اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



چشم و ابرو در اشعار فارسی
زمان کنونی: 11-17-2019، 06:00 AM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: Cяαzу вσу
آخرین ارسال: Cяαzу вσу
پاسخ 19
بازدید 3159

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
در چشم ابرو اشعار فارسی و

چشم و ابرو در اشعار فارسی
#1
ﺩﻳﺸﺐ ﺑﻪ ﺳﻴﻞ ﺍﺷﻚ ﺭﻩ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
ﻧﻘﺸﻰ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺧﻂ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺁﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
ﺍﺑﺮﻭﻯ ﻳﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﻭ ﺧﺮﻗﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ     
ﺟﺎﻣﻰ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﮔﻮﺷﻪ ﺀ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﺳﺎﻗﻰ ﻭ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﭼﻨﮓ
ﻓﺎﻟﻰ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻭ ﮔﻮﺵ ﺩﺭﻳﻦ ﺑﺎﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
ﺭﻭﻯ ﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﻰ ﻧﻤﻮﺩ
ﻭﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﺭﺥ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
ﻧﻘﺶ ﺧﻴﺎﻝ ﺭﻭﻯ ﺗﻮ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺻﺒﺤﺪﻡ      
ﺑﺮ ﻛﺎﺭﮔﺎﻩ ﺩﻳﺪﻩ ی ﺑﻰ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
ﻫﺮ ﻣﺮﻍ ﻓﻜﺮ ﻛﺰ ﺳﺮ ﺷﺎﺥ ﺳﺨﻦ ﺑﺠﺴﺖ
ﺑﺎﺯﺵ ﺯ ﻃﺮﻩ ی ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻀﺮﺍﺏ ﻣﻰ ﺯﺩﻡ
گل می کند به باغ نگاهت جوانیم
وقتی به روی دامن خـود می نشانیم
داغ جنون قطره ی اشکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
من عابر شکسته دل خـلوت توام
تا بیکران چشم خودت می کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـدوه و درد غربـت بی همزبانیم
تو، آن گلی که می شکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشت زندگانیم
در کهکشان چشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـه در نهایتی از بی نشانیم
زیباترین ردیف غزلهای من توئی
ای یار سرو قامت ابرو کمانی ام
نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#2
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو


جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی


نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش


که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم


هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست


که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی


که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم


که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری


به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#3
ناجی تشنگی خاک
خیره موند چشمای نمناک
حسرت شکفتنی تو
اشک آرزو بشه پاک

قربت یاس و بنفشه
دور پیچک زمونه
بازی تقدیر شاید
عطر عشق جایی نمونه

کسی نیست از جنس بارون با شقایق همنفس شه
همه رویاهای کهنه میره تا رنگ هوس شه
خونه عاشقی شاید تا همیشه سوتو کوره
گم شدیم تو جاده انگار راه قصش خیلی دوره
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#4
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیره گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
قصهء گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تاقیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم میاره
نشسته در تب حال و هوای چشمانت
کسی که لک زده قلبش برای چشمانت

بهشت را به بها میدهند شکی نیست
نشان چشم چرانی بهای چشمانت

برای خلق چنین نقش های دل چسبی
چقدر حوصله کرده خدای چشمانت ؟

درون قاب نگاهت کشیده است انگار
دو بچه آهوی زیبا به جای چشمانت

سکوت کرده ای اما غمین و بغض آلود
به گوش می رسد اینک صدای چشمانت؟

نگاه من به تنش کرده جامه احرام
مگر قدم بزند در صفای چشمانت

ناصر بقالی

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#5
کدامین چشمه سمی شد ، که آب از آب می ترسد ؟
و حتی ، ذهن ماهیگیر ، از قلاب می ترسد

کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را
که توفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را ، غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

بهمن رافعی
" چشم " و " ابرو " در شعر پارسی
ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم
زان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید
چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند
هوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست
تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب
چشم سیه تو راست هندو

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#6
چشم " و " ابرو " در شعر پارسی
در آسمان آبی این چشم

ناشناس

چون آسمان خاطره ی من ستاره ایست

دیدم ترا که جلوه کنان در نگاه او

با من چنانکه بود ، هنوزت اشاره ایست

می بینمت هنوز درین چشم ناشناس

این چشم ناشناس که رفت از برابرم

گویی تویی که باز چو خورشید شامگاه

می تابی از دریچه ی روزن به خاطرم

آهنگی از نگاه تو می آیدم به گوش

چون موج های خاطره ، غمگین و دلنواز

می سوزدم به مستی و می تابدم ز شوق

می خواندم به

گرمی و می راندم به ناز

در ماهتاب خاطره می بینمت هنوز

با آن شکنج زلف که افشانده ای به دوش

گاهی به ناز می گذری از برابرم

تا از درون سینه برانگیزی ام خروش

می بینمت که گام فرا می نهی به پیش

در جامه ای سپید که پوشانده پیکرت

پیراهنی که دوخته ای از حریر ابر

چون آبشار نور ، فروریزد از برت

یک لحظه ، باز می شنوم نغمه ای ز دور

آغشته با غبار زراندوز خاطرات

دل می نهم به ناله ی پنهانی نسیم

تا بشنوم ترانه ی گمگشته ی حیات

می آیدم به گوش ، صدایی شکسته وار

کز آن شراب خاطره در جام من بریز




زان باده ی نگاه

که در جام چشم تست

چون ساقیان میکده در کام من بریز

بیچاره من ، که باز به دامان آرزو

سر می نهم که بشنوم آهنگ دیگرت

غافل که آن نوای فریبنده ، دیرگاه

افسرده در سیاهی چشم فسونگرت

اما هنوز ، در دل این چشم ناشناس

گویی خیال تست که می آیدم به چشم

می بینمت

هنوز ، که می خوانیم به ناز

می بینمت هنوز ، که می رانی ام به خشم

من مانده بر دریچه ی این چشم ناشناس

چون دزد آشنا که بکاود ز روزنی

شاید چو نور ماه ، درآیم به خوابگاه

بینم که در سیاهی شب ، خیره بر منی


نادر نادرپور

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#7
تا که چشمت مثل موجی مسخ از من می گذشت
جـای خون انگار از رگـهــایم آهـــن می گذشت

مـی گذشـتی از ســرم گـویی که از روی کویر
با غروری سر به مهر ابری سترون می گذشت

یا که عـزرایـیل با مـردان خود با سـاز و برگ
از میــان نقـب رازآلــود معـــدن مـی گذشـت

قطعه قطعه می شـدم هر لحـظه مـثل جمله ای
که مردد از لبان مردی الکن می گذشت

ساحران ایمان می آوردند موسی را اگر
ماه نو از کوچه ها در روز روشن می گذشت

شوق انگشتان من در لای گیسوهای تو
باد آتش بود و از گیسوی خرمن می گذشت

کلبه ای در سینه ی کوهم کسی باور نکرد
حجم آواری که بر من وقت بهمن می گذشت

اصغر عظیمی‌مهر
چشم‌های تو چه زيباست خدا رحم كند
ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند

روی ديوار بلند دل بی‌ايمانم
سايه‌ی وسوسه پيداست خدا رحم كند

جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنيد
ماه مجنون شده ليلاست خدا رحم كند

شانه‌ام خم شده از بار گناه و ترديد
دوزخ عشق همين جاست خدا رحم كند

ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كند
عصر من عصر زليخاست خدا رحم كند

جای منع من ديوانه كمی فكر كنيد
موج ديوانه‌ی درياست خدا رحم كند

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#8
در هر نگهت مستی صد جام شرابست
چشمان تو میخانه ی دلهای خرابست

زد شعله بجان،چشم فریبای تو هرچند
برق نگهت زودگذر همچو شهابست

زیبایی گلهای جهان دیر نپاید
ای غنچه بزن خنده که هنگام شبابست

از اوج فلک دیده بر این خاک چو بستیم
دیدیم که پهنای جهان نقش سرابست

ای مرغ شباهنگ مکن ناله که امشب
از عمر، مرا آرزوی یک مژه خوابست

شهدی لنگرودی
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#9
" چشم " و " ابرو " در شعر پارسی
در چشمهای آب تا افتاد چشمانت
زخم عطش پیچید در فریاد چشمانت

انگار سرشار از طواف نیزه ها بودی
بوی غروب علقمه می داد چشمانت

آقا غزل در سینه ات تب کرده ، می ترسم
طوفان بگیرد در شب میلاد چشمانت

آتش مقید شد بگیراند نگاهت را
این است یک چشمه ز استعداد چشمانت

در رقص خون آیینه ای از نور بر پاشد
تا بامداد آخرین میعاد چشمانت

وقتی که دریا می نشیند روی لب هایت
نسل عطش را می دهد بر باد چشمانت

ساحل سکوت زخمی دریاست ، دریا هم
تعبیر زیبایی ست از ابعاد چشمانت

پر می شود از بوی نورت رگ رگ خورشید
وقتی که می آید به نور آباد چشمانت

باید کمی با زخم هایت مهربان باشی
باید شوند از تیرها آزاد چشمانت

باچشم هایی که تو داری حتم دارم که
حتی خدا هم می شود صیاد چشمانت

مصطفی سمندی

نویسنده :Cяαzу вσу   غایب
#10
آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست

خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من

ای قبله گـــاه نـــــاز ! نمـــــازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشـــان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگیـــن بــــه من

محدوده ی قلمرو من چیـــــن زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغـــرافیــــای کوچک من بازوان تــــوست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  اشعار استاد شهریار iNSANE 188 8,199 05-19-2017, 04:43 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
Star اشعار احمد شاملو iNSANE 13 4,313 11-09-2016, 06:32 PM
آخرین ارسال: Xiaoyan
  اشعار امید صباغ نو iNSANE 23 4,456 11-09-2016, 10:00 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار مریم حیدرزاده iNSANE 6 2,578 11-09-2016, 09:20 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار هوشنگ ابتهاج iNSANE 13 4,327 11-08-2016, 02:44 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار اخوان ثالث iNSANE 10 3,582 11-08-2016, 02:30 PM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار عبدالصابر کاکایی iNSANE 21 4,800 11-08-2016, 02:08 PM
آخرین ارسال: iNSANE
Star اشعار زنده یاد سید احمد حسینی iNSANE 12 3,958 11-08-2016, 11:18 AM
آخرین ارسال: iNSANE
Heart اشعار کوتاه شمس لنگرودی iNSANE 55 6,416 11-08-2016, 10:27 AM
آخرین ارسال: iNSANE
  اشعار علی صالحی yalda73 24 4,887 06-22-2016, 03:32 PM
آخرین ارسال: ..::QueeN::..

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1017 - Can't find file: './koreafan_ZnvhsUg/mybb_threadviews.MYI' (errno: 2 "No such file or directory")
Query:
INSERT INTO mybb_threadviews (tid) VALUES('10760')