اوپــا جـونـگ ڪـی محبوب ترین کاربر انجمن
تنها کسی انتخاب میشود که برترین ارسال کننده روز ، هفته و ماه باشد .

آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
زمان کنونی: 01-17-2021، 10:20 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: yalda73
پاسخ 102
بازدید 4288

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستانهای خواندنی و کوتاه گلچین

گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
#1
دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل میگیرد
شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید
دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود
از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میزند قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد
شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجزخوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید: "بخور برای تو آوردم" و بر میگردد روبروی شمر می ایستد
مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد
توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد..!!!....

فرستنده : ♫♥فاطمه79♥♫

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد
نویسنده :yalda73   آفلاین
#2
حتما بخونىد واقعا قشنگ بود
روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .شيخ با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايىد عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى شيخ انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت شيخى اما درحقيقت شيطان ...

بیایید ديگران را قضاوت نكنيم
فرستنده : mohamad90

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#3
اینجا همه چیز بی توخسته است

ان پنجره ای که رو به ماه بسته است

یاان سکوتی که از فریاد های شب

شکسته است

دوست دارم بگوییم بیا!

اما اینجا به انتظارت عالمی ادعا نشسته است

نازنین من!

تو میدانی...اری..زمانه مان همان

تکرار گذشته است

همان روزگار دست های بسته و

پهلوی شکسته است

تکرار تیر های روانه و خون دلهای

رفته است

این همان عهد شیر خوار تشنه و

تیر سه شعبه است

بهترین من!

اما در امتداد این مسیر

هنوز هم

ردپای قلب های شکسته هست

عاشقانی

کز فراق توذخم ها به جانشان

شکفته است

خورشید پشت ابر!

برتن بی تاب مانیز بتاب

کاین قلب نیست در سینه مان

قطره اشکیست

که سالها اسیر مانده است

شعرازخودم
فرستنده : mas

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#4
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می‌کرد در نزدیکی صومعه‌ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می‌توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می‌خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آن‌ها به وی گفتند: «ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی». مرد با نا امیدی از آن‌ها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشین‌اش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی».
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی‌ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می‌توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می‌توانم راهب شوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین‌طور باید تعداد دقیق سنگ‌های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ‌های گیاهان دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است. و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد».
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می‌گوییم. پاسخ‌های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می‌توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب‌های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود».
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب‌ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب‌ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت و همین‌طور پشت هر دری، در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب‌ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از درهای بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت‌انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
..
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید




اووی اون چیزی رو كه گفتی خودتی!!

فرستنده : مریم

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#5
عزیز میگه مردها ، هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن

باز هم مثل بچه ها هستن ،

زود قهر میکنن زود پشیمون میشن زود هم آشتی میکنن ،

ممکنه جلوی زنا چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض

کردن . برای همینه که کسی گریه مردها رو

نمی بینه .

زنها هرچقدر کوچیک باشن , اما مادرن و پناه مردها هستن , حتی دختر

کوچولو ها پناه باباهاشون هستند ...


" مصطفی مستور ___ روی ماه خدا را ببوس

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#6
شایَد،
اَگَر زَمان به عَقَب بَر میگَشت،
شایَد اَگَر اَز هَمان اَوَل اَز اِمروزِمان خَبَر داشتیم؛
شایَد دیگَر مَرا اِنتِخاب نِمی کَرد
شایَد بَعد ها وَقتی کِسی اَزَش می پُرسید :"چه کَسی را دوست داری؟"
هَمه می گُفتَند:"واقِعا نِمی دانی چه کَسی را دوست دارد؟؟"
و آن وَقت اِسمی غِیر ِ اِسمِ مَن بَر زَبان ها جاری می شُد!
شایَد اَصلا
باز هَم اِنتِخابَش مَن بودم
وَلی دَر هَمان روز هایِ اَوَل
چون می دانست ماندَنی نیستم،
راهَش را اَز مَن جُدا میکرد!
شایَد اَگَر مَن به گُذَشته بَر میگَشتَم
آن شَهر را اِنتِخاب نِمی کَردَم بَرایِ دَرس خواندَن
و به رِشته یِ پایین تَری اَز شَهرِ خودَم رِضایَت می دادَم!
یا شایَد اَصلا هَمان شَهر را اِنتِخاب می کَردَم
وَلی با سَری هَمیشه پایین،
که چَشمَم به چَشمِ کَسی نَیُفتَد،که دِلَم نَلَرزَد،
اَگَر هَم شِنیدَنِ صِدایی دِلَم را به لَرزه دَر آوَرد ،
به خودَم نَهیب می زَدَم که :"هِی دُختَر! تو که ماندَنی نیستی!پَس حَقِّ خواستَنِ چیزی را نَداری!"
خوب بود گاهی وَقت ها
اَز آیَنده
اَز دِلِ آدَم ها
خَبَر داشت...
فرستنده : یاسی خانوم

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#7
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﺫﺧﺮ ﺍﻟﺤﺴﯿﻦ ﮐﯿﺴﺖ؟
ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺻﻔﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ ‏(ﻉ‏) ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺭﺍ ﻧﻘﺎﺏ ﺑﺮ
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺯﺩ ﻭ ﺯﺭﻩ ﭘﻮﺷﺎﻧﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﺮﺩ . ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ، ﺍﺑﻮﺷﻌﺘﺎﺀ ﮐﻪ ﺩﻻﻭﺭ
ﻋﺮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﺮﯾﻒ ﻫﺰﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ
ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺷﺎﻥ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻻﻭﺭﯼ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺠﻨﮕﻢ ﭘﺴﺮﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ.
ﺍﺑﻮﺷﻌﺘﺎﺀ 9 ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﮎ
ﻭﺍﺻﻞ ﮐﺮﺩ. ﺍﺑﻮﺷﻌﺘﺎﺀ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺧﻮﻥ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﺑﻪ ﻫﻼﮐﺖ ﺭﺳﯿﺪ . ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻧﯿﻦ ‏(ﻉ ‏) ﺑﻪ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ
ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩ ...
ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺸﮕﺮ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ ‏(ﻉ ‏)
ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ ﻧﻪ ﺍﻭ ﭘﺴﺮﻡ ﻋﺒﺎﺱ ﻗﻤﺮ ﺑﻨﯽ ﻫﺎﺷﻢ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻧﻪ ﺫﺧﺮ ﺍﻟﺤﺴﯿﻦ : ﺍﻭ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺴﯿﻦ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎ ﺍﺑﺎﻟﻔﻀﻞ ﺍﻟﻌﺒﺎﺱ ....
فرستنده : دارا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#8
بــرای خـوشـبـخـتـــ بــودن ...
فـرش قـرمـز لازم نـیـسـت!
نـیـازی بـه فـریــاد حـوادث نـیـسـت.
مـوسـیـقـی، بـاران، بــرای دلـخـوشـی کـافـیـسـت.
ســلامــی بــه پـــدر،
نـگــاهی بــه خــواهــر کـافـیـسـت.
بــرای خـوشـبـخـتـــ بــودن ...
.............آغـوش گــرم یـکــ مـــادر کـافـیـسـت.
سـواری روی مــوج خـیــال،
................نـشـسـتــن کـنـار یـادگـاری هــا،
...........................رفـتــن مـیــان خـاطـره هـا کـافـیـسـت.
بــرای خـوشـبـخـتـــ بــودن ...
یـکــ احـسـاس کـوچـکـــ خـوشـبـخـتــی کـافـیـسـتــــ ...
فرستنده : الـیـنـــــــــــا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#9
یه دختر :
اگه خودشو لوس نکنه ، اگه باهات قهر نکنه و ناز نکنه ،
اگه وقتی چشات میچرخه از حسودی دیونه نشم
اگه از نظر دادنات خوشحال نشم
اگه به خاطر تو به خودم نرسم
اگه سر به سرت نذارم ، اگه برات گریه نکنم
اگه وقتی پاستیل میبینم پیرهنتو نکشم
اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی
اگه بهت نگم آقامون
اگه برات مظلوم بازی درنیارم
اگه از سرو کولت نرم بالا ، اگه برات عشوه نیام
اگه گوشتو نپیچونم و نگم تو فقط مال منی
اگه ناغافل دستاتو نگیرم
اگه وقتی کار بدی کردم با ترس بهت نگم
اگه لج بازی نکنم
اگه ...
اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی!
تو عاشق اینی که من یه خانم کامل باشم!خانم تو
!
اما...!!!
تو پسری!
اگه برام غیرتی نشی ، اگه روم حساس نباشی
اگه ته ریش نداشته باشی ، اگه باهام مهربون نباشی
اگه بهم اخمای کوچولو نکنی
اگه وقتی روسریم رفت عقب نگی اونو بکش جلو
اگه دستمو محکم نگیری
اگه نگی هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت
اگه سر به سرم نذاری ، اگه قربون صدقم نری
اگه نگرانم نشی ، اگه بهم نگی عروسک من
اگه نگی من مهمم که میگم خوبی
اگه...
اونوقت منم دیوونه و عاشق تو نمیشم تا اونکارارو برات بکنم!
من تورو مرد میخوام!
مرد من!
پس بیا و مرد باش!
ابرو برندار! دماغتو عمل نکن! لوس حرف نزن!
من و تو همون آدم و حواییم!بیا جاهامونو عوض نکنیم!
من لطافت نگه میدارم تو صلابت
تو نگاهتو نگه دار منم نجابتمو
بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم!
من بهترین دختر واسه تو!
تو بهترین پسر واسه من!
میدونم شاید نشه حداقل سعی که میشه کرد!
قبول؟؟؟
فرستنده : حسیـלּ اسلامے

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#10
تحمل ميكنم
"بايد" تحمل كنم...
اين نبودن ها را
اين كم بودن ها را
أين جاهاي خالي را...
روزهايم كمي سخت است...!
دروغ چرا!!
خيلي سخت است
روزهايم...
لحظه هايم...
شبهايم...
حتى خنده هايم...
به قولي: "خنده هايم درد ميكنند"
نبودنهايي هست كه "بودنت" را "هيچ" ميكند
نبودنهايي هست كه از جنس سنگ است
كه هر لحظه ميشكند
دلت را...
بغضت را...
وجود خاليت را...
نبودنهايي هست كه تو را دلقكي ميكند كه "همه" باورت ميكنند...
كه ميپوشاند حتي غم چشمانت را...
كه براي "خوبي؟؟" هايي كه ميشنوي فقط ميگويي "خوبم"
نبودنهايي هست كه مجبورت ميكند در اوج دختر بابا بودن پا به پاي او "مردي" كني...
مرد بودن ميخواهد اينكه بگويي "خوبم" وقتي بند بند وجودت از أين "نبودن" خرد شده...
"مرد" بودن ميخواهد كه به همه، حتي "خودت" دروغ بگويي
اما...
بيا و بيشتر مردي كن
مردتر باش...
سرت را بالا بگير
بگو كه آن بيمعرفت همه زندگيت بود...
بگو كه آن نامرد تمام دلخوشي از دست رفته ات بود...
بگو كه نبودنش
دلگير است...
نفس گير است...
اصلا بگو كه بودن "هيچكس" ديده نميشود در "نبودن" او...
بگذار همه بگويند
ديوانه اي...
احمقي...
آنها چه ميدانند از حال و روزت؟
چه ميدانند "نبودن" چقدر سنگين است؟
آري احمقم...
ولي
ارزشش را دارد
يعني
"بايد" داشته باشد
ميداني؟!
بين خودمان بماند..!
دلم لك زده براي آن "شب بخير" هايي كه دريغ كرد از شبهايم...
دلم لك زده براي آن "مواظب خودت باش" هايي كه گوشم در حسرت شنيدنش كر شد...
دلم لك زده براي آن "دستهايي" كه هيچوقت نفهميدم چقدر گرم است...
ميداني؟دلم لك زده حتي براي "داد" هايي كه سرم نزد...
آن "خط و نشان" هايي كه برايم نكشيد...
ديوانه ام؟؟
آري..... ! ديوانه ام..!
بي انصاف...!!
كاش اينقدر مهربان نميرفتي...
كاش نامرديت بيشتر بود...
كاش باور ميكردم
نبودنت را..نامرديت را.."حرف و كنايه" ها را..
كاش اينهمه "حسرت" روي دلم نميماند
حسرت نه..
اينهمه "داغ" نداشتم...
بيچاره من !
واي بر من!
واي بر من كه هنوز هم نگرانت ميشوم...
هنوز هم ميلرزم حتى از "تصور" ديدنت... زل زدن در چشمهايت..
ميداني؟
دلم نمي آيد شرمنده نگاهم شوي...
راستي...!!
تو شرمنده أي... دلتنگي...
مگر نه... ؟؟!! ارزشش را ندارد...
فرستنده : تو خيلي دوسم داري...

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان کوتاه متشکرم! miss chu 0 705 04-29-2016, 06:12 PM
آخرین ارسال: miss chu
  سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 589 11-09-2014, 03:49 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان های کوتاه و طنز ƓὄὄƉ ǤIRĿ 8 947 11-09-2014, 02:40 PM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  سه داستان کوتاه زیبا Autumn Lady 0 597 10-31-2014, 11:54 PM
آخرین ارسال: Autumn Lady
  داستان کوتاه عاشقانه و گریه دار Lover Angel 13 1,149 10-01-2014, 04:02 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان کوتاه عاشانه Lover Angel 0 430 09-29-2014, 08:39 AM
آخرین ارسال: Lover Angel
  داستان کوتاه جدید و پندآموز با عنوان تربیت yalda73 0 550 09-27-2014, 02:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان خواندنی و باحال ” پدر صلواتی yalda73 0 543 09-27-2014, 12:51 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه خواندنی عشق ِ پولی ! yalda73 0 519 09-27-2014, 12:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه بسیار زیبا و خواندنی نجوای دل yalda73 0 540 09-27-2014, 12:36 PM
آخرین ارسال: yalda73

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان