آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



نوشته هایی از دکتـر علی شریـعتی
زمان کنونی: 09-19-2020، 03:19 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: **MAHSA**
آخرین ارسال: **MAHSA**
پاسخ 37
بازدید 2062

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
دکتـر علی نوشته شریـعتی از هایی

نوشته هایی از دکتـر علی شریـعتی
نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#31
با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
با تو، من با بهار می رویم
با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
با تو، من در هر شکوفه می شکفم
با تو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
با تو، من در روح طبیعت پنهانم
با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
با تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#21
شهادت , در یک کلمه , بر خلاف تاریخ های دیگری که حادثه است, درگیری است, مرگ تحمیل شده بر قهرمان است , تراژدی است, در فرهنگ ما, یک درجه است , وسیله نیست , خود هد ف است , اصالت است , خود یک تکا مل, یک علو است . خود یک مسئولیت بزرگ است , خود یک راه نیم بر بطرف صعود به قله معراج بشریت است, یک فرهنگ است.

در همه قرن ها و عصر ها , هنگا می که پیروان یک ایمانی , و یک ا عتقادی, قدرت دارند , با جهاد , عزتشان و حیاتشان را تضمین می کنند , و وقتی که به ضعف دچار شدند و همه امکا نات مبارزه را از آنان گرفتند, با شهادت, حیات و حرکت و زندگی و ایمان و عزت و آینده و تا ریخ خودشان را تضمین میکنند. که : شهادت د عوتی است به همه عصرها, و به همه نسل ها , که: اگر می توانی بمیران! و اگر نمی توانی بمیر!

آموزگار بزرگ شهادت, حسین , اکنون تنها برخاسته است تا بیاموزد که (( مرگ سیاه )) سرنوشت شوم و مردم زبونی است که به هر ننگی تن می د هند تا ((زنده بمانند)) ,چه , کسا نی که گستاخی آن را ندارند , تا در ظلمتی که همه چیز به تبا هی می گراید و انسان ماندن نیز محال میشود -((شهادت)) را انتخاب کنند, (( مرگ آنان را انتخاب خواهد کرد...))

شهادت

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#22
امروز روزی است که آفتاب از کویر طلوع نمی کند !


امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود ،

پنجه هایم بحال خود نیستند ؛

بفرمان نیستند ؛

بیهوده می کوشم آرامشان کنم ،

رامشان کنم ،

یکباره چنان غافلگیر شده اند که هنوز گیجند ،

هنوز گیجم !

کلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند ، شنا می کنند و به رقص آمده اند

که هیچکدامشان دُم به دست نمی دهند .

از دیروز صبح که پرهیبی از خواب بیدارم کرد هنوز زمام خویش را بدست نگرفته ام .

حالا می فهمم چرا شمس تبریزی عمری بیتابی می کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ،

یک بیت شعر نتوانست بسراید. نمی شود، برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند،

اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی ،

آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه ،

جای نشستن و گفتن نیست .

و من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم ،

همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش ، در بهتی مرموز ،

از دیدن باز مانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد بره است

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#23
از « امانت » تعابیر مختلفی شده است.

تصوف می گوید « عشق » است . مولوی می گوید « اراده » است . جمعی از علما « علم » دانسته اند و بعضی « ولایت » ، گروهی هم معتقدند که منظور از امانت مشخص « حضرت علی(ع) » است......

اما چرا قرآن خود این کلمه را مشخص بیان نکرده است ؟

چون این ویژگی زبان معجزه آسای قرآن است که کلمه ای انتخاب می کند که می توان معانی گوناگونی را از ابعاد مختلف آن استخراج کرد که در عین اینکه هیچکدام ( به تنهایی ) درست نیست ، همه درست هم هست.

چرا که امانت همه امکاناتی است که در خداوند است نه در سطح او و همه امکاناتی که در موجودات دیگر نیست و خاص انسان است و دلیل برتری و فضیلت او .

امانت مجموعه همه اینهاست .......... که به انسان سپرده شده اند.

امانت عبارت از آن ماده است که در وجود آدمی وارد شده و می تواند او را به سر حد عالی و مطلق تکامل قابل تصور در جهان برساند.

پس اراده ، اختیار ، آگاهی و شعور ، قدرت خلاقیت ، عشق ، معرفت ، حکمت و همه اینها و بسیاری چیزهای دیگر که ما هنوز نمی شناسیم و در انسان آینده می تواند تحقق و تجلی پیدا کند ، جزو « امانت » است.

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#24
از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.

اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.

احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.

احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#25
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي آن قدر مشتاقم كز گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد بدست طفلكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد
و آشفته تر سازد خواب خفتگان خفته را
و بشكند دايم سكوت مرگبارم را
-دكتر علي شريعتي

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#26
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو

درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو

پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه

واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان

مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى

پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى

پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور

گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و

شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و

خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر

پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را

رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش

كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش

كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان

است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر

و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره

و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و

دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است

مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم

كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.

( دكتر شريعتي )

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#27
يك ٬ جلوش تا بينهايت صفرها!

يكي بود
يكي نبود
غير از خدا
هيچ چي نبود
هيچ كي نبود
خدا تنهابود
خدا مهربان بود
خدا بينا بود
خدا دوستدار زيبايي بود
خدا دوستدار شايستگي بود
خدا از سكوت بدش مي آمد
خدا از سكون بدش مي آمد
خدا از پوچي بدش مي آمد
خدا از نيستي بدش مي آمد
خدا آفريننده بود
مگر مي شود كه نيافريند؟
ناگهان ابرها را آفريد
در فضاي نيستي رها كرد
ابرهايي از ذره ها
هر ذره
منظومه اي كوچك ٬ نامش : اتم
آفتابي در ميان
و پيرامونش ٬ ستاره اي ٬ ستاره هايي ٬ پروانه وار ٬ در گردش
( كعبه اي ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف

ابرها به حركت آمدند
نيرومند ٬ فروزان ٬ پرجوش و خروش
مثل دود
مثل گردباد

مثل گرداب
مثل آتش گردان
اتمي بزرگي ٬ نامش : منظومه :
آفتابي در ميان
پيرامونش ٬ ستاره اي ٬ ستاره هايي ٬ پروانه وار ٬ در گردش
(كعبه اي ٬ و برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف
از سنگ سياه ٬ تا سنگ سياه)

زندگي پديد آمد
گياه ها:
از خزه هاي كوچك تا درختهاي بزرگ
و حيوان ها:
از ميكروب ها تا ماموت ها
و در آ]ر انسان:
بدها و خوب ها
بده ا بد تر از همه ي بدها
خوب ها ٬ خوب تر از همه ي خوب ها
بد ها مثل شيطان
خوب ها مثل خدا

زندگي ٬ يك ذره جاندار يك تخم
تخم يك گياه
در خاك سبز مي شود ٬ سر مي زند٬ نمو مي كند ٬ نهال مي شود٬ جوان مي شود٬ شاخ و برگ مي افشاند ٬ گل و ميوه مي دهد ٬ پير مي شود ٬ خشك مي شود٬ مي ميرد ٬ خاك مي شود
از او باز تخم مي ماند ٬ مثل روز اول
تخم يك حيوان
جنين ٬ نوزاد٬ كودك ٬ نوجوان ٬ جوان ٬كامل ٬ پير ٬ مرگ
از او باز تخم مي ماند ٬ مثل روز اول
زندگي هم دور مي زند
تخم يك گياه ٬ تخم يك حيوان
از صبح تولد تا شب مرگ ٬ تمام عمر ٬ در جنب و جوش ٬ در تلاش٬ در حركت
هر لحظه درجايي
هر جا ٬ در حالي
هميشه و همه جا ٬! در جستجوي لذت ٬ در پيرامون احتياج ٬ از تولد تا مرگ
زندگي هم دور مي زند
آفتابي در ميان
احتياج
در پيرامونش ٬ زنده اي ٬ زنده هايي ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نيستي ٬ تا نيستي
(كعبه اي ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سياه تا سنگ سياه)

يكي بود يكي نبود
غير از خدا
هيچ چي نبود هيچ كي نبود
جهان آفريده شد
ذره ها ٬ منظومه ها ٬ زنده ها...
زمين ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها٬گياهها و حيوانها ٬ ديدني ها و نديدني ها
هر كدام در حركت ٬ در تلاش با نظمي ثابت در تغييري دايم
زندگي سرزده از مرگ ٬ مرگ زاده زندگي ٬ زوز سرزده از شب ٬ شب
زاده روز
همه چيز در حركت ٬ همه چيز دور زن:
آفتابي در ميان
در پيرامونش ٬ زنده اي ٬ زنده هايي ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نيستي ٬ تا نيستي
(كعبه اي ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سياه تا سنگ سياه)

يكي بود
يكي نبود
غير از خدا
هيچ چي نبود
هيچ كي نبود
آفرينش پايان يافت و جهان برپاشد...
و زمين ها و آسمان ها ٬ ستاره ها و آفتاب ها ٬ مشرق ها و مغرب ها ٬ جاندارها و بيجان ها ٬ گياه ها و حيوان ها ٬ ذره ها و منظومه ها ... همه با نظمي ثابت ٬ در تغييري دايم ٬ همه در حركت ٬ حركت هميشگي ٬ هميشه در جستجو ٬ در جستجوي چيزي:
آفتابي درميان
در پيرامونش ٬ زنده اي ٬ زنده هايي ٬ پروانه وار ٬ در گردش
از نيستي ٬ تا نيستي
(كعبه اي ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف ٬ از سنگ سياه تا سنگ سياه)

چرا تمام جيزهاي جهان شكل كره است؟
زمين ٬ ستاره ٫ خورشيد
الكترون و پروتون
هرملكون ٬ هر اتم
هر ذره اي
خشت بناي اين جهان

منظومه اي :
شهري ٬دهي ٬ از كشور بي سروپايان جهان
چرا تمام حركت هايي جهان دايره اي است؟
زمين ٬ ستاره ٬ خورشيد
الكترون و پروتون
هر ملكول ٬ هر اتم
هر ذره اي
خشت بناي اين جهان
منظومه اي
شهري ٬ دهي ٬ از كشوريي سروپايان جهان
هر زنده اي
چه يك گياه ٬ چه جا نور
دور مي زند ٬ دايره وار
تمام چيزهاي جهان دايره وار ٬ دور مي زند:
آب ٬ خاك
شب ٬ روز
صبح ٬ غروب
هر ثانيه ٬ هر دقيقه ٬ هر ساعت
هر هفته ٬ هر ماه ٬ هر فصل :
بهار ٬ تابستان
پاييز ٬ زمستان
هرسال


يكي بود
يكي نبود
غيزا خدا هيچي چي نبود
هيچ كي نبود
زمين ها بود
آسمن ها بود
ستاره ها ٬ خورشيدها
مشرق ها٬ مغرب بها
فضاي جهان بي آغاز ٬ بي پايان
و در اين گوشه
آفتابي در ميان
در پيرامونش ٬ زنده اي ٬ زنده هايي ٬ پروانه وار ٬ در گردش
و مجموعا : يك منظومه
و در آن گوشه ٬ يك منظومه ديگر
و در گوشه ديگر ٬ يكي ديگر
و يكي ديگر
و دوتا و ده تا و صد تا و هزار تا و يك ميليون و يك ميليارد و تا ...
كسي نمي داند چند ميليارد ٬ ميليارد ميليارد ...!

يك عدد يك روي كاغذ بنويس
هر چقدر مي توني جلوي يك صفر بذار
صفحه ات كه تمام شد صفحه ديگري بگير
كاغذت كه تمام شد كاغذ ديگر بخر
دواتت كه ته كشيد دوات ديگه وردار
جوهرت كه تمام شد جوهر ديگر بخر
وقتي دستت خسته شد
از دوستت خواهش كن كه او صفر بزاره
دست او كه خسته شد تو باز ادامه بده
تو كه غذا مي خوري او صفرها رو بذاره
وقتي تو صفر مي گذاري او غذاشو بخوره
شب كه ميشه به نوبت بخوابين
تو صفر بذار او بخوابه
وقتي كه او بيدار شد تو بخواب او صفر بذاره
پير كه شدين به بچه هاتون بگين كارتونو دنبال كنن
آخرهاي عمرتان
وقتي ديگه پير پيرشدين
يك لحظه دست از كار بكشين
روز اول فقط دو تا بچه بودين
فقط بلد بودين كه صفر بذارين
حالا دو تا پير زمينگير شده اين
فقط مي تونين صفر بشمارين
باز بچه شده اين
مثل روز اول شده اين
اون روزها بزرگترها دلشون براتون مي سوخت
نازتون مي كدرن پرستاريتون مي كردن گاهي هم مسخره تون مي كردن
و حالا كوچكترها
چون حالا بچه تر شده اين
حالا بچه پيرين
بچه ريش و پشم دارين
هشتاد سال نود سال صد سال راه رفته اين
صد سال كار كرده اين
از سالها و سالها و سالهاي عمر گذر كرده اين
آخر كار رسيده اين به اول!
باز بچه شده اين
خاك بودين خوراك شدين
لقمه اي در دهان بابا
لقمه اي در دهان مامان
ذره اي تو دل مامان
ذره اي تو پشت بابا...
مامان وبابا با هم عروسي كردن
آن ذره و اين ذره با هم يكي شدن
آن يكي تو شدي
تو دل مامان
مثل يك تخم مرغ تو دل مرغ
با گرمي تن مامان با خون بدن مامان
تو زنده شدي تو بزرگ شدي
مثل يك تخم مرغ زير پرهاي مرغ
نه ماه گذشت نه روز گذشت نه ساعت گذشت
مامان دردش گرفت
تخم مرغ را شكستي
يك هو بيرون جستي !
افتادي تو گهواره
چشمات نمي ديد
گوشت نمي شنيد
پاهات نمي رفت
دستات نمي گرفت
مغزت كار نمي كرد
هيچ چي نمي فهميدي
هيچ كس را نمي شناختي
تو گهواره افتاده بود
فقط سه كار بلد بودي
1- شير مكيدن 2- زيرت شاشيدن 3- گريه كردن!
صدسال گذشت
چشمات نمي بينه گوشات نمي شنوه پاهات نميره دستات نمي گيره
مغزت ديگه كار نمي كنه
هيچ چي نمي فهمي هيچ كس را نمي شناسي
تو بسترت افتاده اي
فقط سه كار بلدي
1-... 2- .... 3-....
بعد مي ميري
ميندازنت تو دل زمين
باز خاك مي شي
از تو هيچي نمي مونه
تو مي موني
آدميزاد دور مي زنه
مثل زمين مثل زمان مثل بهار مثل همه چيز
آب گل درخت زمين ستاره خورشيد منظومه ها
كهكشانها همه جهان !
هيچ بودي ٬ خاك بودي ٬ دورزدي ٬ هيچ شدي خاك شدي
از تو چيزي كه مي مونه
كاري كه كردي مي مونه
هركاري كردي مي مونه
كاري اگر كردي مي مونه

حالا بشين بچه پير
شماره ستاره ها منظومه ها به چند رسيد؟
يك جلوش يك ميليون صفر؟
صد ميليون صفر؟ يك ميليارد؟ صد ميليارد ؟ ...؟
نمي تواني بشماري
يك جلوش صد متر صفر ؟ يك كيلومتر ؟ صد كيلومتر ؟ صدفرسنگ؟
هر چه كه هست ضربش كن در هرچه كه هست
هر چه كه شد باز ضرب كن در هر چه كه شد
هي ضرب كن هي ضرب كن
صفحه اگر تمام شد صفحه ديگري بگير
كاغذ اگر تمام شد كاغذ ديگري بخر
جوهر اگر تمام شد...
دستت اگر خسته شد...
خواب ... خوراك ... دوستت ادامه ... بجه ها ...
شماره ستاره ها منظومه ها تمام چيزهاي جهان به چند رسيد؟
يك
جو يك صفرها
هزارتا صفر؟
يك ميليون ؟ يك ميليارد؟
صد كيلومتر ؟ صدفرسنگ؟
از جلو يك صف صفر تا به كجا؟
آن سر شهر ؟ آن سر كوه ؟ تا دريا؟ تا صحرا ؟ تا به افق؟
تا .... آن سر دنيا؟
ته دنيا؟
نه نه تا هميشه تا همه جا
تا هر كجا كه جا باشه
تا جاييكه تو بتوني بشماري
بتوني جلو يك صفر بذاري

شماره گياهها
پرنده ها خزنده ها چرنده ها
آدم ها فرشته ها
زمين ها آسمانها
ستاره ها خورشيدها منظومه ها
ديده ها نديده ها
پست و بالا
زشت و زيبا
خوب و بدها
هر چه كه هست
هر چه كه تو اين دنياست
هر چه كه دنيا اسمشه
همه جهان همه وجود همه ش همينه !
معني عالم همينه
شماره تمام چيزهاي جهان
چه آشكار و چه نها
چه در زمين چه آسمان
جمادها نبات ها
جانوران آدميان
ستاره ها خورشيدها منظومه ها
شماره تمام هستي همينه
يك
جلوش
تا بي نهايت
صفرها

با عرض پوزش هر چه سعي كردم همه متن را برايتان تايپ كنم نشد و دست و شونه ام درد گرفت دفعه بعد بقيه اش را مي گذارم
اميدوارم همه بخصوص عباس و وايپر جان لذت ببرند
راستي همه خوبيد دلتان براي من تنگ نشده ؟
يك كمي دلتنگي كنيد با معرفتا :lol:

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#28
فقط يك عدده
ببين
فقط يكعدد ه
به غير يك ٬ هر چه كه هست
چه ده چه صد هزار هزار چه ميليون چه ميليارد
چه بيشمار
شماره نيست هيچ نيست
هستند اما نيستند
نيستند اما هستند
صفرند يعني خالي اند
هيچ اند
پوچ اند
بي معني اند
يك عدد خشك و خالي هم نيستند
نيستند
زيرا فقط يك عدده
چونكه فقط يكعدد ه
اما همين صفر جلو يك كه نشست ...؟؟؟!!!
وقتي صفرها جلو يك مي نشينند
يك را صد ها ميلوين ها و بيليون ها مي كنند
اما صدها و ميليون ها و ميلياردها
فقط يك است
صدها يك ميليونها يك ميلياردها يك ...
زيرا
فقط يك عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه
يعني
دو تا يك سه تا يك چهار تا يك پنج تا يك شش تا يك هفت تا يك هشت تا يك نه تا يك ده يازده دوازده سيزده چهارده پانزده شانزاده هفده هيجده نوزده و بيست.
سي و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود وصد ...
دويست و سيصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد و هزار ميليون و بيليون و تريليون و كاتريليون ... و همه
فقط
يك است و بقيه صفر!

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#29
توي حساب
فقط يك عدده
تو اين عالم
فقط يكعدد ه
بقيه هر چه هست
صفر است
همه صفرند
هيچ اند
پوچ اند
خالي اند
صفر : يك دايره تو خالي
دور مي زند
و آخرش ميرسد به اولش و...
هيچ !
همين!
فقط
يك است و جلوش - تا بي نهايت - صفرها
صفر: خالي ٬ پوچ ٬ هيچ !
وقتي بخواد خود ش باشه
تنها باشه
وقتي بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتي جلو يك بشينه ...؟!
وقتي بخواد فقط براي يك باشه
از پوچي و از تنهايي در بياد
همنشين يك بشه ؟!
***
تو بچه جان!
بچه 9 ساله ده ساله !
كه هيچ بودي خاك بودي خوراك شدي
هشتاد سال ديگر نود سال ديگر يك بچه پير مي شي هيچ مي شي خاك مي شي دور مي زني
دايره اي
بي جهت بي معني تو خالي
باز از آخر ميرسي به اول
مثل صفر
وقتي براي خودت زندگي كني
وقتي بخواي فقط براي خودت باشي
تنها باشي
وقتي بخواي فقط با صفرها باشي
عمرتو مثل يك خط منحني روي خودت دور مي زنه
مثل صفر
باز از آخر ميرسي به اول!
مي موني مي گندي
مثل مرداب مثل حوض
بسته مي شي مثل دايره
مثل صفر!
اما اگر جلو يك بنشيني ...؟
اگر بخواي فقط براي يك باشي
از پوچي و از تنهايي در بيايي
همنشين يك بشي ...؟!
بايد براي ديگران زندگي كني
عمرتو مثل يك خط افقي پيش مي ره
مثل راه
مثل رود
وقتي از خودت دوربشي
از آ]ر به آبادي مي رسي مثل راه
از آخر مي ريزي به دريا مثل رود
اما اگر جلو يك بنشيني
اگر بخواي فقط براي يك باشي
از پوچي و از تنهايي در بيايي
همنشين يك بشي
بايد براي ديگران بميري
عمرتو مثل يك خط عمودي بالا ميره
مثل موج
مثل طوفان
مثل يك قله ي بلند مغرور
تو تپه ها
مثل درخت سرو آزاد
تو خزه ها
كه رو به خورشيد ميرويه
به آسمان قد مي كشه
مثل يك انسان بزرگ يك شهيد
يك امام
تو گرگ ها تو روباه ها تو موش ها تو ميش ها
كه پاميشه كه مياسته
بپاخيزي بايستي
توصفرها
مثل يك !
بله
فقط يك عدده
فط يكعدد ه
شماره ستاره ها منظومه ها
زمين ها آسمان ها
شماره تمام چيزهاي عالم
يك
جلوش تا
بي نهايت
صفرها!
يك ي هست
يك ي نيست
غز از خدا
هيچ چيز نيست
هيچ كس نيست

نویسنده :**MAHSA**   آفلاین
#30
قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.



خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.



خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.



خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.



خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.



خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.



خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.



خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.



خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.



خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.



خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.



خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گفته هایی از دکتر الهی قمشه ای... **MAHSA** 15 980 01-24-2015, 02:21 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان