش فرزندش را گرفته کشان کشان با خود می برد . مردی را دید که از روبرو می آمد به آن مرد گفت کودکم را دعوا کنید او حرف مرا گوش نمی دهد پسرک مات و مبهوت به سیمای مردانه و استوار مرد می نگریست اشکهایش زیر چشمانش حلقه زده بود لباسی کهنه بر تن داشت و کفش در پایش نبود ، انگشتان پاهایش در زیر لایه ایی از خاک پنهان بود . مرد نشست و دست پسر را گرفت به چشمان کودک خیره شد و سرش را کنار گوش کودک آورد و چیزی گفت . کودک هم چیزی آهسته به او گفت و مرد خندید و با سر چیزی اشاره کرد تبسمی دلنشین بر لب کودک نشست ، مادر به مرد گفت شما به جای دعوا کردن او ، می خندانیدش ، نمی دانید چه آتشپاره ایی است . زندگیم را سیاه کرده از صبح تا شب دنبالش هستم و از روی دیوار، پشت بام همسایه و بازار پیدایش می کنم . مرد به چشمان کودک نگاه می کرد و کودک لبانش به خنده باز شده بود . کم کم مادر داشت از عصبانیتش فوران می کرد که دید اشک برگونه مردانه مرد می لغزد مات و مبهوت شد مرد دستش را بالا آورد ناگاه چند افسر نظامی جلو آمدند به آنها گفت نیازهایشان را برطرف سازید . و بدون آن که سرش را برگرداند ، رفت ....
زن از کودکش پرسید آن مرد در گوشت چه گفت ؟
کودک پاسخ داد : از من پرسید چه کسانی را دوست می داری ؟ و من هم گفتم پدر و مادرم ...
آن زن همسری بیمار و دختر کوچکی نیز داشت .
زندگی آنان با همان یک لبخند و اشک مردی که در راه دیده بود دگرگون شد . و درهای روزی به رویشان گشوده گشت . حکیم ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : خوی مهربان ، ریشه در طبیعت گل ها دارد .
یک هفته بعد از آن ، زن در کنار بازار کرمانشاه در حال خرید نان بود که دید سران ارتش از شهر خارج می شوند سواران رشید ایرانزمین ، سوار بر اسبهای رزم و آن مرد که پیش آهنگ همه بود ...

یاد و نام نادر شاه افشار جاودانه باد ! که مهر پدر را بر سر هیچ گاه حس نکرد و مادر خویش را در زمان اسارت بدست قبایل وحشی از دست داد و ...

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#4
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#5
چند ماه پیش وقتی داشتم به مدرسه میرفتم تا بچه هایم را بیاورم،مادر یکی از بچه ها که او را به خوبی میشناختم به طرفم آمد.او حسابی عصبانی بود.پرسید:تو میدانی من وتو چه کاره هستیم؟قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم،او دلیل این سوالش را گفت.به نظر میرسید او به تازگی برای تمدید گواهینامه رانندگی اش رفته بود.وقتی خانمی که مشخصات را ثبت میکرد از او درباره شغلش پرسیده بود،او مردد مانده بود،زیرا نمیدانست خود را چگونه توصیف کند.خانم کارمند توضیح میدهد:منظورم این است که آیا شما شغلی دارید یا اینکه فقط...؟او با تحکم گفته بود:البته که شغل دارم،من یک مادرم!
آن خانم با تاکید گفته بود:"ما مادری را شغل در نظر نمیگیریم،عنوان خانه داری کفایت میکند".
من داستان راشل را فراموش کردم تا اینکه روزی خودم را درهمان وضیعت در شهرداری یافتم.آن کارمند،زنی متین وکارامد بود وبا عنوان بازجوی رسمی یا مامور ثبت شهری کار میکرد.زن از من پرسید:شغل شما چیست؟نمیدانم چه چیزی باعث شد که این طور جواب بدهم.لغات به آسانی از دهانم بیرون می آمدند:"من عضو انجمن تحقیق در زمینه پرورش کودکان و روابط بشری هستم"!
خانم کارمند درحالیکه خودکارش در هوا بی حرکت مانده بو،مکث کرد وطوری به من نگاه کرد که انگار درست نشنیده باشد.من آن عنوان را این بار به آرامی وبا تاکید برلغات مهم تکرار کردم.سپس با تعجب به گفته خود که با جوهر سیاه پر رنگ روی پرسشنامه رسمی نوشته می شد،خیره ماندم.خانم کارمند با اشتیاقی تازه پرسید:میتوانم بپرسم دراین زمینه کاری،دقیقاً چه کار میکنید؟
با خونسردی وبدون هیچ نشانه اضطرابی جواب دادم:من یک برنامه مستمر تحقیق(کدام مادر انجام نمیدهد!)در آزمایشگاه ودر محل کار(به طور طبیعی داخل وبیرون خانه را گفتم!)دارم.من برای رؤسایم(تمام اعضای خانواده ام!)کار میکنم وتا کنون 4 مایه افتخار(فرزندانم!)دارم.البته این شغل یکی از پرزحمت ترین کارها درمیان مشاغل است(آیا مادری با این گفته مخالف است؟!)ومن غالبا 14 ساعت در روز(24 ساعت بیشتر به آن می خورد!)کار میکنم.اما این شغل از بیشتر مشاغل سخت دنیا پُر زحمت تر است وپاداش آن در رضایت قلبی است تا درپول.
در صدای آن کارمند حالت احترامی بود که هر لحظه بیشتر میشد.هنگامی که آن فرم را تکمیل کرد بلند شد،وشخصاًمرا تا دَم در راهنمایی کرد.
به سمت خانه مان رانندگی کردم وجلوی در سه دستیار آزمایشگاه من(دختران 13و7 و3 ساله ام)به دیدنم آمدند و درطبقه بالا هم،میتوانستم صدای مدل آزمایشی جدیدمان(پسر 6 ماهه ام!!)را که در حال آزمایش یک الگوی صوتی جدید در برنامه پرورش کودک بود،بشنوم....
من در بین کارمندان یک امتیاز گرفته بودم ودردفاتر ثبت رسمی به عنوان کسی که برای افراد بشر متمایز تر وضروری تر از "یک خانه دار"است،پذیرفته شده بودم.
خانه دار....چه شغل مسحور کننده ای!به خصوص وقتی که عنوانی روی در آن وجود داشته باشد...

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#6
پسر بچه ۷ ساله همینکه رفت بیرون تو ی کوچه بازی بکند
که یکدفعه زمین تکان خورد
پسر بچه نگاه کرد دید روستایشان با خاک یکسان شده دوید بطرف خانه شان
دید که خانه با خاک یکسان شده فریاد زد مادر..مادر مادر
مادر که گرفتار پختن غذا بود با یک پلک بهم زدند زیر آوار ماند و پرپر شد و به آسمان پراواز کرد
بعد که آمدند جسد بی جانش زیر آوار بیرون آوردند پسر بچه باور نمی کرد می گفت مادرم می خواهم
هرروز بیل برمی داشت و خاکهای خانه شان می کند
هر چه می گفتند که مادرت نیست رفته پیش خدا باور نمی کرد خوب آخه بچه است چه می داند
شب کنار خاک های خانه شان می خوابید می گفت می خواهم کنار مادرم باشم
کارش این بود که هروز خا کها می کند دنبال مادرش می گشت

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#7
پوست بیسکویت توی دستش را انداخت کنار سطل زباله و شروع کرد به باز کردن آبمیوه ی خنکی که داشت.
نزدیک ظهر بود و گرما بیداد میکرد، ایستگاه اتوبوس تقریبا خلوت بود.
به جز او، مادر و دختر بچه ای نیز توی ایستگاه منتظر بودند. دخترک روسری خوشرنگی سرش کرده بود
و هرچند لحظه دست میبرد و موهای پر از جعدش که از گوشه های روسری بیرون می آمدند را هل میداد عقب
و هی با خودش غر غر میکرد. کیف صورتی ای روی دوشش را هی شانه به شانه میکرد، معلوم بود
چیز بزرگی را به زور جاداده است داخلش، از مادر درباره زمان آمدن اتوبوس پرسید و دوباره روی صندلی نشست.
مرد همانطور که آبمیوه اش را میخورد نگاهش به اطراف بود. ساعت مچی اش را نگاه کرد . کمی مانده بود تا اتوبوس سر برسد
بر روی صندلی های زرد ایستگاه نشست و کیفش را کنارش گذاشت.
خوردن آبمیوه توی دستش بیشتر از هر وقتی طول کشید. سرش را چرخاند تا به مسیر راه نگاهی بیاندازد،
همانطور که صدای هورت های آخر آبمیوه اش بلند شده بود نگاهش گره خورد به نگاه دختر بچه.
دخترک به وضوح آب دهانش را قورت داد، انگار داشته تصور می کرده که آبمیوه چقدر میتواند خنک باشد توی این ظهر داغ
و در نهایت لب های خشکش را با زبانش تر کرد.
مرد کمی عذاب وجدان گرفت، آبمیوه ی دیگری را که خریده بود را از کیفش درآورد. با خوش فکر کرده بود که دخترک باید
تشنه باشد و احتمالا خیلی گرسنه. بلند شد و به سمت آن ها رفت آبمیوه اش را تعارف کرد.
دختر نگاهش به سمت مادرش چرخید و خواست وانمود کند که آن مرد را ندیده تا مادر به فریادش برسد.
اما مادر که شرایط را دیده بود و به وضوح از دست آن مرد عصبی شده بود، خود را به بی خیالی زد تاببیند ریحانه چه می کند.
مرد گفت: خانم کوچولو بفرما. فکر کنم که باید تشنه باشی.
بعد رو به مادر ریحانه که خودش هم دست کمی از ریحانه نداشت کرد و گفت:
دخترتون رنگ به رو ندارن.
ریحانه بار دیگر مادر را عاجزانه نگاه کرد تا شاید کاری بکند، اما مادر به ظاهر توجهش به جای دیگری بود.
کمی این پا و آن پا کرد و وقتی مطمئن شد از کمک نکردن مادرش، کمی صدایش را صاف کرد و گفت:
ببخشید آقا، اما ماه رمضونه و من روزه ام. شمام بهتره تا مریضیتون خوب بشه توی خونه غذا بخورید.
بعد یکهو مثل بی بی دست هایش را برد بالا و گفت: خدا ایشالله همه مریضارو شفا بده...

مادر توی دلش عروسی بود...

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#8
داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟”
و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.
.
دنباله ی داستان در ادامه مطلب . . .

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:
” پسرم، خسته نیستم.”
و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:
” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.”
و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چون که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
” من نیازی به محبّت کسی ندارم…”
و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.”
و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
” فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.”
و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
” بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟”
و این دومین دروغی بود که مادرم به من گفت.
.
دنباله ی داستان در ادامه مطلب . . .

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، “مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح.” لبخندی زد و گفت:
” پسرم، خسته نیستم.”
و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و “نوش جان، گوارای وجود” می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، “مادر بنوش.” گفت:
” پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم.”
و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چون که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
” من نیازی به محبّت کسی ندارم…”
و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
” پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم.”
و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
” فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم.”
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
” گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم.”
و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.



پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان