آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
زمان کنونی: 01-23-2021، 06:35 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: yalda73
پاسخ 102
بازدید 4326

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستانهای خواندنی و کوتاه گلچین

گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
نویسنده :yalda73   آفلاین
#21
دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل میگیرد
شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید
دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود
از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میزند قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد
شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجزخوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید: "بخور برای تو آوردم" و بر میگردد روبروی شمر می ایستد
مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد
توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد..!!!....

فرستنده : ♫♥فاطمه79♥♫

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#11
هنگامی که <ناسا>فضانوردان را به فضا فرستاد.بامشکل کوچکی روبه رو شد
انها دریافتن که خودکار های موجود, در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند (جوهر به سمت پایین جریان نمی یابد)
برای حل این مشکل انها شرکت اندرسون را انتخاب کردن تحقیقات پیش از یک دهه طول کشید 12میلیون دلار صرف شد و درنهایت انها خودکاری طراحی کردن که در محیت بدون جاذبه می نوشت.
اما روس ها راه حل ساده تری داشتن!
انها از مداد استفاده کردن!
1-تمرکز بر روی مشکل=نوشتن در فضا
2-تمرکز روی راه حل=نوشتن با خودکار
فرستنده : علیچ

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#12
روزی روزگاری بود دوتا رفیق دوتا داداش
باباشون دستشونو باز توی دست هم گذاشت
به کوچیکه سپرد که اون بزرگه رو ول نکنه
تا یه روز یه جا توی جنگی میکنه صدا
باباشون پر کشیدورفت، رفتش به سوی اسمون، موندن این دوتا داداش تنهایی توی کهکشون
انقدر مردم اون زمونه دوست داشتنشون، تا یه روز ستمگره زمونه کردشون نشون
دوتایی بعد نگاه به اسمون گفتن :بابا ما میخواییم با هم بریم به سوی دشت کربلا
اسبارو زین میکنن میرن این دوتا طلا
دوتایی حاضر شدن که بِکَنن شر بلا
دشمن نامرد تو جنگ اب رو به رو اونا میبست ،هشت روزو هشت شب تشنگی صدا رو تو گلو شکست
روز نهم فرا رسید روز برادر کوچیکه رفتو اجازشو گرفت اب بیاره چیکه چیکه
اما تو راه زخمی شدو از روی اسب افتاد پایین یاد وصیت باباش افتاد که میگفت تویی و این
وقت وداع با زندگی برادر بزرگ نشست سر برادرو گرفت گفت، به خدا کمر شکست
دستی نداشت بغل کنه چشمی نداشت نگاش کنه تنها یه بار تو زندگی تونست داداش صداش کنه ...
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

فرستنده : ☺هدیه☺

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#13
بیچاره پاییز دستش نمک ندارد . . .
این همه باران به آدم ها میبخشد . . .
اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند
خودمانیم . . . تقصیر خودش است .
بلد نیست مثل بهار خودگیر باشد تا شب عیدی زیرلفظی بگیرد
و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد . . .
سیاست تابستان هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند .
بیچاره . . . بخت و اقبال زمستان هم نصیبش نشده
که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد
او پاییز است . . . رو راست و بخشنده . . .
ساده دل فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد . . .
روزی.. جایی ، لحظه ای از خوبیهایش یاد میکنند .
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند . . .
عادت ادمها همین است . . .
یکی به این پاییز بگوید
آدمها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای . . .
دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگهایت میگذارند
و میگذرند تنها یادگاری که برایت میماند . . .
صدای خش خش برگهای تو بعد از رفتن آنهاست . . .
انوقت تو میمانی با تنی عریان.. تنها به رفتنشان نگاه میکنی . . .
خستگی عاشقی در تنت میماند . . .
فرستنده : آتی عشق میلی

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#14
آقا دیروز جلو در مدرسه دیدم یکی از این همکلاسی پرروهام وایساده دو سه تا از دکمه های مانتوشم بازه رفتم بهش گفتم اونم گفت میدونم گفتم پس چرا نمی بندیش گفت اینجوری پسرا بیشتر جذب میشن منم یه بادی به غبغب(نمی دونم درسته یا نه)انداختم و ازش پرسیدم:تو اگه یه شکلات با روکش و یکی بی روکش روی میز باشه کدومو میخوری؟ زود گفت خب معلومه اونی که روکش داره بعد تازه منظورو که گرفت دکمه هاشو بستو رفت تو افق محو شد فک کنم تا حالا اینقدر قانع نشده بود
لایک: مرســـــــی نصیحت!
ویا به دلایل دیگه
فرستنده : اجل معلق


176079

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#15
.
وقتی که دختر است ،

دری از درهای بهشت برای والدینش می باشد .

وقتی که همسر است ،

نیمی از دین شوهرش را کامل می نماید .

وقتی که مادر است ،

بهشت در زیر پای قدومش قرار دارد .
فرستنده : فنــــــــــدق

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#16
آدمهای ساده را دوست دارم...
همان ها که بدی هیچ کس را باورندارند.
همان ها که برای همه لبخنددارند. همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.!
آدمهای ساده راباید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است ، بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمین شان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
میدانی چرا آدم های ساده را دوست دارم
چرا بوی ناب آدم می دهند
می دانی آدم های ساده ، ساده هم عاشق می شوند
ساده صبوری می کنند ،ساده عشق می ورزند
ساده می مانند ،اما سخت دل می کنند
آن وقت که دل می کنند.!
جان می دهند . . .
فرستنده : کیوان آتش زمزم

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#17
دکتـر شـریعتـی میگوید:
از انســـان بودنم شـــــرم میکنم!
گاهی می خواهم انســـان نباشم...

گوسفندی باشم پا روی یونجه ها بگذارم!
اما دلــــی را دفـــن نکنم...
گرگی باشم گوسفندها را بدرم!
اما بدانم کارم از روی ذات است نه هوس...
خفاشی باشم که شبها گردش کنم با چشمهای کور!‏
اما خـوابـی را پــرپــر نکنم...
کلاغی باشم که قارقار کنم!
اما پرهایم را رنگ نکنم و دلی را با دروغ بدست نیاورم...

چـــه مــیــدانـــم شـــایـــد ...
حـیـوانـات بــه قـصــد تــوهـیــن ...
هـمـدیـگـر را "انســــان" خـطاب مـیـکـنـنـد ...
فرستنده : الـیـنـــــــــــا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#18
يكي از فانتزي هام اينه كه شكست عشقي بخورم در حد برزيل.المان.
به سرم بزنه بي خبر برم يه جاي خعلي دور.همين جور كه دارم با لامبورگيني سفيدم تو شهر دور ميزنم برم سمت ترمينال و يه بليط براي تهران بگيرم و يه مقداري كه پس انداز كرده بودم بريزم به حساب و برم وسايلمو از خونه جمع كنم.يه ساعت قبل رفتنم بااستون مارتين ونكوييش ام برم در خونه ي همون مخاطب خاصم كه بي وفايي كرد بعد يهو يه صداي بامشاد)رضا شفيعي جم(تو كله شهر بپيچه كه داره ميخونه:بي وفايي بي وفايي،اين دله من از غصه داغون شدهههه.
يه هو همزمان با خوندنش مخاطب ما پنجره ي خونشونو )خونشون طبقه ي دومه( باز كنه با هم چش تو چش بشيم بگه بزاد جان عزيزم يه لحظه وايستا كارت دارم بعد منم كلي خر كيف بشم وپياده بشم برم وايستم زير پنجره يه هويي با سردي ابي كه مخاطب بي شعورم از بالا روم ريخت بخودم بيام و كاملا از خودم نااميد بشم وبدون گفتن حرفي يادم بياد بايد برم ترمينال بعدش به سمت ترمينال قدم بزنم و اصلامتوجه نشم كي رسيدم ترمينال.
درحالي كه به افق چشم دوختم با صداي شوفر كه داشت عربده ميزد هشت شب تهران سوار شيد،بخودم بيام و برم ببينم اي دل غافل،اين اتوبوسه ازين اسكانيا هاست(از همونا كه خود بخود اتيش ميگيره(هيچي ديگه با اين كه به دلم زده بود اتوبوسه اتيش ميگيره با اين حال بازم تسليم سرنوشت شدم و سوار شدم.واز اونجايي كه تو فانتزي حتي غير ممكن هم غير ممكن نيست يه دفه ميبينم كه ايشواريا هم تو اتوبوس ما سوار شده كه بياد تهران،هيچي ديگه انگار به كل تمومه غصه هام ازدلم رخت بربستند)الان كاملا مشخصه كه ادبياتم تو حلقتونه يا نه؟(رفتم با كلي زور زدن خودمو بهش رسوندم كه ديدم يه نره غول كنارش نشسته خطاب به ايشواريا ميگه سعيد بهت گفتم يكم موهاتو كوتاه كني كه ملت عين اوسكولا بهمون نگا نكنن.
هيچي ديگه اونجا دلم ميخواست خودم اوتوبوس رو اتيش ميزدم حقيقتا ضربه ي روحيه شديدي بهم وارد شد.
بعد از كلي تشريفات و صلوات بلاخره به سمت تهران حركت كرديم.من همش توهم اتيش سوزي داشتهرباشم.چند بار عين اوسكولا داد بزنم اتييييش اتيييييش،تازه بلند شم كه با اون چكش هاي مخصوص بزنم شيشه ي پنجره ي رديف كناريمو بشكنم كه جمعيت حمله كنن به طرفم و نگهم داشتن ولي دستم رو دير بگيرن و من چكشه رو پرت كنم كه بخوره تو كله ي مسافر كناريم.بعدش يارو شاكي بشه و بره به راننده بگه و رانندم بياد منو5كيلو متري تهران پياده كنه و قبل از پياده كردن من رو به مسافرا بگم:يه روزي قدرمو ميدونين كه ديره/روزي كه ابن اتوبوس اتيش ميگيريه،بعد يه هو راننده از كوره در بره بدون اين كه كوله و وسايلامو بده از اتوبوس پرتم كنه بيرون بعد من داد بزنم كه عمو وسايلامو بده،اونم صدامو نشنوه و گازش رو بگيره در حالي كه من و تو گردو خاك محو كرده و منم از فرصت استفاده كنم و چند لحظه تو همون گردو خاك ها محو بشم و تو همون حالت يه سيگار روشن كنم و با خوابيدن گرد و خاك فيلتر سيگار رو بندازم و پياده به سمت تهران ره سپار بشم.
هنوز ده دقيقه از پياده روي نگذره كه ببينم حدود صد متر جلوتر اتوبوسه اتيش گرفته و تموم مسافرا جون سالم بدر بردن و از دور وقتي منو ديدن بيان بغلم كنن وراننده هم بياد بگه:منو ببخش پهلوون،رخصت بده و ما و مسافرا تا طهرون در ركابت باشيم.بعد منم راننده و مسافرارو روي ركابم ميزارم و با سرعت نور خومو مسافرارو ميرسونم ترمينال تهران پارس بعد از بين مسافرا يه دختره كه قيافش عين هو انجلينا جوليه مياد ازم ميپرسه اقا بزاد شما مجردين؟
بعد منم در حالي كه يه لبخند تلخ كنج لبمه بگم عاره خيلي وقته...
بعد دختره بگه واي چقد عالي كلي ذوق كنه،بعد بهم پيشنهاد ازدواج بده و من بگم بايد يكم فكر كنم راجع بهش و چن ثانيه بعد بهش بگم ميتونيم يه مدت باهم رابطه داشته باشيم تا با خلق و خوي هم اشنا بشيم و بعد اونم قبول كنه و بگه بريم با خونوادم اشنات كنم،بعد وقتي ميرسيم نزديكاي تجريش بهش ميگم:تهران شلوغه دستمو بگيييير...
كه يه هو بهش بر ميخوره با كيف چنان ميزنه تو صورتم كه سگك كيفش گير ميكنه به گونه ام و گونم رو منقرض ميكنه ويه هو علي عبد المالكي ظاهر ميشه ميگه زوووود رفتي گلم،رفتي داغت موند رو دلم...
بعد من در حالي كه نفس هاي اخرمو ميكشم،از تو جيبم اخرين نخ سيگار وين استونم رو با داغي كه رو دله علي عبدالمالكي مونده روشن ميكنم و يه كام سنگين ميگيرم كه يه هو بابام از رو سيگار كشيدنم جامو پيدا ميكنه و منو ميبره بيمارستان و دكترا جوابم ميكنن و با صداي شاهرخ خان ميگم پدر منو ببخش...
بعد يه هو لوله ي ابگرم دستشويي تو اتاقم ميتركه و بخار همه جارو ميگيره و بعد منم از فرصت استفاده ميكنم و تو بخار محو ميشم.

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#19
نمازهايمان اگر "نماز" بود که موقع سفر، ذوق نمي کرديم از شکسته شدنش!
نمازهايمان اگر نماز بود که رکعت آخرش اين قدر کيف نداشت!
اگر نمازهايمان نماز بود، که اول وقت نمي خوانديمش، براي اين که، خود را "خلاص" کرده باشيم...
اگر نمازهايمان نماز بود که تبديل نمي شد به نمايش پانتوميم براي نشان دادن آدرس شارژر گوشي...
نه. نمازهايمان "نماز" نيست.
اگر نماز بود، يک "کارواش قوي" مي شد و با فشار مي شست از دلمان همه ي سياهي ها را، لکه ها را، پلشتي ها را.
اگر نماز بود، مي شد "کيميا" و مس وجودمان را تبديل مي کرد به طلا...
اگر نمازمان نماز بود، مي شد پل، مي شد پناهگاه، مي شد دارو، مي شد مرهم، مي شد درمان،مي شد شاه کليد، مي شد ميعادگاه، مي شد دانشگاه....
خدايا! اين روزها که درهاي آسمانت را سخاودتمندانه باز کرده اي، من از تو فقط يک چيز مي خواهم.
بر من منت بگذار و کاري کن نمازهايم، "نماز" شود....فقط همين.
فرستنده : perspoli30

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#20
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اماواقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم

خدایا هیچوقت سلامتی و از عشقم نگیر
آمین
فرستنده : قرمه سبزی با ترشی

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان کوتاه متشکرم! miss chu 0 710 04-29-2016, 06:12 PM
آخرین ارسال: miss chu
  سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 589 11-09-2014, 03:49 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان های کوتاه و طنز ƓὄὄƉ ǤIRĿ 8 960 11-09-2014, 02:40 PM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  سه داستان کوتاه زیبا Autumn Lady 0 605 10-31-2014, 11:54 PM
آخرین ارسال: Autumn Lady
  داستان کوتاه عاشقانه و گریه دار Lover Angel 13 1,168 10-01-2014, 04:02 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان کوتاه عاشانه Lover Angel 0 433 09-29-2014, 08:39 AM
آخرین ارسال: Lover Angel
  داستان کوتاه جدید و پندآموز با عنوان تربیت yalda73 0 555 09-27-2014, 02:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان خواندنی و باحال ” پدر صلواتی yalda73 0 543 09-27-2014, 12:51 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه خواندنی عشق ِ پولی ! yalda73 0 534 09-27-2014, 12:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه بسیار زیبا و خواندنی نجوای دل yalda73 0 548 09-27-2014, 12:36 PM
آخرین ارسال: yalda73

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان