آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
زمان کنونی: 01-23-2021، 06:09 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: yalda73
پاسخ 102
بازدید 4325

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستانهای خواندنی و کوتاه گلچین

گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
نویسنده :yalda73   آفلاین
دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل میگیرد
شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید
دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود
از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میزند قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد
شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجزخوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید: "بخور برای تو آوردم" و بر میگردد روبروی شمر می ایستد
مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد
توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد..!!!....

فرستنده : ♫♥فاطمه79♥♫

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#91
دو زانـــو نشستم و دست هـایـم را بــاز کـردم
درسـت مـاننـد مـتـرسکـی کـه زانــو زده بـاشـد ...
از فــرط تنـهایــی شـایــد ...
ذهنــم تـب کـرده ، خـل شـده ام !
مترسکــ بـیـچــاره دو زانــویـش کـجـا بـود ؟؟
رعـد حـنـجـره اش خـانـه را لـرزانـد
از فـرط هیـجـان شـایــد ...
تـمـام طـول حـیـاط را دویــد و پنـاهنـده ی آغـوشـم شـد
مـرواریـدی زلال از بـادامــیِ چـشمــانـش روی پیـراهـنـم چـکـیــد...
از فــرط دلـتـنـگــی شـایــد ...
صـدای نـازکـــ و لحـن کـودکـانـه اش ضـربـان قلبـم را کنـد کــرد :
" مـامــان ، مـامــان دلـم بـراتـــ تنـگــ شـده بــود
حـالا دیگـه تـو رو خیلــی بیـشتـر از پـاستیـل هـام دوستـــ دارم ...
مامانــــــی ؟؟؟ "
طـرح لـبــانــم را روی دستــان کـوچـک و سفیــدش حـک کــردم ...
مهـربــان پـلکــی زدم ...
و سکـوت بیــن مــن و واژه هــا سـکـونـت کــرد ...
زبــانــم آلـزایـمــر گـرفتــه بــود !
از فــرط خـوشحـالـــی شـایــد ...
از اعــتــراف دخــتـرم شـایــد ...
" حــالا دیگـه تــو رو خیلــی بـیشـتـر از پـاستـیـل هــام دوسـتــ دارم "
(از خودم)
فرستنده : مهدیــــه

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#92
قسم به فیض شهادت قسم به سرخی خونبه خیبرو نی و هور و جزیره مجنونقسم به روح خمینی قسم به سید علیبه امر رهبرو فرموده های ولیقسم به عارف جبهه به مصطفی چمرانبه گریه در دل سنگر تلاوت قرآنقسم به ترکش و قطع نخاع و جانبازیقنوت ودست جدایی حسین خرازیقسم به جو خه ی اعدام وسینه ی نواببه عالمان شهید فتاده در محراببه انتهای افق.سرگذشت حاج احمدخوراک کوسه شدن در تلاطم اروندقسم به پیکر بی سر قسم به حاج همتبه چادر وبه حجاب زنان با عفتبه صبحگاه دوکوهه به دردو صبر از رنجغروب دشت شلمچه به کربلای پنجقسم به سید حسن شیرمرد حزب اللهبه جنگ سی وسه روزه نبرد حزب اللهقسم به باکری وباقری و زین الدینبه غرش نهم دی به فتنه ی رنگینقسم به قدرت خون در برابر شمشیربه یک پدر که نیامد پسر و شداه پیربه مادرسه شهیدی که خم نکرد ابروبه تکه تکه شدن در مصاف رو در روبه دست خالی رزمنده ای که می جنگیدبه آن جنازه که باچشم باز می خندیدقسم به خون خلیلی شهید راه حیابه ندبه و به کمیل وزیارت عاشوراکه تا رمق به تنم هست مکتبی هستمحسینی ام حسنی ام و زینبی هستموسر سپرده ام واز تبار عمارمبه انقلاب وشهیدان حق وفا دارم
فرستنده : تکاور

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#93
چه زود دیر می شود!

در باز شد...
برپا !... بر جا !
درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.
بابا نان داد ، ما سیر شدیم...
اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان...
و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود
و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...
کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم
و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت...!
و در زمانه ی سنگ و سیمان قلب هایمان یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته...
دیگر باران با ترانه نمی بارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم ،
زرد شدیم ، پژمردیم...
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد...
و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،
جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،
و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست...!
و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها" ییم
و هرگز نفهمیدیم ،
چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم...!؟
فرستنده : mandireto0om..

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#94
.ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ !
ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺣﮑﻢ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ !
ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ
ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ !
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ
ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ !
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟ ﺁﺭﺍﺩ
ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ !
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ !... ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ !
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ ! ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ !
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ !
ﺷﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ !
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ !
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ
ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ !
ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ...
فرستنده : >>mp<<

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#95
روی صحبتم با بعضی اقا پسراس
5شنبه عصر ازساعت 6ونیم تا 7ونیم با دوستم رفتیم پارک.از همون اولین لحظه 4تا پسر مثه کنه دنبالمون بودن.اول شماره دادن پرت کردیم شماره رو پاشدیم جامونو عوض کردیم.باز اومدن از دست دوستم تخمه ها رو چنگ زدن که به هوای تخمه ها بریم دنبالشون ولی دیدیم اینطوریه پاشدیم بریم خونه.باز اومدن با 2 تا موتور ساپورتمون کردن.شانس خوبمون ماموران محترم نیرو انتظامی دیدنمونو افتادن دنبال یکی از موتورا.اون یکی موتور ازحرصش به قصد کشت با سرعت اومد طرفمون اگه خودمونو پرت نمیکردیم اونور الان از بیمارستان اینو مینوشتم!اولا به ما چه پلیس نقشتونو خراب میکنه و قصد جون مارو میکنین.دوما شما بیجا میکنین دنبال دختر مردم میفتین که کارتون به قانون بکشه!!!نکنین برادرای من بذارین ما دختراهم تو کشورمون احساس امنیت کنیم
اگه عشق سابقم الانم میبودو این جریانو میفهمید اون زندم نمیذاشت!!!درکل قاچاقی زندم من!!!
با تشکر که متن طولانیمو خوندین.....از پلیس نترسین که دو ساعته ولتون میکنه ازخدا بترسین که تا ما نبخشیمتون اونم نمیبخشتون....
فرستنده : N.A

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#96
پرسید...

به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده

هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به

خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك

تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده

است.
فرستنده : Next Se

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#97
(نامه ای از یک پدر حتما بخونید قشنگه ..)

دخترکم
برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....

چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....
کسی که باعث گریه ات میشود را پاک کن...

دخترکم
به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...
بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....

دخترکم
تو زیباترینی... .
همیشه با این باور زندگی کن...
خودت را فراموش نکن...

شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....
اما به یاد داشته باش ، کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....

دخترک من!
هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....

اشتباه که کردی برخیز....
اشکالی ندارد ، بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....

خوب باش
ولی
سعی نکن این را به دیگران بفهمانی که اگر کسی ذره ای شعور داشته باشد ، خاص بودنت را در مییابد....

زمستان است....
زیاد میشنوی هوا دو نفره است!
به درک که دو نفره است تنها قدم زدن دنیای دیگری دارد..

دخترکم
شاید شاهزاده را همه بشناسند اما
باور داشته باش که برای پدرت تو ملکه هستی.

گریه کرده ای؟
رنج کشیده ای؟
سرت کلاه رفت؟
اذیتت کرده اند؟

عیبی ندارد....
نگذار تکرار شود.تکرار دردناکتراست.
فرستنده : pany

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#98
♥ *♪ * ₰ * ♥ * ★ * ♦ * ♥ * ♫ *♠ *♣ * ☼ * ♥

عصروقتی مرد از سرکار اومد خونه زن سریع نامه ای ک از قبل داخلش نوشته بود من دیگه ازت خسته شدم ومی خوام جدا بشم والان هم رفتم خونه بابام رومیز گذاشت ورفت زیر میز مخفی شدتا عکس العمل
شوهرش را ببینه ومرد خسته اومد دید همه جا خلوته زنش را صدا زد اما نبود یهو چشمش ب نامه افتاداون را برداشت وخوند وبعد ی جمله هایی روش نوشت وگذاشت سر جاش وگوشیشو از جیبش دراورد وزنگ زدوشروع ب حرف زدن کرد سلام عزیرم خوبی من تازه رسیدم خونه زنم رفته خونه باباش ومن از شرش راحت شدم من تا ده دقیقه دیگه آماده میشم و میام پیشت وگوشی را گذاشت توی جیبش واز خونه زد بیرون
زن با عصبانیت از زیر تخت اومد بیرون داشت از شدت عصبانیت می ترکید رفت سراغ نامه دید شوهرش نوشته خرخودتی پاهات از زیر تحت مشخصه من رفتم نون بخرم. خخخخخخ

♥ *♪ * ₰ * ♥ * ★ * ♦ * ♥ * ♫ *♠ *♣ * ☼ * ♥
فرستنده : ♣ جانبازان پا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#99
یه روز یه دانشمند از روستایی رد میشد که مردم روستا با خواهش زیاد ازش خواستن براشون سخنرانی کنه.اونم با اکراه قبول کرد و رفت پشت تریبون و گفت :خب شما میدونین میخوام راحع به چی باهاتون صحبت کنم؟
همه گفتن نه.
اونم گفت پس صحبت برای عده ای نادان فایده ای نداره...خواس بره ک باز ازش خواهش کردن که براشون سخنرانی کنه .
این بار گفت:خب میدونین میخام در چه موردی باهاتون صحبت کنم؟
این دفه دیگه همه گفتن اره.
اونم گفت: خب شما ک میدونین من دیگه چرا سخنرانی کنم؟!!!
بازم با خواهش ازش خواستن براشون صحبت کنه.
اونم سوالشو تکرار کرد ولی مردم بعضیا گفتن اره بعضیام گفتن نه.
دانشمنده گفت:خب دیگه.اونایی ک میدونن به اونایی که نمیدونن بگن .بعد مث رعد اومد از بین جمعیت رفت.
ینی پیچوندنش تو حلقم...

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
شبي از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گريه زاري بود . در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!!!
فرستنده : heshu

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان کوتاه متشکرم! miss chu 0 710 04-29-2016, 06:12 PM
آخرین ارسال: miss chu
  سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 589 11-09-2014, 03:49 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان های کوتاه و طنز ƓὄὄƉ ǤIRĿ 8 960 11-09-2014, 02:40 PM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  سه داستان کوتاه زیبا Autumn Lady 0 605 10-31-2014, 11:54 PM
آخرین ارسال: Autumn Lady
  داستان کوتاه عاشقانه و گریه دار Lover Angel 13 1,168 10-01-2014, 04:02 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان کوتاه عاشانه Lover Angel 0 433 09-29-2014, 08:39 AM
آخرین ارسال: Lover Angel
  داستان کوتاه جدید و پندآموز با عنوان تربیت yalda73 0 555 09-27-2014, 02:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان خواندنی و باحال ” پدر صلواتی yalda73 0 543 09-27-2014, 12:51 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه خواندنی عشق ِ پولی ! yalda73 0 534 09-27-2014, 12:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه بسیار زیبا و خواندنی نجوای دل yalda73 0 548 09-27-2014, 12:36 PM
آخرین ارسال: yalda73

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان