آدرس

آدرس فعلی سایت koreafan.eu است در صورت بروز هر مشکل آدرس بعدی koreafan.. میباشد .

ساماندهي

انجمن کره فن در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ثبت شد تاپیک

گروه تلگرام انجمن

گروه تلگرامی انجمن برای اطلاع رسانی از مشکلات انجمن و درخواست ها لطفا عضو بشین کلیک کنید



گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
زمان کنونی: 01-23-2021، 05:11 PM
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda73
آخرین ارسال: yalda73
پاسخ 102
بازدید 4324

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
داستانهای خواندنی و کوتاه گلچین

گلچین داستانهای کوتاه و خواندنی
نویسنده :yalda73   آفلاین
#91
دخترک از میان جمعیتی که گریه کنان شاهد اجرای تعزیه اند رد میشود
عروسک و قمقمه اش را محکم زیربغل میگیرد
شمر باهیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین میچرخد و نعره میزند، از گوشه ی چشم دخترک را می پاید
دختر با قدم های کوچکش از پله های سکوی تعزیه بالا می رود
از مقابل شمر میگذرد، مقابل امام حسین می ایستد و به لب های سفید شده اش زل میزند قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا میدهد، مقابل او می گیرد
شمشیر از دست شمر می افــتــــد و رجزخوانی اش قطع میشود
دخترک می گوید: "بخور برای تو آوردم" و بر میگردد روبروی شمر می ایستد
مردمک های دخترک زیر لایه براق اشک میلرزد
توی چشم های شمر نگاه میکند و با بغض میگوید: بـــابـــای بــــــد..!!!....

فرستنده : ♫♥فاطمه79♥♫

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#81
در یکی از عملیات‌های نامنظم در شبی مهتابی وقتی با همرزمانش در حال طی مسیر برای شبیخون زدن به متجاوزین بعثی بودند، ایشان یک لحظه می‌ایستد و به همراهانشان می‌گوید به زیر پاهای خود بنگرید، می‌بینند زیر پایشان پر از گل‌های شقایق است و به همین خاطر آن دشت را دور می‌زنند و سپس اقدام به عملیات می‌کنند. در حالی که یاران ایشان می‌گفتند بعد از عملیات عراقی‌ها آنجا را با تیربار و خمپاره شخم خواهند زد، ولی او گفت ما آنها را زیر پا له نخواهیم کرد. وقتی این جریان به استحضار امام می‌رسد امام می‌گوید: من چمران را دوست داشتم ولی الان بیشتر دوست دارم.

خاطره از: سردار فتح اله جمیری

::: لایک نمی خوام -- شادی همه ی شهداء صلوات :::
فرستنده : Viki.Eynaki

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#82
از دل سرد مدينه قلب حيدر داغ شد//در ميان شعله ها آيات كوثر داغ شد
از شرار دشمني مردم بي چشم و رو//خانه آل پيمبر داغ شد در داغ شد
ببعد پيغمبر هم اينكه بيت حق آتش گرفت//قصه ي آل علي تا روز محشر داغ شد
آتش از پائين در مي رفت تا بالا و بعد//نيمي از در سوخت كم كم ميخ بدتر داغ شد
فاطمه در پشت در فرياد مي زد ياعلي//دست حايل كرد پشت در ولي سر داغ شد
از حرارت چادر خيرالنساء آتش گرفت//گوشواره داغ شد سنجاق معجر داغ شد
درب از جا كنده و افتاد روي فاطمه//ميخ در كار خودش را كرد و مادر داغ شد
آتش در شعله زد تا محشر كرببلا//تا به ضرب دست سنگين روي دختر داغ شد
ريسمان بر گردن حيدر كه مي انداختند//از تب رگهاي گردن تيغ خنجر داغ شد
ريسمان را مي كشيدند و علي مي ديد كه//لحظه ي خنجر كشيدن روي حنجر داغ شد
حاج محمود کریمی
فرستنده : دختر بورس باز

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#83
همه بخونید, خیییلی قشنگ و آموزندست"
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد... دستی به تنه و شاخه هایم کشید، تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر…به خودم میبالیدم، دیگرنمیخواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود. میتوانستم یک قایق باشم، شاید هم چیز بهتری...درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم…اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود، شاید هم نه! اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم، واو را برد...من نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و... خشک شدم...میگویند این رسم شما انسانهاست، قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید!ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن! تا مطمئن نشدی، احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!(شهبانو فرح ديبا)
فرستنده : دختره شیطون بلا 20

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#84
دیــروز دختری رو دیدم با لباس های زشت..ضمیر ناخودآگاهم طبق همیشه فرمان داد به مسخره کردنش..خواستم بگم به خانواده و با هم بخندیم بهش..ولـــی یه آن با خودم گفتم : این دختر شٱنِش زیاده؟میدونی چرا زیاده؟همین که خداوند موجودیتش رو خواسته یعنی خیــلی..به این فکــر کردم که به این بشر دو عشق بزرگ تو دنیا هست ..اولیش عشق خداوند به بنده ش..دومی عشق مادرش به این دختر..که خالص و نــابه!!! از فکـر خودم شرمم شد..سرم رو پایین انداختم و به راهم ادامه دادم..نه تنها مـن..نه تنها این دختـر..بلکه به هر انسانی این دو عشق هست..دوست من! حتی اگر یک لحظه..به ذهنت تمسخر کسی خطور کرد؟! این دو عشق رو جلوی خودت بیار..تو ذهنت بیار..اون وقت می بینی که جرئتش رو نــداری
فرستنده : zarGol

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#85
در يک غروب جمعه ، پيرمردي در حالي که دختر جوان و زيبايي بازو به بازويش او را همراهي مي کرد وارد يک جواهر فروشي شد و به جواهرفروش گفت::"براي دوست دخترم يک انگشتر مخصوص مي خواهم."
جواهرفروش به اطرافش نگاهي انداخت و
انگشترفوق العاده ايي که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به دختر جوان نشان داد.
چشمان دختر جوان برقي زد و تمام بدنش از شدت هيجان به لرزه افتاد.پيرمرد در حال ديدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب ، ما اين رو برمي داريم.جواهرفروش با احترام پرسيد که : پول رو چطور پرداخت مي کنيد؟پيرمرد گفت : چـِک میدهـم ، ولي خب مي دونم شما بايد مطمئن بشيد که در حساب من به اندازه کافی پول هست،بنابراين من اين چک رو الان مي نويسم و شما روز دوشنبه که بانکها باز مي شه،به بانک زنگ بزنيد و تاييدش رو بگيريد و من در بعدازظهر دوشنبه اين انگشتر را از شما ميگيرم.،دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالي که به شدت ناراحت بود به پيرمرد تلفن زد و با عصبانيت به پيرمرد گفت : من حسابتون رو چک کردم، اصلا نمي تونم تصور کنم که توي حسابتون پولي وجود نداره!پيرمرد گفت:ولی میتونی تصور کنی که من چه اخرهفته ی معرکه ای پشت سر گذاشتم!
فرستنده : space girl

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#86
سر به زیر باشی و معصوم،تو را به دهاتی بودن محکوم میکنند.مدرن باشی و امروزی محکوم میشوی به بی خانواده بودن.اینجا دختر که باشی...وقتی هیچ توجهی به پسر نکنی میگن:بدجور شکست خورده!وقتی وواسه حرف پسر اهمیت قائل میشی میگن:کارش همینه.اینجا دختر که باشی...هوا تاریک نشده باید خونه باشی،پسر نیستی که نیمه شب هم بیای بگن:مرد شده.دنبال یه لقمه نون حلاله!اینجا دختر که باشی...حرف با دلیل و منطق بخوای بزنی میگن:بسه دیگه!قدیم از دیوار صدا در میومد از دختر نه.شده آخرالزمان.پسر نیستی که بگن:دیگه مرد شده میتونه گلیمشو از آب دربیاره.اینجا دختر که باشی...زود ازدواج کنی میگن:هول بود قحطی شه.دیر ازدواج کنی میگن:ترشیده بود.پسر نیستی که زود ازدواج کنی بگن:با خدا بود میخواست به گناه نیفته!دیر ازدواج کنی بگن:فهمیده بود میخواست مرد بشه بعد تشکیل خانواده بده...
اینجا دختر که باشی...بازی میشود با تمام باورهایت!!!
باور کن...
فرستنده : Oral-B

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#87
مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدريس خصوصي ميکرده به شاگرد کوچولوش زنگ ميزنه ميگه: من تمام هفته مشغولم نميتونم بيام

پسره زنگ ميزه به پدر بزرگش ميگه: معلمم يه هفته کامل نمياد, بيا هر روز بزنيم بيرون و هوايي عوض کنيم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدير شرکت هست به منشي زنگ ميزنه ميگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشي زنگ ميزنه به شوهرش و ميگه: ماموريت کنسل شد من دارم ميام خونه

شوهر زنگ ميزنه به معشوقه اش ميگه: زنم مسافرتش لغو شد نيا که متاسفانه نميتونم ببينمت

معشوقه زنگ ميزنه به شاگردش ميگه: کارم عقب افتاد و اين هفته بيکارم پس دارم ميام که بريم سر درس و مشق

پسر زنگ ميزنه به پدر بزرگش و ميگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و مياد

مدير هم دوباره گوشي رو ور ميداره و زنگ ميزنه به منشي و ميگه برنامه عوض شد حاضر شو که بريم مسافرت .


..... خلاصه این چرخه هنوزم ادامه داره
سرکاری بود نه
فرستنده : Mah - گودزیلا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#88
گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق می زنم
مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده .
آخر بعضی فکرهایم نقطه میگذارم که بدانم بایدتمامشان کنم.
بین بعضی حرفهایم کاما (،)که بدانم باید کمی سکوت ادایشان کنم.
بعد بعضی رفتارهایم علامت تعجب وآخربرخی عادت هایم علامت سؤال.
خودم را هرچند شب یکبار ورق میزنم تافرصت ویرایش هست،حتی بعضی ازعقایدم را حذف میکنم اما بعضی راپررنگ...

یک روز این کتاب چاپ میشود و به دست من می دهند و فرصت ویرایش به پایان میرسد...
وکسی می گوید:
(اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا)
بخوان کتابت را امروز تو برای حسابرسی ازخودت کافی هستی...
( سوره إسرا : 14)
فرستنده : مهرانا

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#89
داستان 2 مجسمه
توی یه پارک در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌ روی همدیگر با فاصله کمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه میکردند و لبخند میزدند
یه روز صبح خیلی زود یه فرشته اومد جلوی دو تا مجسمه ایستاد و گفت:” از آن
جهت که شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من
بزرگترین آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما
بر آورده میکنم
شما ۳۰ دقیقه فرصت دارید تا هر کاری که مایل هستید انجام بدهید
و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی کرد: یک زن و یک مرد
دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی که در نزدیکی اونا بود
دویدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند
فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد
بوته‌ها آروم حرکت میکردند و خم و راست میشدند و صدای شکسته شدن شاخه‌های
کوچیک به گوش میرسید
بعد از ۱۵ دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون
میداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن
فرشته که گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی کرد و از مجسمه‌ها پرسید:” شما هنوز
پانزده دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟
” مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:” میخوای یه بار
دیگه این کار رو انجام بدیم؟
مجسمه زن با لبخندی جواب داد: باشه ولی اینبار تو کبوتر رو بگیر و من م ..ی ..ر..ی.. ن ..م روی سرش
کسایی که از این داستان بدشون اومد تنفرdislike بزنین معلوم میشه که چقد منحرف هستین پس بلاکین
فرستنده : اژدر پشمک به سر دراز

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

نویسنده :yalda73   آفلاین
#90
در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید
همه اینکار را انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد
اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند
همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند
ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند
دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد
طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند
دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست
وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید
در حالی که شادی ما در شادی دیگران است
شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید
فرستنده : ÃM£

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد

مهمان نميتواند عکس هاروببيند براي ثبت نام اينجا کليک کنيد



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان کوتاه متشکرم! miss chu 0 710 04-29-2016, 06:12 PM
آخرین ارسال: miss chu
  سه داستان کوتاه، زیبا و آموزنده ♥ شــــــــــایستـــــه ♥ 0 589 11-09-2014, 03:49 PM
آخرین ارسال: ♥ شــــــــــایستـــــه ♥
  داستان های کوتاه و طنز ƓὄὄƉ ǤIRĿ 8 960 11-09-2014, 02:40 PM
آخرین ارسال: ƓὄὄƉ ǤIRĿ
  سه داستان کوتاه زیبا Autumn Lady 0 603 10-31-2014, 11:54 PM
آخرین ارسال: Autumn Lady
  داستان کوتاه عاشقانه و گریه دار Lover Angel 13 1,168 10-01-2014, 04:02 PM
آخرین ارسال: **MAHSA**
  داستان کوتاه عاشانه Lover Angel 0 433 09-29-2014, 08:39 AM
آخرین ارسال: Lover Angel
  داستان کوتاه جدید و پندآموز با عنوان تربیت yalda73 0 555 09-27-2014, 02:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان خواندنی و باحال ” پدر صلواتی yalda73 0 543 09-27-2014, 12:51 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه خواندنی عشق ِ پولی ! yalda73 0 533 09-27-2014, 12:38 PM
آخرین ارسال: yalda73
  داستان کوتاه بسیار زیبا و خواندنی نجوای دل yalda73 0 548 09-27-2014, 12:36 PM
آخرین ارسال: yalda73

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان